1404/11/05
بسم الله الرحمن الرحیم
[3] غرر فی الحمل و تقسیمه (حمل المواطاة و الاشتقاق، و البتیة و غیر البتیه، و المرکبه و البسیطه)/الفریده السادسه فی الوحده والکثره /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریده السادسه فی الوحده والکثره /[3] غرر فی الحمل و تقسیمه (حمل المواطاة و الاشتقاق، و البتیة و غیر البتیه، و المرکبه و البسیطه)
اقسام حمل و تقسیمات قضیه
الف) حمل مواطاه و حمل اشتقاق
در تحلیل حمل محمول بر موضوع،گاه خودِ عنوان محمول به طور مستقیم بر موضوع حمل میشود و گاه نیاز به نوعی اشتقاق یا افزودن کلمهای مانند «ذو» (صاحب) است. به اولی «حمل مواطاه» یا به تعبیر فلسفی «هوهو» اطلاق میگردد که در آن، عنوان موضوع و عنوان محمول به یک حقیقت واحد اشاره دارند؛ یعنی محمول، عیناً همان موضوع است. به دومی «حمل اشتقاقی» یا «ذوهو» میگویند؛ بدین معنا که محمول، امری است که در موضوع موجود است یا موضوع دارای آن است. به عبارت دیگر، در این حمل، شیئی (موضوع) دارای خصوصیتی (محمول) است. این تفاوت ناظر به اختلاف معنوی است، نه صرفاً نیاز یا عدم نیاز به لفظ اضافه در بیان.
ب) قضایای بطیّه و غیر بطیّه، و هلیه بسیطه و مرکبه
تقسیم دیگری که برای قضایا ذکر میشود،تقسیم آنها به هلیه بسیطه و مرکبه، و نیز به بطیّه و غیر بطیّه است. هر قضیه متشکل از دو عقد است: «عقد الوضع» و «عقد الحمل». شناخت دقیق این دو مفهوم، مقدمه فهم تفاوت قضایای بطی و غیر بطی است.
۱) عقد الوضع: یعنی اتصاف ذات موضوع به وصف عنوانیِ موضوع. به عنوان مثال، در قضیه «کل ناطق حَیَوان»، موضوع «ناطق» است. معنای «کل ناطق» این است: «هر چیزی که عنوان ناطق بر او صادق است». در اینجا، «ذات» یا «شیئی» که مصداق عنوان ناطق است، به وصف «ناطق» متصف شده است. این پیوند و تقیید ذات به آن عنوان خاص را «عقد الوضع» مینامند. این ترکیب، یک ترکیب تقلیدی (و نه خبری) است؛ زیرا تنها موضوع را مشخص میکند و هنوز محمول که کامل کننده جمله خبریه است ارائه نشده.
۲) عقد الحمل: یعنی اتصاف همان ذات موضوع (که در عقد وضع مقید به عنوان موضوع شد) به وصف عنوانیِ محمول. در مثال «کل ناطق حَیَوان»، پس از تحقق عقد الوضع (یعنی فرض «هر چیزی که ناطق است»)، عقد الحمل برقرار میشود و خبر میدهد که آن ذات، «حیوان» نیز هست. بنابراین، عقد الحمل، اتصاف ذات موضوع به وصف محمول است و این ترکیب، ترکیبی خبری محسوب میشود.
هر قضیه حملیه حقیقیه،مشتمل بر این دو عقد است. فقدان هر یک، قضیه را از معنای حقیقی خود خارج میسازد.
ج) تفصیل قضایای بطیّه و غیر بطیّه
بر اساس مفهوم عقد الوضع، قضایا به دو قسم تقسیم میشوند:
۱) قضیه بطیّه: قضیه ای است که برای موضوع آن، افراد محققه و مصادیق خارجی وجود دارد که عنوان موضوع بر آنها صادق است. در این قضایا، عقد الوضع به طور حقیقی و قطعی برقرار است؛ زیرا میتوان گفت: «هر چیزی که این عنوان (موضوع) بر او صادق است». مثال «کل ناطق حَیَوان» یا «کل ضاحک متعجب» از این قسم است، زیرا مصادیق ناطق و ضاحک در خارج محقق اند.
