1405/02/14
بسم الله الرحمن الرحیم
[4] غرر فی الاعراض النسبیه/الفریدة الثالثه فی البحث عن اقسام العرض /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الثالثه فی البحث عن اقسام العرض /[4] غرر فی الاعراض النسبیه
مقوله جده
یکی دیگر از مقولات نسبی، مقوله جِده یا مِلک یا لَه است. جده از وجدان به معنای دارایی است. اگر شما دو شیء داشته باشید که یکی به لحاظ جسمانی محیط بر دیگری باشد، مانند لباسی که بدن را میپوشاند، در اینجا یک جسم محاط دارید و یک جسم محیط، ولی این احاطه یک خصوصیتی نیز دارد و آن اینکه اگر محاط تغییر مکان دهد، آن جسم محیط نیز تابع او خواهد بود. لباس محیط بر بدن است و اگر بدن تغییر مکان دهد، لباس هم به تبع او مکانش تغییر میکند. پس محیط و محاطی داریم که این محیط تابع آن محاط در نقل و انتقال است.
این دو یک نسبتی با یکدیگر پیدا میکنند و این محیط و محاط با هم چنین نسبتی دارند. ما از این احاطه بین این طرفین، هیئتی و صفتی را انتزاع میکنیم و به این هیئت انتزاعی جده میگوییم. پس تعریف جده این است: هیئت حاصل از نسبت محیط به محاط، به گونهای که با تغییر مکان محاط، محیط نیز تغییر مکان میکند.
حال این احاطه ممکن است تام باشد و ممکن است ناقص باشد. یک وقت کسی روپوشی یا عبایی میاندازد که تمام بدنش را میپوشاند، و یک وقت در حد یک کفش یا یک دستکش است که جزئی از بدن را پوشانده و احاطه، تام نیست. این تعریف مقوله جده است.
مقوله وضع
مقوله دیگر، مقوله وضع است. ابتدا در قالب مثال اینگونه بیان کنیم: بدن انسان را در نظر بگیرید. جرم بدن انسان در هر شرایط و وضعیتی که باشد تغییر نمیکند؛ خوابیده باشد، ایستاده باشد، نشسته باشد، به پهلو باشد، به پشت باشد، هرگونه باشد این جرم همان جرم است و در آن فرقی حاصل نمیشود، ولی ما میفهمیم و میدانیم که مثلاً این بدن وقتی در حال قیام است با وقتی که در حال نشسته است و با وقتی که در حال دراز کشیده است متفاوت است. حال این تفاوت کجاست؟ دو تفاوت وجود دارد: هم نسبت اجزای این بدن با یکدیگر متفاوت است و هم نسبت این اجزا با چیزهایی که خارج از آن هستند متفاوت میشود.
مثلاً وقتی بدن انسان در حالت قیام است و وقتی که در حال نشسته است، نسبت اجزای بدنی و اندامها با هم تغییر میکند، همچنین نسبت اینها با آن امور خارج هم تغییر میکند. مثلاً در حال قیام، سر انسان به سمت آسمان است و به طور عمودی کل بدن به حالت عمودی است، ولی در حال نشسته این نسبت عوض میشود و در حال دراز کشیده به پهلو یا به پشت همین نسبتها تغییر میکند.
الف) معنای اول وضع به عنوان تمام المقوله
تعریف مقوله وضع این است: هیئت حاصل از دو نسبت؛ یکی نسبت اجزای شیء با یکدیگر، و دیگری نسبت آن اجزا با خارج از خودشان. این معنای مقوله وضع است.
ب) معنای دوم وضع به عنوان جزء المقوله
گاهی اوقات ما وضع را به کار میگیریم در خصوص نسبت اجزا تنها،
الان در این تعریف کاملی که گفتیم دوتا نسبت را با هم نگاه کردیم هم نسبت اجزاء با هم و همچنین نسبت اجزاء با خارج، گاهی اوقات نسبت اجزاء را با هم نگاه می کنیم، و میگوییم این جسم در چه وضعیتی است و کاری به خارجش نداریم. این معنای دوم وضع است. بنابراین این واژه وضع یک معنایی دارد که تمام المقوله را بیان میکند و یک معنایی دارد که جزء المقوله را بیان میکند.
