هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
1405/02/21
بسم الله الرحمن الرحیم
[2]غرر في توحيده/الفريدة الأولى في أحكام ذات الواجب بهر برهانه /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفريدة الأولى في أحكام ذات الواجب بهر برهانه /[2]غرر في توحيده
کلیات و ترتیب مباحث خداشناسی
در مباحث خداشناسی، ابتدا بحث از احکام ذات داریم که مربوط به مباحث اثبات ذات، توحید، وساطت، توحید در فاعلیت و تدبیر و این قبیل مباحث است، بعد وارد مبحث صفات میشویم، اگر از احکام ذات بخواهیم در ترتیب منطقی ذکر کنیم، بعد از بحث اثبات ذات باید بینیازی مطرح باشد که در همان معنای واجبالوجود بالذات نهفته است، واجب بالذات یعنی حقیقتی که هیچ نحو احتیاج و وابستگی به غیر ندارد،
و در غیر این صورت اگر وابستگی به هر چیزی برای او فرض شود، این با آن وجوب ذاتی سازگار نیست، بعد از بحث بینیازی و غنا، مسئله بساطت مطرح میشود، بعد از بساطت، توحید ذاتی، این سیر منطقی آن است، چون هر کدام از اینها مقدمه آن مطلب بعدی است، مرحوم سبزواری اینجا این ترتیب را ملاحظه نکرده است و بعد از بحث اثبات ذات، مستقیماً وارد مسئله توحید ذاتی شده است.
توحید ذاتی و مقامات آن
توحید مقامات مختلفی دارد، مقصود از توحید ذاتی، اثبات مفاد این گزاره است که واجبالوجود بذات، ذات واحد است و شریکی در وجوب ذاتی ندارد، در این مسئله خلاف زیاد نیست، مگر به گروه اندکی که مشهور به «ثنویه» و «مجوس» شدهاند، کسی قائل به شرک در این زمینه نیست که دو واجبالوجود بالذات را قائل باشد، غالب کسانی که به عنوان مشرک در تاریخ شناخته شدهاند، و بعد هم افراد دیگری که ولو صبغه توحیدی داشتند، ولی باز هم حکمشان حکم مشرک بوده است، در بعضی لایههای اعتقادیشان، همه بر وحدت واجبالوجود بالذات اجماع دارند، لذا در قرآن فرمود: اگر از اینها بپرسی که خالق کیست، همه میگویند الله، پس در این مبدأ واحد خلاف نیست،
الا ثنویه که حالا به آنها هم اشاره خواهیم کرد که همانها هم باز یک حرف خاصی در تقدم واجب بالذات بر آن چیزی که مقابلش فرض کردند، قائلند، این اولین مقام توحید است، یعنی واجبالوجود بالذات در وجوب و ضرورت ازلی ذاتی، شریک ندارد به یک معنا، پس تقریباً اکثریت قائل به توحید ذاتی هستند، مگر کسی که کلاً خدا را منکر باشد.
الف) برهان اول بر توحید ذاتی (برهان مبتنی بر قاعده کلی مواد ثلاث)
ایشان اینجا دو، سه تا استدلال ذکر میکنند در اثبات توحید ذاتی، استدلال اول بر این اساس است که هر شیئی، هر ذاتی، هر حقیقتی را در نظر بگیریم و با یک ویژگی دیگری آن را مقایسه کنیم، از سه احتمال بیرون نیست، یک قاعده کلیه: هرچه را با هر چیزی مقایسه کنیم، همینطور است، هر دو شیء مفروض نسبت به همدیگر، یا به ضرورت، مثلاً این مقتضی دومی هست، یا اصلاً مقتضی او نیست و امکان ندارد،
مقابلش برای او اثبات میشود، یا هم لا به شرط است، از جهتی این سخن شبیه آن تقسیم به مواد ثلاثه است که میگفتید: هر محمولی را با موضوعی ملاحظه کنید، یا به ضرر ثابت است، یا به ضرر سلب میشود، یا امکان، جایز الوجه است.
