1404/12/03
بسم الله الرحمن الرحیم
[5] غرر فی دفع شکوک عن الغایه/الفریده السابعه فی العله و المعلول /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریده السابعه فی العله و المعلول /[5] غرر فی دفع شکوک عن الغایه
تبیین اجمالی شبهات پیرامون غایت افعال
پس از بیان اصل کلی مبنی بر اینکه هر فعلی در وجود خود و هر فاعلی در فعل خود غایتی دارد، باید به شبهات و موارد نقضی که به ظاهر این اصل کلی را خدشهدار میکنند پرداخته شود. این موارد نقض عبارتند از:
الف) امور بیهوده و عبوسی که در عرف به آنها کارهای بیهوده گفته میشود.
ب) افعال جمادات و طبایع جمادی که هیچ گونه ادراکی ندارند و پرسش این است که چه غایتی در کارشان وجود دارد.
ج) اتفاقاتی که برای اشخاص رخ میدهد در حالی که مقصود و مطلوب آنان نبوده است.
برای پاسخ به این شبهات، ابتدا باید مفهوم غایت را به درستی تبیین کنیم.
2. تفسیر غایت به دو معنا
غایت بر دو معنا اطلاق میشود:
معنای اول: ما إلیه الحرکه یعنی آن نقطه و مکانی که حرکت به سوی آن انجام میشود و حرکت در آن نقطه پایان میپذیرد. این معنا از غایت، نقطه پایان حرکت است.
معنای دوم: ما لأجله الحرکه یعنی آن چیزی که به خاطر آن حرکت انجام میشود. این معنا از غایت، غایت فاعلی و غرض فاعل از انجام حرکت است.
تطبیق دو معنای غایت بر طبایع جمادی و قوه عامله
نسبت به طبایع جمادی و موجودات فاقد شعور، و همچنین قوه عامله حیوانی که به منزله نیروی عضلانی است و اگر به تنهایی و بدون در نظر گرفتن مبادی ادراکی لحاظ شود، مانند طبیعت جمادی و فاقد شعور است، باید گفت که غایت به معنای «ما إلیه الحرکه» همواره صادق است. یعنی هر نقطه و موضعی که حرکت این موجودات در آن متوقف شود و حرکتشان منقضی گردد، همان غایت آنها به این معنا محسوب میشود.
نقش مبادی ادراکی در غایت افعال
افعال اختیاری دارای مبادی گوناگونی هستند. از جمله این مبادی میتوان به شوق و تخیل اشاره کرد که مبادی بعید افعال اختیاری به شمار میروند. همچنین در مرتبه بالاتر، فکر و تعقل قرار دارد که اگر وجود داشته باشد، مبدأ بعید افعال خواهد بود.
افعالی که مبدأ بعید آنها فکر و تعقل است، اساساً محل شبهه نیستند زیرا بدیهی است که چنین افعالی محکم و استوار بوده و دارای غایت فکری روشنی هستند. شبهه اصلی در مورد افعالی است که غایت فکری ندارند، چون بر اساس فکر و تعقل صورت نگرفتهاند.
تقسیم افعال بر اساس غایت شوقیه و عامله
افعال از جهت غایت بر دو گونه هستند:
گونه نخست: فعلی که غایت شوقیه دارد. در این گونه، غایت عامله (همان قوه محرکه عضلانی) با غایت شوقیه یکی است. مبدأ بعید این افعال یا تخیل است یا فکر. اگر مبدأ بعید فکر باشد، این افعال از محل بحث ما خارجند زیرا روشن است که دارای غایت فکری محکمی هستند.
گونه دوم: فعلی که دو غایت دارد؛ یعنی غایت شوقیه با غایت عامله متفاوت است. به عبارت دیگر، شوقیه غایتی برای خود دارد که با آن نقطه پایان حرکت (که غایت عامله است) تفاوت دارد. برای مثال، شوقیه غایتش ملاقات دوست است، اما غایت عامله رسیدن به آن مکان خاص است. در این صورت، دو غایت خواهیم داشت: یکی غایت شوقیه و دیگری غایت عامله.
