1404/11/01
بسم الله الرحمن الرحیم
[3] غرر في الحمل و تقسيمه (الحمل الاولی الذاتی و الشایع الصناعی)/الفريدة السادسة في الوحدة و الكثرة /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفريدة السادسة في الوحدة و الكثرة /[3] غرر في الحمل و تقسيمه (الحمل الاولی الذاتی و الشایع الصناعی)
نسبت وحدت و کثرت با هوهویت و غیریت
وحدت به معنای جهت انقسامناپذیری است و دارای انواع و نحوههایی میباشد که پیشتر بیان گردید. از فروعات مهم بحث وحدت، مسئلهٔ «هوهویت» است که در زبان فارسی به «اینهمانی» ترجمه میشود. مقصود از هوهویت، نحوهای از اتحاد است؛ بدین معنا که «این، آن است». این «اینآنبودن» به عنوان یک مصدر جعلی، بیانگر گونهای از اتحاد میباشد؛ و هرگاه هر نوع اتحادی فرض شود، آن را هوهویت مینامند. این معنا، معنای عام و مشهور هوهویت است.
لیکن هوهویت معنای خاصتری نیز دارد که مختصّ اتحاد در وجود است، نه هر نوع اتحاد دیگر. این معنای خاص، همان معنای متعارف و رایج در اصطلاح علمی است، نه معنای اعمّ آن. معنای اعمّ، هر گونه اتحاد را دربرمیگیرد؛ در حالی که معنای خاص آن، اتحاد در وجود است که اصطلاحاً به آن «حمل» گفته میشود. بنابراین، هوهویت در این معنای خاص، از فروعات و زیرمجموعههای وحدت محسوب میگردد؛ و در مقابل آن، «مغایرت» یا «تغایر» قرار میگیرد. هرگاه هرگونه مغایرتی وجود داشته باشد، معنای آن این است که نحوهای از کثرت و تعدد حاصل است. از فروعات وحدت «هوهویت» و از فروعات کثرت «مغایرت» است؛ زیرا فرض مغایرت و تغایر بدون کثرت محال است.
در منطق نیز بیان شده که دو امر متغایر، ممکن است دارای تقابل یا تخالف باشند؛ و مهمترین آنها، بحث تقابل است. هرچند در همین تخالف یا تماثل، جهت وحدتی نیز یافت میشود؛ مانند دو امر متغایر که در نوع خود متحد هستند، پس در عین حال جهت اتحاد نیز دارند. اما اگر آنها زیرمجموعهٔ کثرت و تغایر قرار میگیرند، بهسبب این است که جهت کثرت آنها مدّنظر است. بنابراین، مقابل «هوهویت» یا «اینهمانی»، «تغایر» است؛ و این دو یعنی تغایر و هوهویت، بهترتیب زیرمجموعههای کثرت و وحدت میباشند. میان این نحوههای اتحاد، آنچه حائز اهمیت بیشتری است، خصوص اتحاد در وجود است که از آن به «حمل» تعبیر میشود.
اشکال و پاسخ در نسبت هوهویت و حمل
در اینجا ممکن است این پرسش مطرح شود که اگر گفته شود هوهویت، اتحاد در نحوهٔ اتحاد است، پس چرا اکنون گفته میشود که این هوهویت، همان حمل است؟ در حالی که باید گفت حمل، نوعی از هوهویت است. پاسخ این اشکال از دو جهت ارائه میگردد:
وجه اول آن است که بهطور کلّی باید هوهویت و حمل را یکی دانست؛ یعنی هر کجا که نحوهای از اتحاد وجود داشته باشد، حمل نیز حاصل است؛ نه اینکه حمل مختصّ خصوص اتحاد در وجود باشد. اما بهحسب آنچه متعارف و رایج شده، حمل را به خصوص اتحاد وجودی اختصاص دادهاند؛ و گرنه باید آن را مطلق و عام در نظر گرفت.
وجه دوم این است که برای هوهویت دو معنا بیان گردید: معنای عام و معنای خاص. برای حمل نیز میتوان دو معنا قائل شد: معنای عام و معنای خاص. در جایی که گفته شد حمل و مراد اتحاد در وجود بود، معنای خاص آن مدّنظر بوده است. البته نکته از جهت بحث فلسفی خیلی مبحث اساسی و مهمی محسوب نمیشود؛ آنچه مهم است، شناخت انواع و نحوههای حمل است.
