« فهرست دروس
درس شرح منظومه - استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/11/28

بسم الله الرحمن الرحیم

[4] غرر فی البحث عن الغایة/الفریدة السابعة فی العلة و المعلول /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة السابعة فی العلة و المعلول /[4] غرر فی البحث عن الغایة

 

اصل مدعا در باب غایت

بحث در این غرر پیرامون غایت است. مدعا آن است که هر شیئی در کار خود به دنبال غایتی و مقصدی است و هیچ استثنایی در این قاعده وجود ندارد. این حکم شامل تمام موجودات می‌شود و فرقی میان مجرد و مادی نیست. هر موجودی که فعلی از او صادر می‌شود، آن فعل غایتی دارد که به سوی آن متوجه است.

تبیین غایت در فاعل‌های ذی‌شعور

در مورد فاعل‌های عالم و ذی‌شعور، تصور این مطلب بسیار روشن و واضح است. فاعلی که دارای علم و ادراک است، هنگامی که کاری را انجام می‌دهد، غایتی را در نظر دارد و برای رسیدن به آن غایت، فعل را انجام می‌دهد.

تبیین غایت در فاعل‌های غیرشعور (جمادات)

آنچه ممکن است موجب ابهام و اشکال شود، فاعل‌های غیرشعور مانند جمادات هستند. برای مثال، آتشی که می‌سوزاند یا جسمی که در فضا حرکت می‌کند، آیا می‌توان برای آنها غایت معین و ثابتی قائل شد؟ وجهی که برای تبیین این مطلب وجود دارد، آن است که وقتی می‌گوییم هر شیئی در کار خود غایت دارد، جمادات نیز از این قاعده مستثنا نیستند.

اگر کسی تمام خصوصیات یک شیء و تمام شرایط و احکام و اموری که بر آن شیء حاکم است را بداند، قطعاً خواهد دانست که غایت آن شیء در حرکتش چیست و می‌تواند آن را پیش‌بینی کند. برای مثال، منجمان خسوف و کسوف و وقوع برخی امور نجومی را بر اساس علم نجوم پیش‌بینی می‌کنند. آنها محاسباتی انجام می‌دهند و مجموع علت‌ها و اسباب و شرایط را در نظر می‌گیرند؛ مثلاً اینکه خورشید با سرعت معینی حرکت می‌کند، زمین نیز چنین است، و نتیجه این محاسبات آن می‌شود که در فلان نقطه کسوف رخ دهد و این امر تخلف‌ناپذیر است.

همچنین اگر جسمی را پرتاب کنید و تمام خصوصیات آن جسم را بدانید، نیرویی که به آن وارد شده است، اصطکاک هوا، جاذبه زمین و هر عامل دیگری که در این حرکت مؤثر است، اگر همه را بدانید، قطعاً خواهید دانست که این جسم در چه نقطه‌ای فرود خواهد آمد. می‌گویید این جسم به این مقدار حرکت می‌کند و در آن نقطه فرود می‌آید. معنای این سخن آن است که بین این شیء با این خصوصیات و شرایط حاکم بر آن، با آن نقطه فرود، یک نسبت و ربط تکوینی وجودی واقعی وجود دارد که تخلف‌ناپذیر نیز هست.

بنابراین اگر بگوییم این جسم در حرکتش غایتی دارد، اینکه ما آن غایت را نمی‌دانیم و از آن آگاه نیستیم، به دلیل جهل ما به اسباب و شرایط و علل است، نه اینکه چنین غایتی در واقع وجود نداشته باشد. آنچه در واقعیت وجود دارد این است که مجموع این شرایط و اسباب و علل، نتیجه‌ای جز فرود آمدن در این نقطه ندارد و این نتیجه بدون هیچ تخلفی حاصل می‌شود.

تفاوت مراتب غایت به تبع تفاوت مراتب وجود

همان‌طور که مراتب وجود اشیاء متفاوت است، غایت آنها نیز با یکدیگر متفاوت خواهد بود. قرار نیست غایت همه موجودات یکسان باشد، همان‌طور که قرار نیست هر موجودی به غایت خود آگاه باشد. حتی گاه موجودی که دارای نحوه‌ای از علم و ادراک است، خود از غایت خود اطلاع ندارد، اما بالاخره آن ربط ضروری و تکوینی بین مجموع این اسباب و علل و اجزا و ویژگی‌های آن شیء با غایت نهایی وجود دارد. جهل ما به این اسباب دلیل بر این نمی‌شود که بگوییم چنین چیزی وجود ندارد.

