1404/11/06
بسم الله الرحمن الرحیم
[4] غرر في التقابل و أقسامه/الفريدة السادسة في الوحدة و الكثرة /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه /الفريدة السادسة في الوحدة و الكثرة /[4] غرر في التقابل و أقسامه
تقابل و اقسام آن
جایگاه بحث تقابل در تقسیمات فلسفی
بحث تقابل از جمله مباحثی است که در ذیل تقسیمات فلسفه و به عنوان یکی از عوارض بدون واسطه وجود، یعنی در پیوند با مسئله وحدت و کثرت، مطرح میگردد. وحدت و کثرت هر یک دارای لواحق، فروعات و عوارض خاص خود هستند. از جمله لواحق وحدت، مسئله حمل بود. به همین سیاق، تقابل نیز از عوارض کثرت محسوب میشود. بدین معنا که هرگاه تکثر و تعدد وجود داشته باشد، این تعدد دارای نحوههای مختلفی است.امور متغیر و متعدد ممکن است به نحوه تقابل، تماثل، تخلف و مانند آن با یکدیگر مرتبط باشند.
در میان این نحوههای مختلف، آنچه که جهت تغییر و کثرت در آن بیشتر است و امکان اجتماع ندارد، تقابل نامیده میشود. برخی از اقسام غیریت، مشتمل بر جهتی از وحدت هستند که در آن جهت، وحدت غلبه دارد. برای مثال، در تماثل اتحاد در ذاتیات، بر اختلاف در عوارض، غالب است. اما تقابل، گونهای از تعدد است که در آن، جهت کثرت بیشتر است. لذا طرح بحث تقابل در ذیل مبحث کثرت، امری بایسته و منطقی است.
تعریف و قیود تقابل
تعریف تقابل عبارت است از «عدم اجتماع دو امر متغیر در زمان واحد، مکان واحد و از جهت واحد». هر یک از این سه قید، اموری را از دایره تقابل خارج میکنند. ممکن است دو امر مغایر در دو زمان متفاوت باشند که در این صورت تقابل محقق نمیشود. همچنین ممکن است در دو مکان متفاوت باشند که باز هم مانعی ندارد. یا ممکن است در مکان واحد و زمان واحد جمع شوند، اما از دو جهت مختلف. مانند پدری و فرزندی که با هم تقابل دارند، اما در شیء واحد و فرد واحد میتوان هر دو عنوان را از دو جهت مختلف حمل کرد. از جهتی پدر است و از جهتی دیگر فرزند.
قیود سهگانه مذکور، این موارد را از تعریف تقابل خارج میسازند. بنابراین، مقصود از تقابل در اینجا، عدم اجتماع دو امر متفاوت متغیر است به گونهای که قابل جمع نباشند، با این قید که در محل واحد، زمان واحد و از جهت واحد جمع نشوند. اگر دو امر متغیر این شرایط را داشته باشند، متقابل نامیده میشوند.
برای مثال، تصور این که زید در زمان واحد و از جهت واحد هم پدر باشد و هم فرزند، محال است زیرا اجتماع این دو در این شرایط امکان ندارد. یا تصور این که وجود این میز در زمان و مکان واحد هم صدق کند هم نکند، جمعشدنی نیست. اما ممکن است وجودش در یک مکان محقق باشد و در مکانی دیگر نباشد.
وجه حصر در اقسام متقابلین
متقابلین به وجه حصر مشهور، در چهار قسم منحصر شدهاند. دو امر متقابل یا هر دو وجودی هستند، یا یکی وجودی و دیگری عدمی است. بر اساس یک احتمال ابتدایی، میتوان فرض کرد که هر دو طرف عدمی باشند. اما با کمترین تأمل روشن میشود که چنین چیزی ممکن نیست. زیرا اگر هر دو عدمی باشند: یا از باب عدم مضاف، به ثبوت بازمیگردند و در نهایت در قسم تقابل عدمی و وجودی قرار میگیرند. یا اگر هر دو عدم محض باشند، در آن صورت تمایزی بین آنها نیست تا تعدد معنا یابد و تقابل به دنبال آن تحقق پیدا کند. پس فرض تقابل دو امر عدمی محض، باطل است.