3و مقدمهای در اقسام حمل و نحوههای آن
پیش از پرداختن به تقسیمات حمل که عمدهٔ آن در منطق بحث شده است، نکتهای تکمیلی وجود دارد که شاید در کتب منطقی کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد. برای ورود به این بحث، باید توجه داشت که هنگامی که از حمل سخن بهمیان میآید، دقیقاً کدام نوع حمل مدّنظر است؟ هنگامی که شیئی را بر شیئی دیگر حمل میکنیم، از چهار فرض خارج نیست:
یکی از حالات آن است که بخواهیم بگوییم محمول، بعینه همان موضوع است؛ و حالت دیگر آن است که محمول، بعینه آن موضوع نیست. اما در جایی که محمول بعینه موضوع است، سه نحوه قابل فرض است:
اول: حمل الشیء علی نفسه محال ؛ یعنی گاهی چیزی را بر خودش حمل میکنیم و مقصود این است که محمول، بعینه همان موضوع باشد؛ حتی در اعتبار ذهن و در ظرف ادراک، بدون آنکه در ملاحظهٔ ذهنی، تکثّری متصوّر شود. این عینیّت به این معناست که محمول، بعینه همان موضوع است، بدون آنکه در اعتبار و ملاحظهٔ ذهن، آن را متکثّر و متعدّد ساخته و در عین حال بهعنوان محمول بر موضوع حمل کرده باشیم. این نحوه، «حمل الشیء علی نفسه» نامیده میشود؛ یعنی خود شیء را بر خودش حمل کردن، بدون ملاحظهٔ تکثّر در اعتبار. این امر محال است؛ زیرا هنگامی که از موضوع و محمول سخن میرود، ناچار باید دوگانگی در ملاحظهٔ تصور شود؛ ملاحظهٔ موضوع غیر از ملاحظهٔ محمول است. حال اگر خود شیء را برای خودش حمل کنیم، ولی ملاحظهٔ تکثّر در اعتبار نداشته باشیم، یعنی شیء واحد در عین حال که واحد است، دو تا نیز باشد؛ که این تناقض محض است. بنابراین، حمل الشیء علی نفسه به این معنا که چیزی را بر خودش حمل کنیم بدون آنکه در ملاحظه و اعتبار تکثّری حاصل شود، محال است.
دوم: حمل الشیء علی نفسه لغو ؛ اگر تکرار در اعتبار حاصل شود؛ یعنی حمل الشیء علی نفسه را با ملاحظهٔ تکرار در اعتبار انجام دهیم؛ به این صورت که دو مرتبه به آن توجّه شود: یکبار بهعنوان موضوع و یکبار بهعنوان محمول در نظر گرفته شود و سپس حمل گردد؛ این دیگر محال نیست، امّا لغو و بیفایده است و معنای جدیدی را بهدست نمیدهد.
سوم: حمل الشیء علی نفسه مفید؛ این زمانی حاصل میشود که آنچه محمول است، نحوهای از تفاوت با موضوع داشته باشد تا از حمل آن بر موضوع، امری جدید غیر از خود موضوع پدید آید. لذا در منطق آمده است که در حمل، باید هم جهت وحدت و هم جهت تغایر و کثرت وجود داشته باشد تا حمل مفید واقع شود.
در این نحوهٔ سوم از حمل الشیء علی نفسه، باید نحوهای از تغایر میان شیءای که موضوع قرار گرفته و همان شیء که محمول شده، وجود داشته باشد تا حمل مفید فایده باشد. یکی از نحوههای بسیار معروف و مشهور آن، این است که محمول، مفصّل شدهٔ موضوع باشد؛ یعنی آنچه در موضوع بهاجمال بیان شده، در محمول بهتفصیل بیان گردد. این نیز حمل الشیء علی نفسه است، امّا دارای تغایری است که همان تفاوت اجمال و تفصیل میباشد.
