« فهرست دروس
درس شرح منظومه - استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/12/09

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح منظومه/الفریدة السابعه فی العلة و المعلول /[7] غرر فی العلة المادیة / [8] غرر فی احکام مشترکة بین العلل الاربع / [9] غرر فی بعض احکام العلة الجسمانیة

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة السابعه فی العلة و المعلول /[7] غرر فی العلة المادیة / [8] غرر فی احکام مشترکة بین العلل الاربع / [9] غرر فی بعض احکام العلة الجسمانیة

 

در تبیین علت مادی و اقسام آن (غرر فی العلة المادیة)

یکی از علل اربعه، علت مادی است که در این مقام، به برخی نکات و دقایق پیرامون آن پرداخته می‌شود.

الف) تعریف علت مادی و معانی آن

در تعریف علت مادی گفته‌اند: «آنچه حامل قوه و استعداد شیء است». همان‌گونه که در بحث علت صوری بیان شد، اطلاق عنوان «ماده» و «صورت» به دو اعتبار صورت می‌پذیرد؛ به اعتبار مرکب، که این جزء مرکب است علت مادی می‌نامیم و به اعتبار اینکه در کنار صورت است، آن را ماده می‌خوانیم.

در این باب، توجه به دو کاربرد از واژه ماده ضروری است:

نخست، «ماده مصاحب» که مراد از آن، جهت قوه و استعداد در هر موجود طبیعی است که همواره با جهت فعلیت آن همراه و مصاحب است.

دوم، «ماده سابق» که مقصود، ماده پیشینی است که صرفاً حامل استعداد شیء است.

تمایز میان این دو کاربرد، به ویژه در مباحث نفس‌شناسی و تبیین رابطه نفس و بدن، حائز اهمیت است و در احکام مترتب بر آنها تفاوت‌هایی ایجاد می‌کند.

نکته دیگر در باب تعریف، آن است که مراد از «حامل قوه» در اینجا، ماده بالمعنی الاعم است. ماده به معنای اخص، صرفاً به هیولای اولی و مراتب هیولای ثانی اطلاق می‌شود. اما ماده به معنای اعم، دایره‌ای وسیع‌تر دارد و علاوه بر ماده اخص، شامل دو مورد دیگر نیز می‌گردد:

1) موضوع عَرض: جوهری که پذیرای عرض است، نسبت به آن عرض، ماده و موضوع تلقی می‌شود. حلول، به معنای ورود امری جدید بر یک محل است و در اینجا، جوهر به منزله اصل و محلی است که عرض بر آن وارد می‌شود.

2) متعلق نفس: بدن، زمینه پیدایش و بستر افعال نفس است. تا بدن تکون نیابد، نفس ایجاد نمی‌شود و پس از ایجاد نیز، افعال خود را از طریق بدن به انجام می‌رساند. از این رو، بدن را «متعلق» نفس و ماده آن به معنای عام می‌خوانند. این اطلاق البته مانند حلول نفس در بدن، آن‌چنان که عرض در جوهر حلول می‌کند، نیست.

ب) اقسام علت مادی بر اساس انضمام و تغییر

ماده را می‌توان بر اساس نحوه پذیرش صورت تقسیم نمود. یک قسم‌بندی آن است که ماده یا به تنهایی و بدون نیاز به امر دیگر، ماده برای شیء قرار می‌گیرد و یا باید اموری دیگر به آن ضمیمه شود تا مجموع آنها، ماده برای شیء لاحق باشند.

به عنوان مثال، برای ساختن یک مجسمه یا میله چوبی از یک تنه درخت، خود آن چوب به تنهایی ماده است و صرفاً با تراشیده شدن و تغییر شکل، به محصول نهایی بدل می‌گردد و نیازی به انضمام شیء دیگری ندارد. اما مصالح ساختمانی، ماده برای یک بنا هستند در حالی که هیچ‌یک به تنهایی کفایت نمی‌کنند؛ آجر، سنگ، چوب و آهن باید در کنار یکدیگر قرار گیرند تا مجموع آنها ماده ساختمان باشد.

