« فهرست دروس
درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/02/05

بسم الله الرحمن الرحیم

الفریدة الاولی: فی رسم الجوهر و ذکر اقسامه/المقصد الثانی: فی الجوهر و العرض /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/المقصد الثانی: فی الجوهر و العرض /الفریدة الاولی: فی رسم الجوهر و ذکر اقسامه

 

پیش از آنکه به خواندن و توضیح متن کتاب شریف «شرح المنظومه» در مقصد دوم که درباره جوهر و عرض است بپردازیم، لازم است چند اصطلاح فلسفی بنیادین را به درستی تبیین کنیم. این اصطلاحات در مباحث مختلف فلسفه کاربرد فراوان دارند و شناخت دقیق آنها برای فهم تعریف جوهر و اقسام آن ضروری است. این اصطلاحات عبارتند از: حلول، حال، محل، ماده، صورت، موضوع، عرض، هیولا و نفس. توضیح هر یک از این مفاهیم، ما را به درک صحیح از تعریف مشهور جوهر (ماهیة إذا وجدت في الخارج كانت لا في موضوع) رهنمون می‌گردد.

 

تبیین انواع اجتماع و حلول در عالم طبیعت

 

هنگامی که دو شیء با یکدیگر به نحوی از انحاء اجتماع پیدا می‌کنند، این اجتماع بر چند گونه متفاوت است که باید آنها را از یکدیگر بازشناخت.

 

الف) اجتماع به نحو مماس شدن و مجاورت

 

نخستین گونه از اجتماع، آن است که دو شیء در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و با یکدیگر مماس می‌شوند، اما هر یک هویت و وجود مستقل خود را حفظ می‌کند. برای مثال، آجری که در کنار آجر دیگر نهاده می‌شود، یا میخی که در چوب فرو می‌رود. در این موارد، اجزای این دو شیء با یکدیگر مماس می‌گردند، اما هر جزئی، وجود و هویت خود را دارد. مثال روشن‌تر آن است که شکر در آب حل می‌شود. در این حل شدن، اجزای ریز شده شکر با اجزای آب مماس می‌گردند، اما باز هم هر یک هویت و وجود خود را حفظ کرده‌اند، به گونه‌ای که می‌توان دوباره آنها را از یکدیگر جدا کرد. این یک نحوه اجتماع در عالم طبیعت است.

 

ب) اجتماع به نحو حلول و سرایت وجودی

 

گونه دیگر از اجتماع، آن است که دو شیء چنان با یکدیگر جمع می‌شوند که تمام وجود یکی در وجود دیگری فرو رفته و سریان پیدا می‌کند، به طوری که قابل تمایز و تفکیک نمی‌باشند. در این نحو اجتماع، همواره یک شیء به عنوان پذیرنده و محل وجود دارد که چیزی بر او وارد می‌شود. آنچه وارد می‌گردد، با جمع شدنش با این شیء اول، خصوصیتی به آن می‌بخشد که پیش از آن فاقد آن بود.

 

برای نمونه، هنگامی که گرما به جسمی وارد می‌شود، ویژگیِ گرم بودن را به آن جسم عطا می‌کند که قبلاً آن را نداشت. رابطه گرما با جسم، مانند رابطه شکر با آب نیست که قابل تفکیک باشند. همچنین هنگامی که جسمی رنگی به خود می‌گیرد، تمام وجود رنگ در وجود جسم سریان می‌یابد. با آمدن این رنگ، صفتی برای جسم حاصل می‌شود که قبلاً نبود. به این نحو از اجتماع، «حلول» گفته می‌شود. به آن شیء پذیرنده، «محل» می‌گویند و به آنچه وارد می‌شود و حلول می‌کند، «حال» (با لام مشدد) نام می‌نهند. باید توجه داشت که «حال» در این اصطلاح، غیر از «حال» (بدون تشدید) به معنای زمان حاضر است.

 

تقسیم رابطه حال و محل از حیث وابستگی وجودی

 

رابطه میان حال و محل بر دو گونه متفاوت است که مبنای تقسیمات بعدی در تعریف جوهر و عرض قرار می‌گیرد.