ج) معنای سوم وضع به معنای قابلیت اشاره حسی
یک معنای سوم نیز برای وضع هست که ارتباطی به بحث مقوله ندارد. ما به موجودی که قابل اشاره حسی باشد میگوییم این موجود دارای وضع است و یک موجود وضعی است. مقصود از اشاره حسی این است که شما بتوانید در عالم طبیعت برای او جهت و سمت و سو مشخص کنید. مثلاً اگر بگوییم این شعاع نوری که الان بر این میز میتابد از چه سمتی میآید، ما نمیگوییم از سمت کف میآید، میگوییم از سمت سقف میآید. یا اگر یک دکل مخابراتی را در نظر بگیرید و بگوییم این امواج از کجا میآید، شما یک جهت را نشان میدهید و میگویید از این جهت میآید جهت مقابلش رو که اشاره نمی کنید. این مثال را زدم برای اینکه روشن شود در مواردی تعیین موقعیت مکانی این شیء در عالم طبیعت خیلی راحت است، مثل اجسام غلیظ که به راحتی میشود مشخص کرد دقیقاً در چه موضعی هستند، اما گاهی بعضی چیزها اینطور نیست، مثل امواج و انرژیها که نمیشود آنطور که شما برای این جسم غلیظ و فشرده وضع و مکانش را تعیین میکنید، آنها را هم به این صورت تعیین کنید، ولی اقلش این است که سمت و سویشان را اینطور مشخص کنید.
مثال دیگر اینکه اگر سه دیوار یا دو دیوار با سقف با هم تقاطع کنند، ما یک نقطه رأس داریم. نقطه چون چیزی است که طول و عرض و عمق ندارد، پس به اشاره حسی به معنای اینکه شما مثلاً بتوانید برای این میز موقعیت مشخص کنید، نمیتوانید برای نقطه این را مشخص کنید، ولی سمت و سو و جهت برایش میتوانیم در نظر بگیریم. شما میگویید که این دو دیوار با این سقف در کجا تلاقی کردند؟ شما نمیآیید به وسط سقف یا وسط دیوار یا خط تقاطع دیوار اشاره کنید، به آن نقطه رأس میگویید در این نقطه با هم تلاقی کردند. سمت و سو دارد. این معنا در فلسفه زیاد به کار میآید. خیلی اوقات ما اشاره میکنیم و میگوییم موجود وضعی یعنی موجودی که قابل اشاره حسی است، و مقصود از اشاره حسی هم تعیین سمت و سو و جهت است، نه لزوماً اینکه حتماً بتوانیم در حس دقیق نشانش دهیم. گاهی میشود و گاهی نمیشود. همین که جهت برایش معلوم شد، معنایش این است که موجود وضعی است. این هم مقوله وضع.
مقوله فعل و انفعال
دو مقوله دیگر، مقوله فعل و انفعال یا أن یفعل و أن ینفعل است. ابتدا در قالب مثال بگوییم: شما اگر آبی را در معرض حرارت قرار دهید، به محض اینکه این مواجهه با حرارت شد، آب شروع میکند به گرم شدن. شما اینجا یک جوهری دارید به نام آب، جوهری هم به نام آتش، و یک کیفیتی هم هست به نام حرارت. این حرارت هم در آتش است و هم منتقل میشود و در آب هم موجود میشود و آب هم متصف میشود به حرارت. اما در کنار این جوهرها و این عرض، ما دو معنای دیگر را هم میفهمیم که مرتبط با اینها هستند، اما عین گرما و یا عین جوهر آب یا جوهر آتش نیستند، بلکه غیر اینهاست و معنایشان فرق میکند.
وقتی که شما آب را در معرض حرارت قرار دادید و آن شروع کرد به گرم شدن، میگوییم که این آب در حال گرم شدن است. این «در حال گرم شدن» غیر از خود گرما است و یک معنای دیگری است. همانطور که به آتش اینطور نسبت میدهیم و میگوییم این آتش در حال گرم کردن است. میبینید یک معنای «تَسَخُّن» و «تَسْخِین» هست که این تَسَخُّن و تَسْخِین غیر از خود سخونت و گرما است، همچنان که غیر از جوهر آب و جوهر آتش هم هست. یک معنایی میفهمیم، ولی این تَسْخِین و تَسَخُّن، این گرمادهی و گرماپذیری، خودش نمیتواند مستقل از گرما و مستقل از آب و آتش وجود داشته باشد، باید با آنها باشد. به محض اینکه شما اینها را از هم جدا کنید و فاصله آب و آتش را چنان زیاد کنید که آتش نتواند تأثیر کند، آن گرماپذیری آب دیگر صدق نمیکند و از این به بعد گرماپذیر نیست، با اینکه هنوز هم گرم هست و تا مدتی هم گرم میماند. پس ما یک معنایی داریم هنگام اثرگذاری و اثرپذیری؛ اثرگذاری شیء مؤثر مادامی که در حال اثرگذاری است، به این میگوییم مقوله فعل یا أن یفعل، و اثرپذیری شیء متأثر مادامی که در حال اثرپذیری است، این مقوله انفعال یا أن ینفعل است.