اشکال نقضی بر قاعده و پاسخ آن

در مقابل این ادعا که هر شیئی غایتی دارد، ممکن است اشکالی مطرح شود و آن این است که ما مواردی داریم، هرچند اندک، که یک شیء از رسیدن به غایت مطلوب خود باز می‌ماند. برای مثال، انسان غایت خود را دارد که عبارت است از رسیدن به حدی از کمال و واسطه بقای نسل بودن، اما برخی از انسان‌ها به این حد نمی‌رسند و در طفولیت از دنیا می‌روند. یا گیاهان و حیوانات نیز کمال و غایت خود را دارند، اما گاهی سرما یا عوامل دیگر باعث هلاکت آنها می‌شود و به آن کمال نمی‌رسند. این موارد نقض، کلیت ادعا را مخدوش می‌کند.

الف) پاسخ نخست: قسر از لوازم لاینفک عالم طبیعت است

قسر، یعنی بازماندن از کمال مطلوب، از لوازم لاینفک عالم طبیعت است. تصادم و برخورد و تزاحم، امری ضروری در عالم طبیعت است و قابل سلب نیست. توضیح آنکه ما ادعا کردیم هر موجودی در عالم در کار خود غایتی دارد. در مافوق عالم طبیعت که هیچ شیئی مزاحم با شیء دیگر نیست، همه موجودات به غایت خود رسیده‌اند. اما در مرتبه عالم طبیعت که موجودات ضعیف و محدودند و برای رسیدن به کمال با یکدیگر تزاحم و تصادم دارند، در این برخوردها گاهی این تزاحم منجر به زوال برخی از آنها می‌شود.

اگر این مسئله نباشد و بخواهیم قسر وجود نداشته باشد، معنایش آن است که هیچ موجود مادی با موجود مادی دیگر مزاحمت نکند. زیرا اگر مزاحمتی رخ دهد و برخوردی صورت گیرد، از قسر و زوال وجود یا زوال کمال وجود پیش می‌آید. برای اینکه قسر کلاً نباشد، باید منشأ آن را برداریم. منشأ قسر چیست؟ برخورد موجودات مادی با یکدیگر. موجودات مادی چرا با یکدیگر تصادم و تزاحم دارند؟ زیرا همه دنبال کسب کمال خود هستند و برای رسیدن به کمال، گاهی باید کمال دیگری را سلب کنند. این موارد به این صورت پیش می‌آید.

اگر قرار باشد موجودات مادی با هم تزاحم نداشته باشند، یعنی باید همه کمالاتی را که می‌خواهند داشته باشند تا منجر به سلب کمال از دیگری و برخورد با دیگری نشود. اگر موجود مادی دارای همه کمالات خود باشد، معنایش چیست؟ معنایش این است که مجرد است یعنی آنکه بالفعل به غایت خود رسیده است. پس از یک سو می‌گویید موجود مادی یعنی فاقد کمال و بالقوه، و از سوی دیگر می‌گویید دارای همه کمالات باشد. این تناقض است؛ یعنی موجودی که فاقد کمال است، دارای کمال هم باشد؟ هم فاقد باشد و هم واجد؟ این به تناقض می‌انجامد و در واقع معنای سلب شیء از خودش است.

ب) پاسخ دوم: لازمه آفرینش موجودات ناقص

اگر خداوند به خاطر پرهیز از تزاحم و تصادم اقلی که در بعضی موارد پیش می‌آید و منجر به زوال برخی اشیا می‌شود، کلاً عالم طبیعت و موجودات مادی را نیافریند، معنایش این است که بی‌نهایت موجودی را که قابل رسیدن به کمال هستند، نیافریده‌. یعنی از خیر نامتناهی به خاطر شر اندک پرهیز کرده. این کار بر حکیم روا نیست. روا نیست که به خاطر پرهیز از چند مورد قسر اقلی، خیرات نامتناهی با موجودات نامتناهی که قابل رسیدن به کمالند، آفریده نشوند.

