1404/07/26
بسم الله الرحمن الرحیم
کلام و بحث اخلاق و معنویت
موضوع: کلام و بحث اخلاق و معنویت
بررسی دلایل مطلق بودن صفات اخلاقی
صحبت درباره نسبیت یا مطلق بودن صفات اخلاقی بود. در این باره دو دلیل اقامه شد: یکی ثابت بودن انسانیت و در نتیجه ثابت بودن صفاتی است که به انسانیت می انجامد و دیگری بر مبنای فطرت بود، به این نحو که گفته شد صفات اخلاقی، فطری هستند و راه کشف آنها این بود که میان همه انسان ها مشترک باشند. همگانی بودن صفات اخلاق در همه حالات نشان از فطری بودن این صفات دارد و فطرت هم امری ثابت است، پس این صفات ثابت هم هستند. در ادامه به بررسی چند و سوال و جواب در این باره می پردازیم.
دلیل سوم: ثبات صفات نفسانی بر مبنای تجرد نفس
دلیل دیگری که بر مطلق بودن صفات اخلاقی بیان شده بر مبنای تجرد نفس انسان است. این استدلال را آیت الله جوادی آملی در کتاب «مبادی اخلاق در قرآن»، (ج 10 از تفسیر موضوعی قرآن کریم) آورده اند. ایشان می فرمایند: «با بررسی در هر یک از مسائل نظری، حقوقی، عملی و اخلاقی، بخشی از مسائل کلی را در دست ذهن داریم، و معلوم است که کلی را روح مجرد درک می کند، و روح مجرد امری جاودانه است. و اگر امری جاودانه شد، برای تطهیر و تهذیب یک امر جاودانه، مسائلی جاویدان لازم است».[1]
ایشان در جای دیگر می فرمایند: «پس چون روح مجرد تغییر ناپذیر در همه انسان ها وجود دارد و در گرو زمان و مکان نیست، فضایل اخلاقی هم که تهذیب روح ثابت مجرد است، قهراً اصولی ثابت، پایدار، کلی و نامحدود است».[2]
در توضیح کلام ایشان چند نکته بیان می شود:
1. در میان ادراکات ما اعم از ادراکات عقل نظری و عملی، بخشی از ادراکات، کلی هستند. همین ادراکات است که به عنوان یکی از ادله تجرد نفس مورد استناد فلاسفه قرار گرفته است. نحوه ایجاد این ادراکات کلی به این صورت است که ما مثلا ادراکات جزئی از جسم گرم پیدا می کنیم. در موارد دیگر نیز این ادراکات جزئی نسبت به گرما برای ما حاصل می شود. این ادراکات جزئی زمینه را فراهم می سازد تا نفس، مفهوم کلی «گرمی» را استنباط کند. و یا رنگ ها را با حس بینایی می بینیم، بعد به مفهومی به نام سیاهی یا سفیدی می رسیم. در ادراکات حقوقی مانند مفهوم ریاست و مالکیت نیز مساله همین گونه است.
نمونه دیگر مربوط به صورت های ادراکی است. در ذهن ما صورت های ادراکی وجود دارد که ثابت هستند (چه آنچه مقابل با واقع است و چه آنچه مطابق با واقع نیست). به همین خاطر است که می توانیم دو چیز را با هم مقایسه می کنیم. مثل اینکه جسمی از دور مشاهده می کنیم و حدسی درباره آن می زنیم. وقتی جلوتر آمدیم و از نزدیک آمدیم، درک ما نسبت به آن روشن تر و شفاف تر می شود و به جزئیات بیشتری از آن آگاهی می یابیم. اما در مورد ماده اینگونه نیست، مثلا وقتی شیر تبدیل به ماست شود، دیگر صورت شیر از بین می رود و تبدیل به چیزی دیگری شده است، و یا وقتی ماست کره شد، دیگر صورت ماست از بین رفته و تغییر می کند.
2. فلاسفه بر مبنای ادراکات کلی، تجرد نفس را ثابت کرده اند. آنان از راه اینکه علم، مجرد است و عالم نمی تواند مجرد نباشد، به اثبات این مطلب پرداخته و گفته اند اگر نفس و آن حقیقتی که با عنوان «من» از آن یاد می کنیم، مادی باشد، نمی تواند ظرف دریافت مفاهیم مجرد باشد.