1) قید تدریج در مقوله فعل و انفعال
با این توضیح، قیدی که گفتیم «مادامی که در حال اثرپذیری است» معنایش این است که شما تدریج دارید؛ اثرگذاری تدریجی و اثرپذیری تدریجی. با این قید تدریج و با اینکه میگوییم مادامی که در این حالت است، اثرگذاری و اثرپذیری بین مجردات خارج میشود، چون اصولاً اثرگذاری مجرد در زمان قرار نمیگیرد تا بعد بگوییم تدریجی یا آنی و لحظهای است، هیچکدام. خداوند عقل اول را میآفریند. آفرینش عقل اول اثرگذاری خداوند و فاعلیت خداوند است، اما در گذر زمان و به صورت امر تدریجی نیست تا بگوییم پس خالقیت خدا هم نسبت به عقل اول داخل در این تعریف شد. یا عقل اول وجود را از خداوند میپذیرد، این یک اثرپذیری است، ولی اینها ابداعی هستند، نه تدریجی.
2) تفاوت امر دفعی با امر ابداعی و تذکر یک مغالطه
ممکن است ما در مقام تعبیر، گاهی اینطور تعبیر کنیم که مثلاً اثرگذاری مجرد یا اثرپذیری مجرد دفعی است نه تدریجی، ولی در واقع این مسامحه در کلام است. «دفعی» اگر کسی مقصودش آنی و لحظهای باشد، این در مقابل اثرگذاری تدریجی است و هر دوتای اینها مربوط به عالم طبیعت هستند. در مباحث قبلی، در مقدمات حدوث دهری که ظرفهای مراتب واقع گفته میشد، بیان شد که هر موجودی ظرفی یا چیزی که به منزله ظرف است دارد. پدیدههای طبیعی یا در زمان هستند یا در طرف زمان که «آن» باشد. مثلاً حرکت در زمان قرار میگیرد، ولی خروج از مبدأ در یک «آن» قرار میگیرد که امتداد و کشش ندارد. به حسب اصل اصطلاح، این پدیدههای آنی که امتداد زمانی ندارند و در لحظه به معنای زمان کوچک نیستند، بلکه لحظه به معنی آن و طرف زمان ، در «آن» و در لحظه آتی واقع میشوند و به اینها باید گفت دفعی. حال اگر کسی مسامحتاً به اثرگذاری مجرد تعبیر کند که اینها دفعیاند، مقصودش این است که ابداعی است، یعنی اصولاً از افق زمان و طبیعت بیرون است، لذا نه تدریجی است و نه آن دفعی که مقابل تدریج و در «آن» میخواهد قرار بگیرد. پس کسی نباید توهم کند که آفرینش خداوند نسبت به عقل اول در یک «آن» و در یک لحظه واقع میشود. اصلاً نه «آن» است و نه مقابل آن.
این مطلب را برای این تأکید و تکرار میکنم چون یک عدهای تعابیرشان موجب خطای فهم خواننده میشود. یعنی میشنوند که مجرد خارج از افق زمان است، گمان میکنند که چون زمانی نیست پس در یک لحظه انجام میشود و در یک «آن» انجام میشود. پس مثلاً خداوند در یک دَم و در یک لحظه کل عالم را آفرید، در حالی که تصور او از آن یک دَم و یک لحظه، همان «آن» و طرف زمان است. این غلط است و این تصور را نباید به آن توجه کرد. اگرچه قوه واهمه همینطور است: قوه واهمه وقتی که تدریج را نفی میکنیم، فوراً مقابلش آن لحظه آنی را فقط میتواند تصور کند. چیزی که خارج از افق زمان و آن باشد برای قوه واهمه قابل تصور نیست. در مراحل اولیه از این ادراکات عقلی، ما بیشتر با اوصاف سلبی اینها را میشناسیم و میفهمیم؛ یعنی میگوییم فاعلیت و خالقیت خداوند نه تدریجی است و نه آنی. سلب می کنیم و میگوییم این چیزی که در عالم طبیعت یافتید که یا لحظه است یا تدریج، اینگونه نیست. این نکته را مد نظر داشته باشید.