1) تطبیق قاعده بر واجبالوجود
اینجا میآییم بعد از اثبات ذات و اینکه واجبالوجود بالذات که تمام محدودیتها و نقایص از او سلب میشود، به آن تعبیر میکنیم «وجود به شرط لا»، یعنی وجودی که هیچ نقصی و هیچ محدودیتی با او نیست، این وجود به شرط لا را مقایسه میکنیم با وحدت به حکم همین قاعده کلی، یا واجب بالذات مقتضی وحدت است،
یا مقتضی کثرت است (وحدت وقتی نباشد، مقابلش میشود کثرت)، یا مقتضی وحدت نیست و نه مقتضی کثرت؛ بستگی دارد که عامل بیرونی اقتضای وحدت کند یا اقتضای کثرت، پس از سه احتمال و سه فرض خارج نیست.
2) نکته درباره وحدت و کثرت اشیا
یک نکته دیگر هم اینجا مد نظر داشته باشید: بعضی از صفاتی که ما به اشیا و احکام و ویژگیهایی که به اشیا نسبت میدهیم، میتواند شیء نباشد، مثل عرض مفارق باشد برای آن، اما بالخصوص بعضی احکام، از جمله وحدت هست که هر شیئی در خارج باید همینگونه باشد، حتی اگر اقتضای طبیعتش هم این نباشد که وحدت ذاتی نیست، بالاخره اگر موجود شد، هر موجودی موجود واحدی است؛ طبیعتش این است، این نکته مد نظر باشد.
3) بررسی سه احتمال در برهان اول
احتمال اول: اقتضای وحدت
استدلال اینطور شروع میشود که واجبالوجود بالذات، وجود به شرطی از محدودیتها و نقایص که اثباتش کردیم، یا ذاتش به خودی خود مقتضی وحدت است، یا مقتضی کثرت است، یا مقتضی هیچ کدام نیست، اگر مقتضی وحدت است، فهو المطلوب؛ ما همین را میخواهیم بگوییم که وجود به شرط لا، این طبیعت وجود به شرط لا از نقایص، حقیقت و اقتضای ذات و هویت این وجود این است که واحد باشد، همان مطلوبی است که ما میخواهیم اثبات کنیم.
احتمال دوم: اقتضای کثرت
دو تا احتمال دیگر هست، اینکه این حقیقت وجود به شرط لا، اقتضای کثرت داشته باشد، یعنی ذاتاً و به خودی خود فرضش ملازم کثرت باشد، مثل مثلاً ذاتی انسان که به محض اینکه انسان فرض کردی، ملازم فرض جسم است، هر گونه انسان فرض کنید، باید در جسم فرض کنید و ناطق را باید در او فرض کنید، چون ذاتی است، حالا اگر در احتمال دوم، واجبالوجود بالذات یعنی وجود به شرط لا را ملاحظه کردی، اقتضای حقیقتش این است که متعدد و متکثر باشد، یک احتمال بر این فرض، اصلاً نباید واجب بالذات تحقق داشته باشد ،
به طور کلی هر چیزی که اقتضای ذاتش تعدد و تکثر باشد، معنایش این است که اصلاً چنین طبیعتی و چنین مفهومی هیچگاه مصداق و فرد ندارند، چرا؟ چون اگر ذاتش مقتضی کثرت است، یعنی افرادش هم همین ذاتی را دارند، همانطور که وقتی شما مثلاً انسان را در نظر میگیرید، افراد انسان همین ذاتیاتی که در انسان ملاحظه کردید، در افراد هم هست، پس وقتی گفتید انسان حیوان ناطق است، یعنی زید هم همین حیوان ناطق را دارد،
عمرو هم همین حیوان ناطق را دارد، حالا اگر کثیر بودن و متعدد بودن، اقتضای ذات واجب باشد، پس هر مصداقی و فردی که برای واجبالوجود بالذات در نظر گرفتید، باید همین اقتضای ذات را داشته باشد، یعنی هر فردی خودش ذاتاً متعدد باشد، معنایش این است و الا اگر آن فرد متعدد نبود، یعنی آن اقتضای ذات که تعدد و کثرت است را ندارد، دیگر پس فرد مفروض با اینکه شما به عنوان یک فرد در نظر گرفتی، ولی در واقع باز خودش ذاتیاش این است که متعدد باشد، پس این فرد واحد خودش میشود متعدد، دوباره افراد متعددی دارد،
به آن افراد متعدد هم توجه کنید، آنها را در نظر بگیرید، آنها هم فرد واجبند، دوباره ذاتیشان این است که متعدد باشند، پس هر فرد، این فرد دوباره باز میشود متعدد، یعنی هیچگاه شما به فرد حقیقی که فرد باشد نمیرسید، پس اصلاً فرد ندارد، مصداق ندارد.