۲) قضیه غیر بطیّه: قضیه ای است که اگرچه ممکن است صادق باشد، ولی برای موضوع آن، افراد محققه و مصادیق خارجی که عنوان موضوع بر آنها صادق باشد، وجود ندارد. در این موارد، عقد الوضع به صورت حقیقی محقق نمیشود. مثال «کل اجتماع النقیضین مغایر الاجتماع ضدین» صادق است، اما در خارج، هیچ مصداقی برای «اجتماع نقیضین» وجود ندارد تا عنوان موضوع بر آن صدق کند. این قضایا مانند قضایای شرطیهای هستند که تحقق طرف شرط در آنها فرضی است، نه واقعی. البته هیئت حملیه با هیئت شرطیه متفاوت است و این تشبیه صرفاً برای تقریب به ذهن است.
د) تفصیل قضایای هلیه بسیطه و مرکبه
این تقسیم بر اساس محتوای خبر و محمول قضیه صورت میگیرد:
۱) هلیه بسیطه: قضیه ای است که خبر آن، ناظر به اصل تحقق و ثبوت خود موضوع است. به عبارت دیگر، محمول قضیه، وجود یا موجود بودنِ موضوع است، بدون آنکه صفت یا حالتی جدای از اصل ثبوت شیء بر آن حمل شده باشد. مثال «الانسان موجود» از این قسم است. مفاد این قضیه، ثبوت و تحقق انسان است، نه ثبوت صفتی زائد بر ذات.
۲) هلیه مرکبه: قضیهای است که خبر آن، ناظر به صفت یا حالتی است که عارض بر موضوع شده و زائد بر اصل تحقق آن است. مثال «الانسان کاتب» یا «الانسان زاهد» از این قسم است. در اینجا، «کاتب بودن» یا «زاهد بودن» صفتی زائد است که پس از تحقق موضوع (انسان) به آن اضافه شده است.
اشکال قاعده فرعیت در هلیه بسیطه و پاسخهای آن
قاعده مشهور«فرعیت» بیان میدارد که «ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت مثبت له است». یعنی تا زمانی که موضوع (مثبت له) ثبوت نداشته باشد، حمل محمول و ثبوت چیزی برای آن محال است. این قاعده در هلیه مرکبه (مانند «انسان زاهد است») به خوبی جاری است؛ اول باید انسان محقق باشد، سپس زاهد بودن برای او ثابت شود.
اما در مورد هلیه بسیطه(مانند «انسان موجود است») اشکالی پدید میآید. اگر بخواهیم این قضیه را نیز مشمول قاعده فرعیت بدانیم، لازم میآید که ماهیت انسان، پیش از حمل وجود بر آن، ثبوت داشته باشد تا وجود بتواند برایش ثابت شود. این ثبوت پیشین ماهیت از کجاست؟ اگر ماهیت، فینفسه و بدون وجود ثبوت داشته باشد، که خود به معنای موجود بودنش است و در این صورت، حمل وجود بر آن تحصیل حاصل خواهد بود. اگر هم بگوییم این ثبوت، نیازمند وجود دیگری است، تسلسل لازم میآید. در نتیجه، تطبیق قاعده فرعیت بر هلیه بسیطه با مشکلاتی مواجه میشود.
در پاسخ به این اشکال، چند راهحل ارائه شده است:
الف) تغییر قاعده از «فرعیت» به «استلزام» (نظریه محقق دوانی)
به جای تعبیر«فرع»، میتوان از «مستلزم» استفاده کرد. گفته شود: «ثبوت شیء لشیء مستلزم ثبوت مثبت له است». رابطه استلزام، برخلاف رابطه اصل و فرع، قابل عکس است و دوطرفه است. هم اصل می تواند مستلزم فرع باشد و هم فرع میتواند مستلزم اصل باشد. بنابراین، میتوان گفت: «ثبوت وجود برای ماهیت، مستلزم ثبوت ماهیت است». این ثبوت ماهیت، نه مقدم بر وجود، بلکه به برکت همان وجودی است که برایش ثابت میشود. بدین ترتیب، مشکل تقدم ثبوت ماهیت بر وجود منتفی میگردد.
ب) تخصیص قاعده فرعیت (نظریه فخر رازی)
میتوان قاعده عقلی فرعیت را تخصیص زد و هلیه بسیطه را از شمول آن خارج دانست.بدین معنا که قاعده «ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت مثبت له» در تمام موارد جاری است، به جز مورد هلیه بسیطه. البته، در میان اصولیان درباره تخصیص احکام عقلی بحث است و این راهحل نزد برخی محل تأمل است.