د) مقوله اضافه
آخرین مقولهای که در اینجا مطرح میشود، مقوله اضافه است. باز هم این را در قالب مثال ابتدا بیان میکنیم، چون فهم بعضی از این مقولات نسبی در قالب مثال سادهتر از تعریف خودشان است. فرض کنید شما یک شیئی را که نسبتی با شیء دیگر دارد، مثل این دیوار که یک نسبتی با سقف دارد، ملاحظه کنید. سقف استقرار بر دیوار دارد. این مستقر بودن یک نسبتی است. گاهی ما این دو شیء را که با هم مرتبط هستند اینگونه نگاه میکنیم که میگوییم سقف استقرار بر دیوار دارد. گاهی میآییم این طرف اول که نسبتی با دومی دارد را از همان جهتی که دومی هم نسبتی با اولی دارد نگاه میکنیم. مثلاً در اینجا میگوییم سقف مستقر بر روی دیوار است، از آن جهتی که دیوار در تحت این سقف است. این را خوب دقت کنید: یعنی شما میآیید دو نسبت را با هم نگاه میکنید، ولی این دو نسبت که با هم نگاه شد، دو نسبت خاص و متکرر بر روی یکدیگرند. در مقوله وضع هم شما دو نسبت را نگاه میکردید؛ نسبت شیء با اجزای خودش و نسبتش با خارج، ولی آنها دو نسبت مختلف بودند و روی هم تکرار نمیشدند. اما در مقوله اضافه این دو نسبت، نسبت متکرر است؛ یعنی شیء اول نسبتی با شیء دوم دارد، از همان جهتی که این اولی با دومی نسبت دارد، دومی هم از همان جهت منعکس میشود بر اولی و آن نسبت را دارد. لذا میگویند در مقوله اضافه شما نسبت متکرره دارید، نه نسبت واحد. در نسبت واحد، یک «الف» با «ب» نسبت دارد. یک وقت میگویید الف با ب نسبت دارد از همان جهت که ب هم همین نسبت را با الف دارد. پس فرق کرده است. مثلاً زید برادر عمرو است، از چه جهت برادر عمرو است؟ از همان جهت که عمرو هم همین نسبت برادری را با او دارد. نمیتوانید این را از هم جدا کنید و بگویید فقط زید برادر عمرو است، ولی عمرو دیگر برادر زید نیست. زید پدر عمرو است از جهتی که پدر عمرو است که این عمرو فرزند او باشد، و اگر فرزند نباشد، او هم پدر نیست. پس الان شما در مثل اضافه برادری و اضافه پدری ناچارید آن طرف اول را که میگویید یک نسبتی با دومی دارد، این نسبت به این نحو است که چون دومی همین نسبت را برمیگرداند بر اولی، با اولی همین نسبت را دارد. هیئت حاصل از این نسبت متکرر میشود مقوله اضافه، مثل پدری و فرزندی. پدری و فرزندی وقتی معنا میدهد که آن فرد اول پدر دومی است از جهتی که این دومی هم همین نسبت را با او دارد.
1) احکام و ویژگیهای مقوله اضافه
چند حکم و چند ویژگی در اضافه هست. یکی اینکه قطعاً در اضافه شما تکرر نسبت دارید، یعنی نسبت باید تکرار بشود از همان جهتی که نسبت قبلی بوده، نه از جهت دیگری. و الّا اضافه نمیشود. پس انعکاس در نسبت لازم است.
یکی دیگر از خصوصیات این است که طرفین اضافه از حیث قوه و فعل یا از حیث عدد با هم تکافؤ دارند. اگر شما یک مضاف دارید یک طرف، آن طرف هم یک مضاف است. اگر دوتاست، یعنی هردو اینطوریاند. اگر یکی بالقوه است، دیگری هم بالقوه است. پدر بالقوه یعنی فرزند بالقوه. اگر پدر بالفعل است، یعنی فرزند بالفعل است. اگر دو عنوان پدری هست، یعنی دو عنوان فرزندی باید باشد. پس از حیث قوه و فعل و از حیث عدد، طرفین اضافه با هم تکافؤ دارند.
یکی دیگر از احکام در اضافه این است که گاهی این طرفین اضافه متشابهاند و گاهی مختلف. مثلاً برادر و برادر: زید برادر عمرو است از همان جهتی که عمرو هم همان نسبت برادری را که زید به او داده بود، به زید دارد. هر دو هم برادرند، پس طرفین اضافه یک عنوان به آنها صدق میکند و میشود متشابه الاطراف. ولی گاهی میگویید این پدر آن فرزند است؛ اضافه هست اما طرفین اضافه متشابه نیستند؛ یکی عنوان فرزندی دارد و یکی عنوان پدری دارد. یا برادر و خواهر؛ مختلف الاطراف هم هستند.
2) فرق مقوله اضافه با مقوله جده
فرق اضافه با جده در این است که در جده تکرر نسبت نداریم. در جده شما یک جسم محیط و یک جسم محاط دارید به طوری که اگر این محاط در مکانش تغییر کند، محیط هم تابع او تغییر میکند. اما تکرر نسبت در کار نیست؛ همان جهتی که محیط به محاط احاطه دارد، محاط از همان جهت به محیط احاطه ندارد. اگر شما آن نسبت را به معنای این تکرر ملاحظه کنید، آن وقت میشود مقوله اضافه و از مقوله جده خارج میشود.