اقسام افعال ذو الغایتین
در جایی که دو غایت وجود دارد، با توجه به نوع مبدأ بعید، چهار قسم فعل قابل تصور است:
الف) عبث
هرگاه مبدأ بعید فعل، تخیل به تنهایی باشد (یعنی هیچ امر دیگری مانند فکر، عادت، طبیعت یا مزاج در آن دخالت نداشته باشد) و از سوی دیگر، غایت شوقیه و عامله با یکدیگر مطابقت داشته باشند و یکی باشند، به چنین فعلی «عبث» گفته میشود. در حقیقت در عبث، دو ویژگی وجود دارد: نخست اینکه مبدأ بعید آن تخیل تنهاست و دوم اینکه غایت شوقیه و عامله یکی است.
ب) گزاف
اگر مبدأ بعید فعل، تخیل به تنهایی باشد (یعنی فعل صرفاً بر اساس تخیل صورت گرفته باشد و هیچ امر دیگری مثل حالتهای نفسانی یا مزاجی در آن دخالت نکرده باشد) و در عین حال، غایت شوقیه و عامله با یکدیگر متفاوت باشند، به چنین فعلی «گزاف» گفته میشود.
مثال گزاف، بازیهایی است که کودکان انجام میدهند. کودک در تخیلات خود تصور میکند که باید دنبال توپ برود یا به دنبال اسباببازی حرکت کند و از نقطهای به نقطه دیگر برود. این امور صرفاً مبتنی بر تخیل است و فکر و تعقلی در کار نیست. غایت شوقیه کودک، لذت بردن از بازی و رسیدن به آن چیزی است که در تخیل خود دارد، اما غایت عامله صرفاً جابجایی از نقطهای به نقطه دیگر است. این دو غایت با هم متفاوتند.
ج) فعل عادی
اگر مبدأ بعید فعل، تخیل به انضمام خلق و خو و عادات باشد، به آن «فعل عادی» گفته میشود. در اینجا نیز غایت شوقیه و عامله متفاوتند. نکته مهم اینکه تخیل همواره حضور دارد زیرا هر فعل آگاهانه لزوماً بر اساس نوعی علم و ادراک صورت میگیرد و آن علم در این مرتبه، همان تخیل است. اما در فعل عادی، تخیل به تنهایی نیست بلکه عادات و خلقیات نفسانی نیز در آن دخالت دارند.
مثال برای فعل عادی: کسی که عادت دارد ذکر «لا حول و لا قوه الا بالله» را بگوید، یا عادت دارد تسبیح بچرخاند، یا وقتی در جایی نشسته است عادت دارد قلم را در دست خود بچرخاند. این افعال بر اساس تخیل و همراه با عادت انجام میشوند و غایت شوقیه آنها با غایت عامله متفاوت است.
د) قصد ضروری
هرگاه مبدأ بعید فعل، تخیل به انضمام طبیعت شیء یا وضعیت مزاجی خاص آن باشد، به آن «قصد ضروری» گفته میشود. در اینجا نیز غایت شوقیه و عامله متفاوتند.
این قسم خود دو حالت دارد:
حالت اول: تخیل به انضمام طبیعت
در این حالت، طبیعت شیء در انجام فعل دخالت دارد. مثال بارز آن «تنفس» است. هر لحظه از تنفس برای حیات بدن حیوان و انسان ضرورت ندارد. اگر انسان هر سه یا چهار ثانیه یک بار هم نفس بکشد، همه اندامها به درستی کار میکنند و اختلالی پدید نمیآید. اما طبیعت بدن حیوان به گونهای است که این فاصله زمانی را نمیپسندد و او را به تنفس مداوم وادار میکند، با اینکه بسیاری از دم و بازدمها برای جذب اکسیژن مورد نیاز بدن نیستند.
حالت دوم: تخیل به انضمام مزاج خاص
در این حالت، یک وضعیت مزاجی خاص و غیردائمی در انجام فعل دخالت دارد. مثال آن، بیماری است که در حال بیماری نالههای خاصی میکند یا وضعیت خود را در بستر تغییر میدهد، در حالی که در حالت عادی چنین نالههایی را ندارد. این نالهها بر اساس تخیل و همراه با آن وضعیت مزاجی خاص صورت میگیرد.