هر یک از این دو قسم (ماده واحد و ماده به انضمام)، خود به دو قسم دیگر منشعب می‌شوند: یا در فرآیند تبدیل، تغییری در ماده حاصل می‌شود یا نمی‌شود. این تغییر نیز خود یا در ذات و جوهر ماده است یا در صفات و اعراض آن. و هر یک از این تغییرات نیز یا به نحو زیادت و افزایش است یا به نحو نقصان و کاهش.

ج) اقسام ماده به اعتبار قبول صور

تقسیم دیگری که برای ماده ذکر می‌شود، به اعتبار صورت‌هایی است که می‌پذیرد. از این حیث، ماده بر سه قسم است:

1) ماده‌ای که فقط یک صورت واحد را می‌پذیرد: بر اساس مبانی حکمت قدیم در باب فلکیات، ماده هر فلک آسمانی، تنها صورت نوعی خاص خود را می‌پذیرد و قابل تبدیل به صورت دیگر نیست. مثلاً ماده فلک اطلس، صرفاً صورت فلک اطلس را می‌پذیرد.

2) ماده‌ای که صور متعدد اما محدود می‌پذیرد: در عالم عناصر، بسیاری از مواد چنین‌اند. به عنوان مثال، آب انگور ماده‌ای است که می‌تواند صورت سرکه، صورت خمر، یا صورت شیره را بپذیرد، اما تعداد این صور متناهی و محدود است.

3) ماده‌ای که صور نامتناهی می‌پذیرد: هیولای اولی، به عنوان قوه محض، قابلیت پذیرش هر صورت جسمانی را بدون هیچ محدودیتی داراست.

 

متن کتاب:

غرر فی العلة المادیة

(حامل قوة لشی‌ء عنصره)‌ و مادته بالمعنى الأعم هاهنا حتى يشمل موضوع العرض و متعلق النفس‌

توضیح: آنچه حامل قوه و استعداد برای پدید آمدن شیئی است، عنصر و ماده آن شیء نامیده می‌شود. مقصود از ماده در این مقام، معنای اعم آن است تا علاوه بر ماده به معنای اخص (هیولای اولی و ثانی)، شامل «موضوع عرض» یعنی جوهری که پذیرای اعراض است و «متعلق نفس» یعنی بدن که زمینه تحقق و افعال نفس است نیز بشود.

(بوحدة) شروع في تقسيم المادة بأن العنصر إما أن يكون عنصرا للشي‌ء بوحدة (أو) لأجل‌ (ضم ما يغايره)‌. و (كل)‌ واحد منهما إما (مع التغيير ذاتا أو صفة) و التغيير إما أن يكون‌ (زيادة) أي بحسب الزيادة أو (نقصانا) أي بحسب النقصان‌ (أو لا) مع التغيير بأقسامه. (فاقتفه)‌.

توضیح: اکنون به تقسیم ماده پرداخته می‌شود. عنصر و ماده برای یک شیء، یا به تنهایی (بوحدة) و بدون نیاز به ضمیمه، ماده آن شیء است، و یا به سبب انضمام اموری دیگر (لأجل ضم ما یغایره). هر یک از این دو قسم، یا همراه با تغییر است یا بدون تغییر. تغییر نیز یا در ذات و جوهر ماده است یا در صفت و عرض آن. و این تغییر، یا به نحو زیادت است یا نقصان.

بنابراین، ماده یا به تنهایی و بدون تغییر صورت می‌پذیرد، یا به تنهایی و با تغییر، و یا به انضمام و بدون تغییر، و یا به انضمام و با تغییر، که هر یک از اقسام تغییر (ذاتی، صفتی، زیادت، نقصان) را می‌توان در آن لحاظ کرد.