 

الف) حال و محلی که محل در وجود خود به حال وابسته نیست

 

در برخی موارد، وجود محل بسته به وجود حال نیست و محل در تحقق هویت خود، هیچ نیازی به آن حال ندارد. مثلاً وقتی گرما به جسم وارد می‌شود یا رنگی به جسم تعلق می‌گیرد، اینگونه نیست که آن رنگ یا گرما نقشی در اصل وجود جسم داشته باشد. لذا با زوال و از بین رفتن این گرما یا این رنگ، هویت و وجود جسم همچنان باقی می‌ماند و می‌تواند دوباره گرم شود یا رنگ دیگری به خود بگیرد. در این قسم، محل، «موضوع» نامیده می‌شود و حال، «عرض» خوانده می‌گردد. به عبارت دقیق‌تر، هر گاه محل در وجود خود به حال وابسته نباشد، آن محل را «موضوع» و آن حال را «عرض» می‌گوییم.

 

ب) حال و محلی که محل در وجود خود به حال وابسته است

 

در برخی موارد دیگر، محل در وجود خود به حالی که بر او حلول کرده است، وابستگی دارد. بدین معنا که اگر آن حال زایل شود، آن محل نیز نمی‌تواند به همان هویت پیشین باقی بماند. برای روشن شدن این مطلب، مثال دانه گندم را در نظر می‌آوریم. دانه گندم هنگامی که در شرایط مناسب قرار می‌گیرد، خصوصیت جدیدی پیدا می‌کند و آن خصوصیت جدید، جوانه زدن و رشد و نمو کردن است. این دانه گندم که قابلیت رشد و نمو دارد، پس از آنکه این کمال و خصوصیت جدید برای او حاصل شد، دیگر نمی‌تواند بدون این خصوصیت، همان دانه گندم سابق باقی بماند.

 

اگر به فرض، شرایطی پیش آید که این حالت و ویژگی رشد و نمو از بین برود (مانند آنکه خشک شود یا سرما بزند)، آیا باز هم آن محل می‌تواند همان قابلیت پیشین را داشته باشد و در شرایط مناسب دوباره جوانه بزند؟ پاسخ منفی است. پس از میان رفتن آن حال، دیگر آن شیء همان شیء سابق نیست. بر خلاف گرمای جسم که با زوال آن، باز هم جسم می‌تواند دوباره گرم شود. در این قسم از رابطه حال و محل، که محل در وجود خود به حال وابسته است، به محل «ماده» می‌گویند و به حال «صورت» اطلاق می‌شود.

 

خلاصه آنکه دو گونه محل داریم: یک قسم، محل وابسته به حال که «ماده» نام دارد و حال وابسته به آن «صورت» خوانده می‌شود. قسم دیگر، محل بی‌نیاز از حال که «موضوع» نامیده می‌شود و حال بی‌نیاز از محل (از حیث وجود) که «عرض» است. این چهار اصطلاح (ماده، صورت، موضوع، عرض) در مباحث بعدی بسیار کاربرد دارند و باید با دقت فراوان از یکدیگر بازشناخته شوند.

 

بسیط و مرکب بودن محل و تعریف هیولا

 

محل ممکن است بسیط باشد و ممکن است مرکب. محل مرکب آن است که خود محل، از حال و محل‌های دیگری تشکیل یافته باشد، لکن مجموع این ترکیب، خود محل و پذیرنده یک حال دیگر قرار می‌گیرد. برای نمونه، خود جسم که ما آن را محل و موضوع برای گرما یا رنگ قرار می‌دهیم، خود آن جسم مرکب از ماده و صورت است که آنها نیز حال و محل می‌باشند. اما اگر محلی بسیط باشد و از هیچ حال و محل دیگری ترکیب نیافته باشد و صرفاً پذیرنده امور دیگر باشد، به آن محل بسیط «هیولا» (ماده اولی) می‌گویند. هیولا، محل بسیطی است که تنها قابلیت پذیرش دارد و هیچ فعلیتی در ذات او نیست.

 

تعریف جوهر بر اساس مقدمات مذکور

 

پس از روشن شدن معانی حال، محل، ماده، صورت، موضوع و عرض، اکنون به تعریف جوهر می‌پردازیم. مشهور فلاسفه جوهر را چنین تعریف کرده‌اند: «الجوهر ماهیة إذا وجدت في الخارج كانت لا في موضوع». ترجمه آن: جوهر ماهیتی است که هر گاه در خارج تحقق یافت و موجود شد، در موضوعی قرار نداشته باشد. توضیح آنکه سخن ما در تقسیم ماهیات و مقولات است. مقصود از «ماهیة» در اینجا ماهیت محصله است، یعنی ماهیتی که در خارج فرد و مصداق داشته باشد، نه امور انتزاعی و اعتباری که وجود محصل ندارند.