علاوه بر اینکه محضور دیگر هم این است که شما وقتی از تعدد و کثرت سخن میگویید، کثرت یعنی مجموعه افراد و آحاد، اصلاً کثرت قوامش به افراد است، اگر شما افراد متعددی داشتید، بعد میگویید کثرت است، آن وقت این افراد خودشان باز دوباره متعددند، آن افراد این فرد هم دوباره متعددند، پس هیچگاه به فرد نمیرسید تا از اجتماع افراد، کثرت شکل بگیرد، پس از هر دو طرف مشکل پیدا میشود: نه اصلاً کثرتی شکل میگیرد، چون کثرت مجموع افراد و آحاد است، از آن طرف هر فرد واحدی که به عنوان مصداق در نظر بگیرید، خودش متعدد است، فرد واحد نیست، این اشکالها به چه سبب برخاست؟
به سبب یک فرض غلط که گفتید کثرت اقتضای ذات واجب باشد، اگر گفتید کثرت و تعدد اقتضای ذات باشد، معنایش این است که اصلاً این طبیعت واجب هیچگاه مصداقی و فردی نداشته باشد، این اختصاص به واجب هم ندارد؛ هر چیز دیگری هم که شما در نظر بگیرید، همین است، اگر بگوییم مثلاً کثرت داشتن اقتضای ذات انسان است، همانطور که حیوانیت و ناطقیت اقتضای ذاتش است و ذاتش است، کثیر بودن هم اقتضای ذاتش باشد، معنایش این است که شما هرگز فردی به عنوان انسان نداشته باشید،
هیچگاه به فرد نمیرسید، پس هر طبیعتی که ما او را ذاتاً متکثر و متعدد در نظر گرفتیم، یعنی اقتضای ذاتش تعدد باشد، معنایش این است که این طبیعت فقط یک امر ذهنی است و هیچگاه مصداق خارجی ندارد، در حالی که ما در بحث گذشته اثبات کردیم واجبالوجود بالذات موجود است، پس این فرض دوم غلط است.
احتمال سوم: عدم اقتضای وحدت و کثرت (اقتضای هیچکدام)
میآییم سراغ احتمال سوم، احتمال سوم این است که نه وحدت و نه کثرت، هیچکدام ذاتی واجب نباشد، وقتی اقتضای ذاتش نه وحدت است و نه کثرت، یعنی واحد بودن یا کثیر بودنش بسته به عامل خارجی است، آن عامل خارجی باید اثر کند تا او را واحد کند یا کثیر کند، مثل طبایع امکانی؛
انسان اقتضای ذاتش نه این است که واحد باشد و نه این است که کثیر باشد، بستگی دارد به علت که او را به نحو واحد جعل کند یا افراد متعدد جعل کند، پس وحدت و کثرت به خودش برنمیگردد به یک عامل خارجی، بنابراین بر فرض احتمال سوم که واجبالوجود وحدتش اقتضای ذاتش نباشد، کثرتش هم اقتضای ذات نباشد، یعنی اینکه چه کثیر باشد چه واحد باشد، از ناحیه غیر باید این وحدت و کثرت به او افاضه بشود،
این با آن وجوب ذاتی و بینیازی سازگار نیست، وحدت شیء اگر معلل به غیر شد، وحدتش اگر از ناحیه غیر آمد، یعنی وجودش هم از ناحیه غیر است، مگر وحدت غیر از وجود شیء است؟ در اولین حکم از احکام ذاتش میشود وابسته به غیر، پس این با وجوب ذاتی منافی است، لذا بین این سه احتمال، تنها احتمال قابل قبول، همان فرض اول است، یعنی وحدت اقتضای ذات حقیقت واجب است، بالذات بینیاز است، این حقیقت، ذاتش مقتضی وحدت است، پس آن مطلوبی که میخواستیم ثابت شد، این راه اول و دلیل اول.