کمال آفرینش خداوند در این است که هم موجود کامل بالفعل یعنی مجرد را آفریده باشد، هم موجود ناقصی که قابل تکامل است را آفریده باشد. لازمه آفرینش موجود ناقص قابل تکامل این است که گاهی این موجودات با هم تزاحم و تصادم و برخورد کنند و موجب زوال یکدیگر شوند. این لازمه ضروری آفرینش موجود ناقص طبیعی است.

یا این مقدار قسر اقلی و شر را می‌پذیرید و در کنار آن موجودات نامتناهی به وجود می‌آیند، یا کلاً هیچ موجود ناقصی به وجود نمی‌آید و آفرینش منحصر می‌شود در مجردات تام. این دومی خلاف حکمت است. لازمه افاضه وجود و بخشندگی مطلق از ناحیه حق تعالی این است که او به طور نامحدود بیافریند. آفرینش نامحدود وقتی معنا پیدا می‌کند که موجودات ناقص نامتناهی آفریده شوند و اینها به کمال برسند و سپس به مجردات نامتناهی تبدیل شوند.

پس قسر به این معنا که در مواردی تزاحم پیش آید و عده‌ای زوال پیدا کنند و به کمال نرسند، قسر اقلی است. این‌طور نیست که در بیشتر زمان‌ها و بیشتر مکان‌ها و بیشتر مواضع عالم طبیعت، این قسر رخ دهد. نه، مواردی که پیش می‌آید اندک است.

ج) پاسخ سوم: استدلال عقلی و عدم امکان نقض تجربی

باید توجه داشت که این مسئله بر اساس مشاهده و تجربه نیست که کسی بگوید من مشاهده کرده‌ام که بیشتر گندم‌ها به ثمر می‌رسند یا بیشتر انسان‌ها به کمال می‌رسند. این بر اساس استدلال عقلی است. بنابراین اگر کسی موارد نقض فراوانی بیاورد، هیچ‌کدام نقض محسوب نمی‌شود، زیرا نقض را باید در کل این عالم بنگرید. شما صد سال یا دویست سال یا دو هزار سال تاریخ مدون دارید. این دو هزار سال را نمی‌توانید ملاک کل نظام وجود قرار دهید. اگر ادعایی با دلیل عقلی اثبات شد، با دلیل عقلی نیز باید رد شود. جزئیات مادی نمی‌توانند نقض استدلال کلی عقلی باشند.

تقریر استدلال عقلی بر اساس حکمت و عنایت الهی

ادعای ما بر اساس صفات کمالیه خداوند است که در جای خود در الهیات تبیین خواهد شد.

الف) علم عنائی: یکی از صفات خداوند علم مطلق است. در بحث‌های قبلی نیز اشاره شد که خداوند دارای «علم عنائی» است. علم عنائی یعنی علم به نظام خیر که خود منشأ صدور آن خیر است.

ب) حکمت: یکی از صفات دیگر خداوند حکمت است. حکمت دو معنا دارد:

1) معنای اول: احکام و اتقان کار. حکیم کسی است که کار محکم و متقن انجام می‌دهد.

2) معنای دوم: علم به حقایق اشیا و عمل بر طبق آنها. این معنا زیرمجموعه علم است.

معنای اول حکمت از فروعات قدرت است. قادر که بر اساس اراده و مشیت خود کار می‌کند، اگر در کار محکم و متقن عمل کند، او حکیم است.

ج) عنایت: واژه «عنایت» نیز دو معنا دارد:

1) معنای اول: علم تفصیلی به نظام خیر که منشأ صدور است. این همان علم عنائی است.

2) معنای دوم: احکام و اتقان در کار. این معنا معادل حکمت به معنای اتقان است.

پس هم حکمت و هم عنایت هر دو دو معنا دارند که در دو معنا نزدیک به هم هستند. عنایت به معنای علم به خیرات و منشأ صدور آن، و حکمت نیز به معنای علم به حقیقت اشیا و عمل بر طبق آن، که این معنا نزدیک به همان عنایت است. معنای دوم عنایت، اتقان در کار بود و حکمت هم که زیرمجموعه قدرت به حساب می‌آید، به همین معناست یعنی اتقان در کار.

مقتضای عنایت الهی یعنی آن علم مطلق به نظام خیر با همه لوازمش، و مقتضای حکمت به معنای اتقان و استحکام در کار، این است که خداوند هر ممکنی را که قابلیت کمال به او داده شده است، به کمال خود برساند. در غیر این صورت، لغو در آفرینش لازم می‌آید.

