1405/02/28
بسم الله الرحمن الرحیم
[5] غرر في بساطتة تعالى/الفریده الاولی فی احکام ذات الواجب بهر ببرهانه /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریده الاولی فی احکام ذات الواجب بهر ببرهانه /[5] غرر في بساطتة تعالى
۱. تبیین بساطت الهی و اقسام اجزا
بحث حاضر که آخرین حکم از احکام ذات است، به تبیین بساطت الهی یا به تعبیر دیگر احدیت ، به این معنا که حق تعالی بسیط است و هیچ نحوهای از جزء برای او قابل تصور نیست و برای اثبات این مطلب، ابتدا باید نحوههای مختلف اجزا را بشناسیم تا روشن شود که وقتی از جزء سخن میگوییم، مقصود چه اقسام و نحوههایی از اجزاست.
الف) تقسیم اجزا به حسب وجود خارجی
اجزا یا در عین خارج به وجود واحد موجود هستند یا به موجودات متعدد و هر یک از این دو خود به دو گونه تقسیم میشوند.
۱) اجزایی که در خارج به وجود واحد موجودند
اگر جز در خارج به وجود واحد موجود باشد، در ذهن تبدیل و تحلیل به اجزا میشود و این اجزای تحلیلی خود دو گونهاند: یا لا به شرط ملاحظه میشوند و یا به شرط لا و توضیح آنکه شما اگر در خارج یک شیء داشته باشید، سپس آن شیء را بر حسب تحلیل ذهنی به اجزایی تحلیل میکنید، مثلاً سفیدی در خارج بسیط است و مرکب از دو جزء نیست، اما وقتی سفیدی را در ذهن تحلیل میکنیم، میگوییم یک جزء آن رنگ است که در این جهت با سیاهی مشترک است و جزء دیگر آن خصوصیت دیگری دارد که مثلاً مفرق نور بصر است در حالی که سیاهی قابض نور بصر است، پس این جزء دوم به منزله فصل میشود و باز همین رنگ را با اعراض دیگر مقایسه میکنیم و میگوییم اینها همه کیف محسوس اند و صوت، شکل و رنگ همه از محسوسات اند و همینطور با تحلیل به مراتب دیگر اجناس متوسطه میرسیم تا نهایتاً به جنس عالی برسیم و بگوییم در تحت کیف قرار میگیرد و حال آنکه اگر رنگ را بخواهیم تحلیل کنیم و اجزایی برای آن بیاوریم، میگوییم کیف است، محسوس است، بصری است، از قبیل الوان است و در بین الوان باز قابض و مفرق نور بصر است که پنج جزء برای آن میشود ولی این اجزا با تحلیل به دست آمدهاند،
در حالی که شما در خارج یک چیزی به عنوان کیف مطلق که بعداً به آن محسوسیت و بصریت و قابضیت اضافه شود ندارید، بلکه در خارج یک رنگ سفیدی بسیط وجود دارد و این یک نحوه از جزء است که به وجود خارجی واحد است اما در ذهن تحلیل میشود و در ذهن که تحلیل کردیم، یا به شرط لا در نظر میگیریم یا لا به شرط و در اینجاست که حمل بر یکدیگر امکان مییابد یا نمییابد، زیرا اگر لا به شرط ملاحظه شود قابل حمل است و میتوان گفت بعضی از رنگها سفید است و بعضی از کیفهای محسوس رنگ است که حمل در اینجا صورت گرفته است و این اجزا ابایی از حمل ندارند اما میتوانیم همین جنس و فصل را در ذهن به نحو به شرط لا در نظر بگیریم، یعنی خودش خودش باشد و غیر از خودش نیست که در این صورت قابل حمل بر جزء دیگر نیست و این همان ماده و صورت عقلی است که به شرط لا هستند و قابل حمل بر یکدیگر نیستند و این دو نحو از اجزا که هر دو به حسب وجود خارجی به وجود واحد موجودند اما در ذهن تحلیل میشوند به اجزایی، با این تفاوت که یکی را به شرط لا ملاحظه میکنید و دیگری را لا به شرط، عبارتند از جنس و فصل و همچنین ماده و صورت عقلی.