مانند آنچه در حدود و تعاریف پیش میآید. هنگامی که گفته میشود «انسان، حیوان ناطق است»، لفظ «انسان» دالّ بر نوع است و عبارت «حیوان ناطق» نیز دالّ بر همان نوع؛ امّا تفاوتش این است که هنگامی که «انسان» موضوع است، آن نوع بهصورت فشرده و مجمل بیان شده؛ سپس آن را باز کرده و دو جزء اصلی آن یعنی جنس قریب و فصل را بیان میکنند و میگویند «حیوان ناطق». میتوان تفصیل بیشتری نیز داد و گفت «جوهر جسمانی نامی حسّاس متحرّک بالإرادة ناطق».به هر شکل که بیان شود، اجمال و تفصیل مدّنظر است. از آنجا که ملاحظهٔ اجمال غیر از ملاحظهٔ تفصیل است، آن تغایری که مقصود بود، حاصل میشود؛ و اتحاد آنها نیز مسلم است؛ چرا که در واقع یکی هستند.
این نوع از حمل الشیء علی نفسه، دارای وحدت است؛ زیرا موضوع همان محمول است؛ امّا با همان ملاحظهٔ تفاوت به اجمال و تفصیل که خود نوعی تغایر است. بنابراین، اگرچه حمل الشیء علی نفسه محسوب میشود، امّا از همین قبیل است و مفید فایده بوده و به ما علم جدید یا التفات جدیدی میدهد.
کارکرد قوّهٔ واهمه و ارتباط آن با حمل اولی ذاتی
پیش از بیان تقسیمات حمل، نکتهای مربوط به قوّهٔ واهمه در انسان باید مطرح گردد. یکی از جنبههای ادراکی انسان، قوّهٔ «واهمه» است که در حیوانات نیز وجود دارد؛ امّا حیوان بهمقتضای فطرت و غریزهٔ خود، واهمهاش را در همان چارچوب بهکار میگیرد؛ در حالی که انسان حدّی برای ادراکات و قوای خود ندارد و میتواند آن را به هر مسیری سوق دهد؛ از جمله آنکه واهمه از کارکرد اصلی خود خارج شده و در اموری دخالت کند که شأن آن نیست.
بسیاری از افراد هنگامی که در معرض حوادث و وقایع و سختیهای زندگی قرار میگیرند، یکی از توهماتی که قوّهٔ واهمه برایشان پدید میآورد، این است که چرا باید چنین موجودی باشند؟ چرا باید مثلاً انسان باشند که این مقدار سختی داشته باشد؟ شنیده شده که ملائکه دارای اموری که برای انسانها وجود دارد نیستند و نحوهٔ وجودشان متفاوت است. این پرسش برای برخی پیش میآید که چرا خداوند او را بهصورت ملک آفریده نکرده است؟ یا از سوی دیگر، ممکن است خود را یک حیوان فرض کند. انسانها در جانب کمال حدّی ندارند؛ و در جانب سقوط نیز حدّی برایشان نیست؛ و اینگونه نیست که در جایی متوقّف شوند؛ هر چقدر سقوط کنند، باز هم میتوانند بیشتر سقوط کنند.
اگر این پرسش و توهم پیش آید که چرا من انسان خلق شدهام؟ چرا با این خصوصیّات خلق شدهام؟ برای چه نبوغ ابنسینا را ندارم؟ برای چه در زمان و مکان دیگر، خانوادهٔ دیگر، مملکت دیگر، قوم دیگر متولّد نشدهام؟ این پرسشها در توهم اهل وهم جای میگیرد. معنای همهٔ اینها این است که یک حقیقت را از خود سلب میکند.
کسی که میپرسد چرا من بهصورت ملک خلق نشدهام؟ چرا خداوند مرا ملک نیاورد که این همه سختی نداشته باشم؟ در پس این پرسش، در نهان ذهن، چه با توجّه آشکار به این معنا و چه بدون آن، در واقع تجویز میکند که منی که ذاتم انسان است و حقیقت ذاتم انسان است، این ذات و این حقیقت را از خود سلب کنم و چیز دیگری باشم. معنای سخنش همین است؛ یعنی سلب الشیء عن نفسه؛ سلب ذاتیّات ماهیت از خود. یا اگر این پرسش برایش پیش آید که چرا باید در این زمان و این مکان و این خانواده و این نحوهٔ وجود و این استعدادها باشم؟ در واقع این شخص، سلب شیء از حقیقت وجودیّ خود میکند. البته اینها به ماهیّت او ربطی ندارد؛ زیرا ماهیّت نسبت به همهٔ اینها علیالسویه است؛ امّا اینها نحوهٔ وجود است؛ اینها لوازم وجود این شیء میباشند.