اثبات وجود غایت در همه افعال
با این تحلیل روشن میشود که ادعای کلی «هر فعلی غایتی دارد و هر فاعلی در فعل خود غایتی دارد» همچنان به قوت خود باقی است و موارد نقض ظاهری، در واقع نقض این ادعا نیستند. توضیح اینکه:
ما هرگز نگفتیم که هر فاعل مختاری در فعل خود غایت حکیمانه و عقلانی دارد. بلکه گفتیم هر فاعلی در فعل خود غایتی دارد، خواه آن غایت عقلانی باشد خواه خیالی و وهمی.
فاعلی که بر اساس وهم و خیال به کاری مشتاق شده، به لذت وهمی و خیالی خود میرسد و این لذت، غایت فعل اوست. کسی که بر اساس عادت عمل میکند، وفق عادت عمل کردن خود نوعی لذت دارد و ترک عادت برای او سخت و دردآور است. برای مثال، اگر کسی را که عادت به گفتن ذکر یا چرخاندن تسبیح دارد، از این کار منع کنیم، پس از چند دقیقه احساس ناراحتی و اذیت خواهد کرد. بنابراین در اینجا نیز غایتی وجود دارد، هر چند آن غایت، لذت خیالی ناشی از عادت است.
بیماری که ناله میکند یا وضعیت خود را تغییر میدهد، بر اساس لذت خیالی (رهایی از آن حالت ناخوشایند) عمل میکند و به غایت خود میرسد.
توجه تفصیلی و توجه اجمالی به غایت
نکته مهم دیگر اینکه گاهی ممکن است غایت و مبدأ بعید فعل، مورد توجه تفصیلی و التفات جزئی فاعل نباشد. وجود تخیل و علم اجمالی، غیر از توجه تفصیلی به آن تخیل است.
برای روشن شدن مطلب، به مثال راه رفتن توجه کنید: راه رفتن یک فعل ارادی است. اما آیا انسان هنگام راه رفتن، لحظه به لحظه توجه تفصیلی دارد که «اکنون اراده میکنم این قدم را بردارم» و پس از آن دوباره اراده میکند قدم بعدی را بردارد؟ روشن است که چنین نیست. راه رفتن با یک اراده بسیط و اجمالی انجام میشود که قویتر و بالاتر از اراده تفصیلی است.
همین طور سخن گفتن: وقتی به زبان فارسی صحبت میکنیم، نیازی به اراده تفصیلی برای تک تک الفاظ نداریم، بلکه با یک اراده بسیط، کلمات را پشت سر هم ادا میکنیم. اما اگر کسی بخواهد به زبانی که در آن تسلط ندارد سخن بگوید، باید برای هر کلمه تأمل کرده و اراده تفصیلی داشته باشد.
پس ممکن است تخیل در فعل وجود داشته باشد، بدون اینکه توجه تفصیلی به آن تخیل باشد. کسی که بر اساس عادت تسبیح میاندازد، لحظه به لحظه توجه تفصیلی به انداختن دانهها ندارد، اما شعور بسیط و اجمالی او نسبت به این کار وجود دارد. بنابراین فعل او بالاخره مبدأ بعید دارد، هر چند توجه تفصیلی به آن مبدأ نداشته باشد.
با این تحلیل، همه مواردی که به ظاهر نقض ادعای کلی غایتمندی افعال به شمار میآمدند، دارای غایت هستند، اما غایت به اندازه و شأن خود فاعل.
خیر حقیقی، خیر مظنون و خیر موهوم
در مقدمات پیشین، بحث از خیر حقیقی، خیر مظنون و خیر موهوم مطرح شد. گاهی ممکن است کسانی که به فعل کودک یا مانند آن مینگرند، از منظر خیر حقیقی قضاوت کرده و بگویند این کار لغو و بیهوده است، زیرا به خیر حقیقی منتهی نشده است. اما باید توجه داشت که هر فاعلی به دنبال غایتی است که برای او خیر محسوب میشود، اگرچه این خیر ممکن است در مقایسه با شأن نوع انسان، خیری نازل باشد.
کودکی که بازی میکند، اگر از منظر خیر حقیقی بنگریم، نه به خیر حقیقی رسیده و نه به خیر مظنون، بلکه خیری که به آن میرسد خیر موهوم و خیالی است. اگر کسی این کار را لغو بداند، از این جهت است که شأن نوع انسان را در نظر گرفته و میگوید شأن انسان این است که به خیر حقیقی یا لااقل به خیر مظنون برسد. اما برای آن کودک، همین خیر موهوم نیز خیر محسوب میشود و در همین حد از درک و فهم خود به خیرش میرسد. بنابراین هیچ فعلی به طور مطلق از خیر خالی نیست، هر چند آن خیر با شأن نوع انسان تناسب نداشته باشد.