فالواحد بلا تغيير كاللوح للكتابة و مع التغيير في ذاته زيادة جوهرية كالمني للحيوان حيث يزيد عليه كمالات جوهرية حتى يبلغ إلى درجة الحيوان و إن كان مع انسلاخات صورية أيضا و نقصانا جوهريا كالخشب للسرير فإنه ينقص بالنحت

توضیح: 1. مثال برای ماده واحدی که بدون تغییر، صورتی را می‌پذیرد، لوح و صفحه کاغذ نسبت به کتابت و نویسندگی است. 2. مثال برای ماده واحدی که با تغییر در ذات و به نحو زیادت جوهری، صورتی را می‌پذیرد، منی نسبت به حیوان است که کمالات جوهری به نحو مستمر بر آن افزوده می‌شود تا به مرتبه حیوان کامل برسد؛ هرچند این تکامل همراه با از دست دادن و منسلخ شدن از صور پیشین (مانند صورت علقه و مضغه) است، اما این انسلاخات در حقیقت سلبِ محدودیت برای کسب کمال برتر است، نه نقصان حقیقی. 3. مثال برای ماده واحدی که با تغییر در ذات و به نحو نقصان جوهری صورتی را می‌پذیرد، چوب نسبت به تخت است که با تراشیدن، بخشی از جوهر آن کاسته می‌شود.

و مع التغيير في صفته زيادة كالشمعة للصنم و الصبي للرجل حيث يتغير العنصر فيهما في حاله لعروض الحركة له في أين أو كم أو غير ذلك و مع التغيير نقصانا في صفته مثل الأبيض للأسود حيث يفقد منه صفة البياض

توضیح: 4. مثال برای ماده واحد با تغییر در صفت به نحو زیادت، موم نسبت به مجسمه و کودک نسبت به مرد کامل است؛ در این موارد، عنصر و ماده با عروض حرکاتی در اعراض، مانند حرکت در مکان (أین) یا در مقدار (کم)، حالتش تغییر می‌کند و صفتی جدید می‌یابد. 5. و مثال برای ماده واحد با تغییر در صفت به نحو نقصان، جسم سفید نسبت به جسم سیاه است که برای پذیرش سیاهی، صفت بیاض را از دست می‌دهد.

و الذي بالانضمام بلا تغيير مثل الخشب و الحجارة للبيت و من هذا القبيل الآحاد للعدد و المقدمات لصورة القياس و مع التغيير كالأدوية للمعجون فإنها تستحيل حتى تصير معجونا كذا في الشفاء.[1]

توضیح: 6. مثال برای ماده‌ای که به انضمام و بدون تغییر، صورتی را می‌پذیرد، چوب و سنگ و دیگر مصالح نسبت به خانه است. از همین قبیل است آحاد نسبت به عدد که از کنار هم قرار گرفتن آنها عدد جدید حاصل می‌شود و مقدمات نسبت به صورت قیاس که از انضمام آنها نتیجه حاصل می‌گردد. 7. و مثال برای ماده به انضمام که همراه با تغییر است، داروهای مختلف نسبت به معجون است که در فرآیند ترکیب، دچار استحاله و تغییر کیفی می‌شوند تا معجون نهایی را تشکیل دهند.

(و أيضا إما واحد ما) أي صورة (طبعه‌) و حل فيه أي يكون الشي‌ء عنصرا لشي‌ء واحد كهيولى كل فلك بناء على اختلافها بالنوع فهي لا يقبل إلا صورة فلكها خاصة (أو جملة مع منتهى)‌ كالعصير للخمر و الخل و الدبس و غير ذلك‌ (أو) جملة (لا معه)‌ أي لا مع منتهى كالهيولى الأولى للكل.[2]

توضیح: تقسیم دیگر ماده به اعتبار صورت‌پذیری است. ماده یا تنها یک صورت واحد را می‌پذیرد، یعنی ماده برای یک شیء واحد است، مانند هیولای هر فلک که بنا بر رأی به اختلاف نوعی افلاک، فقط صورت فلک خاص خود را قبول می‌کند؛ یا آنکه تعدادی محدود و متناهی از صور را می‌پذیرد، مانند آب انگور که ماده برای خمر، سرکه و شیره است؛ و یا آنکه تعدادی نامتناهی از صور را می‌پذیرد، مانند هیولای اولی که قابلیت پذیرش همه صور جسمانی را داراست.