توضیح آنکه خداوند علم دارد که این مخلوق را با چه ویژگی‌هایی آفریده و قابلیت برای چه کمالاتی دارد. او این را می‌داند. کار او نیز کار محکم و متقن و حکیمانه است. پس اگر او کارش محکم و حکیمانه است و علم هم دارد، باید این ممکن را با این خصوصیات و قابلیت‌هایی که آفریده است، به کمال خود برساند. اگر نمی‌خواست او را به کمال برساند و در اکثر موارد این موجودات از کمال خود محروم می‌شدند، پس چرا با این قابلیت او را آفرید؟ چرا این موجود را خلق کرد؟ این کار لغو می‌شود.

اگر خداوند علم نداشت که نمی‌تواند چنین موجودی را به کمال برساند، سخن دیگری بود، اما علم عنائی را که منکر نشدیم. اگر کسی بگوید خداوند می‌دانست ولی قدرتش نرسید و نتوانست چنین کاری بکند، پس حکمت به معنای اتقان در کار نخواهد داشت.

پس اگر پذیرفتیم که خداوند کمال مطلق است، علمش مطلق است و اتقان در فعلش نیز مطلق است، لازمه این عنایت و حکمت آن است که آنچه را آفریده است، در اکثر موارد به کمال خود برساند. آن موارد اندکی هم که قسر پیش می‌آید، قسر دائمی یا قسر اکثری نیست، بلکه قسر اقلی و اندک است. این مقدار قسر نیز لازمه ضروری عالم طبیعت است. اگر بخواهد این قسر را بردارد، یعنی اصلاً عالم طبیعت را خلق نکند و موجود مادی را نیافریند.

نگاه عرفانی و نفی قسر به نحو مطلق

نکته دقیق‌تری که باید به آن توجه کرد این است که این پاسخ بر اساس قواعد اولیه و نگاه اولیه ما به عالم است که ذهنیت خود را بر عالم تحمیل می‌کنیم. می‌گوییم این انسان قابل این است که به کمال برسد، به سن قابل قبولی برسد، تولید مثل کند، واسطه بقای نسل باشد، با اعمال و علوم کمالاتی برای خود کسب کند. توقع ما این است. بعد مواردی که خلاف این پیش می‌آید، می‌گوییم این به غایت نرسید. توقع ما این است که این بوته گندم بزرگ شود، گندم تولید کند، هم واسطه بقای نسل خود شود و هم واسطه تکامل انواع بالاتر مانند حیوان و انسان که از او تغذیه می‌کنند. حالا اگر سرما زد یا صاعقه زد، می‌گوییم شر شد و قسر رخ داد.

اما اگر به حسب نظام علت و معلول به معنای واقعی آن، یا به حسب نظام عرفانی و آن جهان‌بینی عرفانی نگاه کنیم، شر و قسر در عالم وجود ندارد و هیچ قصری پیش نیامده است. بلکه هر موجودی به غایت مطلوب خود رسیده است. کودکی که در کودکی می‌میرد، بوته گندمی که صاعقه می‌زند، غایت او در نظام وجود همین بوده است. استعداد و قابلیتش در نظام علت و معلول همین بوده است.

ما چون به مجموع اسباب و علل که تعیین‌کننده استعداد واقعی هستند آگاه نیستیم، گمان می‌کنیم استعداد و قابلیت چیزی غیر از این است. استعداد واقعی آن چیزی است که در متن خارج تحقق دارد، نه آنچه در ذهن ماست. استعداد واقعی مربوط به موجود واقعی است و موجود واقعی هم تحت حکم نظام علت و معلول واقعی قرار دارد، نه تحت ذهنیات ما. آن موجود به حسب واقع و خارج، قابلیت و استعداد و بهره‌اش از وجود همین بود که در نهایت به آن رسید. این کودک اگر در کودکی مرد، یعنی بهره‌اش در نظام وجود همین بود و قابلیتش همین بود، چون مجموع اسباب و علل حاکم بر او اقتضای همین را داشت. استعداد واقعی برای یک شیء، آن نیست که در ذهن ما تصور شود.

بنابراین اگر از این منظر نگاه کنیم، حتی قسر اقلی هم وجود ندارد که چیزی از غایت واقعی خود بازمانده باشد. بلکه هر شیئی به آن غایت مطلوب واقعی خود رسیده است، هرچند خلاف ذهنیات و توقعات ما باشد.

