1404/09/19
بسم الله الرحمن الرحیم
نسبیت و اطلاق در ارزش های اخلاقی
موضوع: نسبیت و اطلاق در ارزش های اخلاقی
شبهه 12: خطبه 228 نهج البلاغه و مصداق آن
موضوع بحث، خطبه 228 نهج البلاغه بود که منکرین شهادت حضرت زهرا (س) به آن استناد کرده و گفته اند: این خطبه که درباره عمر و مدح او بیان شده نشان می داند که نزاعی میان امیرالمومنین (ع) و خلفا نبوده است. اگر امام علی (ع)، عمر را عامل شهادت فاطمه (س) می دانست به مدح او نمی پرداخت.
مصداق خطبه کیست؟
سخن در این است که چه کسی مراد و مصداق این خطبه است؟ در این باره چند قول بیان شده است:
1. برخی گفته اند مراد یکی از اصحاب امیرالمومنین (ع) بوده است. برخی آن را مراد مالک اشتر و برخی سلمان فارسی دانسته اند.
این وجه که بگوییم بعضی از اصحاب مورد نظر است، همان طور که ابن ابی الحدید بیان کرده با ظاهر این خطبه سازگاری ندارد، زیرا خطبه درباره فردی سخن می گوید که در جایگاه رهبری و زعامت قرار داشته است، نه یک فرد غیر سیاسی.
از سوی دیگر کلمه «فلان» هم متناسب با مالک اشتر و سلمان فارسی نیست. این کلمه معمولا در جایی به کار می رود که گوینده از آن فرد خوشش نمی آید و یا به جهت تقیه و مصلحت، اسم آن فرد را نمی برد. مالک اشتر از سوی حکومت نداشتند و از سوی دیگر وجهی برای پنهان کردن نام ایشان وجود ندارد. سلمان فارسی هم هر چند در مدائن 17 سال حکومت کرد و همه از او راضی بودند، اما وجهی برای استفاده از کلمه «فلان» به جای وی نیست، علاوه بر اینکه محتوای خطبه هم بر سلمان تطبیق نمی کند، مثلا در خطبه می فرماید: «قَلِيلَ الْعَيْبِ»، عیب کمی داشت، در حالی که سلمان شخصیت فوق العاده ای بوده و با تعابیر شامخی از او یاد شده است، مانند: «کاد ان یکون نبیا» و یا «السلمان منا اهل البیت». بنابراین وجوهی که برخی مطرح کرده اند که مراد از خطبه، برخی از اصحاب امیرالمومنین (ع) بوده است، صحیح نیست.
2. مشهور می گویند مراد خلیفه دوم است. این میثم می گوید این وجه با تعابیر تندی که امیرالمومنین (ع) در خطبه شقشقیه نسبت به عمر دارد سازگار نیست. نمی شود حضرت در جایی وی را شدیدا مذمت کرده باشد و در جایی دیگر مدح های بلندی درباره او بیان کند.
3. برخی گفته اند مراد ابوبکر است. ابن میثم این دیدگاه را برگزیده است. اما این دیدگاه نیز صحیح نیست زیرا اولا فاصله وی با فتنه که در زمان عثمان رخ داده زیاد است، ثانیا مدح وی در این خطبه با انتقادهای وی در خطبه شقشقیه هم سازگاری ندارد.
از میان این سه قول، شواهد گویای آن است که همان گونه که ابن ابی الحدید گفته است، مراد عمر بن خطاب است.
معنای خطبه مدح است یا مذمت؟
سوال دیگر این است که عبارت های که در این خطبه به کار رفته است آیا مدح است یا ذم است که در قالب مدح بیان شده است؟ اگر مراد ذم و نکوهش باشد، در این صورت استشهاد منکرین شهادت حضرت زهرا (س) به این خطبه برای مدعای خود از کار می افتد.
اگر گفته شود مراد این خطبه مدح است، سوال می شود آیا حضرت عقیده خودش را بیان کرده است یا معتقد الناس را به عبارت کشیده تا جلب نظر مردم کند و بعد به سمتی که می خواهد هدایت کند؟ برخی این معنا را گفته اند. در این صورت دلالت بر مدعای منکرین شهادت نخواهد داشت.