 

در باب احکام مشترک میان علل اربعه (غرر فی أحکام مشترکة بین العلل الأربع)

در این مقام به تقسیماتی اشاره می‌شود که در هر چهار علت (فاعلی، مادی، صوری و غایی) جاری و ساری است. این تقسیمات شش‌گانه‌اند:

الف) بسیط و مرکب

هر یک از علل چهارگانه می‌تواند بسیط یا مرکب باشد. فاعل بسیط مانند خداوند که فاعل کل عالم است؛ و فاعل مرکب مانند چند نفر که با هم جسم سنگینی را حرکت می‌دهند.

ب) بعید و قریب

علت گاهی نسبت به معلول خود قریب و بی‌واسطه است و گاهی بعید و باواسطه. مانند نفس که فاعل بعید حرکت بدن است و قوه عضلانی که فاعل قریب آن است.

ج) عام و خاص

علت عام، آن است که در اشیاء متعددی اثر می‌گذارد، مانند آتش که اشیاء کثیری را می‌سوزاند. علت خاص، آن است که تنها در شیء واحدی مؤثر است.

د) کلی و جزئی

علت کلی، عنوانی است که به ازای معلول خاصی نیست و از آن اعم است، مانند عنوان کلی «پزشک» که علت قرار می گیرد برای درمان یک بیماری معین. علت جزئی، علتی است که به ازای معلول خاص خود قرار دارد، مانند «این پزشک معین» برای درمان همان بیماری.

ه) ذاتی و عرضی

گاهی تأثیر، از ذات علت برمی‌خیزد (علت بالذات) و گاهی به سبب امری دیگر، اثری از آن صادر می‌شود که مقتضای ذاتش نیست (علت بالعرض). فاعل بالعرض، مانند گیاه سقمونیا نسبت به خنک کردن بدن (تبرید) است، با آنکه طبع خود این گیاه گرم است. فعل ذاتی سقمونیا، از بین بردن خلط صفرا است و چون زوال صفرا در بدن موجب برودت و خنکی می‌شود، این اثر خنک‌کنندگی به نحو عرضی به سقمونیا نسبت داده می‌شود.

و) بالقوه و بالفعل

علت گاهی در مرتبه قوه است و هنوز به فعلیت نرسیده، و گاهی بالفعل است و اثر بر آن مترتب می‌شود.

 

متن کتاب:

غرر في أحكام مشتركة بين العلل الأربع‌

(بسيطة) -مفعول مقدم لقولنا دروا و ما بعده معطوفات عليه- (أو ما له التركيب) ‌-و تذكير الضمير هنا و فيما بعده مراعات للفظ ما- فالفاعل البسيط كالمبدإ الأول و المركب كعدة رجال يحركون شيئا و المادة البسيطة كالهيولى و المركبة كالعقاقير للترياق و الصورة البسيطة كصورة الماء و المركبة كصورة البستان و الغاية البسيطة كالشبع للأكل و المركبة كالتجمل و قتل القمل للبس الحرير

توضیح: علت به طور مطلق، یا «بسیط» است یا «مرکب». فاعل بسیط، مانند مبدأ اول (خداوند) است و فاعل مرکب، مانند چند مرد که با هم شیئی را حرکت می‌دهند. ماده بسیط، مانند هیولای اولی است و ماده مرکب، مانند داروهای گوناگون برای ساختن پادزهر (تریاق). صورت بسیط، مانند صورت آب است و صورت مرکب، مانند صورت یک بستان که از اجزاء مختلف تشکیل شده است. غایت بسیط، مانند سیری برای خوردن است و غایت مرکب، مانند پوشیدن لباس حریر که دو غایت را در پی دارد: هم زیبایی (تجمل) و هم دفع حشرات (قتل القمل).