ب) برهان دوم بر توحید ذاتی (برهان لزوم ترکیب)
دلیل دوم از راه لزوم ترکیب در واجب است، اگر ما دو واجب در نظر بگیریم، هر دو فرد مفروض در اصل واجبالوجود بودن شریکاند، یعنی شما هر دو را واجبالوجود در نظر گرفتید، پس هر دو واجب بالذاتاند، تفاوتشان در چیست؟ وجوب ذاتی میشود جهت اشتراکشان، و این وجوب ذاتی هم اقتضای ذات است، یعنی از حقیقت ذات آنها اینچنین است، اگر در حریم ذات، این دو واجب مفروض، واجب بالذات هستند، پس باید در حریم ذات هم با هم یک تفاوتی داشته باشند،
پس دو واجب مفروض از یک سو اشتراک در وجوب ذاتی دارند، از سوی دیگر باید تفاوت داشته باشند به حکم اینکه شما دو واجب فرض کردید، این دوئیت، این دوگانگی مقتضی این است که با هم یک تفاوتی داشته باشند، در چه چیزی تفاوت دارند؟ وقتی اینها در جزئی از ذاتشان با هم مشترکاند، پس در یک جزء دیگر باید یک فصل اختصاصی داشته باشند، معنایش این است که واجبالوجود بالذات باید مرکب باشد از جهت جزء اشتراک و جهت اختصاصی، در وجوب ذاتی هر دو مشترکاند، هر دو واجب بالذاتاند، حالا باید خصوصیت اختصاصی در هر کدام باشد تا این دوگانگی صدق کند، ترکیب معنایش این است که واجب بالذات محتاج است به این دو حیثیت و دو جزء مفروضش، ترکیب با آن بساطت و با غنا و بینیازی ذاتی واجب سازگار نیست، شما هر حکمی، هر صفتی به واجبالوجود بخواهید نسبت دهید، باید مراقب باشید که با احدیت و بساطت واجب منافات نداشته باشد، یعنی هر صفتی اسناد داده بشود که به معنای ترکیب در ذات واجب باشد، این غلط است،
هرگونه واجب فرض کنید، باید او بسیط باشد و الا اگر مرکب شد، دیگر واجب نیست، چون هر مرکبی محتاج به اجزایش است، اگر در اینجا شما دو جزء ذاتی برای واجب ملاحظه کردید که از یک سو به خاطر اینکه هر دو واجباند، اشتراک ذاتی دارند در وجوب، و هر دو هم چون دو شیء واقعاً با هم متفاوتاند، یک خصوصیت اختصاصی برای خودش باید داشته باشد، پس هر کدام میشود مرکب از «ما به اشتراک» و «ما به امتیاز» و این ترکیب است، این حاصل برهان دوم.
شبهه ابن کمونه و اهمیت آن
جواب ابن کمونه که اینجا میدهد، شبههای است که اینجا مطرح شده و از قدیم معروف بوده است به این استدلال، یعنی اثبات وحدت واجب از راه نفی ترکیب، مهمترین استدلالی بوده است که بین کثیری از متکلمین و محدثین و اهل حکمت رواج داشته است، یک شبهه ایی از گذشته مطرح شده بود بر این استدلال و موجب این شد که خیلیها نتوانستند جواب بدهند، حتی بعضی آنقدر مستأصل شدند که گفتند دلیل توحید،
دلیل نقلی است نه عقلی، چون دلایل عقلی نمیتواند اثبات کند وحدت واجبالوجود را، بعضی از محدثین بزرگ تصریح کردند که دلیل توحید نقلی است، به قول مرحوم امام، دیگر از این مصیبتها... فقط باید پناه بر خدا برد، وقتی کسی بگوید دلیل توحید نقلی است، چه میماند برای دین؟ خب، این شبهه معروف شده است به اسم «شبهه ابن کمونه»، آره، ابن کمونه خودش یکی از فلاسفه اشراقی است، او مبدع این شبهه نیست، آن بنده خدا آمده بود در کتابش نقل کرد و خواست جواب بدهد، ولی از بد حادثه به اسم او سند خورد. چند تا مقدمه و نکته را اینجا مد نظر داشته باشید تا بعد وارد تقریر شبهه و پاسخش بشویم.