برخی گفته اند مراد خطبه مدح است منتها این تعریف از خلیفه دوم، در مقام تعریض به عثمان است. مرحوم مغنیه همین معنا را برداشت کرده است. معنای خطبه در این صورت مدح نسبی است یعنی با توجه به ویژگی ها و مقایسه با عثمان، مدح شده است، نه مدح مطلق. این وجه هم قابل قبول نیست، زیرا بالاخره حضرت وی را مدح کرده است و مدح های بلندی که در این خطبه بیان شده با خلیفه دوم سازگاری ندارد.
شهید مطهری وجه دیگری را نقل می کند و می گوید: «در نهج البلاغه جملههايى آمده است مبنى بر ستايش از شخصى كه به كنايه تحت عنوان «فلان» از او ياد شده است. شرّاح نهج البلاغه در باره اين كه اين مردى كه مورد ستايش على واقع شده كيست، اختلاف دارند؛ غالباً گفتهاند مقصود عمر بن الخطّاب است كه يا به صورت جِد و يا به صورت تقيه ادا شده است، و برخى مانند قطب راوندى گفتهاند مقصود يكى از گذشتگان صحابه از قبيل عثمان بن مظعون و غيره است، ولى ابن ابى الحديد به قرينه نوع ستايشها كه مىرساند از يك مقام متصدى حكومت ستايش شده است (زيرا سخن از مردى است كه كجيها را راست و علتها را رفع نموده است و چنين توصيفى بر گذشتگان صحابه قابل انطباق نيست) مىگويد: قطعاً جز عمر كسى مقصود نبوده است.
ابن ابى الحديد از طبرى نقل مىكند كه:
«در فوت عمر زنان مىگريستند. دختر ابى حثمه چنين ندبه مىكرد: «اقام الأود و ابرأ العمد، امات الفتن و احيا السنن، خرج نقى الثوب بريئاً من العيب». آنگاه طبرى از مغيرة بن شعبه نقل مىكند كه پس از دفن عمر به سراغ على رفتم و خواستم سخنى از او در باره عمر بشنوم. على بيرون آمد در حالى كه سر و صورتش را شسته بود و هنوز آب مىچكيد و خود را در جامهاى پيچيده بود و مثل اينكه ترديد نداشت كه كار خلافت بعد از عمر بر او مستقر خواهد شد؛ گفت: دختر ابى حثمه راست گفت كه گفت: لقد قوم الأود ...».
ابن ابى الحديد اين داستان را مؤيد نظر خودش قرار مىدهد كه جملههاى نهج البلاغه در ستايش عمر گفته شده است.
ولى برخى از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبرى داستان را به شكل ديگر نقل كردهاند و آن اينكه على پس از آن كه بيرون آمد و چشمش به مغيره افتاد، به صورت سؤال و پرسش فرمود: آيا دختر ابى حثمه آن ستايشها را كه از عمر مىكرد راست مىگفت؟
على هذا جملههاى بالا نه سخن على عليه السلام است و نه تأييدى از ايشان است نسبت به گوينده اصلى كه زنى بوده است، و سيد رضى (ره) كه اين جملهها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است».[1]
دقت در خطبه امیرالمومنین (ع) و اشعاری که این زن در مرثیه گفته است، نشان می دهد که این دو تفاوت هایی با هم دارند و این گونه نیست که عین هم باشد.
مذمت در قالب مدح
به نظر می آید مصداق خطبه همان خلیفه دوم است، اما عبارات این خطبه هر چند در ظاهر مدح بیان شده، اما مذمت هایی است که در قالب مدح بیان شده است. مثلا آدم شروری که در باره او می گویند: آدم صالح آمد. دلالت این کلمه بر معنای مذمت، بلیغ تر است. در قرآن کریم نیز این تعبیر به کار رفته است، آن جا که می فرماید: « ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريم».[2] بدرالدین زرکشی در کتاب «علوم القرآن» بحث سیاق را مطرح کرده می گویند: یکی از قاعده های مهم تفسیر، قاعده سیاق است. این آیه نیز با توجه به آیات قبل، نشان می دهد که مذمت و توبیح در ظاهر مدح بیان شده است. معنای آیه «انک انت الحقیر الذلیل» است، اما به جای این تعابیر «انت العزیز الکریم» آمده که بلیغ تر در معنای مذمت است.