۲) اجزایی که در خارج به وجودات متعدد موجودند
اما آن شاخه دیگر که اجزا در خارج به وجودات متعدد موجودند، آن نیز دو گونه است: یا در اشاره وضعی و حسی واحدند، یعنی شما در حس نمیتوانید آنها را از هم جدا کنید و سمت و سویی برای آنها تعیین نکنید، یا نه، میتوانید در اشاره حسی اینها را از یکدیگر جدا کنید و برای توضیح، مثلاً این میز را در نظر بگیرید که در خارج میتوان گفت سمت راست میز و سمت چپ میز و این به سبب اشاره حسی قابل تمایز است و این اجزایی که در سمت چپ و راست باشند با هم تفاوت دارند، بنابراین اجزایی است که به وجودات متعدد موجودند و در اشاره حسی از هم قابل تمایزند که به این اجزا، اجزای مقداری میگوییم و نحوه دوم آنکه در خارج به وجود متعدد موجود است اما در اشاره حسی قابل انفکاک نیست، ماده و صورت خارجی است و شما به هر سمت و سویی در این میز اشاره کنید، نمیتوانید بگویید مادهاش کدام سمت است و صورتش کدام سمت، زیرا به هر سمتی اشاره کنید هم به ماده اشاره کردهاید و هم به صورت و این دو با هم هستند برخلاف اینکه میگویید سمت چپ، سمت راست، بالا و پایین، اما نمیتوان گفت مادهاش بالا یا پایین است، سمت چپ یا راست، جلو یا عقب است، بلکه ماده و صورت با هم در اشاره وضعی و حسی قابل انفکاک نیستند، بنابراین به حسب اجزای خارجی که در خارج به موجودات متعدد موجودند، دو گونه داریم: یا در اشاره حسی متمایزند که اجزای مقداری نامیده میشوند و یا در اشاره حسی متمایز نیستند که اجزای خارجی موسوم به ماده و صورتاند.
ب) برهان بر نفی تمام اقسام اجزا از حق تعالی
پس تقسیم اجزا به این چهار نحوه روشن شد و اکنون باید دلیل بر اینکه تمام این نحوههای چهارگانه اجزا از حق تعالی سلب میشود ارائه گردد و آن بدین قرار است که اگر برای خداوند اجزایی فرض شود، این اجزا یا واجبالوجودند یا ممکنالوجود و از این دسته خارج نیستند، زیرا در بحث مواد ثلاث خواندهاید که تقسیم این مواد ثلاث به حصر عقلی است و به هر شیء که اشاره کنید، یکی از اینها باید صدق کند.
۱) فرض اول: اجزای مفروض واجبالوجودند
اگر اجزای مفروض واجبالوجود باشند، دو محذور لازم میآید:
محذور اول: خلف در فرض وحدت: اگر اجزای مفروض خود واجبالوجود باشند، باید دید چه نسبتی و ارتباطی با هم دارند و چه بدهبستانی بین آنها وجود دارد که مجموعه آنها آن واجب مفروض اصلی را تشکیل داده است و در بحث مواد ثلاث خواندهاید که بین دو واجب مفروض، امکان بالقیاس الی الغیر قابل تصور است، زیرا معنای واجب این است که هیچ نیازی به غیر ندارد، پس واجب مفروض اول با واجب مفروض دوم وجوداً و عدماً ارتباطی ندارد و نه یکی در وجود دیگری نقش دارد و نه در عدم او و بالعکس و این همان امکان بالقیاس الی الغیر است که به معنای آن است که شیء در قیاس با وجود یا عدم دیگری هیچ ترجیحی برایش نیست و هیچ نسبتی و رابطهای ندارد و اگر غیر از این باشد که مثلاً موجب وجود یا موجب عدم دیگری شود، معنایش این است که اثرگذاری داشته و آن واجب مفروض اثر پذیرفته و واجب نخواهد بود، زیرا واجب آن است که در تحققش هیچ نیازی به غیر ندارد و نکته دیگر آنکه در مباحث وحدت و کثرت خواندهاید که برخی مرکباتی که داریم، مرکبات