الف) مقدمه اول: غرض از فلسفه و حکمت
اینکه ما اصولاً در فلسفه به دنبال چی هستیم؟ غرض انسان از تحصیل فلسفه چیست؟ گاهی اوقات به این هدف و غایت اصلی توجه نمیشود و یک نگاه کاربردی به فلسفه پیدا میکنند، مقصودشان از نگاه کاربردی این است که پاسخ نیازها را بدهد، بالاخره چه نیازی از فرد یا جامعه را برطرف میکند؟ همین نیازهای دمدستی متعارف، بعد حتی آنهایی که میخواهند اخلاقی باشند و تمسک به متون دینی هم در این قبیل مطالب داشته باشند،
به بعضی ادعیه استناد میکنند که «نعوذ بالله من علم لا ینفع»، میگویند این علم مثلاً چه سودی دارد؟ حالا ما آمدیم خواندیم «جوهر» و «عرض» و «اصالت وجود»، سودش چیست؟ حالا ما نفهمیدیم که مثلاً انواع تحت جوهر پنجتاست یا عرضها نهتاست یا کمتر یا بیشتر، چه سودی دارد؟ الان به کجای عالم برمیخورد؟ چه اعتقادی فاسد میشود؟
چه اعتقادی اثبات میشود؟ چه نیازی از مردم برطرف میشود؟ مکرر گفتم به شما: یک کسی آمده بود میخواست کارخانه تولید علوم اسلامی راه بیندازد، بعد گفته بود حرکت جوهری اگر مشکل طلاق را حل نمیکند، در جامعه به چه دردی میخورد؟ یک عده به سبب اینکه هم ذهنشان محدود است و هم غایت و غرض فلسفه را متوجه نشدهاند، میگویند خب حالا این بحثها به جای خود، بحث علمی هستند،
فرض کنید در جای خود باشد، مطلب علمی است، این چه فایدهای دارد؟ چه دردی از مردم را دوا میکند؟ چه مشکلی از مشکلات جامعه را حل میکند؟ چجوری میشود آوردش تو؟ اصلاً این حرفها و این اشکالات برای مردم که مطرح است، همین شبهه ابن کمونه را اصلاً به مردم بگویی، نمیفهمند یعنی چی، یعنی تازه شما یک شبهه باید بدهید تو ذهنش، اصلاً برای افراد مطرح نیست، خیلی از این شبهات و اشکالات اینطور است که نیازی به طرحش نیست و به بحثهای دیگر و مهمتری باید پرداخت، خصوصاً که اینها اثری در اجتماع و جامعه هم ندارد، پس کاربردی هم نیست.
ما غرضمان از تحصیل حکمت، حصول یقین به آن چیزی است که به نحو صحیح و مطابق واقع شناختهایم، در بحثهای مقدماتی اگر خاطرتان باشد، یک تفاوتی بین دو اصطلاح گفتیم که ما عقاید و اعتقاداتمان به دو نحو است، گاهی ما یک چیزی را میشناسیم و باور میکنیم، اذعان داریم، اما شناخت ما به این شیء به نحوی از تشبیهات و تمثیلات است، حقیقتش را نمیشناسیم، وقتی میگوید بهشت چیست، جهنم چیست، با تشبیه به آنچه در دنیا از آتش و باغهای زیبا میشناسیم، میگوید مثل این است، ورای این چیست؟
خب، یک همسر زیبا تصور کن، مثل آن غلمانش هم همینطور، گوشتش هم همینطور، کبابش را هم... حالا این را به عنوان مثال، صراطش، میزانش... این یک نحوه شناخت است که ما حقایق را نه به حقیقت خودش آنگونه که هست،
بلکه به تشبیهات و تمثیلات و تنظیر میشناسیم، وقتی هم میخواهیم اذعان کنیم، میگوییم خب حالا بهشت اینطور است، جهنم اینجور است، ملائکه اینطورند، میزان، صراط، برزخ... به چه دلیلی برای من اثبات شد؟ راه اثباتش چیست؟ راه پذیرشش چیست؟ به دلایلی استناد میشود که بر اساس مقدمات و استدلالهای عقلی نیست، به مشهورات استناد میشود یا به تقلید از بزرگان، به تقلید از خانواده، جامعه، در بهترین حالتش اگر کسی دنبال استدلال باشد، استدلالهای کلامی است، در حالت خیلی خیلی خوبش که مبنای استدلالهای کلامی، مشهورات است، یعنی آرایی که عقلای عالم بینشان مشهور شده است، بین این آراء، امور ظنی هم هست امور یقینی هم هست،
ولی همیشه احتمال خلاف در خیلی از آنها وجود دارد، این نحوه اعتقاد را قبلاً گفتیم به آن میگویند (ملت،) یعنی هم در مقام تصور به حقیقت نرسیده است، بلکه به تشبیه و تمثیل شناخته است، هم در مقام اذعان و باور بر اساس تکرارها، تلقینها، پیروی از افراد و بهترین حالتش دلایل ظنی کلامی، باور دارد، ولی این باور، باور عقلانی نیست.