حاصل بحث اینکه ما نسبت به خطبه 228 نهج البلاغه با چند احتمال روبرو هستیم که هیچ کدام دلالت بر مدح حقیقی نسبت به خلیفه دوم ندارد، بنابراین نمی تواند به عنوان موید نظر منکرین شهادت حضرت زهرا (س) به کار گرفته شود.
خاطره ای از آیت الله فلسفی در احضار ارواح
من در دوران پیش از ممنوع شدن منبرم، زیاد در مسجد مجد منبر می رفتم. یک روز سه نفر به خانه من آمدند و از من دعوت کردند که در مجلس فاتحه یک مردِ دکترِ دانشمندی به نام آقای... (اسمش را نمی خواهم بیاورم) منبر بروم. پرسیدم: این آقای دکتر چه اطلاعاتی داشت؟ گفتند: او در یک رشته هایی تحصیل کرده بود، و مِن جمله رئیس انجمن روانشناسی تجربتی است.
من دیدم روانشناسی، با تجربتی چندان سازگاری ندارد، زیرا تجربه مال ماده است و لذا الآن به علوم دانشگاهی، علوم تجربتی می گویند. روانشناسیِ ماوراء مادّه، قابل تجربه لابراتواری نیست. گفتم: معنای روانشناسی تجربتی چیست؟ (با یک طمطراقی) گفتند: بله آقا، یک انجمنی است، احضار ارواح می کند، ارتباط با جهانِ گذشتگان دارد... گفتم: خیلی خوب. چون موضوع برایم خیلی مهم بود، موضوع منبر را همین مسئله قرار دادم و یک مقداری از آن درسهایی که در باب روح و امثال آن خوانده بودم، صحبت کردم.
وقتی از منبر پایین آمدم، یک عده از اعضای آن انجمن دور من جمع شدند و گفتند: آقا، شما خودتان یک مدیومِ فوق العاده ای هستید! _ اولین بار بود که لغت مِدیوم را می شنیدم _ گفتم: مدیوم چیست؟ گفتند: مدیوم آن کسی است که بین روحِ درگذشته و زنده ها واسطه می شود؛ حرفهای او را می گیرد، به اینها تحویل می دهد.
من فهمیدم اینها چیزی نمی فهمند! چون من خودم را می شناختم. بنده با ارواح ارتباط نداشتم، و همانجا فهمیدم که حرفهای اینها قلابی و بیخود است! گفتم: خوب، حالا ممکن است من در آن جلسه تان که احضار روح می کنید، شرکت کنم؟ گفتند: حتماً، تشریف بیاورید. گفتم: چه شبی است؟ گفتند: شب فلان. گفتم: مرکزتان کجاست؟ گفتند: لاله زار نو.
آقا، باور کنید که من عصر آن روز را به هیچ کس منبری قول ندادم، که مبادا یک وقت دیر بکنم و به جلسه شب نرسم. یک ساعت به غروب حرکت کردم، اول غروب آمدم به لاله زار نو، دربِ آن عمارت، پله ها را گرفتم رفتم بالا، هیچ کس نبود. دیدم یک مردی دارد در سماور فوت می کند، تازه چای درست کند. گفتم: مرکز روانشناسی تجربتی اینجا است؟ گفتند: بله همین جا است، ولی حالا زود است. گفتم: من اینجا بنشینم مانعی ندارد؟ گفتند: نه. یک ساعتی آنجا نشستم، کم کم یکی آمد، دو تا آمد، سه تا آمد، شش تا آمد، ده تا آمد، همه جمع شدند. وقتی همه جمع شدند، گفتند برویم در تالار احضار روح؛ و رفتیم. در تالار یک میز بزرگ بود که چهل نفر می توانستند دورش بنشینند. از سقف یک زنگ آویخته بود و در جلو هر فرد هم یک مداد و یک دفتر یادداشت قرار داشت. همه نشستیم. بعد یک نفر را معرفی کردند که: «این آقا مدیوم است، واسطه است». گفتم: خیلی خوب، باشد. سؤال اول را دادند و گفتند: از آقایِ دکترِ رئیسِ ما، سؤال کنید بگویید: آقای دکتر، حالتان چطور است؟ این را نوشتند دادند به مدیوم. مدیوم قدری چشمش را روی هم گذارد، نوشت: حالم خوب است. بعد نوشتند: مجلس فاتحه تان چطور برگزار شد؟ مدیوم چشم بر هم گذارد، نوشت: متشکرم، خوب بود، راضی هستم. بعد نوشتند: شما الآن امری، دستوری به ما ندارید؟ نوشت: نه. سه تا سؤال. بعد به من گفتند: آقا، ملاحظه فرمودید؟ گفتم: پاسخ این سؤالات، ناگفته قابل حدس بود و نیازی به اینکه حتماً رئیس انجمن پاسخ دهد، نبود. گفتند: نه آقا! گفتم: نه آقا ندارد!