(أو ما هو البعيد و القريب)‌ و الأمثلة واضحة. (عمة أو خصة) فالفاعل العام‌[3] ما ينفعل عنه كثير كالنار المحرقة لأشياء و الخاص ما ينفعل عنه واحد و قس عليه المادة. و الصورة العامة كصورة الكرسي مطلقا و الخاصة كصورة هذا الكرسي.

و الغاية العامة كإسهال الصفراء لشرب السكنجبين و لشرب البنفسج و الخاصة كلقاء زيد صديقه الخاص‌

توضیح: علت یا «بعید» است یا «قریب» که مثال های آن روشن است. یا «عام» است یا «خاص». فاعل عام آن است که اشیاء زیادی از آن متأثر می‌شوند، مانند آتش که اشیاء گوناگون را می‌سوزاند. فاعل خاص آن است که تنها یک شیء از آن متأثر می‌شود. همین مطلب در علت مادی نیز جاری است. صورت عام، مانند صورت کرسی به طور مطلق است و صورت خاص، مانند صورت این کرسی معین. غایت عام، مانند نرم شدن طبع به سبب دفع صفرا است که هم با نوشیدن سکنجبین و هم با نوشیدن عصاره گل بنفشه حاصل می‌شود. غایت خاص، مانند ملاقات زید با دوست مخصوص خویش است.

(أو كلية أو ما هو الجزئي‌) فالفاعل الكلي ما يكون غير مواز لما بإزائه من المعلول بل أعم كالطبيب لهذا العلاج و الجزئي كهذا الطبيب لهذا العلاج أو كالطبيب للعلاج و قس عليه البواقي‌

توضیح: علت یا «کلی» است یا «جزئی». فاعل کلی آن است که به ازای معلول خود نیست، بلکه از آن اعم است، مانند عنوان کلی «طبیب» نسبت به این علاج معین. فاعل جزئی، فاعلی است که به ازای معلول قرار دارد، مانند «این طبیب» نسبت به این علاج معین، یا به طور کلی‌تر، عنوان «طبیب» نسبت به «علاج» به طور کلی، زیرا علاج همواره از طبیب صادر می‌شود نه مهندس. همین قیاس در سایر علل نیز جاری است.

(أو ذاتية أو عرضية) فالفاعل بالذات هو الذي لذاته يكون مبدأ للفعل و الفاعل بالعرض مثل السقمونيا للتبريد مع كونه حارا بالطبع فإن فعله بالذات إزالة الصفراء و إذا زالت الصفراء حصلت البرودة فتضاف إليه، و ذکروا للفاعل بالعرض اقساما و ان شئت فارجع الی کتبهم.

توضیح: علت یا «ذاتی» است یا «عرضی». فاعل بالذات آن است که به اقتضای ذاتش، مبدأ صدور فعل است. فاعل بالعرض، مانند گیاه سقمونیا(سمقی است که از برخی گیاهان گرفته می شود) نسبت به خنک کردن بدن (تبرید)، با آنکه طبع خود این گیاه گرم است. فعل ذاتی سقمونیا، از بین بردن خلط صفرا است و چون زوال صفرا در بدن موجب برودت و خنکی می‌شود، این اثر خنک‌کنندگی به نحو عرضی به سقمونیا نسبت داده می‌شود. و برای فاعل بالعرض اقسام دیگری ذکر شده که در کتب تفصیلی فلسفه ذکر شده است.