نحوه دیگر شناخت ما از حقایق این است که اولاً در مقام تصور بتوانیم حقیقت آن شیء را بشناسیم و ثانیاً در مقام تصدیق و باور، بر اساس برهان عقلی به یقین برسیم، اگر این یقین حاصل شد، این یقین به دست ما نیست که ما حاصلش کنیم، میگوید من قبول دارم، این یقین، یقینی است که باید علتش باشد تا یقینش بیاید، معلولی است که متوقف بر علت است، علتش آن مقدمات است، شما در یک استدلال اگر صغری و کبری درستی داشتید، به دست شما نیست که مانع حصول
نتیجه بشوید، به محض اینکه آن صغری و کبری استدلال پذیرفته شد و یقینی شد، حصول معلول که نتیجه باشد، ضروری است، این یقین است، پس یقین به دست ما نیست، یقین عقلی را عرض میکنم، یقین عقلی یعنی آن یقین به حصول نتیجه که بر اساس مقدمات است، خود آن مقدمات باید یقینی باشند تا نتیجه یقینی داشته باشد، دوباره نقل کلام به آنها هم میکنی، باز همینطور در فرایند استدلال مقدمات دیگری میخواهد تا برسد به بدیهیات اولیهای که نقطه شروع فلسفه است،
استدلال فلسفی اینطور است، یعنی باید بر اساس این یقینیات باشد تا نهایتاً هم به بدیهیات ختم شود، اگر ما چنین شناختی داشته باشیم که هم در مقام معرفت حقیقت را بشناسیم (در مقام تصور حقیقت را بشناسیم)، در مقام تصدیق، تصدیق یقینی عقلی داشتیم، این میشود حکمت، و اگر این نحوه شناخت و معرفت اینچنینی در مقام تصور و تصدیق حاصل شد،
بعد آن غایتی که فلاسفه گفتند که نتیجه این نحوه حصول معرفت و این حکمت، شهود آن چیزی است که معرفتش حاصل شده در مرتبهای که حجابها از نفس برطرف شده است، این غرض و غایت اصلی از فلسفه است، برای کی این غرض واقع میشود؟ آیا قرار است برای کسی که این دنبال این راه است، قرار است که برای دیگران این کار را بکند، یا برای خودش این کار را بکند؟
او برای خودش باید این کار را بکند، نه اینکه باعث یقین دیگران بشود، ولی خودش چنین کمالی نداشته باشد، آنگاه پس فیلسوف نیست، این میشود مثل یک ضبط صوتی که شما روشنش میکنی، خود ضبط صوت فیلسوف نیست، ولی شما گوش میکنی یاد میگیری، ولی ضبط صوت را کسی نمیگوید این فیلسوف است، پس در فلسفه و حکمت، غرض ما کسب چنین معرفتی است که در مقام تصور و تصدیق به همین نحو باشد، به خاطر کمالی که بر این معرفت حاصل میشود، آن شهودی که در آخرت نتیجه این معرفت است.