ج) تفکیک مفاد هلیه بسیطه از مفاد قاعده فرعیت (نظریه صدرالمتألهین)
این پاسخ مشهور،مبتنی بر تفکیک دقیق مفاد این دو است. مفاد قاعده فرعیت، «ثبوت یک امر (محمول) برای امر دیگر (موضوع)» است. اما مفاد هلیه بسیطه، «ثبوت خود موضوع» است. در «انسان موجود است»، ما وجود را به عنوان یک صفت زائد برای انسان ثابت نمیکنیم، بلکه صرفاً از ثبوت و تحقق انسان خبر میدهیم. بنابراین، هلیه بسیطه اساساً داخل در محدوده قاعده فرعیت نیست تا مشکلی پیش آید. قاعده فرعیت ناظر به «ثبوت شیء لشیء» است و هلیه بسیطه ناظر به «ثبوت الشیء». این دو، دو مقوله جداگانه هستند، اصطلاحا قضیه هلیه بسیطه تخصصا از حکم قاعده فرعیت خارج است.
د) نفی هرگونه اصالت و تحقق برای مفهوم «وجود» (نظریه سید مدقق دشتکی)
در این دیدگاه، اساساً «وجود» به عنوان یک امر حقیقی (چه در ذهن و چه در خارج) نفی میشود. طبق این نظر، در قضیه «انسان موجود است»، هیچگونه قیام و اتصاف وجود به ماهیت در کار نیست، زیرا وجود فاقد هرگونه فرد ذهنی یا خارجی است تا بتواند قائم به ماهیت شود. پس مفاد قضیه این نیست که «وجود به انسان قائم است». بلکه مفاد آن، «اتحاد ماهیت با مفهوم موجود» است. یعنی ماهیت، به محض جعل شدن توسط جاعل (خداوند)، مصداقی میشود که از آن، مفهوم «موجود» انتزاع میگردد. بنابراین، ماهیت اصل است و مفهوم موجود امری انتزاعی و تابع آن. این نظر دقیقاً در نقطه مقابل نظریه اصالت وجود قرار دارد که ماهیت را اعتباری و منتزع از وجود حقیقی میداند.
نظم:
و بالمواطاة و الاشتقاق فه و ذلك الهوهو و ذا ذو هو سمة
بتية و غيرها مركبة بسيطة هلية منشعبة
و في بسيطة من الهلية لا تجرين قاعدة الفرعية
لأنها ثبوت شيء قد بدت و هي لكون الشيء شيئا قد حوت
و ربما بدل باستلزام أو خصصت عقلية الأحكام
و قيل مبدأ و لو ذهنا فقد مفهوم موجود مع الشيء اتحد [1]
متن کتاب:
(و بالمواطاة و الاشتقاق ) على حذف المضاف فه أي انطق. (و ذلك) أي حمل المواطاة هو (الهوهو) سمة و (ذا) أي حمل الاشتقاق (ذو هو سمة) أي علامته. [2]
توضیح: این عبارت به تقسیم حمل به دو قسم حمل مواطات و حمل اشتقاق اشاره دارد. حمل مواطات اسم دیگرش حمل «هو هو» است؛ یعنی محمول عین موضوع است. نام دیگر حمل اشتقاق حمل ذو هو می باشد، ؛ به این معنا که موضوع، دارای آن صفت (محمول) است و گاه برای بیان آن نیاز به تبدیل کردن محمول به اسم مشتقی یا افزودن کلمهای مانند «ذو» میباشد.
(بتية) بالنصب على طريقة الحذف و الإيصال (و غيرها) و (مركبة) و (بسيطة هلية) أي قضية هي مطلب هل (منشعبة). و تقدير البيت أن الهلية منشعبة إلى هلية بتية و غير بتية و إلى هلية بسيطة و مركبة. [3]
توضیح: سپس قضیه هل بسیط به دو قسم تقسیم میشود: نخست تقسیم به بطیّه و غیر بطیّه، و دوم تقسیم به بسیطه و مرکبه. بنابراین، قضیه هلیه به این دو اعتبار منشعب میگردد.
اعلم أن القضية مشتملة على عقدين عقد الوضع و عقد الحمل. فإذا قلت كل إنسان ضاحك كان معناه كل شيء صدق عليه الإنسان صدق عليه الضاحك. فإذا كان لموضوعها أفراد محققة يصدق عليه عنوان الموضوع كانت بتية. و إذا كان أفراد موضوعها تقديرية غير محققة كانت تقديرية و غير بتية مثل كل معدوم مطلق لا يخبر عنه و كل شريك الباري ممتنع و كل اجتماع النقيضين محال.
فأمثال هذه القضايا في قوة شرطية غير محققة الطرفين فلا وضع مقدم فيها أي كل ما لو تقرر و صدق عليه المعدوم المطلق و نظائره كان كذا. لكن لم يصدق أنه تحقق جزئيات و صدقت عليها هذه العنوانات.