3) عمومیت عروض اضافه بر همه اشیاء
مقوله اضافه مقولهای است که در هر موردی، حتی نسبت به خداوند، قابل ملاحظه است. چون هیچ شیئی در عالم نیست که نسبت نداشته باشد با شیء دیگر. فقط اگر معدوم باشد که نسبت ندارد، والا هر دو شیء موجود را که با هم در نظر بگیریم، یک نحوه نسبتی با هم پیدا میکنند. لذا مقوله اضافه عارض همه اشیا میشود. خب خداوند را هم شما میتوانید بگویید که او فاعل و خالق همه اشیاست و همه اشیا معلول او هستند. پس نسبت فاعلیت و معلولیت، نسبت خالقیت و مخلوقیت بین خدا و همه اشیا هست. خداوند از همان جهت که خالق این زید است، زید هم از همان جهت مخلوق خداست. پس مقوله اضافه به همه عارض میشود. لذا شما در موارد متعدد میتوانید البته به شرطی که نسبت متکرر را به همین نحوی که گفتم ملاحظه کنید، مقوله اضافه را آنجا داشته باشید. یک معنای انتزاعی است، یعنی چیزی نیست که بگوییم حالا بی نهایت اضافه درست شد اشکالی ندارد.
4) مضاف حقیقی و مضاف مشهوری
یک اصطلاحی هم اینجا داریم که قبلاً در بحث عدم و ملکه مشابه آن گذشت. مضاف مشهوری داریم و مضاف حقیقی. مضاف حقیقی یعنی آن معنا و آن عنوانی که خودش عین الاضافه است. مضاف مشهوری یعنی آن ذاتی که این معنای اضافه عارض بر او میشود. مثلاً شما میگویید پدری و فرزندی: در خود مفهوم پدری و فرزندی این اضافه و این نسبت وجود دارد. اصلاً پدری قابل فرض نیست مگر در ارتباط با فرزندی، و فرزندی هم قابل تصور نیست به لحاظ معنا مگر در ارتباط با پدری. پس خود این مفهوم ابوّت و بنوّت عین اضافه است.
حال این را عارض بر چه میکنیم؟ معروضش چیست؟ آن ذاتی که متصف به این ابوّت میشود. او یک زیدی است. این زید متصف به پدری است، عمرو متصف به فرزندی است. پس الان زید و عمرو معروض اضافهاند و خودشان و ذاتشان عین اضافه نیست. زید که ذاتش عین الاضافه نیست، اما یک صفتی پیدا میکند که آن صفت عین الاضافه است. آن پدری معروض است که ذات زید میشود مضاف مشهوری، و آن پدری که عین اضافه است و خود مفهومش اضافه است، به آن میگوییم اضافه حقیقی یا مضاف حقیقی. پس مضاف حقیقی عین اضافه است و مضاف مشهوری آن ذاتی است که معروض این اضافه قرار میگیرد. یک نکته جزئی هم هست که مربوط به افلاک است که در متن توصیح داده خواهد شد.
نظم:
هيئة ما يحيط بالشيء جدة بنقله لنقله مقيدة
الوضع هيئة لشيء حاصلا من نسبة الأجزاء بعضها إلى
بعض و من نسبتها لخارج للكون بالحس مشارا قد يجي
الفعل تأثيرا بدا تدرجا تأثر كذاك الانفعال جا
إن المضاف نسبة تكرر منه الحقيقي و ما يشتهر
و في المضاف الانعكاس قد لزم تكافؤ فعلا و قوة حتم
اختلف المضاف أو تشاكلا و يعرض الجميع حتى الأولا[1]
متن کتاب:
و منها الجدة:[2]
(هيئة) تحصل لأجل (ما يحيط)، فيكون إضافة الهيئة لأدنى ملابسة. يمكن كون ما مصدرية[3]
توضیح: هیئتی که حاصل میشود به خاطر آنچه که اضافه شده، پس این اضافه شدن هیئت میگیم اضافه شده بخاطر چی یعنی هر گونه تلبسی، کمترین مناسبتی و ارتباطی هم باشد به شرطی که قید بعدی را هم داشته باشد صدق می کند، پس اضافه هیئت بخاطر کمترین ملابست و کمترین ارتباط است ولو در حد مثلا قرار گرفتن یک انگشتر باشد انگشتر چقدر از بدن را میگیرد؟ همین مقدار کم هم که باشد کفایت میکند تا مقوله جده صدق کند.
(بالشيء جدة) حال كون تلك الهيئة (بنقله) أي بنقل المحيط (لنقله) أي لنقل الشيء (مقيدة)
توضیح: هیئت حاصل به خاطر آنچه که محیط به یک شیئی است، جده است با این شرط که آن هیئت مقید باشد به نقل محیط به تبع نقل محاط؛ یعنی این محیط که مثلاً انگشتر است احاطه دارد به قسمتی از انگشت، ولی مقید به این است که اگر این دست حرکت کند، آن هم حرکت کند.