حالا اگر انسان خودش در یک جزیرهای تنها زندگی کند، یا در یک جامعهای زندگی کند که همه مؤمنند و هیچ کس هیچ اشکال و شبههای در دین ندارد، آیا لازم نیست که اشکالات محتمل و هرگونه احتمال خلافی که در این استدلالها وجود دارد، اینها را شخص بررسی کند، به اشکالات بپردازد و پاسخ آنها را برای خودش داشته باشد؟
خب اگر به این اشکالات توجه نکند، احتمال خلاف داشته باشد، معنایش این است که اصلاً آن یقین حاصل نشده است، اگر احتمال خلافی وجود داشت، معنایش نفی آن یقین است، یقین کی یقین است؟
واقعاً وقتی شما مطلقاً احتمال خلاف ندهید، پس غرض در فلسفه حصول چنین یقینی است و این مربوط به خود شخص هم هست؛ او برای خودش باید این یقین را حاصل کند، نه به خاطر اینکه دیگران چنین اشکالی دارند یا ندارند، دیگران چه داشته باشند، چه نداشته باشند، او چون میخواهد به این یقین عقلی برسد، باید همه وجوه احتمال خلاف، همه اشکالها را بررسی کند و برای خودش این مطلب یقینی شود،
چه در جامعه زندگی بکند، چه منفرد در یک جزیرهای زندگی کند، او باید این معرفت را به خاطر کمال نفسانی خودش کسب کند، البته به دیگران هم کمک کند، آنها را هم راه بیندازد، نعم المطلوب، نور علی نور، ولی این بعد از حصول یقین برای خودش است.
بنابراین چون غرض در حکمت و فلسفه چنین یقینی هست، کسی به ذهنش نباید بیاید که حالا این اشکالات و شبهات را که امروزه برای کسی اصلاً مطرح نیست، معلوم است که مطرح نیست، مگر اصلاً از گذشته این اشکالات برای توده مردم مطرح بوده که حالا مطرح نیست؟ مثلاً در یکصد سال و دویست سال و یک هزار سال پیش، شبهه ابن کمونه برای مردم مطرح بوده؟ هیچوقت برای مردم مطرح نبوده،
این شبهات اصلاً مال خواص است، عوام که به این کارها کار ندارند، این حرفها اصلاً بینشان رایج نیست، غرض از این شبهات و پرداختن و جواب دادن به آنها این است که انسان خودش معرفتش اجتداد پیدا کند، پس این نکته اول که به غایت و غرض فلسفه توجه بشود و این حصول امر یقینی برای انسان موجب چنین کمالی است،
چه دیگران چنین اشکالاتی داشته باشند، چه نداشته باشند، این یک نکته که باید ملاحظه کرد، بنابراین معلوم شد که گذر زمان و منفرد بودن یا مجتمع بودن، در جامعه بودن یا نبودن، هیچکدام دخالتی در این معنا ندارد، چون این معنای یقین، یک امر شخصی است و برای کمال خودش باید به آن حاصل شده باشد.
ب) مقدمه دوم: اصطلاحات مورد نیاز برای تقریر شبهه و پاسخ
نکته دوم که باید بگوییم، یکی دو نکته است که اصطلاحاتی است که تقریر این شبهه و بعد پاسخش متوقف بر آنهاست، حالا این متن تا اینجا، اجازه دهید بخوانیم، اگر رسیدیم آن قسمت، وارد میشویم.
نظم
صرف الوجود كثرة لم تعرضا لأنه إما التوحد اقتضى
فهو و إلا واحد ما حصلا أو كان في وحدته معللا
تركب أيضا عراه إن يعد مما به امتاز و ما به اتحد[1]
متن کتاب
(صرف الوجود(مفعول مقدم ، و المراد به الوجود بشرط لا و هو الواجب تعالی، (کثرت لم ترضا،) مؤكد بالنون الخفيفة[2]
توضیح: کثرت عارض بر صرف الوجود نمیشود .مقصود از «صرف الوجود»، وجود به شرط لا است، یعنی وجودی که هیچ نقصی و محدودیتی با او نیست، کثرت عارض بر او نمیشود، بلکه او واحد است،
(لأنه) ای صرف الوجود،(اما التوحد) مفعول (اقتضی، فهو) المطلوب،
توضیح: یا مقتضی توحید است، مقتضی یگانگی است که مطلوب همین را میخواهیم اثبات کنیم، اگر غیر این شد، دو تا احتمال دیگر است،
(و إلا) أي و إن لم يقتض الوحدة فلا يخلوا إما أن يقتضي الكثرة أو لا يقتضي الوحدة و لا الكثرة
توضیح: اگر مقتضی وحدت نباشد یا مقتضی کثرت است و یا نه مقتضی وحدت است و نه مقتضی کثرت ونسبت به هر دو علی السواء.