اعتباری هستند، یعنی هیچ نسبتی بین دو امری که مرکب به حساب آوردهایم نیست، لذا شیء واحد هم به حساب نمیآید، اما اگر شما یک شیء داشته باشید که واقعاً واحد است و در عین حال مرکب از اجزا است، معنایش این است که این اجزا باید با یکدیگر فعل و انفعالی، بدهبستانی و رابطه اثرگذاری و اثرپذیری داشته باشند و بالاخره باید با هم ارتباطی داشته باشند و اثری بر هم بگذارند و اثری بپذیرند تا بتوان گفت از ترکیب آنها یک امر واحد حقیقی سومی پیدا شده است
و الا اگر بگویید یک مرکب حقیقی داریم که وحدت حقیقی دارد، اما اجزایش هیچ نسبتی با هم ندارند و هیچ ارتباطی و بدهبستانی میان آنها نیست، این مرکب اعتباری خواهد بود نه حقیقی و حکما میگویند این مسئله بدیهی است که مرکب حقیقی یعنی آن که وحدت حقیقی دارد و آثار خاص خودش را دارد و این آثار بر اجزای اولیه بار نمیشود و در چه صورت به یک مرکب حقیقی واحد که دارای آثار است میرسیم؟ در صورتی که اجزایش با هم ارتباط وجودی داشته باشند، بدهبستان داشته باشند و بر هم اثرگذار باشند و این دو اصطلاح امکان بالقیاس و معنای مرکب حقیقی باید مد نظر باشد، حال اگر اجزای مفروض خودشان واجب باشند، پس یعنی دو جز داریم که هر کدام واجب است بین آنها امکان بالقیاس وجود دارد، یعنی هیچ ارتباط وجودی و عدمی و اثرگذاری و اثرپذیری بین آنها نیست و اگر هیچ ارتباطی و نسبتی نباشد، چگونه اینها با هم ترکیب شدهاند تا بعد از ترکیب آنها یک واجب اصلی مفروض به وجود آمده باشد در حالی که اجزایش هیچ نسبتی با هم ندارند و این خلاف فرض است، زیرا فرض بر این بود که ما یک واجب داریم که واقعاً واحد حقیقی هم هست اما مرکب از اجزاست و اگر اجزایش همه واجب باشند، بینشان امکان بالقیاس است و نسبتی ندارند، پس از اجتماع آنها وحدت حقیقی و مرکب واقعی به وجود نمیآید و این شاخه اول از محذور خلف است که چون بین آنها تلازم وجود ندارد و اثرگذاری و اثرپذیری وجود ندارد، شیء واحدی نیز از آنها به وجود نمیآید.
محذور دوم: احتیاج در ذات یا وجود: با صرفنظر از اشکال اول، باید گفت این اجزا یا اجزای خارجیاند یا اجزای تحلیلی، زیرا دو گونه جزء داشتیم که بعضی اجزا در خارج به وجود واحد موجودند و بعضیها با تحلیل به آنها میرسیم و اگر اجزا تحلیلی باشند، معنایش این است که این واجب در قوام ذات خودش و در تقرر اصل ذات خودش وابسته به اجزا است و ذاتش به این اجزا تحلیل میشود، همانطور که ذات انسان به حیوان و ناطق تحلیل میشود، پس در قوام ذات وابسته به جنس و فصل خود است و واجبالوجود نیز در قوام ذات خود وابسته به این اجزای تحلیلی میشود که احتیاج پیش میآید و همچنین اگر این اجزا خارجی باشند، معنایش این است که در وجود خارجی وابسته به اجزا است و باز هم احتیاج پیش میآید و بنابراین بر فرض اینکه اجزا واجب باشند، دو محذور پدید میآید: یکی آنکه اگر اجزا واجب باشند، بین آنها امکان بالقیاس است و مرکب واحد حقیقی حاصل نمیشود که این خلاف فرض اول است و علاوه بر آن احتیاج نیز حاصل میشود، چه اجزا تحلیلی و حدی باشند که در تقرر و قوام ذات وابستگی پدید میآید و چه اجزا خارجی باشند که در وجود خارجی وابستگی پدید میآید و هر دو غلط است.