تفصیل اقسام تقابل
الف) تقابل دو امر وجودی
اگر دو طرف تقابل، هر دو وجودی باشند، از دو صورت خارج نیستند. یا در مقام تصور و تعقل باید با هم تصور شوند، یا بدون یکدیگر تصور میشوند.
تقابل تضایف: اگر دو امر وجودی با هم تصور شوند، یعنی در مقام تصور نتوان یکی را بدون دیگری فرض کرد، به آن تقابل تضایف گویند. مانند علیت و معلولیت. معنای علت و معلول در ارتباط با هم تصور میشود. اگرچه علت در تحقق، بر معلول تقدم دارد، اما در مقام تصور، فرض علت و تصور معنای آن بدون معلول امکان ندارد. بلندی و کوتاهی و بسیاری امور دیگر نیز از این قسم هستند که در مقام تصور متوقف بر یکدیگرند.
نکته مهمی که باید بدان توجه داشت این است که این تقابل، مربوط به تقابل مفهوم است. یعنی این مفاهیم به گونهای هستند که قابل اجتماع نیستند. اما این که به حسب مصداق در وجود واحد جمع میشوند یا نه، مسئله دیگری است. ممکن است دو امر مغایر در مصداق جمع شوند مانند عالم و معلوم در مواردی مانند خداوند، نفس انسان یا عقول. و گاهی هم قابل جمع نباشند مانند علت و معلول که مصداق علت و مصداق معلول قابل اجتماع در یک شیء نیست مگر از دو جهت. بنابراین، آنچه عنوان تقابل بر آن صدق میکند، مربوط به مرتبه مفهوم است و اجتماع مصداقی را باید با دلیل خارجی سنجید.
تقابل تضاد: اگر دو امر وجودی در مقام تصور بدون یکدیگر هم تصور شوند، مانند سفیدی که شناخت آن مستلزم تصور سیاهی نیست، به آن تقابل تضاد گویند. تعریف تضاد عبارت است از «دو امر وجودی که باید به نحو تعاقب بر یک موضوع وارد شوند». در تعریف تضاد، قید دیگری نیز گاه ذکر میشود که ملاحظه یا عدم ملاحظه آن تفاوت ظریفی ایجاد میکند و آن غایت اختلاف است. گاهی در تضاد شرط میکنند که بین دو طرف، بیشترین اختلاف و فاصله وجود داشته باشد. مانند سیاهی و سفیدی در رنگها که نهایت اختلاف را دارند. به چنین تضادی تضاد حقیقی گفته میشود. اگر این قید غایت اختلاف لحاظ نشود، تضاد مشهوری نامیده میشود. مانند تضاد بین رنگ قرمز و زرد که اگرچه متفاوتند، اما نهایت اختلاف را ندارند. این تقسیم بیشتر اصطلاحی است و اثر چندانی در مباحث عقلی و فلسفی ندارد.
ب) تقابل امر وجودی و امر عدمی
اگر دو امر متقابل، یکی وجودی و دیگری عدمی باشد، در اینجا ممکن است موضوع قابل پذیرش این صفات ملاحظه شده باشد یا خیر. در تقابل وجودی و عدمی، بدون این که به موضوع واحدی نسبت داده شوند، بین آن دو تقابل برقرار است. یک جانب وجودی و جانب دیگر عدمی.