و المادة بالذات ما يقبل شيئا بذاته و بالعرض مثل أن يؤخذ القابل مع ضد المقبول فيجعل مادة له مثل الماء للهواء و النطفة للإنسان فإن الصورة المائية[4] أو النطفية ضد للمقبول و لا بد أن يبطل عن المادة.

توضیح: قبل از توضیح متن باید مطلب دقیقی مورد ملاحظه قرار گیرد و آن هم بازشناسی تمایز میان ماده بالذات و ماده بالعرض است. در عرف عام، غالباً گفته می‌شود که «آب بخار می‌شود» یا «چوب خاکستر می‌گردد»؛ اما این تعابیر در دقت فلسفی نوعی مسامحه به شمار می‌آیند. تفاوت بنیادین در این است که در ماده بالذات، ذاتِ قابل (پذیرنده) باید با مقبول (صورت جدید) جمع شود و باقی بماند؛ مانند چوبی که حرارت یا رنگ را می‌پذیرد و در حین پذیرش این اعراض، هویت چوبی‌اش باقی است. اما در مواردی چون تبدیل آب به بخار، صورت مائیه (آب بودن) با صورت بخاریه تضاد دارد و محال است این دو صورت در یک موضوع واحد جمع شوند. در واقع، آنچه صورت جدید را می‌پذیرد، هیولا و ماده مشترک است، نه آب که مجموع ماده مشترک و صورت آبی است؛ لذا اینکه می گوییم آب ماده برای بخار است نسبتی عرضی و از باب مسامحه است، زیرا فقط یک جزء آب که همان ماده مشترکه است ماده برای بخار قرار گرفته است.

ماده بالذات آن حقیقتی است که ذاتاً و مستقیماً صورتی را می‌پذیرد، به گونه‌ای که ذاتِ پذیرنده با آنچه پذیرفته شده است، در عالم خارج با هم جمع می‌شوند. در مقابل، ماده بالعرض زمانی است که «قابل» (پذیرنده) به همراه امری که ضد «مقبول» است، به عنوان ماده در نظر گرفته شود. برای مثال، وقتی گفته می‌شود آب ماده برای هوا (بخار) است، یا نطفه ماده برای انسان است، این از باب ماده بالعرض است؛ چرا که صورتِ نطفه یا صورتِ مائیه، با صورتِ انسانی یا صورتِ هوائیه تضاد دارند و هرگز با هم جمع نمی‌شوند. در این فرآیند، صورت قبلی لزوماً باید از ماده زائل شود تا صورت جدید امکانِ حلول یابد. پس در حقیقت، این «ماده‌یِ آب» (هیولی) است که صورتِ بخار را پذیرفته، نه «آب» که مرکب از ماده آب و صورت آب است؛ اما ما در تعبیر، مجموعِ صورتِ فعلی و ماده را مسامحتاً ماده برای صورت بعدی می‌خوانیم.

و الصورة بالذات كشكل الكرسي و بالعرض كالسواد و البياض له و الغاية بالذات كالصحة للدواء و ما بالعرض أصنافه كثيرة مذكورة في كتبهم. (كما بالفعل أو بالقوة) و الأمثلة واضحة (العلة مطلقا) أية من الأربع كانت (دروا).[5]

توضیح: این تقسیم در مورد صورت و غایت نیز جاری است. صورت بالذات آن صورتی است که مقومِ ماهیتِ شیء است، مانند شکل و ساختار خاصی که ماهیتِ کرسی را می‌سازد؛ اما صورتی که بر سبیل عارض بر شیء پدید آید، مانند سیاهی یا سفیدی برای کرسی، صورت بالعرض نامیده می‌شود (چنان‌که پیش‌تر گذشت که در برخی تعابیر حکما، اعراض نیز نوعی صورت شمرده شده‌اند). در باب غایت نیز، غایت بالذات آن اثری است که علت فاعلی مستقیماً برای رسیدن به آن حرکت می‌کند، مانند «سلامتی» که غایت اصلی و ذاتیِ مصرفِ دارو است. در مقابل، غایات بالعرض که به تبع غایت اصلی حاصل می‌شوند، بسیارند و تفصیل آن‌ها در کتب مبسوط فلسفی آمده است. در نهایت، تقسیم به «بالفعل» و «بالقوه» نیز از دیگر احکام مشترک است؛ علت بالفعل آن است که اثر از او صادر شده و علت بالقوه آن است که شأنیت و قابلیت صدور فعل را دارد. حکما بر این باورند که این تقسیمات به طور کلی بر هر یک از علل چهارگانه (فاعلی، مادی، صوری و غایی) صادق و جاری است و با تأمل در مثال‌ها، این حقایق به روشنی درک می‌شود.