2) فرض دوم: اجزای مفروض ممکنالوجودند
اما اگر اجزای مفروض ممکن باشند، این وضع بدتر خواهد بود، زیرا معنایش این است که واجبالوجود از اجتماع فقرا و محتاجها حاصل شده است، یعنی اجتماع محتاجها نتیجهاش واجب شده است و در تقرر و وجود خود این احتیاج موجود است و همچنین میتوان خلف را نیز ملاحظه کرد، یعنی همان دو محذوری که در فرض واجب بودن اجزا بیان شد محذور خلف و محذور احتیاج در این فرض نیز پیش میآید و اگر اجزا ممکن باشند، احتیاج که روشن است، زیرا هر مرکبی محتاج به اجزاست و واجبالوجود مفروض محتاج به اجزای خود است که به فرض ممکن هستند و از این جهت این واجب محتاج به فقرا میشود و از جهت دیگر خلف پیش میآید، چون فرض کردید که این واجب، واجبالوجود بالذات و غنی بالذات است و وقتی غنی بالذات را در نظر گرفتیم، در واقع مجموع محتاجهاست، یعنی فرض کردیم غنی بالذات که حاصل اجتماع فقراست، حال آنکه مرکب همان اجزاست و اول فرض کردید بینیاز است و باز اجزایش را نگاه میکنید و میگویید اجزا خود عین فقر است، یعنی بینیازی که عین فقر است خلاف فرض اول میشود، پس هم احتیاج پیدا میشود و هم خلف.
نظم
كما هو الواحد أنه الأحد ليس له الأجزاء لا أجزاء حد
و مدة و صورة عينية ذهنية كذا و لا كمية
لو وجبت خلف بلا التباس إذ بينها الإمكان بالقياس
و احتاج في الوجود أو تقوما كما إذا أمكنت أيضا لزما[1]
متن کتاب
غرر فی بساطة تعالی (کما هو الواحد) لا شریک له مطلقاً، ولا فرد لطبیعة الوجوب سواه[2]
توضیح: همان گونه که خداوند واحد است، یعنی شریکی در وجوب ذاتی ندارد و واجبالوجوب بالذات واحد است
کذلک (أنه الأحد)،
توضیح: یعنی همچنین او احد و بسیط است
و بیانه أنه لیس له الأجزاء مطلقاً تفضیله
توضیح: و مطلقاً اجزا ندارد و اکنون اجزای مفروض چیست؟
لا أجزاء حد أي الجنس و الفصل و (لا مدة و صورة عينية) كما في المركبات الخارجية (ذهنية كذا) أي و لا مادة و صورة ذهنية كما في الأعراض و (لا) أجزاء (كمية) أي مقدارية[3]
توضیح: که ماده و صورت عینی ندارند و هم چنین ذهنیاً هم ندارد، یعنی ماده و صورت ذهنی، ماده و صورت ذهنی همان طور که در الاعراض است و هم چنین اجزاء کمی یعنی اجزای مقداری، پس چهار نحوه جزء سلب شد: اجزای حدی، اجزای ذهنی به معنای لا به شرط، ماده و صورت عقلی، ماده و صورت خارجی و اجزای مقداری و این اجزا را از کجا آوردیم که اکنون به چهار نحوه جزء گفتیم؟ میگوییم وجه ضبطی دارد: اجزا یا به وجود واحد موجودند یا متعدد که بیان شد.
و وجه الضبط فی تقسیم الأجزاء إلی أقسامها اربعه أن یقال: الأجزاء اما موجودة بوجود واحد فی العین واما موجودة به وجودات متعددة.
توضیح: اجزا یا به وجود واحد موجودند در خارج یا به وجودهای متعدد موجودند
و علی الأول:اما ان تعتبر فی الذهن لا به شرط، فهی الأجزاء الحملیه
توضیح:بنابر احتمال اول که به وجود واحد عینی موجودند، اینها را یا در ذهن به نحو لا به شرط ملاحظه میکنیم که میشود اجزای حملیه و این کلمه بعدیاش را فعلاً داخل پرانتز بگذارید که از اینجا تا دو خط بعد و عنوان الجزئیه فی الحد، یک جمله معترضه است و ربطی به اصل بحث و استدلال ندارد و بعداً توضیح داده میشود .