توضیح: هر قضیهای مشتمل بر دو عقد است: عقد الوضع و عقد الحمل. معنای قضیه «هر انسانی ضاحک است» این است: «هر چیزی که عنوان انسان بر او صادق است، عنوان ضاحک نیز بر او صادق است». اگر برای موضوع قضیه، افراد محقق خارجی وجود داشته باشد که عنوان موضوع بر آنها صادق باشد، آن قضیه «بطیّه» نامیده میشود. اما اگر افراد موضوع، فرضی و غیر محقق باشند (مانند «هر معدوم مطلق از ان خبر داده نمیشود »، «هر شریک برای باری تعالی ممتنع است»، «هر اجتماع نقیضین محال است»)، آن قضیه «تقدیری» و «غیر بطیّه» است.
این گونه قضایا در قوه و به منزله قضایای شرطیهای هستند که طرفین آنها محقق نیست. به این معنا که اگر فرضاً چیزی پیدا شود که این عنوان بر او صادق باشد، چنین حکمی خواهد داشت، هرچند در واقع، چنین جزئیات محققی تحقق نیافتهباشند.
و الهلية البسيطة ما يجاب به عن السؤال بهل البسيط عن وجود شيء. و الهلية المركبة ما يجاب به عن السؤال بهل المركب عن حالاته.
(و في بسيطة من الهلية لا تجرين قاعدة الفرعية) بأن تقول في البسيطة أيضا ثبوت شيء هو الوجود لشيء هو الماهية فهو فرع ثبوت المثبت له أعني الماهية. فننقل الكلام إلى هذا الثبوت فيكون فرع ثبوت آخر لها و هكذا فيلزم التسلسل. و هذا لزم من أن يكون مفاد البسيط ثبوت شيء لشيء و ليس كذلك.
لأنها أي البسيطة (ثبوت شيء قد بدت) لأن الوجود للماهية ليس من العوارض الخارجية و الماهية ليس أمرا متحققا بدون الوجود حتى يكون ثبوت شيء لشيء.[4]
توضیح: هلیه بسیطه، پاسخی است به سؤال «هل» بسیط که درباره وجود شیء پرسش میکند (آیا هست؟). هلیه مرکبه، پاسخی است به سؤال «هل» مرکب که درباره حالات و عوارض شیء سؤال مینماید (آیا دارای فلان صفت است؟).
در هلیه بسیطه نمیتوان قاعده فرعیت را جاری دانست. زیرا اگر بگوییم در هلیه بسیطه نیز ثبوت چیزی (که وجود در محمول است) برای چیزی دیگر (که ماهیت در موضوع است) مطرح است و این، فرع ثبوت آن ماهیت است، در این صورت، سخن را به ثبوت آن ماهیت منتقل میکنیم و آن ثبوت نیز خود نیازمند ثبوت دیگری خواهد بود و تسلسل لازم میآید. این محذور (تسلسل) ناشی از آن است که مفاد هلیه بسیطه را «ثبوت شیء لشیء» فرض کردهایم، در حالی که چنین نیست.
زیرا مفاد هلیه بسیطه، صرفاً «ثبوت شیء» است. چرا که وجود برای ماهیت، از جمله عوارض خارجی زائد بر ذات نیست و ماهیت نیز بدون وجود، امری متحقق نمیباشد تا بتوان گفت وجود، چیزی است که برای آن ثابت شده است (ثبوت شیء لشیء).
و هي أي القاعدة (لكون الشيء شيئا قد حوت) لا لكون الشيء. و هذا طريقة صدر المتألهين- قدس سره- در دفع هذا الإشكال. و أما غيره فقد ضاق عليهم المجال و لم يجدوا مخلصا.
توضیح: قاعده فرعیت، برای حالتی است که «چیزی برای چیزی ثابت شود» (لِکَونِ الشَّیْءِ شَیْئاً)، نه برای حالتی که صرفاً «ثبوت خودِ چیز» (لِکَونِ الشَّیْءِ) مطرح باشد. این روشی است که صدرالمتألهین برای دفع این اشکال به کار برده است. اما دیگران در پاسخ دادن به این اشکال درمانده و راه نجاتی نیافتند.