 

برای مثال، «فوقیت» و «تحتیت» از امور انتزاعی و اعتباری هستند و ماهیت محصل ندارند. اما آنچه در این تعریف مد نظر است، ماهیاتی است که در خارج موجود می‌شوند، خواه وجود بالذات باشد (بر اساس اصالت وجود) و خواه وجود بالعرض و بالتبع. شرط آن است که در خارج فردی داشته باشند.

 

اکنون معنای «لا فی موضوع» را باید بازشناسیم. «موضوع» در اینجا به معنای آن محلی است که حال (عرض) بر او حلول می‌کند، اما خود محل در وجودش به آن حال وابسته نیست. یعنی موضوع، همان معنای سابق است که در تقابل با عرض قرار داشت. بنابراین، «لا فی موضوع» یعنی آن ماهیت، در چنین موضوعی حلول نمی‌کند و عرض قرار نمی‌گیرد. این تعریف، اعراض را از جوهر جدا می‌سازد، زیرا وجود اعراض، وجود حلولی در موضوعات است.

 

شمول تعریف جوهر بر مصادیق مختلف

 

این تعریف (ماهیة إذا وجدت في الخارج کانت لا فی موضوع) بر مصادیق گوناگونی صادق است که باید آنها را برشماریم:

 

الف) جوهر مجرد (عقل و نفس): چیزی که اصلاً نحوه وجودش از قبیل موجودات حال و محل نیست، مانند عقل مجرد و نفس مجرد. اینها وجود خارجی دارند، ماهیتشان محصل و اعتباری نیست، اما در موضوعی قرار نمی‌گیرند و حلول نمی‌کنند. پس بر آنها عنوان «لا فی موضوع» صادق است.

 

ب) هیولا (ماده اولی): هیولا که محل بسیط و پذیرنده همه فعلیت‌هاست، خود صفت چیزی قرار نمی‌گیرد و در معرض و موضوع چیزی حلول نمی‌کند، بلکه همه چیز در او حلول می‌کنند. بنابراین بر هیولا نیز عنوان «لا فی موضوع» صادق است.

 

ج) جسم: جسم اگر چه خود مرکب از ماده و صورت (حال و محل) است، اما خود او نیز عرض چیزی نیست و در موضوعی حلول نمی‌کند. پس بر جسم نیز این عنوان صادق است.

 

د) صورت: صورت اگر چه حال است و در محل حلول می‌کند، لکن تفاوت آن با عرض در این است که صورت در ماده حلول می‌کند و ماده در وجود خود به آن وابسته است، اما باز هم خود صورت در موضوعی به معنای اخص (محل بی‌نیاز) حلول نکرده است. برخی از حکما بر صورت نیز عنوان «لا فی موضوع» را صادق دانسته‌اند.

 

بنابراین تعریف مذکور، تمام این مصادیق را شامل می‌شود و همه آنها جوهر نامیده می‌شوند.

 

تقسیم جوهر به پنج قسم بر اساس تحلیل حلول

 

مشائین بر اساس تحلیلی که از حلول و انواع حال و محل ارائه کردند، جوهر را به پنج نوع تقسیم نموده‌اند:

 

الف) هیولا (ماده اولی): جوهری که محل بسیط است و فقط پذیرندگی دارد.

 

ب) صورت: جوهری که حال است و محل (ماده) در وجود خود به او وابسته می‌باشد. صورت بر دو قسم است: صورت جسمیه (که نخستین صورتی است که بر هیولا وارد می‌شود و از ترکیب آن دو، جسم حاصل می‌گردد) و صورت نوعیه (که پس از صورت جسمیه و با ترکیب با جسم، انواع مختلف مواد و جانداران را پدید می‌آورد).

 

ج) جسم: جوهری که مرکب از حال و محل (یعنی ماده و صورت) است. جسم همان مجموع هیولا و صورت جسمیه می‌باشد.

 

د) نفس: جوهری که نه حال است و نه محل و نه مرکب از حال و محل، لکن تعلق تدبیری به جسم دارد. یعنی این جوهر مجرد، با جسم برخی از کارهای خود را انجام می‌دهد و بدون جسم نمی‌تواند همه افعال خود را تحقق بخشد.

 

هـ) عقل مجرد: جوهری که نه حال است و نه محل و نه مرکب از حال و محل، و همچنین هیچ گونه تعلق تدبیری به جسم ندارد. این همان عقل مفارق و مجرد تام است.