تمایز میان علت غایی و غایت

در پایان این بحث، نکته مهمی در مورد دو تعبیر «علت غایی» و «غایت» باید مورد توجه قرار گیرد. هر فاعلی اگر کاری انجام می‌دهد، در واقع آن علت غایی او را به انجام کار واداشته است تا در خارج به آن غایت برسد.

وقتی می‌گوییم «غایت»، یعنی آن چیزی که در پایان کار است. غایت نتیجه نهایی کار است، آنچه در خارج تحقق می‌یابد. اما «علت غایی» عبارت است از آن وجود علمی غایت که در علم فاعل، انگیزه و محرک او شده است تا برای رسیدن به آن غایت در وجود خارجی، کار را انجام دهد.

پس محرک فاعل در فاعلیتش، وجود علمی غایت است. اگر فاعل غایت را ابتدا تصور نکند، آن را نشناسد و به کمال و مصلحت آن تصدیق نداشته باشد، کار را انجام نمی‌دهد. بنابراین غایت به وجود علمی خود، علت فاعلیت فاعل می‌شود، هرچند به وجود عینی خارجی، نتیجه فعل فاعل است.

به عبارت دیگر، در مقام علم، علت غایی بر فاعلیت فاعل تقدم دارد، زیرا اگر او نباشد، فاعل کاری انجام نمی‌دهد. این همان معنای عبارت معروف است که می‌گویند: «العلة الغائیة مقدمة علی الفعل ذهناً و مؤخرة عنه عیناً».

تفکیک نظام تکوین از نظام تشریع

در پایان باید توجه داشت که بحث شر و قسر که در اینجا مطرح شد، مربوط به نظام تکوین است، نه نظام تشریع. آنچه در فلسفه به عنوان شر وجودی مورد بحث قرار می‌گیرد، غیر از شر اخلاقی یا مخالفت با دستور شرع است. اینجا سخن از نظام تکوین است و غرض تبیین جایگاه قسر در عالم طبیعت و پاسخ به اشکالات مربوط به غایت است.

 

نظم:

و كل شي‌ء غاية مستتبع‌      حتى فواعل هي الطبائع‌

و القسر لا يكون دائما كما     لم يك بالأكثر فلينحسما

إذ مقتضى الحكمة و العناية     إيصال كل ممكن لغاية

علة فاعل بماهيتها     معلولة له بإنيتها [1]

متن کتاب:

[4] غرر في البحث عن الغاية

(و كل شي‌ء) في فعله (غاية) -مفعول مقدم- (مستتبع حتى فواعل هي الطبائع).[2]

توضیح: هر چیزی در فعل خود دارای غایتی است که آن غایت، مفعولی مقدم و نتیجه‌ای است که فعل به دنبال آن انجام می‌شود. این قاعده حتی شامل فاعل‌هایی که از جنس طبایع هستند نیز می‌گردد. طبایع یعنی موجودات طبیعی اعم از جمادات و نباتات و حیوانات که ممکن است فاقد شعور باشند. این موجودات نیز در افعال خود غایتی دارند که به دنبال آن هستند.

فإذا كانت للطبائع و هي عديمة الشعور غايات كما سنشير إليه فكيف لا تكون لمبادي عالية و الشعور عين ذاتها ماهية أو وجودا.

توضیح: از آنجا که برای طبایع که فاقد شعور و ادراک هستند، غایاتی وجود دارد (چنانکه بعداً اشاره خواهیم کرد) پس چگونه ممکن است برای مبادی عالیه که شعور و آگاهی دارند، غایتی نباشد؟ مبادی عالیه شامل مجردات و در رأس آنها خداوند متعال میشود. در این موجودات، شعور یا عین ذات آنهاست از جهت ماهیت (در خداوند که ماهیتش عین وجودش است) یا عین ذات آنهاست از جهت وجود (در مجردات که وجودشان عین شعور است، هرچند ماهیتشان غیر از وجود باشد).

و القسر لا يكون دائما كما      لم يك بالأكثر فلينحسما

و ليرتفعا

توضیح: قسر که به معنای بازماندن از کمال مطلوب است، نه به صورت دائمی تحقق دارد و نه به صورت اکثری. یعنی هیچ‌گاه نیست که موجودی با استعداد رسیدن به کمالی آفریده شود و همواره از آن کمال محروم بماند (قسر دائمی)، و نیز چنین نیست که اکثر موجودات دارای استعداد، از کمال خود محروم شوند (قسر اکثری). پس باید این دو نوع قسر (دائمی و اکثری) منقطع و مرتفع گردند. اما قسر اقلی که موارد اندکی را شامل می‌شود، لااقل در نگاه اولیه قابل قبول است.