هر شیئی تشخصّش به وجود است و وجود، نشانهها و لوازمی دارد. اگر کسی بخواهد این لوازم را سلب کند، باید ملزوم را سلب کند؛ زیرا این وجود، این ملزوم و این اصل، این توابع و لوازم را بهدنبال دارد. اگر این توابع و لوازم را بخواهد سلب کند، باید آن اصل و ملزومش را سلب کند؛ زیرا رابطهٔ آنها رابطهٔ اصل و فرع نیست که فرع را برداشت و اصل باقی ماند؛ اگر اصل هست، این فرع نیز هست. پس سلب این لوازم، در واقع یعنی سلب وجود. هنگامی که میگوید چرا من در این زمان و مکانام؟ چرا در این خانوادهام؟ چرا با این ویژگیها هستم؟ این ویژگیها همگی امارات و لوازم این نحوهٔ وجود است. اگر میخواهی این لوازم نباشد، باید آن اصل نباشد؛ آن ملزوم نباشد. پس سلب اینها یعنی سلب الشیء عن نفسه؛ و بالاخره سلب الشیء عن نفسه یعنی سلب الوجود عن نفسه. در آن مسئلهٔ قبلی که گفته شد چرا من انسان آفریده شدم، آن سلب ذاتیّات از ماهیت بود؛ و اینجا سلب وجود از خود وجود است یا لوازم وجود از وجود. به هر صورت، سلب الشیء عن نفسه، چه شئونیّت وجودی ملاحظه شود و چه شئونیّت ماهوی، مطرح است.
در مقابل چنین توهمی که کسی تصور کند چرا من انسان آفریده شدم یا با این خصوصیّات به وجود آمدهام، پاسخ این است که «تو خودت، خودتی؛ تو همین هستی. انسان، انسان است؛ تو که موجودی، همین نحوهٔ وجودیّت است؛ تو نمیتوانی خودت را از خودت سلب کنی؛ نه شئونیّت وجودی از تو سلب میشود، نه ماهوی از آن سلب میشود». پس «الانسان الذی جوّزت سلب نفسه عن نفسه هو الانسان»؛ یعنی انسانی که تو تجویز کردی که خودش را از خودش سلب کند، این انسان، انسان است؛ نمیتواند از خودش، خودش را سلب کند. این سلب الشیء عن نفسه است. یا آن نحوهٔ وجودی که میخواهی لوازمش و به تبع آن اصلش را خودش از خودش سلب کند، این نحوهٔ وجود، همین نحوهٔ وجود است؛ شیء قابل سلب از خودش نیست؛ هر چیزی، خودش خودش است.
در این مباحث نیز، در این نحوه از امور، باز هم حمل الشیء علی نفسه داریم؛ و تغایر آن به همین نحو است که توضیح داده شد. این نحوه از حمل الشیء علی نفسه که مفید فایده است، به آن «حمل اولی ذاتی» گفته میشود. موضوع بعینه همان محمول است، البته پس از آنکه نحوهای از تغایر میان موضوع و محمول ملاحظه شد؛ چه مانند اجمال و تفصیل که بسیار معروف و رایج است و در تعاریف و حدود میآید؛ و چه مانند تجویز سلب الشیء عن نفسه که گفته میشود: آن موضوعی که سلب خودش را از خودش تجویز کردی، آن خودش، خودش است و قابل سلب از خودش نیست. پس انسان، انسان است؛ این نحوهٔ وجود، همین نحوهٔ وجود است؛ این قابل سلب برای خودش نیست.
آنچه در آغاز گفته شد، این بود که حمل چیزی بر چیزی، یا به این است که خودش بر خودش حمل شود، یا غیر خودش بر خودش حمل شود. آنجا که خودش بر خودش حمل میشود، سه نحوه قابل تصور بود: یکی محال، یکی بیفایده، و نحوهٔ سوم آن همان حمل اولی ذاتی است؛ با همین تفسیری که گفته شد. اجمالاً اصل اصطلاح را پیشتر در منطق خواندهایم که موضوع و محمول در حمل اولی ذاتی واحدند؛ امّا نحوهای از تغایر باید میان آنها ملاحظه شود.