(و ربما بدل باستلزام)- الظرف نائب الفاعل- و المبدل هو المحقق الدواني. فقال ثبوت شيء لشيء مستلزم لثبوت المثبت له أي و لو بهذا الثبوت الثابت. فالاستلزام غير مستدع لتقدم ثبوت المثبت له على الثابت بخلاف الفرعية. [5]
توضیح: گاهی قاعده فرعیت به قاعده استلزام تبدیل شده است. محقق دوانی این تبدیل را انجام داده و گفته است: «ثبوت شیء لشیء، مستلزم ثبوت مثبت له، هرچند به خودِ آن ثبوتِ ثابت شده باشد». رابطه استلزام، الزام نمیکند که ثبوت مثبت له بر ثابت، تقدم داشته باشد (برخلاف رابطه فرعیت). بنابراین، میتوان گفت ثبوت وجود برای ماهیت، مستلزم ثبوت ماهیت است، بدون آنکه ماهیت، ثبوت مستقل پیشینی داشته باشد.
(أو خصصت) بما عدا البسيطة (عقلية الأحكام)- من إضافة الصفة إلى الموصوف- مع أن الأحكام العقلية لا تخصص. و المخصص هو الإمام. و أما القول المنصور فهو تخصص.
توضیح: یا اینکه قاعده عقلی فرعیت، تخصیص میخورد و هلیه بسیطه از شمول آن خارج میشود. برخی (مانند فخر رازی) قائل به تخصیص احکام عقلی شدهاند، هرچند که نزد بسیاری، احکام عقلی قابل تخصیص نیستند. اما قول راجح در این مسئله، همان تفکیک و خارج دانستن هلیه بسیطه از موضوع قاعده است.
(و قيل )و القائل هو السيد المدقق (مبدأ) أي مبدأ اشتقاق الموجود و هو الوجود (و لو ذهنا فقد). أي ليس للوجود فرد خارجي و لا ذهني حتى يقوم بالماهية و لو قياما ذهنيا و يكون من باب ثبوت شيء لشيء بل مناط موجودية الشيء أن (مفهوم موجود مع الشيء) أي الماهية اتحد. فهذا القول مع القول بأصالة الوجود في شقاق.
توضیح: گفته شده است (و قائل آن سید مدقق دشتکی است) که مبدأ اشتقاق «موجود»، همان «وجود» است، اما این وجود، حتی در ذهن نیز فاقد تحقق است. یعنی وجود نه فرد خارجی دارد و نه فرد ذهنی، تا بتواند قائم به ماهیت شود (حتی به صورت ذهنی) و مصداق «ثبوت شیء لشیء» قرار گیرد. بلکه معیار و مناط موجودیت شیء، اتحاد ماهیت با مفهوم «موجود» است.
یعنی ماهیت، هنگامی که جعل میشود، مفهومی از آن انتزاع میگردد که آن را «موجود» مینامیم. این قول، در مقابل و مخالف قول به اصالت وجود قرار دارد.
فنحن نقول الماهية متحدة مع نحو من الوجود الحقيقي و هو يقول متحدة مع المفهوم لا مفهوم المبدإ إذ لا فرد ذهني أيضا له بل مع مفهوم الموجود. و كما نقول نحن الماهية لما لم يكن لها ما يحاذيها بذاتها كانت متحدة مع الوجود و لو كان شيء يحاذيها لم تكن متحدة بل منضمة إلى الوجود فاتحادها من لا متحصليتها بذاتها يقول هو لما لم يكن للوجود فرد لا خارجا و لا ذهنا فلا حيثية تقييدية خارجية و لا ذهنية في الماهية بل مناط الموجودية اتحاد الماهية مع مفهوم الموجود. و لكن أين البيضاء من الحرباء.
توضیح: ما قائلان به اصالت وجود میگوییم: ماهیت، با نحوی از وجود حقیقی متحد است. اما دشتکی میگوید: ماهیت، با مفهوم (مفهوم موجود) متحد است، نه با مفهوم مبدأ (وجود) چرا که برای وجود حتی فرد ذهنی هم نیست.
همانطور که ما استدلال میکنیم که ماهیت چون در ذات خود مابه ازای حقیقی ندارد، پس با وجود متحد است و اگر مابإزایی میداشت، متحد نبود بلکه منضم به وجود میشد و اتحادش ناشی از عدم تحصل ذاتی اوست، او نیز میگوید: چون برای وجود هیچ فرد خارجی یا ذهنی نیست، پس هیچ حیثیت تقییدی (چه خارجی و چه ذهنی) برای وجود در ماهیت وجود ندارد. بلکه مناط موجودیت، اتحاد ماهیت با مفهوم موجود است. اما تفاوت این دو دیدگاه همچون تفاوت سپیدی صبح (روشنایی حقیقی) و رنگپذیری جنگل (امری اعتباری) است.