احتمال اول در این دوتای اخیر، اولیش (یعنی مقتضی کثرت باشد)،
فعل الأول (واحداً،ما) نافیه(حصلا)
توضیح: اگر صرف الوجود مقتضی کثرت باشد، هیچ فرد واحدی از صرف الوجود نباید محقق بشود، اصلاً فرد نباید داشته باشد،
إذ ذلك الواحد أيضا على طباع ذلك الكثير بذاته و المفروض أن هذا السنخ يقتضي الكثرة
توضیح: چون آن فرد واحدی که برای صرف الوجود فرض کردیم، او ذاتیاش همین است که کثرت داشته باشد، طبیعتش با هم یکی است، فرد این است، دیگر مثل زید که فرد انسان است، پس هرچه از ذاتیات انسان ملاحظه کردی، در فردش هم هست، حالا گفتی طبیعت صرف الوجود اقتضای کثرت میکند، پس فردش هم اقتضای کثرت میکند، این واحد بر طبیعت ذاتی، همان کثیر بالذات است، فرض این است که سنخ صرف الوجود مقتضی کثرت است،
فلم یوجد فیه واحد، فلم یوجد فیه کثیر،
توضیح: پس واحدی و فردی ندارد، فرد که نداشت، کثرت هم ندارد، چون کثرت در واقع مجموعه همان افراد است،
لأن الکثیر مبدأه الواحد،
توضیح: کثیر مبدأش همان افراد و وحدتهاست،
فإذا كثرناه بذاته أبطلناه
توضیح: پس در واقع فرض اینکه احتمال بگوییم یک چیزی اقتضای طبیعتش کثرت است، یعنی اصلاً مصداق ندارد، پس باطلش کردیم، در حالی که ما اثبات کردیم واجبالوجود بالذات موجود است.و اما آن احتمال دیگر
و علی الثانی
توضیح: یعنی اینکه مقتضی کثرت نیست و مقتضی وحدت هم نیست، هیچکدام لا بشرط است،
كان كل من الوحدة و الكثرة عرضيا له
توضیح: این میشود عارضی مفارق، یعنی از خارج بر او عارض شده است، یک عامل دیگری باید اقتضا کند که کثیر باشد یا واحد باشد،
فيلزم ما أشرنا إليه بقولنا (أو كان) صرف الوجود الذي هو الواجب تعالى (في وحدته معللا) بالغير
توضیح: این صرف الوجود که همان واجب باشد، پس در واحد بودنش یا در کثیر بودنش معلل به غیر است، این چه واجبی است که وحدتش را دیگری به او میدهد یا کثرت را؟ اگر دارد دیگری به او کثرت بدهد؟ پس واجب نیست.
توضیح: ترکیب عارض میشود بر صرف الوجود اگر شمرده بشود از جهت امتیاز و جهت اشتراک، یعنی اگر مرکب باشد از این دو جهت،
برهان اخر(تركب أيضا عراه) أي عرض صرف الوجود (إن يعد) أي إن كان صرف الوجود الذي هو الواجب متعددا [3]
توضیح: ترکیب عارض بر آن یعنی صرف الوجود میشود اگر شمرده بشود به تعدد در اید از دو حیث امتیاز و اشتراک،
(مما) أي تركب مما (به امتاز و ما به اتحد)
توضیح: یعنی ترکیب پیدا کند از آنچه مایه امتیاز است و آنچه مایه اتحاد است،
لأن وجوب الوجود مشترك بينهما و ما به الاشتراك الذاتي يستدعي ما به الامتياز الذاتي.
توضیح: چون وجوب وجود مشترک است، پس میشود آن حیثیت اشتراکی ذاتیشان، حالا که در یک جزء ذات مشترکاند، در یک جزء هم اختصاصی باید داشته باشند تا دوگانگی معنا بدهد،
وهذا هو الترکیب
توضیح: که ترکیب هم با وجوب ذاتی و بساطت منافات دارد.