 

برخی احکام مختص به علت جسمانی (غرر فی بعض أحکام العلة الجسمانیة)

علت جسمانی، یعنی علتی که مرکب از قوه و فعل بوده و در عالم طبیعت قرار دارد، دارای احکام خاصی است که به دو مورد از آنها اشاره می‌شود.

الف) تناهی تأثیر علت جسمانی

نخستین حکم آن است که تأثیر هر علت جسمانی، از حیث شدت اثر، عدد آثار و زمان اثرگذاری، متناهی و محدود است. هیچ علت جسمانی یافت نمی‌شود که بتواند اثری با شدت نامتناهی، یا به تعداد نامتناهی، یا در زمانی نامتناهی ایجاد کند. برهان این مدعا بر اساس اصل «حرکت جوهری» به آسانی قابل تبیین است. هنگامی که ثابت شد کل عالم طبیعت و اجزای آن در سیلان و حرکت جوهری هستند، و حقیقت حرکت آن است که هر آنِ آن، مسبوق به عدمی و ملحوق به عدمی دیگر است، پس ذات چنین موجودی همواره محدود است. موجودی که ذاتش محفوف به دو عدم است، نمی‌تواند منشأ اثری نامتناهی از حیث شدت، عدد یا زمان باشد.

ب) اشتراط وضع و محاذات در تأثیر

حکم دوم آن است که تأثیر علت جسمانی، مشروط به وجود وضع و محاذات (نسبت مکانی) خاصی میان آن و منفعل (اثرپذیر) است. برای مثال، آتش برای گرم کردن آب، باید در نسبت مکانی معینی با آن قرار گیرد. علت جسمانی نمی‌تواند بدون رعایت وضع و نسبت مکانی، در معلول خود اثر بگذارد. برهان این امر نیز روشن است؛ زیرا تأثیر و ایجاد، فرع بر وجود است. موجود جسمانی و مادی، به اقتضای ماهیت خود، موجودی وضعی است، یعنی در مکان قرار گرفته و قابل اشاره حسی است. اگر اصل وجود این موجود، که مبدأ اثرگذاری است، وضعی و مقید به مکان است، چگونه ممکن است فعل و تأثیر او که فرع بر وجود اوست، غیر وضعی و نامشروط به مکان باشد؟ اگر تأثیرش مشروط به وضع نباشد، لازمه‌اش آن است که در اصل وجودش نیز نیازمند وضع نباشد، و موجود غیر وضعی، موجودی غیر مادی و مجرد است. این در حالی است که فرض ما در باب علت جسمانی و مادی بود. بنابراین، نفس تصور مادی بودن یک علت، مستلزم آن است که تأثیرش نیز مشروط به وضع خاص باشد.

 

متن کتاب:

غرر في بعض أحكام العلة الجسمانية

[العلة الجسمانیة متناهیة التأثیر و یشترط فی تاثیرها الوضع و المحاذاة]

(قد انتهى تأثير ذات مَدة) أي علة صاحبة مادة في (مُدة) أي زمان التأثير و (عدة) أي عدد التأثير و (شدة) أي شدة التأثير.