نحوهٔ دوم که حمل غیر بر موضوع است (یعنی غیر بر روی هم حمل شود)، به شرطی قابل حمل است که محمول و موضوع آن جهت وحدتشان که وجود است را دارا باشند؛ و به آن «حمل شایع صناعی» گفته میشود.
نظم
بكثرة تعلقت غيرية كذاك بالوحدة هو هوية
هذي هي الحمل و فيه اعتبر جهتي الوحدة و التكثر
الحمل بالذاتي الأولي وصف مفهومه اتحاد مفهوم عرف
فكل مفهوم و إن ليس وجد فنفسه بالأولي ما فقد
و بالصناعي الشائع الحمل صفا و باتحاد في الوجود عرفا [1]
متن کتاب
[3] غرر فی الحمل [و تقسیمه]
قد مهدنا أولا أن الهوهوية التي هي اتحاد ما و هي مقسم للحمل من العوارض الذاتية للوحدة فهي من متعلقات الوحدة و الغيرية التي هي مقسم للتقابل و للتخالف و للتماثل بوجه بأن يقال الغيران إما متقابلان أو متخالفان أو متماثلان من العوارض الذاتية للكثرة و من متعلقاتها. فقلنا (بكثرة تعلقت غيرية كذاك بالوحدة) تعلقت (هوهوية) (هذي) أي الهوهوية (هي الحمل). [2]
توضیح: پیشتر تمهید شد که هوهویت، که همان اتحاد «ما» است و تقسیمکنندهٔ حمل از عوارض ذاتیّهٔ وحدت میباشد، از متعلّقات وحدت است؛ و غیریّت نیز که تقسیمکنندهٔ تقابل و تخالف و تماثل به وجهی است—به این بیان که دو امر متغایر یا متقابلاند یا متخالفاند یا متماثلاند—از عوارض ذاتیّهٔ کثرت و از متعلّقات آن است. پس گفته شد: همانگونه که غیریّت به کثرت تعلّق گرفته، همچنین هوهویت به وحدت تعلّق گرفته است؛ و این هوهویت، همان حمل است.
إن قلت الهوهوية اتحاد ما فيشمل التجانس و التماثل و غيرهما من أقسام الواحد الغير الحقيقي فلم خصصتها بالحمل قلت أولا التعارف قد خصص الحمل بالاتحاد في الوجود و إلا فهو مساو للهوهوية. و في النظم أيضا أطلقنا جهتي الوحدة و التكثر.
توضیح: اگر گفته شود که هوهویت، «اتحاد ما» است و تجانس و تماثل و دیگر اقسام واحد غیر حقیقی را شامل میشود، پس چرا آن را به حمل اختصاص دادهاید؟ در پاسخ گفته میشود: اوّلاً تعارف، حمل را به اتحاد در وجود اختصاص داده است؛ و گرنه حمل با هوهویت مساوی است. و نیز در نظم، دو جهت وحدت و تکثّر را بهصورت مطلق بیان کردهایم.
و ثانيا نقول لو اتبعنا المشهور فالهوهوية هنا ليست بمعناها الأعم. [3]
توضیح: ثانیاً گفته میشود: اگر بخواهیم مشهور را پیروی کنیم، هوهویت در اینجا به معنای اعمّ خود نیست.
(و فيه) أي في الحمل (اعتبر) (جهتي الوحدة و التكثر).
توضیح: و در حمل، دو جهت وحدت و تکثّر ملاحظه شده است.
تقسيم (الحمل بالذاتي الأولي وصف) (مفهومه اتحاد مفهوم عرف) أي مفاده أن الموضوع نفس مفهوم المحمول ذاتا و ماهية لا وجودا فقط كما في الحمل الشائع و لكن بعد أن يلحظ نحو من التغاير كتغاير الإجمال و التفصيل في حمل الحد على المحدود و كملاحظة الشيء بحيث يمكن أن يكون غيره في ذاته أو يمكن أن يسلب عن نفسه و ملاحظته لا كذلك بل كما هو هو كقولهم في مبحث الماهية الإنسان من حيث هو إنسان إنسان لا غير و في مبحث الجعل ما جعل المشمش مشمشا بل جعل موجودا فإن المشمش مشمش في ذاته إذ ثبوت الشيء لنفسه ضروري و سلبه عن نفسه محال كما قلنا (فكل مفهوم و إن ليس وجد) و لا يعتبر وجوده (فنفسه)- مفعول مقدم- (بالأولي) من الحمل (ما)- نافية- (فقد). و إنما سمي ذاتيا إذ لا يجري إلا في الذاتيات و أوليا لكونه أولي الصدق أو الكذب.