یا اینطور است و
واما ان تعتبر الذهن بشرط لا،
توضیح: یعنی شما این اجزای ذهنی را به شرط لا در نظر میگیرید،
فهی الأجزاء الوجودیه الذهنیه اعنی الماده و الصورت الذهنیتین
توضیح: که ماده و صورت عقلی میشود، پس دو نحوه جزء ذهنی شد: حدی و یا ماده و صورت ذهنی
و علی ثانی:
توضیح: احتمال دوم این بود که در خارج به وجودات متعدد موجود باشند، اجزای خارجی در خارج به وجود متعدد است
و علی الثانی: اما ان تکون متباینه فی الوضع، فهی الأجزاء المقداریة اولا
توضیح: یا تباین وضعی دارد، یعنی در اشاره وضعی از هم جدایند و شما به این سمت جسم اشاره کنید و به سمت دیگرش فرق میکند، پس اشاره حسیاش متفاوت است و این اجزا یا مباین در وضع میشود اجزای مقداری و یا اینکه نه، تباین وضعی ندارد و به اشاره حسی متعهدند،
فهی الأجزاء الخارجیه اعنی الماده و الصوره الخارجیتین
توضیح: که ماده و صورت خارجی است.
ثم أشرنا الی البرهان بقولنا
توضیح: اکنون دلیل بر اینکه این چهار نحوه جزء را میخواهیم نفی کنیم
(لو وجبت) الأجزاء علی تقدیر ثبوتها للواجب تعالی، فذلک (خلف بلا التباس).
توضیح: اگر این اجزا واجب باشند بر فرضی که ثبوت داشته باشد این اجزا برای خداوند، یعنی فرض کنید خدا اجزا دارد و در فرضی که خدا اجزا دارد، میگوییم اجزا واجباند،
و بدون شک خلف پیش میآید و چرا؟
من حیث إن فرضنا واحداً ذا أجزاء، و إذا کانت الأجزاء واجبات، لزم تعدد الواجب.
توضیح: ما فرض کردیم یک واجب واحد که دارای اجزا است و خود اجزایش نیز واجباند و اگر اجزا خود واجب باشند، لازم میآید تعدد واجب، پس شما چندین واجب دارید
وکون کل واحد بسیطاً (إذ بینها الامکان بالقیاس) و الصحابه الاتفاقیه فهذا بیان للملازمه
توضیح: وهم چنین عدد واجب پیش میآید و بعد بینشان هم صحابت و همراهی اتفاقی است و صحابت اتفاقی یعنی اینکه وجوداً و عدماً با همدیگر ارتباطی ندارند و امکان بالقیاس بینشان است و این بیان ملازمه است که چنین مشکلی پیش میآید و بیان ملازمه این است که
بما تقرر أنّه إذا فرض واجبان لم یکن بینهما تلازم، و إلا لزم معلولیتهما او معلولیه احدهما[4]
توضیح: اگر دو واجب فرض کنی، یعنی بینشان هیچ نحو تلازمی نیست و اگر با هم تلازم داشته باشند، یعنی یکی لازم و دیگری ملزوم باشد، معنایش این میشود که بدهبستان دارند و اثرگذاری و اثرپذیری دارند و یا هر دو معلول علت واحدند، یا اینکه هر دو برگردند به علت واحد یا اینکه یکی معلول دیگری باشند، یعنی یکیشان معلول دیگری است و در هر حال
حینئذ لم یکن ترکیب حقیقی مؤد إلی الوحدة
توضیح: پس ترکیب حقیقی که به وحدت حقیقی بینجامد نداریم،
لعدم الافتقار فیما بین الأجزاء،
توضیح: چون اجزا با هم ارتباطی ندارند
و هذا ما ادعیناه من اللازم.
توضیح: این لازمه که گفتیم که خلف پیش میآید، یعنی شما اول فرض کردی یک واجب و بعد میگویی اجزایش واجباتاند و اجزای واجبات نسبتی با هم ندارند و از چیزی که نسبت با هم ندارند، چگونه یک واجب به وجود بیاید و یک مرکب حقیقی به وجود بیاید؟ محذور دوم
(واحتاج) الواجب (فی الوجود) هذا إذا کانت الأجزاء وجودیه فعلیه (او) احتاج (تقوما) ای فی التقوم
توضیح: واجب در وجودش محتاج میشود و اگر اجزا خارجی باشند، او در تقوم محتاج میشود.
هذا إذا کانت الأجزاء حدّیه تحلیلیه.