تقابل عدم و ملکه: در این قسم، موضوعی که قابلیت اتصاف به کمال وجودی را دارد، ملاحظه میشود. سپس بر اساس این موضوع، گاهی آن را متصف به آن کمال وجودی میکنیم و گاهی فقدان آن کمال را از او سلب میکنیم. برای مثال، حیوان قابلیت اتصاف به بینایی را دارد. بینایی یک کمال وجودی است و امکان سلب آن از حیوان وجود دارد. بین بینایی و نابینایی تقابل است، زیرا ممکن نیست حیوان واحد در زمان واحد و از جهت واحد هم بینا باشد هم نابینا. اما این تقابل مشروط به وجود موضوع مستعد است. به دیوار نمیتوان گفت بینا است یا نابینا. زیرا اصلاً قابلیتی برای اتصاف به کمال بینایی ندارد.
این قسم خود بر دو گونه است:
عدم ملکه حقیقی: زمانی که موضوع به طور مطلق و بدون هیچ قید اضافی در نظر گرفته شود. مثلاً حیوان به عنوان یک جنس، قابل اتصاف به بینایی دانسته شود، بدون در نظر گرفتن انواع خاصی که ممکن است به حسب ذات فاقد این قابلیت باشند. مانند برخی کرمها یا عقرب که در ساختار بدن خود ابزار بینایی ندارند. بر اساس این ملاحظه مطلق، حتی میتوان به آن نوع خاص مانند عقرب نیز عنوان نابینا را اطلاق کرد، زیرا قابلیت در اصل جنس حیوان وجود دارد.
عدم ملکه مشهوری: زمانی که قیودی خاص برای موضوع در نظر گرفته شود. مثلاً نوع خاصی از حیوان مانند عقرب که اصولاً در ساختار بدنش ابزار بینایی وجود ندارد، ملاحظه گردد. در این صورت، نه میتوان به آن بینا گفت و نه نابینا، زیرا اصلاً موضوع قابل برای این کمال نبوده است. این نحوه نگرش، در نزد مردم مشهور و رایج است. مانند این که به کودک پنجساله نمیگویند بیریش، زیرا در این سن اصلاً قابلیت ریش داشتن را ندارد. اما اگر فردی به سن بلوغ برسد و ریش نداشته باشد، به او کوسه میگویند. ملاحظه قیودی مانند زمان یا نوع خاص، این قسم را شکل میدهد.
تقابل سلب و ایجاب: اگر دو امر وجودی و عدمی به گونهای ملاحظه شوند که موضوع قابل و شرط اتصاف، در آن مدخلیتی نداشته باشد، به آن تقابل سلب و ایجاب گفته میشود.
نظم:
قد كان من غيرية تقابل عرفه أصحابنا الأفاضل
بمنع جمع في محل قد ثبت من جهة في زمن توحدت
إذا تقابل الوجوديان إن عقلا معا مضايفان
و دونه ضدان بالحقيق صف مع غاية البعد و لا معها أضف
لشهرة كأحمر و أقتم و إن تقابل الوجودي العدمي
فما اعتبرت فيه قابلية لما انتفى فعدم و قنية
فإن قبولا اعتبرت مرسلا في الوقت أو لا نوعا أو جنسا علا
كان حقيقيا فالحقن به مردودة و كعمى في الأكمه
و إن قبول خص بالشخص و ما في الوقت للمشهور قد كان انتمى
فإنه المعروف عند الناس و هو اصطلاح قاطيغورياس
و ما القبول فيه ليس يعتبر بالسلب و الإيجاب عنهم اشتهر [1]
متن کتاب
[4] غرر فی التقابل و اقسامه