نظم: متن کتاب
شوقية غايتها إن لم تجد لها مقيسا فعله الباطل عد
ذو الغايتين مبدأ بعيدا كان له تخيل وحيدا
لا الفكر فهو العبث إن غاية ما هو للتحرك نهاية
إن ليس إما وحدة المبدإ أو مع طبع أو مزاج أو خلق فلو
كان مع الخلق فعادي و في أولها سمي بالمجازف
كاللعب باللحية عادي و ما يبقى فبالقصد الضروري سما
كحركة المريض و التنفس كل المبادي في الجميع تكتسي[1]
فلهذه القوة و للطبائع غايات شوقية غايتها- مفعول مقدم- إن لم تجد لها مقيسا أي مقيسا إلى الشوقية و هو حال من الباطل فعله الباطل عد [2]
توضیح: قوه عامله عضلانی و نیز طبایع جمادی دارای غایاتی هستند. شوقیه نیز برای خود غایاتی دارد. اگر شوقیه غایت خود را نیابد، در حالی که این عدم نیافتن را به شوقیه مقایسه کنیم، فعل باطل محسوب میشود. یعنی وقتی شوقیه به سوی غایتی حرکت میکند و به آن نمیرسد، فعل نسبت به شوقیه باطل نامیده میشود، نه نسبت به عامله. زیرا عامله همواره به غایت خود که همان نقطه پایان حرکت است میرسد.
يعني إذا حركت الشوقية نحو غاية و لم يصادفها سمي فعله باطلا بالنسبة إليها لا بالنسبة إلى العاملة لأنها صادفت غايتها.
توضیح: هرگاه شوقیه به سوی غایتی حرکت کند و به آن نرسد، فعل او نسبت به شوقیه باطل خوانده میشود، نه نسبت به عامله. زیرا عامله به غایت خود رسیده است.
و كونه باطلا بحسب الاصطلاح أي مقطوعا عن الغاية حيث قطع طريق وصوله إلى الغاية لا أنه لا غاية له إذ فرق بين كون الشيء لا غاية له و بين كونه بحيث يضرب بينه و بين غايته سد و حاجز
توضیح: باطل بودن فعل به حسب اصطلاح، به معنای جدا شدن و بازماندن از غایت است، به این معنا که راه وصول به غایت قطع شده است، نه اینکه اصلاً غایتی برای آن نباشد. زیرا فرق است میان این که چیزی اصلاً غایت نداشته باشد، و میان این که میان آن چیز و غایتش سد و مانعی ایجاد شده باشد.
كما أن قوة الشجرة بصدد الإيصال إلى الثمرة فإذا ضربها البرد سمي ذلك قسرا لأن عالم الكون و الفساد دار القسر
توضیح: همانگونه که نیروی درخت در صدد رساندن [شیره و مواد] به میوه است، پس اگر سرما به آن آسیب رساند، این آسیب را قسر و اجبار مینامند، زیرا جهان کون و فساد، سرای قسر و اجبار و موانع است.
فهذه القواطع للطرق من لوازمه لا أن الشجرة خلقت بلا غاية.
توضیح: این موانع و قطعکنندههای راهها از لوازم این جهان است، نه اینکه درخت بدون غایت آفریده شده باشد.
ذو الغايتين شروع في بيان الفرق بين العبث و الجزاف و العادة و القصد الضروري في الاصطلاح
توضیح: اکنون وارد بیان فرق میان عبث و گزاف و عادی و قصد ضروری در اصطلاح میشویم. موضوع بحث ما فعلی است که دو غایت دارد.
بأن الفعل الذي كان ذا غايتين لمبدئية القريب و الأقرب لا بأن يكون باطلا بالنسبة إلى الشوقية مبدأ- خبر كان قدم عليه- بعيدا كان له تخيل وحيدا- حال- لا مع الفكر
توضیح: فعلی که دو غایت دارد برای دو مبدأ خود: مبدأ قریب (که عامله است) و مبدأ اَقرب (که شوقیه است). این فعل باطل نیست زیرا شوقیه آن به غایت خود رسیده است. مبدأ بعید این فعل، تخیل به تنهایی است، نه تخیل همراه با فکر. زیرا اگر تخیل همراه با فکر باشد، فعل محکم و دارای غایت فکری خواهد بود و شبههای در آن نیست.