(إذ مقتضى الحكمة) الإلهية (و العناية) الربانية

توضیح: دلیل این مطلب آن است که مقتضای حکمت الهی و عنایت ربانی، رساندن هر ممکنی به غایت خود است. البته این مقتضای این دو صفت است، اما توضیح این دو واژه نیازمند بیان دقیق‌تری است که در ادامه می‌آید.

العناية كما سيأتي في مبحث العلم إن شاء الله هي العلم الفعلي بالنظام الأحسن و قد يطلق على الأحكام و الإتقان في الفعل بحيث يترتب عليه مصالح شتى كما يقولون عنايته تعالى في خلق الشي‌ء الفلاني كذا و هي بهذا المعنى من شعب القدرة كما أنها بالمعنى الأول من أعلى مراتب العلم.

توضیح: واژه «عنایت» دو معنا دارد که باید از یکدیگر تفکیک شوند:

1. معنای نخست: عنایت عبارت است از علم فعلی به نظام احسن. علم فعلی به علمی گفته می‌شود که خود منشأ صدور و تأثیر است. مانند تصور ترشی که منجر به ترشح بزاق می‌شود. در انسان نیز چنین علمی وجود دارد که منشأ اثر می‌گردد. عنایت الهی به این معنا، علمی است که منشأ آفرینش نظام احسن و أتم می‌باشد. این معنا از عنایت، از بالاترین مراتب علم است و در مباحث علم الهی به تفصیل درباره آن سخن گفته خواهد شد.

2. معنای دوم: عنایت گاهی به معنای احکام و اتقان در فعل به کار می‌رود، به گونه‌ای که مصالح گوناگونی بر آن فعل مترتب شود. برای مثال، وقتی می‌گویند «عنایت خداوند در خلقت فلان چیز چنین بود»، یعنی مصالح و منافعی که در آن خلقت مراعات شده است. عنایت به این معنا از شعب قدرت است، زیرا اتقان و احکام کار به قدرت فاعل مربوط می‌شود.

بنابراین عنایت دو معنا دارد: یکی از شعب علم است و در بالاترین مراتب علم قرار دارد، و دیگری از شعب قدرت است.

و لما كانت الحكمة أيضا تطلق على المعنى الثاني فالعناية هنا بالمعنى الأول (إيصال كل ممكن لغاية).[3]

توضیح: از آنجا که واژه «حکمت» نیز گاهی بر معنای دوم (اتقان و احکام در کار) اطلاق می‌شود، برای جلوگیری از تکرار، مقصود از عنایت در اینجا همان معنای اول است؛ یعنی علم فعلی به نظام احسن. پس مقتضای حکمت الهی (که اتقان در کار است) و مقتضای عنایت ربانی (که علم به نظام احسن است) هر دو ایجاب می‌کنند که هر ممکنی به غایت خود برسد.

و ذانك منافيان مقتضى هاتين.

توضیح: و آن دو (یعنی قسر دائمی و قسر اکثری) با مقتضای این دو (حکمت و عنایت) منافات دارند. یعنی قسر دائمی و اکثری با حکمت و عنایت الهی سازگار نیستند، اما قسر اقلی منافاتی ندارد.

و الغاية (علة فاعل)‌ أي من حيث هو فاعل‌ (بماهيتها) و لكن‌ (معلولة له بإنيتها).

توضیح: غایت به حسب ماهیت خود که ابتدا در ذهن فاعل تصور می‌شود، علت فاعلیت فاعل است. اما به حسب عینیت و وجود خارجی خود، معلول فاعل می‌باشد؛ یعنی این فاعل است که با انجام فعل خود، آن غایت را در خارج محقق می‌سازد.

و هذا كما يقال أيضا العلة الغائية مقدمة على الفعل ذهنا مؤخرة عنه عينا.

توضیح: یعنی نخست باید غایت در ذهن فاعل تقرر پیدا کرد و تصور شود تا او را به انجام فعل برانگیزد، سپس پس از انجام فعل، آن غایت در خارج تحقق می‌یابد.


logo