 

نکته تطبیقی درباره دیدگاه شیخ اشراق

 

در اینجا اشاره به این نکته لازم است که تقسیم فوق بر اساس دیدگاه مشائیان است که به هیولا و صورت نوعیه قائل هستند. اما شیخ اشراق (سهروردی) وجود هیولا را منکر است و صورت نوعیه را نیز قبول ندارد. از نظر او، آنچه در متن واقعیت است، فقط جسم است و جسم بسیط است، نه مرکب از ماده و صورت. اختلاف آثاری که در اجسام مختلف مشاهده می‌شود (مانند آثار سنگ، چوب، آهن، آب، گل محمدی، چنار، گوسفند و بز) به منشأ دیگری باز می‌گردد و آن «رب‌النوع» یا «مثل افلاطونی» است. هر جسمی، یک رب‌النوع و مُثُلی دارد که آثار خاص خود را در آن جسم ظاهر می‌کند. اختلاف آثار ناشی از اختلاف رب‌النوع‌هاست، نه اختلاف در صورت نوعیه. این بحث در جای خود در حکمت اشراق باید به تفصیل پی گرفته شود.

 

اکنون که این مقدمات روشن گردید، به خواندن و توضیح متن کتاب شرح منظومه در فریده اول از مقصد دوم (رسم الجوهر و ذکر اقسامه) می‌پردازیم.

 

نظم:

 

الجوهر المهية المحصلة    إذا غدت في العين لا موضوع له

 

و جوهر كان محل جوهر    هيولى أو حل به من صور

 

و جوهر ليس بذاك و بذا    إن منهما ركب جسما أخذا

 

و دونه نفس إذا تعلق    ‌جسما و إلا عقل المفارق[1]

 

متن کتاب:

المقصد الثانی فی الجوهر و أرضه و فیه فرائد


الفریدة الأولى فی رسم الجوهر و ذکر أقسامه[2]

 

(الجوهر) هو (الماهية المحصلة) أي لا اعتبارية التي (إذا غدت في العين لا موضوع له). و هذا كقولهم الجوهر ماهية إذا وجدت في الخارج كانت لا في الموضوع.

 

توضیح: این فریده که در مقصد دوم از مباحث جوهر قرار دارد، به «رسم» جوهر و شمارش اقسام آن اختصاص یافته است. تعبیر به «رسم» از آن روست که جوهر را نمی‌توان به حد حقیقی که مشتمل بر جنس و فصل باشد تعریف کرد، زیرا جوهر خود جنس عالیه است و چیزی برتر از آن نیست که جنس آن قرار گیرد. از این رو، تنها راه شناسایی آن، اشاره به لوازم خاص آن است که آن را از سایر مقولات متمایز می‌سازد.

 

جوهر همان ماهیت محصله، یعنی ماهیت غیراعتباری و حقیقی است که هنگامی در عین و خارج موجود شود، موضوعی که محل آن باشد، ندارد. این سخن همان قول مشهور فلاسفه است که می‌گویند: «جوهر ماهیتی است که اگر در خارج موجود گردد، در موضوعی وجود نخواهد داشت». واژه «موضوع» در اینجا به معنای محلی است که بی‌نیاز از حالّ می‌باشد و خود ظرف وجود حالّ است. این واژه معانی دیگری نیز دارد: گاه به معنای موضوع مقابل محمول در قضایا، گاه به معنای موضوع یک علم، گاه به معنای مرکب از ماده و صورت که وجودش وابسته به حالّی نیست، و گاه به معنای متعلق (چنان که گفته می‌شود موضوع نفس، بدن است و نفس به آن تعلق دارد). لکن در این تعریف، مراد همان معنای محل و ظرف برای حالّ است.


(فجوهر كان محل جوهر) هو (هيولى أو) جوهر (حل به) أي في جوهر فهو (من صور) أي من الصورتين الجسمية و النوعية. فالجمع منطقي.

 

توضیح: پس از تعریف جوهر، مصنف به تقسیم آن می‌پردازد. نخستین قسم، جوهر «محل جوهر» است که همان هیولی می‌باشد. هیولی گاه به هیولای اولی (ماده بسیط محل صور) و گاه به هیولای ثانی (مرکب از هیولای اولی و صورت) اطلاق می‌شود. آنچه در این تقسیم مراد است، هیولای اولی است که خود جوهر است و جوهر دیگر (صورت) در آن حلول می‌کند.