ا توضیح: گر جز اجزای حدیه باشند که با تحلیل به آن میرسیم، یعنی در قوام و تقرر ذاتش وابسته میشود
و ذلک محذور آخر یلزم علی تقدیر وجوبها.
توضیح: این قسمت اول استدلال است که اگر اجزا واجب باشد این دو محذور را دارد و احتمال دوم این است که اجزا ممکن باشند که از اینجا شروع شده قسمت دوم استدلال:
(کما إذا أمكنت) الأجزاء علی تقدیر ثبوتها للواجب تعالی، (ایضاً لزما) ای
توضیح: یعنی اگر اجزا ممکن باشند بر فرضی که واجب چنین اجزایی داشته باشد، باز هم لازم میآید و حالا این لزما را، آن الف را میتوانید الف تثنیه بخوانید و میتوانید الف اطلاق به خاطر ضرورت رعایت نظم بخوانید و اگر به خاطر اطلاق لازمه باشد، فاعلش ضمیر است و برمیگردد به آن احتیاج، چون الان این جمله در ادامه احتیاج الواجب بود و دیگر گفت محتاج الواجب فی الوجود أو تقوماً، کما إذا اجزا، لزما و این لزما را هم گفتیم الفش برای اطلاق است، یعنی لزما چی پیش میآید؟ یعنی لزم الاحتیاج ایضاً و اجزاش ممکنند و این واجب مفروض به اجزای خود وابسته است، پس با وجوب ذاتی منافات دارد
لزم ذلك الاحتياج لأن الاحتياج من لوازم التركيب فكل مركب محتاج إلى أجزائه
توضیح: و شما میتوانید لازمه این ذا را الف تثنیه بخوانید، یعنی دو تا چیز لازم میآید و دو تا محذور لازم میآید: یکی همین احتیاج که گفته شد و یکی هم آن خلفی که قبلاً گفته شد و چون محذور احتمال اول دو تا اشکال بود، یکی خلف و دیگری احتیاج، اینجا میتوان به این صورت نیز بیان کرد .
و يمكن أن يكون الألف للتثنية أي لزم الخلف و الاحتياج جميعا على تقدير إمكان الأجزاء
توضیح: بر فرض امکان اجزا، یعنی اجزایش اگر ممکن هم باشد باز هم خلف پیش میآید ولی این خلف با آن خلف اول فرقی میکند، آن اولی که گفت خلف پیش میآید، گفت شما واجب، یک واجب فرض کردید و بعد اجزایش واجباند و گفت خب اگر اجزا واجباند، با همدیگر ترکیبی نمیشوند چون امکان بالقیاس بینشان است، پس آن یکی که فرض کردی غلط است و یکی نیست و شما فرض کردی ما یک واجب واقعی واحد داریم و اجزایش واجباند و اینها دو تا هستند و این دو تا با هم ترکیب نمیشوند و ترکیب نشدند، پس شما شیء واحد مفروض اول را دیگر ندارید و خلف از این جهت است و اینجا که میگوید خلف در فرض دوم، یعنی اینکه شما گفتی واجب مفروض شما واجب است، یعنی بینیاز است و اجزایش چه هستند؟ اجزایش نیازمند اناند و مرکب یعنی مجموعه همین اجزا و این بینیاز که مجموعهٔ نیازمندان نمیشود که خلاف فرض است،
لکن لزوم الخلف علی وجه آخر.
توضیح: لزوم خلف بر وجه دیگری است، آنجا خلفش این بود که اول واحد فرض کردی و بعد واحد نشد و اینجا خلفش این است که اول غنی فرض کردی و بعد غنی نشد.
و هو صیرورة الغنی المحض مشوباً بالحاجة.
توضیح: غنی مطلق مشوب و آلوده به حاجت میشود.
و الحق الصرف ملتئما من الباطلات الصرفه
توضیح: یعنی عطف به غنی است، واجبالوجود حق مطلق است ولی این حق مطلق از باطل تشکیل شده است .
و الواجب البحت مختلطا بالممکنات العدمیه
توضیح: باز هم همان غنی است، ، واجب بالذات مطلق، واجب خالص، مخلوط شده از اعدام و اجتماع عدمها با ممکنات، عدمی شده واجب خالص و این همه خلف است .