توضیح: تأثیر و اثرگذاری هر علتی که صاحب ماده است، از سه جهت دارای انتها و محدودیت است: در زمان تأثیر، در عدد و تعداد تأثیر، و در شدت تأثیر.

(و ليست أيضا) أي كما أن العلة الجسمانية و القوى الجسمانية متناهية التأثير كذلك ليست‌ (أثرت إلا بأن منفعل)‌ أي منفعلها (منها بوضع)‌ خاص‌ (اقترن‌). فالقوة النارية لا تؤثر في ماء القدر أينما وقعت بل إذا حصل بينهما وضع خاص و محاذاة خاصة. و الشمس لا تضي‌ء الأرض كيفما تحققت بل بمقابلة خاصة أو ما في حكمها.[6]

توضیح: همان‌گونه که تأثیر علت جسمانی و قوای جسمانی متناهی است، همچنین این علل تأثیر نمی‌گذارند مگر آنکه میان آنها و منفعلشان (اثرپذیر)، وضع و نسبت مکانی خاصی برقرار و مقارن باشد. قوه آتش در آب دیگ اثر نمی‌کند، هر کجا که واقع شده باشد، بلکه تنها زمانی مؤثر است که میان آن دو، وضع و محاذات خاصی حاصل شود. خورشید نیز زمین را به هر نحوی روشن نمی‌کند، بلکه به سبب مقابله خاص یا آنچه در حکم مقابله است (مانند انعکاس نور به وسیله آینه) این اثر محقق می‌شود.

و لم نشر إلى دليل المسألتين مع طول ذيله في الأولى إذ بمقتضى ثبوت الحركة الجوهرية في القوى و الطبائع كل قوة تنحل إلى قوى كل واحدة منها محفوفة بالعدمين محدودة ذاتا و أثرا.

توضیح: به دلیل این دو مسئله، به ویژه مسئله اول که در کتب مبسوط براهین مطولی دارد، اشاره نمی‌شود؛ زیرا به مقتضای ثبوت حرکت جوهری در قوا و طبایع، هر قوه‌ای به قوایی تحلیل می‌شود که هر یک از آنها محفوف به دو عدم (عدم سابق و لاحق) است و لذا ذاتاً و اثراً محدود خواهد بود.

و اشتراط الوضع أيضا سهل النيل بعد تصور أن احتياج القوة إلى المادة في الوجود يستلزم احتياجها إليها في الإيجاد و لتفرع الإيجاد على الوجود و الاحتياج إلى المادة في الإيجاد ليحصل بها للقوة وضع مع منفعلها و إلا لم تكن محتاجة إلى المادة في الإيجاد فلم تكن محتاجة إليها في الوجود لأن الغني في الفعل غني في الذات فلزم كونها مفارقة. و قد فرضناها ذات المادة هذا خلف. فنفس تصور أن القوة جسمانية و ذات مادة أدتنا إلى المطلوب.[7]

توضیح: دلیل اشتراط وضع نیز به آسانی قابل دریافت است؛ زیرا اگر قوه‌ای در اصلِ وجود خود محتاج به ماده است، در ایجاد و تأثیر نیز که فرع بر وجود است، محتاج به ماده خواهد بود. نیاز به ماده در مقام ایجاد برای آن است که به واسطه آن، برای قوه فاعله، وضع و نسبت مکانی معینی با منفعل حاصل شود. در غیر این صورت، اگر قوه در مقام ایجاد نیازمند ماده نباشد، در مقام وجود نیز نیازمند آن نخواهد بود؛ چرا که بی‌نیازی در فعل، نشانه بی‌نیازی در ذات است. در این صورت، لازم می‌آید که آن قوه، مجرد و مفارق از ماده باشد، حال آنکه فرض ما این بود که این قوه مؤثر، دارای ماده است و این خلف فرض است. پس نفسِ تصور اینکه قوه، جسمانی و صاحب ماده است، ما را به این مطلوب می‌رساند که تأثیرش مشروط به وضع خاص است.


logo