كما يقال الجدة نسبة الشيء إلى ما يحيط به بحيث ينتقل بانتقاله
توضیح: در واقع یانجا باید می گفت هیئت حاصل از نسبت چون همون اول گفت که نسبت خودش مقوله نیست منتها همون اول اول ابتدای همین غرر گفت فحیث قلنا هیئت اشرنا الی انه هیئت خاصه و کون خاص فلیس مجرد نسبة الشیء ولی اینجا بخاطر اختصار یا مسامحه می گوید نسبت فلان به فلان منظور هیئت حاصل از نسبت است. پس جده هیئتی است حاصل از نسبت شیء با آنچه بدان احاطه دارد، به گونهای که این محیط به انتقال محاط منتقل میشود.
و بهذا يفترق عن الأين، إذ لا ينتقل المحيط بانتقال المحاط هناك
توضیح: با این قیدی که گفتیم، جده از مقوله أین جدا میشود. چون در مقوله أین، محاط که مثلاً جسم باشد اگر عوض شود، این که عوض نمیشود. مکان که تغییر نمیکند. پس در أین، محیط با انتقال محاط منتقل نمیشود.
و الإحاطة أعم من التامة و غيرها
توضیح: این احاطهای که اینجا گفتیم که یک جسم محیط به جسم محاط باشد، اعم از احاطه تام و غیر تام است.
فيشمل التعمم و التنعل كالتقمص و التجلبب
توضیح: پس شامل تعمم (عمامه به سر بستن) و تنعّل (کفش به پا کردن) میشود، مثل تقمّص (پیراهن پوشیدن) و تجلبب (جلباب داشتن). این مفاهیم را نمونههای جده گفتهاند.
و منها الوض
(الوضع هيئة لشيء حاصلا) من نسبتين معا.
توضیح: وضع هیئتی است برای شیء که از دو نسبت با هم حاصل شده است.
(من نسبة الأجزاء) أي أجزاء الشيء (بعضها إلى بعض و من نسبتها) أي نسبة الأجزاء (لخارج) أي إلى خارج عن ذلك الشيء سواء كان في داخله أو خارجه
توضیح: یعنی نسبت اجزای شیء بعضی به بعضی، و نسبت این اجزا به خارج، یعنی به خارج از آن شیء. پس وضع، هیئت حاصل از دو نسبت است: نسبت اجزا با یکدیگر و نسبت اجزا با خارج.
ادامه عبارت یعنی سواء کان فی داخله او خارجه را بعد توضیح میدهیم.
كالقيام و القعود و الاستلقاء و الانبطاح و غيرها
توضیح: مانند قیام و قعود و استلقاء (به پشت خوابیدن) و انبطاح (به رو خوابیدن) و غیر اینها.
فالقيام مثلا هيئة في الإنسان بحسب نسبته فيما بين أجزائه و بحسب كون رأسه من فوق و رجله من تحت
توضیح: مثلاً قیام یک هیئتی است در انسان، به حسب نسبتی که میان اجزایش هست و به حسب اینکه سرش از بالا و پایش از پایین است. اگر کسی در حال قیام باشد و ما تصویر را برعکسش کنیم، نسبت خود اجزا با هم تغییر نمیکند، اما نسبتشان به خارج تغییر میکند. دو معنا از وضع گفتیم وضع به معنای تمام و المقوله و وضع به معنای جزء المقوله حالا معنای سوم این است.
ثم الوضع (للكون) أي لكون الشيء (بالحس مشارا) إليه (قد يجي)[4]
توضیح: گاهی وضع برای بودن شیء به طوری که با حس قابل اشاره باشد نیز میآید. این معنای دیگر وضع است.
فالنقطة ذات وضع بهذا المعنى دون الوحدة
توضیح: شما میتوانید به نقطه اشاره کنید و بگویید نقطه تلاقی این سه سطح در آن رأس مخروط یا مکعب است. نقطه به این معنا قابل اشاره است، ولی وحدت را نمیشود اشاره کرد. همانطور که به رنگ کتاب اشاره میکنید، نمیتوانید به وحدتش هم اشاره کنید و نشان دهید معنا نمی دهد.
[سواء كان في داخله أو خارجه]
توضیح: اما آن جمله «سواء كان في داخله أو خارجه» را باید در نظر داشت. در کیهانشناسی گذشته میگفتند که عالم طبیعت یک کره است و کره زمین مرکز عالم طبیعت است. بعد 9 فلک به آن احاطه دارند، مثل لایههای پیاز. آن آخرین و بزرگترین فلک را که در نظر بگیرید، میگفتند بیرون از آن دیگر هیچی نیست؛ فلک اطلس یا فلکالافلاک که بزرگترین است.