(قد كان من غيرية تقابل) كما أشرنا إليه سابقا (عرفه أصحابنا الأفاضل بمنع جمع في محل قد ثبت من جهة في زمن توحدت) هذا الفعل صفة للثلاثة- أي في محل واحد من جهة واحدة في زمان واحد فبقيد وحدة المحل دخل مثل تقابل السواد و البياض المجتمعين في الوجود في محلين و بقيد وحدة الجهة دخل مثل تقابل الأبوة و البنوة المجتمعين في واحد من جهتين. و بقيد وحدة الزمان دخل تقابل المجتمعين في زمانين. و تنوين جمع عوض عن المضاف إليه أي الغيرين لأن التقابل نوع من الغيرية. فحينئذ خرج التماثل من التعريف لأن التماثل و إن كان بوجه من الغيرية لكن جهة الاتحاد و الهوهوية عليه أغلب. أو نقول تنكير جمع للنوعية أي التقابل امتناع نوع اجتماع في المتخالفين. و ذلك النوع اجتماع متغايرين في الماهية. [2]
توضیح: تقابل یکی از اقسام غیریت است. حکمای ما آن را به منع جمع دو امر در محل واحد، از جهت واحد، در زمان واحد تعریف کردهاند. قید وحدت محل، مواردی مانند تقابل سیاهی و سفیدی را در صورتی که در دو محل با هم جمع شوند را، از شمول تعریف خارج میکند. قید وحدت جهت، مواردی مانند تقابل پدری و فرزندی را که در یک شخص ولی از دو جهت مختلف قابل جمع است، مستثنی مینماید. قید وحدت زمان نیز تقابل دو امری را که در دو زمان مختلف بر موضوع واحد عارض میشوند، شامل نمیشود.
تنوین کلمه جمع در عبارت منع جمع، میتواند جایگزین مضافالیه محذوف یعنی جمع الغیرین باشد، زیرا تقابل نوعی از غیریت است. بر این اساس، تماثل از دایره این تعریف خارج میگردد. زیرا اگرچه تماثل وجهی از غیریت دارد، اما در آن جهت اتحاد و همانندی بر جهت اختلاف غلبه دارد. یا میتوان گفت تنوین جمع برای تنکیر و بیان نوعیت است. بدین معنا که تقابل عبارت است از امتناع یک نوع خاص از اجتماع در امور متخالف، و آن نوع خاص، اجتماع دو امر متغایر در ماهیت است.
(إذا تقابل الوجوديان) -إشارة إلى وجه الحصر المشهور أنهما إما وجوديان و إما أحدهما وجودي و الآخر عدمي إلى آخر ما قالوا- (إن عقلا معا) فهما (مضايفان). [3]
توضیح: هنگامی که دو امر وجودی با هم تقابل داشته باشند، اگر در مقام تصور هر یک به همراه دیگری ادراک شوند، به گونهای که تصور یکی بدون دیگری ممکن نباشد، آن دو متضایفان نامیده میشوند. این اشاره به قسم اول از اقسام چهارگانه حصری مشهور دارد.
(و دونه) أي إن كان المتقابلان وجوديين و لم يكن أحدهما معقولا بالقياس إلى الآخر فهما (ضدان بالحقيقة صف) أي صف الضدين بالحقيقيين (مع غاية البعد) بينهما كالسواد و البياض (و لا معها) أي لا مع غاية البعد (أضف) أي انسب الضدين (لشهرة) و قل ضد مشهوري (كأحمر و أقتم) حيث ليس بينهما غاية الخلاف. هذا كله إذا كانا معا وجوديين.
توضیح: اگر دو امر وجودی متقابل، در مقام تصور ملازم یکدیگر نباشند، به آن تقابل تضاد گویند. این تضاد خود بر دو گونه است. اگر بین دو طرف نهایت اختلاف و بعد وجود داشته باشد، مانند سیاهی و سفیدی، آن را تضاد حقیقی مینامند. اگر این غایت بعد ملاحظه نشود، مانند سرخی و سیاهی، آن را تضاد مشهوری گویند. زیرا بین آنها نهایت اختلاف وجود ندارد. این موارد هنگامی است که هر دو طرف تقابل وجودی باشند.