توضیح: تقسیم حمل به حمل ذاتی اولی، وصف و توصیف میشود. مفهوم آن، اتحاد مفهومی موضوع و محمول است؛ معنایش این است که موضوع، عین مفهوم محمول از حیث ذات و ماهیت است، نه فقط از حیث وجود، چنانکه در حمل شایع چنین است؛ امّا این پس از آن است که نحوهای از تغایر ملاحظه شود؛ مانند تغایر اجمال و تفصیل در حمل حدّ بر محدود؛ و مانند ملاحظهٔ شیء به گونهای که در ذهن بتواند غیر خود فرض شود یا از خود سلب گردد؛ در حالی که ملاحظهٔ آن غیر اینگونه است، بلکه به همان صورتی است که هست؛ مانند سخن فیلسوفان در مبحث ماهیّت که: «انسان از آنجهت که انسان است، انسان است و غیر از آن نیست»؛ و در مبحث جعل که: «آنچه مشمش را مشمش قرار نداده، بلکه موجود قرار داده است؛ زیرا مشمش در ذات خود مشمش است؛ چرا که ثبوت شیء برای خودش ضروری و سلبش از خودش محال است»، همانگونه که پیشتر گفته شد. بنابراین، هر مفهومی، هرچند وجود نداشته باشد و وجودش ملاحظه و اعتبار نشود، نفس خودش را به حمل اولی ذاتی فاقد نیست؛ یعنی خودش از خودش سلب نمیشود. و این حمل، تنها از آنجهت ذاتی نامیده شده که فقط در ذاتیّات جریان دارد؛ و از آنجهت اولی نام گرفته که در صدق و کذب، بدیهی و اولی است.
(و بالصناعي الشائع الحمل صفا) (و باتحاد في الوجود عرفا). الفعلان مؤكدان بالنون الخفيفة. فمفاد هذا الحمل هو أن الموضوع و المحمول متحدان في مقام الوجود مثل الضاحك كاتب فإنهما وجودا واحد و أما مفهوما و ذاتا فأين أحدهما من الآخر و وجه التسمية ظاهر. [4]
توضیح: و حمل به حمل شایع صناعی، توصیف و تعریف میشود به اتحاد در وجود. معنای این حمل آن است که موضوع و محمول، در مقام وجود متحدند؛ مانند «ضاحک، کاتب است» که این دو، وجوداً واحد هستند؛ امّا از حیث مفهوم و ذات، یکی از دیگری به کلّی جدا است. وجه این نامگذاری نیز آشکار است.
مقصود این است که این محمولی که مغایر با موضوع است—و این نحوهٔ تغایر شرط حمل اینجا است—جهت اتحاد آن چیست؟ جهت اتحاد در وجود است. الوجود الانسانالضاحک، انسان غیر از ضاحک است، پس تغایر قطعاً هست؛ امّا آن چیزی که انسان است با آن چیزی که ضاحک است، به وجود واحد موجودند؛ پس اتحاد در وجود دارند. الذی هو الکاتبالضاحک، کاتب غیر از ضاحک است؛ ولی همین چیزی که ضاحک است و عنوان ضاحک را صادق میداند، در وجود با همان چیزی که عنوان کاتب را صادق میداند، متحد است. این را «حمل شایع صناعی» مینامند؛ زیرا در میان اهل علوم و صناعات و حتی در زندگی روزمره، این معنا شیوع دارد. ما غالباً از حمل شایع صناعی استفاده میکنیم. حمل اولی ذاتی، اوّلاً اولی و بدیهی است؛ و ثانیاً در ذاتیّات اجرا میشود؛ و در کاربردهای سایر علوم، معمولاً از آن کمتر استفاده میگردد.