حال اگر بخواهیم وضع فلک اطلس را به این تعریف بشناسیم که نسبت اجزا با هم و نسبت اجزا با خارج از خودش است، خارج از فلک اطلس چه میشود؟ خارج به معنای بیرون از او دیگر چیزی نیست. پس خارج او یعنی آنچه در درون خودش است، برخلاف بقیه افلاک. مثلاً فلک دوم که فلک ثوابت است، هم داخلش چیزی هست و هم بیرونش و بالاتر از آن فلک اطلس است. اما فلک اطلس دیگر یک لایه بالاتر و بیرونی از خودش ندارد.
لذا در فلک اطلس، خارج او به معنای خارجی که در جاهای دیگه تصور می کردیم نیست، شما می گویید خارج این کتاب، خارج این کتاب درون خودش نیست می شود بیرونش اما در فلک اطلس بالخصوص چون خارج از او گفتند هیچی نیست پس وضعش را بخواهیم بشناسیم هم نسبت اجزاء با یکدیگر و هم نسبت اجزا با آنچه که در درون اوست و به این معنا خارج از اون به حساب می اید جزو اجزای جسم فلک اطلس نیست، پس نسبت اجزا با آنچه در درون اوست به منزله خارج محسوب میشود. فلک ثوابت جزوی از فلک اطلس نیست و مستقل است، اما به لحاظ احاطه، فلک اطلس بر آن محیط است. پس اینجا که گفتیم نسبت اجزا به خارج، این خارج در همه موارد خارج از خود شیء است، الا در یک مورد؛ در مورد فلک اطلس که خارج آن در واقع این اجسام درونی خودش است که احاطه مکانی به آنها دارد، و آن میشود خارجی که در داخل خودش است. لذا گفته شد «سواء كان في داخله أو خارجه» و این قید داخل فقط برای ادخال فلک اطلس است.
و منها الفعل و الانفعال:
و (الفعل تأثيرا بدا تدرجا).
توضیح: فعل یعنی ظاهر شد تأثیر تدریجی، به نحو تدریج می آید.
كتسخين المسخن ما دام يسخن.
توضیح: مانند گرم کردن و گرمادهی آن گرمابخش مادامی که در حال گرمادهی است.
(تأثر كذاك) أي تدرجا هو (الانفعال جاء)
توضیح: اثرپذیری هم اینچنین تدریجی است و آن انفعال است.
كتسخُّن المتسخن ما دام يتسخن
توضیح: مانند گرم شدن آن گرماپذیر مادامی که در حال گرماپذیری است
و حيث اعتبر التدرج فيهما خرج التأثير و التأثر الإبداعيان
توضیح: و چون در این معنا و اثرگذاری که گفتیم تدریج داخل شده است، بنابراین اثرگذاری و اثرپذیری ابداعی خارج میشود.
كإخراج الواجب تعالى العقلَ من الليس إلى الأيس
توضیح: مانند اینکه خداوند عقل را بوجود می آورد این اثر گذاری الهی است نسبت به عقل هم می گوییم وجود را پذیرفته است.
و قبوله[مرجع ضمیر قبوله عقل است] بمجرد الإمكان الذاتي الوجود منه تعالى
توضیح: و پذیرفتن عقل این وجود را به مجرد امکان ذاتیاش از ناحیه خداوند.
و منها المضاف
(إن المضاف نسبة تكرر)
توضیح: مضاف، نسبتی است که تکرر پیدا میکند.
قال الشيخ في قاطيغورياس الشفاء في معنى التكرر هو أن يكون النظر لا في النسبة فقط بل بزيادة اعتبار النظر إلى أن للشيء نسبة من حيث له نسبة و إلى المنسوب إليه كذلك[5]
توضیح: شیخ الرئیس در کتاب قاطیغوریاس شفا در معنای تکرر گفته است که نظر تنها بر نسبت نیست، بلکه با زیادت یک اعتبار نظر، به اینکه برای شیء نسبتی است با شیء دیگر از آن جهت که همان شیء دیگر همین نسبت را با شیء اول دارد. منسوب با منسوب الیه.
فإن السقف له نسبة إلى الحائط
توضیح: سقف نسبتی با دیوار دارد.
فإذا نظرت إلى السقف من حيث النسبة التي له فكان مستقرا على الحائط.[6]
توضیح: اگر به سقف از جهت نسبتی که با دیوار دارد بنگریم، میگوییم مستقر بر روی دیوار است. یک وقت اینگونه نگاه میکنیم و یک وقت اضافه میکنیم.
ثم نظرت من حيث هو مستقر على الحائط صار مضافا.