گفتند: آقا، ما اینجا معمولاً در هفته های قبل سعدی را می آوردیم و با او صحبت می کردیم. حاضرید با او صحبت کنید؟ گفتم: آری. و قرار شد روح سعدی را احضار کنند. نوشتند: به سعدی بگویید بیاید. نوشت: سعدی حاضر است. دو سه سؤال از این سؤالات بیخودی _ که محتوایشان الآن یادم نیست _ مطرح کردند، مدیوم هم یک جوابی داد. به من گفتند: آقا، شما قانع شدید؟ گفتم: نه آقا، این گونه سؤالات که اصلاً دلیل بر اینکه روح با این آقا آمده صحبت کرده نیست. گفتند: خوب، خودتان بپرسید.
من اول یک سؤال کردم که فکر می کردم این پسره کسی نیست که قاعدتاً بتواند به آن جواب دهد. گفتم: به سعدی بگویید، از سخنان شما پیدا است که شما عارفید. آیا اساساً عرفانْ حقیقت دارد و در پیشگاه خدا قبول است یا نه؟ و اگر هست، کدام یک از فِرَقِ عرفا به حق نزدیک است؟ فکر کردم او نمی تواند به این سؤال جواب دهد!
سؤال که مطرح شد، مدیوم یک خورده به خودش پیچید و دید به آسانیِ آن سؤالها نمی تواند به آن جواب بدهد... ولی خوب، رندی کرد! و نوشت: عرفان، طریقی برحق است و مقصود از آن، رسیدن به خدا است؛ از هر دری که وارد بشوید خوب است.
خوب، این یک جوابِ هشت پهلویی است! من متوجه شدم که خلاصه، بیخودی این شخص را مدیوم نکرده اند (توانایی هایی برای مغلطه دارد). آزمون او، یک سؤال سخت تر می خواهد. گفتند: آقا، جواب سعدی چطور بود؟ گفتم جوری بود که نه می شود گفت آره و نفیش هم نمی شود کرد. یک جور خاصی است. گفتند: خوب، یک سؤال دیگر بکنید. گفتم:
_ به سعدی بگویید شما اشعار عربی را به خوبیِ اشعار فارسی می گفتید. گفته اید: بلغ العلی بکماله / کشف الدجی بجماله / حسنت جمیع خصاله / صلّوا علیه و آله. این قدر عالی. آقای سعدی، حالا که این قدر مسلطید، یک رباعیِ عربی بگویید که محتوای آن این باشد: این آقای دکتر _ اسمش را هم بیاورید _ مُرد، در مسجد مجد مجلس گرفتند، آقای فلسفی هم منبر رفت. این مضمون را در یک رباعیِ عربی بگنجانید.
فکر کردم که جعل چنین رباعیی، دیگر از آن فرد بر نمی آید. اون آقا یک قدری روی کاغذ را خط خطی نمود و یک قدری بالا پایین کرد و گفت:
_ سعدی قهر کرد رفت (شلیک خنده جمعیت حاضر در پای منبر فلسفی).
گفتیم آقا، ما که جسارتی به سعدی نکردیم، ایشان چرا قهر کرد؟! او کوبیده شد. گفتم: هفته آینده که آقای سعدی تشریف آوردند، از قول من عذرخواهی کنید و بگویید ما نمی دانستیم شما بابت این سوال، اوقاتتان تلخ می شود، و الا هرگز چنین جسارتی نمی کردیم...!
هیچی، پاشدیم آمدیم آ... [آقا]! (پایان روایت فلسفی)[3]
ادامه بحث انشاء الله در جلسه آینده بیان می شود.