و إلا كان فعلا محكما مغيى بغاية فكرية بلا شبهة
توضیح: و اگر غیر از این باشد (یعنی تخیل همراه با فکر باشد)، فعل محکم و دارای غایت فکری خواهد بود که در آن شبههای نیست.
فهو العبث إن غاية لذلك الفعل ما هو للتحرك نهاية.
توضیح: پس آن فعل، عبث نامیده میشود اگر غایت آن فعل، همان چیزی باشد که پایان حرکت است. یعنی در عبث، غایت شوقیه و عامله یکی است.
يعني يعتبر في البعث أمران أحدهما أن المبدأ البعيد له يكون هو التخيل فقط بلا فكر و في هذا الأمر يشاركه أخواته و الآخر أن يتطابق الشوقية و العاملة في الغاية بمعنى ما إليه الحركة و بهذا يفترق عنها
توضیح: در فعل عبث دو امر معتبر است: یکی اینکه مبدأ بعید آن تخیل تنهاست بدون فکر (و در این ویژگی، سایر اقسام یعنی گزاف، عادی و قصد ضروری نیز با آن مشترکند). دیگری اینکه غایت شوقیه و عامله در آن مطابقت داشته باشند، به این معنا که هر دو به یک نقطه پایان حرکت منتهی شوند. و به وسیله این ویژگی دوم، عبث از سایر اقسام جدا میشود.
كما قلنا أن ليس أي ليس منتهى الحركة غاية لهما بل لكل منهما غاية على حدة [3]
توضیح: همانگونه که گفتیم، در اقسام دیگر، پایان حرکت غایت هر دو نیست، بلکه هر یک از شوقیه و عامله غایتی جداگانه دارند.
فالتخيل إما وحده المبدإ البعيد أو مع طبع يكون مبدأ أو مع مزاج أو مع خلق
توضیح: پس مبدأ بعید فعل، یا تخیل تنهاست، یا تخیل همراه با طبیعت، یا همراه با مزاج، یا همراه با خلق و خوی نفسانی.
فلو كان مع الخلق فعادي.
توضیح: پس اگر مبدأ بعید، تخیل همراه با خلق باشد، آن فعل عادی نامیده میشود.
و في أولها أي أول الشقوق و هو أن يكون المبدأ البعيد هو التخيل وحده سمي الفعل بالمجازف كاللعب- الكاف اسمية- باللحية عادي.
توضیح: و در اولین قسم از این اقسام، یعنی جایی که مبدأ بعید همان تخیل تنهاست، فعل را مجازف (گزاف) مینامند. مثال برای فعل عادی، بازی با ریش (عبث کردن با ریش از روی عادت) است.
و ما يبقى و هو أن يكون المبدأ البعيد هو التخيل مع طبع أو مزاج فبالقصد الضروري سما- مؤكد بالنون الخفيفة-
توضیح: و آنچه باقی میماند، یعنی جایی که مبدأ بعید، تخیل همراه با طبیعت یا مزاج است، آن را قصد ضروری مینامند.
و هذه التي بعد العبث مشتركة في عدم تطابق الشوقية و العاملة في الغاية بمعنى منتهى الحركة بل هذا يكون غاية للعاملة و للشوقية شيء آخر.
توضیح: این اقسامی که پس از عبث ذکر شد (یعنی گزاف، عادی و قصد ضروری) در این ویژگی مشترکند که غایت شوقیه و عامله مطابقت ندارد، یعنی نقطه پایان حرکت، غایت هر دو نیست، بلکه این نقطه پایان، غایت عامله است و برای شوقیه چیز دیگری غایت است.
كحركة المريض مثال لمبدئية التخيل مع المزاج و حركة التنفس مثال لمبدئية التخيل مع الطبع.
توضیح: مانند حرکت و ناله بیمار که مثال برای مبدأ بودن تخیل همراه با مزاج است، و حرکت تنفس که مثال برای مبدأ بودن تخیل همراه با طبیعت است.