اگر نظر کنیم به سقف از جهت اینکه مستقر بر روی دیوار است، آنگاه مضاف میشود
لا إلى الحائط من حيث هو حائط بل إليه من حيث هو مستقر عليه.
توضیح: نه به دیوار از آن جهت که دیوار است. بلکه به دیوار از آن جهت که این سقف بر آن مستقر است.
فعلاقة السقف بالحائط من حيث الحائط حائط نسبة
توضیح: پس رابطه سقف با دیوار از جهت اینکه دیوار، دیوار است، نسبت است،
و من حيث تأخذ الحائط منسوبا إليه بالاستقرار عليه و السقف بنفسه منسوب فهو إضافة.
توضیح: از این جهت که بگوییم این سقف مستقر بر ان دیوار است از آن جهت که همین دیوار بر روی این سقف است یعنی دور بزنیم در این نسبت. این میشود اضافه.
و هذا معنى ما يقولون إن النسبة تكون لطرف واحد و الإضافة تكون للطرفين انتهى.
توضیح: این است معنای آن سخنی که رایج شده است که نسبت برای یک طرف است و اضافه برای دو طرف.
(منه) أي من المضاف ما هو (الحقيقي) و هو نفس الإضافة (و) منه (ما يشتهر) أي مضاف مشهوري و هو ما يعرضه الإضافة.[7]
توضیح: برخی مضاف ها حقیقی است و آن خود اضافه است، و برخی مضاف مشهوری است و آن چیزی است که اضافه بر آن عارض میشود؛ مانند ابوّت و زیدی که متصف به ابوّت میشود.
(و في المضاف الانعكاس قد لزم). فالأب أب للابن و الابن ابن للأب.
توضیح: و در اضافه، انعکاس لازم است؛ پس پدر، پدر پسرش است و پسر، پسر پدرش است، یعنی برمیگردد، وقتی می گوییم این پدر پدر فرزند است باید از ان طرف هم بگوییم این فرزند هم فرزند این پدر است.
(تكافؤ فعلا و قوة حتم).
توضیح: تکافؤ در فعل و قوه حتمی است؛ تکافو به حسب قوه و فعل و به حسب عدد باید داشته باشند.
أي إذا كان أحد المضافين بالفعل فالمضاف الآخر بالفعل أو بالقوة فبالقوة.
توضیح: اگر یکی از دو مضاف بالفعل باشد، دیگری هم بالفعل است، و اگر بالقوه باشد، دیگری هم بالقوه است.
(اختلف المضاف أو تشاكلا). أي من الإضافة ما هي مختلفة الأطراف كالأبوة و البنوة و العلية و المعلولية، و منها ما هي متشابهة الأطراف كالأخوة و الأخوة و القرب و القرب.
توضیح: بعضی از اضافهها مختلف الاطرافاند، مانند ابوّت و بنوّت و علیت و معلولیت؛ و بعضی متشابه الاطرافاند، مانند برادری و برادری، و نزدیکی و نزدیکی.
و يعرض المضاف (الجميع) أي جميع الأشياء فلا شيء خاليا عن إضافة بل إضافات و لا أقل من علية أو معلولية و من مخالفة أو مماثلة أو مقابلة.[8]
توضیح: و اضافه بر همه اشیا عارض میشود؛ هیچ شیئی از اضافه خالی نیست، بلکه اضافات دارد. حداقل اضافه علّیت یا معلولیتی هست، یا مخالفت و مماثلت و مقابلهای.
(حتى الأول) تعالى شأنه إذ له صفات إضافية كالخالقية و المبدئية و الرازقية و أمثالها أي هذه المفاهيم العنوانية.
توضیح: حتی واجب الوجود نیز از صفات اضافی خالی نیست، البته مانند خالقیت و مبدئیت و رازقیت و امثال اینها، یعنی این مفاهیم اینها منظور است نه حقیقت خالق بودن که عین ذات خداوند است توجه داشته باشید که سخن در این مفاهیم است صفاتی اضافی اینطور اند، و صفات اضافی یعنی انتزاعات. یعنی این عناوینی که عقل از آن اضافه اشراقی و فاعلیت حقیقی خداوند انتزاع می کند، اگر خداوند فاعل زید است و خالق زید است خالقیت از او انتزاع می شود این می شود اضافه.
و إلا فإضافته تعالى إشراقية. نحمده على صفاته و نسبح بأسمائه
توضیح: و اگر این مفاهیم ذهنی را در نظر نگیرید، اضافه حقیقی و ارتباط حقیقی خداوند با عالم، اضافه اشراقیه است. این عناوین را عقل از آن اضافه اشراقی و از فاعلیت حقیقی حق تعالی انتزاع میکند.