 

قسم دوم، جوهر «حال در جوهر» است که همان صورت می‌باشد. این صورت یا «صورت جسمیه» است که نخستین صورتی است که در هیولای بسیط حلول می‌کند و ماده را به جسم مشترک بدل می‌سازد، و یا «صورت نوعیه» است که پس از صورت جسمیه و در مرتبه بعد، جسم مشترک را متقوّم ساخته و نوع خاصی همچون حجر، شجر، انسان و... پدید می‌آورد. تعبیر «من صور» در عبارت مصنف، جمع منطقی است نه جمع ادبی، بدین معنا که اشاره به هر دو قسم صورت (جسمیه و نوعیه) دارد.

 

در اینجا باید به اختلاف نظر مشائیان و شیخ اشراق اشاره کرد. مشائیان بر این باورند که اختلاف آثار در اجسام (مانند تفاوت میان سنگ و چوب و آب) ناشی از اختلاف صور نوعیه است، چه آنکه جسمیت مشترک و هیولای بسیط در همه یکسانند. از این رو، عاملی دیگر باید باشد که منشأ این اختلافات گردد و آن صورت نوعیه است.

 

در مقابل، شیخ اشراق وجود هیولی را انکار می‌کند و بر این عقیده است که آنچه در عالم واقعیت است، صرفاً «جسم» می‌باشد که بسیط است، نه مرکب از ماده و صورت جسمیه. اختلاف آثار نیز ناشی از رب‌النوع‌هاست. به باور ایشان، هر رب‌النوعی (ملکی) در یک جسم خاص، آثاری ویژه پدید می‌آورد که با آثار رب‌النوع دیگر متفاوت است. برای نمونه، رب‌النوع چنار اثری خاص در جسمی پدید می‌آورد و رب‌النوع گل محمدی اثری دیگر، و این اختلاف به تفاوت صورت‌های جوهری بازنمی‌گردد، بلکه همه آن اجسام در جسمیت خود یکسان و مشترکند. این نکته به اجمال اشاره شد و تفصیل آن به مباحث حکمت اشراق واگذار می‌گردد.

(و جوهر ليس بذاك و بذا) أي جوهر ليس محلا لجوهر و لا حالا في جوهر (إن منهما) أي من الجوهرين الحال و المحل (ركب) فهو (جسما أخذا).

 

توضیح: قسم سوم از اقسام جوهر، جوهری است که نه آن است (نه محل جوهر است) و نه این (نه حال در جوهر است)، بلکه از ترکیب آن دو جوهر (حال و محل) حاصل می‌آید. چنین جوهری «جسم» نام دارد. این جسم، جوهر مرکبی است که وجودش به اجزای خود (ماده و صورت) وابسته است، ولی خود در موضوعی حلول نمی‌کند.


(و دونه) أي جوهر ليس محلا لجوهر و لا حالا في جوهر و كان بدون التركيب منهما فهو مفارق. (نفس إذا تعلق) - بصيغة المضارع – (جسما و إلا) أي إن لم يتعلق بالجسم فهو (عقل المفارق) - مرفوع على القطع من النعتية كما في قوله تعالى ﴿وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ الَّذِي جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ[3] - و يمكن أن يتعلق بدونه أي و دونه هو المفارق.

 

ثم إن لأقسامه مباحث طويلة الذيل. عقدنا لأكثرها فرائد على حدة للعقل في الإلهيات و للباقي في الطبيعيات.[4]

 

توضیح: قسم چهارم جوهر، جوهری از آن سه قسم است، که نه حالّ است، نه محلّ، و نه مرکب از حالّ و محلّ. چنین جوهری «مفارق» نامیده می‌شود. این جوهر مفارق خود بر دو گونه است: اگر تعلق تدبیری به جسم داشته باشد، «نفس» نامیده می‌شود. نفس جوهر مجردی است که با بدن ارتباط تدبیری دارد، بی آنکه در آن حلول نماید. و اگر هیچ تعلقی به جسم نداشته باشد، «عقل مفارق» خوانده می‌شود که جوهری کاملاً مجرد و منزه از ماده و هرگونه تعلق مادی است.

 

مصنف در پایان خاطرنشان می‌سازد که هر یک از این اقسام (هیولی، صورت، جسم، نفس و عقل) مباحث مبسوط و طویلی دارد. بیشتر این مباحث را در فرایدی جداگانه تنظیم کرده است: مباحث مربوط به عقل را در بخش الهیات، و مباحث مربوط به ماده، صورت، جسم و نفس را در بخش طبیعیات خواهد آورد.

 

والحمد لله رب العالمین.


logo