(و إن تقابل الوجودي العدمي فما) أي تقابل (اعتبرت فيه قابلية) في موضوعه (لما انتفى فعدم و قنية). و في كتب الحكمة كثيرا ما يعبر عن العدم و الملكة بالعدم و القنية و هي- بضم القاف و كسرها- أصل المال و ما يقتنى. ثم أشرنا إلى قسمي العدم و الملكة بقولنا (فإن قبولا اعتبرت مرسلا) أي مطلقا في الوقت أي سواء كانت قابلية موضوع العدم للملكة (في الوقت) كعدم اللحية في الكوسج (أو لا) في الوقت (نوعا) أي و سواء كانت القابلية نوعا- و مثال هذين القسمين ما في النظم- (أو جنسا علا) كعمى العقرب (كان) تقابل العدم و الملكة (حقيقيا)
توضیح: اگر تقابل بین یک امر وجودی و یک امر عدمی برقرار باشد، به گونهای که در آن، قابلیت موضوع برای همان صفت منتفیشده ملاحظه گردد، به آن تقابل عدم و ملکه گویند. در کتب فلسفی گاه از تعبیر عدم و قنیه استفاده میشود. قنیه به معنای اصل مال و سرمایه است.
عدم ملکه بر دو قسم است. اگر قابلیت موضوع به نحو مطلق و بدون قید ملاحظه شود، خواه این قابلیت در همان زمان مورد نظر باشد مانند نبود ریش در فرد بالغی که میتواند داشته باشد، یا نباشد، و خواه این قابلیت به حسب نوع یا جنس باشد مانند کوری عقرب، در این صورت تقابل عدم و ملکه، حقیقی خواهد بود. پس میتوان مواردی مانند اطلاق کور بر عقرب یا بیریش بر کودک را به این قسم ملحق نمود.
(فالحقن به) أي بتقابل العدم و الملكة (مرودة) و نحوها من أعدام في غير الوقت و (كعمى في الأكمه) و غيره مما قابليته بحسب النوع لا بحسب الشخص.
(و إن قبول خص بالشخص) و لا يعتبر النوع و الجنس (و ما في الوقت) و لا يعتبر قبول في غير الوقت فتقابل العدم و الملكة (للمشهور قد كان انتمى). ثم ذكرنا وجه تسميته بالمشهوري فإنه المعروف عند الناس لا المعنى الأول فإنه شيء يعرفه الخواص و التعميم عنهم (و هو اصطلاح قاطيغورياس) يعني أن المنطقيين في مبحث المقولات العشر اصطلحوا عليه تسهيلا للمتعلمين. [4]
(و ما) أي تقابل وجودي و عدمي (القبول فيه ليس يعتبر) فهو (بالسلب و الإيجاب عنهم اشتهر) [5]
توضیح: همچنین سایر صفات عدمی که در غیر وقت خود ملاحظه میشوند، مانند کوری در شخص کور مادرزاد و دیگر مواردی که قابلیت برای آن ملکه به حسب نوع سلب شده است، اگر به طور مطلق لحاظ شوند، جزو تقابل حقیقی هستند. اما اگر قابلیت خاص به شخص معین در نظر گرفته شود و نوع و جنس مطلق ملاحظه نگردد، یا قابلیت تنها در زمان خاصی معتبر شمرده شود، در این صورت تقابل عدم و ملکه، مشهوری نامیده میشود. وجه این تسمیه آن است که این نحوه نگرش در نزد عموم مردم رایج است، برخلاف قسم اول که بیشتر مورد توجه خواص و در اصطلاحات علمی تعمیم یافته است، این اصطلاح برگرفته از کتاب قاطیغوریاس ارسطو است و منطقیان در مبحث مقولات عشر، برای تسهیل فهم متعلمان، این اصطلاح را وضع کردهاند.
و اما آن قسم از تقابل میان امر وجودی و امر عدمی که در آن هیچ گونه قابلیتی برای موضوع معتبر نیست، بلکه صرفاً حکم به ثبوت یا نفی یک امر بر موضوع میشود، تقابل سلب و ایجاب نامیده میشود و نزد اهل فن به این نام مشهور است.