3. مجردات دو گونه است:
الف) مجردات تام که تبدل و تکامل در آن نیست. (هر امر مادی تبدل و تغییر دارد اما در مجردات، تبدل و تغییر راه ندارد). مثلا صورت های ادراکی از صورتی به صورت دیگر تبدیل نمی شود و با ایجاد صورت جدید، صورت قبلی باقی است. در این گونه از مجردات تکامل هم راه ندارد زیرا آنچه برای این ها محال نباشد را بالفعل دارا هستند. به عبارت دیگر قابلیت آنها تام است و آن چه به امکان ذاتی ممکن بوده برای آنها فراهم شده است. اینها را مستکفی بالذات هم گویند.
ب) مجردات غیر تام که ذاتا مجرد و فعلا مادی هستند. این مجرد امکان استعدادی هم دارد، مانند بذری که در سیلو است و تا زمینه فراهم نشود، بارور نمی شود. بنابراین این گونه مجرد تبدل و تغییر ندارد اما تکامل به معنای شدت و ضعف دارد.
4. صفاتی که می خواهد مطهر و مذکی نفس مجرد باشد، باید مجرد باشند، پس همان طور که نفس باقی است، صفات مطهر و مذکی نفس هم ثابت و باقی است. این مساله بدان خاطر است که وقتی صفات نفس، کمالات نفس و مراتب آن به شمار می آیند، برای تکامل نفس باید مسانخت و مجالست میان آنها و نفس برقرار باشد، زیرا در صورتی که این سنخیت نباشد، کمالی برای نفس به همراه نمی آورد.
5. توضیح استدلال این است که صفات خوب و بد اخلاقی، عوامل کمال و نقص انسان می باشند و کمال و نقص هر چیزی مناسب و مناسخ با آن است. مثلا هر گیاهی عامل لطافت و نرمی پوست بدن نمی شود و یا هر غذایی باعث استحکام استخوان بدن نمی شود، بلکه باید گیاه و غذای مناسب و مسانخ آن مورد استفاده قرار گیرد.
کجای فلسفه خلاف دین است!!!
برخی اینگونه فکر می کنند که فلسفه ضد دین است، و به همین خاطر توصیه می کنند که کسی آن را نخواند، اما کجای فلسفه خلاف دین است؟ در کجا فلسفه شمشیر بر علیه دین برداشته است؟ این سخن اشتباه است. فلسفه مبانی فکری انسان را محکم و او را در دین ورزی و دین شناسی قوی تر می کند. بله ممکن است اختلاف فهمی در جایی پیدا شود، اما این اختلاف فهم در میان فقها و متکلمین و سایر عالمان هم هست. نظریات عالمان در علوم اجتهادی است و دلیلی وجود ندارد که بگوییم سخن صنفی از آنان مطابق دین و سخن صنف دیگر ضد دین است.
یک روزی به اتفاق حضرت آیت الله سبحانی، در محضر یکی از بزرگان بودیم و ایشان مرا به آن بزرگ معرفی کرد. آن شخصیت بزرگ گفتند: «اگر فلسفه نخواند خوب است». این برداشت ایشان از فلسفه بود که برداشتی نادرست است.
برخی دیگر می گفتند کتاب «کشف المراد» را بخوانید، اما کتاب «بدایه» و «نهایه» را نخوانید. در حالی که بخشی از «کشف المراد» هم فلسفه است، علاوه بر اینکه «بدایه الحکمه» هم تکامل یافته همان مطالب «کشف المراد» است.
اینکه ما اینها علمی را علامت اسلام، و فلسفه را ضد اسلام بدانیم نادرست است. درباره امام راحل نقل می کنند که برخی گفته بودند، چون پدر ایشان فلسفه می خواند، اگر فرزند ایشان از کوزه ای آب خورد، باید آن کوزه را آب کشید. وقتی ذهن انسان تحجر پیدا می کند، چنین سخنانی عجیبی هم می کند، زیرا فرض کنیم پدر مشکل دارد، چه ارتباطی با پسر دارد!
صاحب جواهر در مساله ای می فرمود: برخی می گویند اگر فردی را گرفته و در مکان غصبی زندان کنند، او اگر ایستاده است حق ندارد بنشیند و اگر نشسته است نباید بایستد زیرا تصرف در مال غصبی و حرام است. صاحب جواهر از این گونه فتوا دادن خیلی ناراحت شده می فرماید: ظلمی که این حکم به این شخص بیچاره می کند، از ظلم آن غاصب بیشتر است.
این گونه فتوا دادن صحیح نیست. در مقابل فتوای تسامحی که بر مبنای عقل مارکس وبری هست نیز نادرست است. عقل معتدل همان عقل صاحب جواهر و شیخ انصاری و فقهای عظام است که ممکن است خطا کند اما در مدار صحیح قرار دارد.
ادامه بحث انشاء الله در جلسه آینده بیان می شود.