1404/10/29
بسم الله الرحمن الرحیم
[2] غرر فی تقسیم الوحدة/الفریده السادسه فی الوحده والکثره /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریده السادسه فی الوحده والکثره /[2] غرر فی تقسیم الوحدة
تمایز مفهوم و حقیقت عینی در وحدت
گاه هنگام سخن گفتن از وحدت، مقصود معنا و مفهوم انتزاعی وحدت است و گاه مقصود حقیقت عینی و خارجی آن. این تمایز در بسیاری از مفاهیم کلیدی مانند «وجود» نیز صادق است. مفهوم وجود امری انتزاعی و ذهنی است، اما حقیقت وجود، واقعیتی است خارجی. درباره وحدت نیز وضع به همین منوال است. باید توجه داشت که وجود و وحدت به لحاظ مصداق عینی یکی هستند، اما به لحاظ معنا و مفهوم متفاوتاند.
به عبارت دیگر، در نفسالامر، حقیقت عینی وجود عین حقیقت عینی وحدت است. همانگونه که وجود دارای مراتب تشکیکی است و با این حال از تمامی آن مراتب، مفهوم «وجود» انتزاع میشود، وحدت حقیقی نیز دارای مراتب است و با این حال مفهوم واحدی از تمامی آن مراتب انتزاع میگردد.
تقسیمات وحدت: ملاحظه اعتبارات، نه تقسیم حقیقی
بحث از تقسیمات وحدت در واقع بررسی اعتبارات و نحوههای مختلفی است که وحدت به خود میگیرد، نه تقسیم خود وحدت که به لحاظ ماهوی، انقسامناپذیر است. گاهی در مقام تعبیر، به دلیل ضیق عبارات، الفاظی به کار میرود که حاکی از تقسیم است، اما مقصود بیان ملاحظات و اعتبارات گوناگون است. بنابراین، منظور از «تقسیم وحدت» در اینجا، بیان همین اعتبارات مختلف است، نه تجزیه و تقسیم حقیقی آن.
اقسام اصلی وحدت حقیقی
وقتی وحدت بهصورت حقیقی به شیئی نسبت داده میشود، دو حالت کلی دارد:
الف) وحدت حقه: در این حالت، وحدت عین ذات شیء است و امری زائد بر آن محسوب نمیشود. این وحدت، صفتی افزون بر ذات نیست، بلکه عین ذات است. مانند وحدت حق تعالی؛ هنگامی که گفته میشود «الله واحد»، مقصود این نیست که ذات خداوند متصف به صفت وحدت است، بلکه ذات اقدس الهی، عین وحدت است. هرچند در زبان، به صورت یک گزاره حملی (موضوع و محمول) بیان میشود، اما در واقع، این اسناد، حاکی از عینیت ذات و وحدت است.
این اصل در مورد هر نحوه از وجود، اگر از جهت وجودش (نه از جهت حد و ماهیتش) ملاحظه شود، جاری است. وحدت هر وجود، مطابق با عین آن وجود است. پس به این اعتبار، وحدت هر موجودی، عین وجود اوست. اما از آنجا که وجودات غیر از حق تعالی، محدود و مقید به ماهیت هستند، و ماهیت هیچگاه عین وحدت نمیشود، در توصیف آنها کمتر لفظ «وحدت حقه» به کار میرود. با این حال، از جهت اصل معنا، وحدت هر وجود، حقیقی و عین ذات آن است.
ب) وحدت غیر حقه (عارضی): در این حالت، وحدت عین ذات شیء نیست، بلکه صفتی است که بر ذات عارض میشود. در اینجا، ذاتِ معروضی وجود دارد که متصف به وحدت میگردد. این قسم از وحدت خود به دو گونه کلی تقسیم میشود: وحدت بالخصوص و وحدت بالعموم.
تفصیل وحدت غیر حقه (عارضی)
الف) وحدت بالعموم: این وحدت، وحدت عددی نیست و به شمارش درنمیآید. در عین واحد بودن، عمومیتی دارد. این عمومیت خود بر دو گونه است:
1) وحدت بالعموم مفهومی: در اینجا، وحدت ناظر به مفهوم واحد ذهنی است که بر مصادیق متعدد صادق است. این مفهوم واحد، با صدق بر افراد کثیر، وحدتش مخدوش نمیگردد. این عمومیت مفهومی میتواند به سه شکل باشد:
• وحدت نوعیه: مانند مفهوم «انسان». هنگامی که گفته میشود «انسان واحد است»، مقصود مفهوم واحد نوعی است که بر افراد متعدد (مانند زید، عمرو و بکر) صدق میکند. کثرت افراد، با وحدت مفهوم نوعی منافاتی ندارد.
• وحدت جنسیه: مانند مفهوم «حیوان». مفهوم واحد جنس، بر انواع مختلف (مانند انسان و اسب) صدق میکند.
• وحدت عرضیه: مانند مفهوم «سفیدی». این مفهوم واحد، بر ماهیات مختلف (مانند کاغذ، برف، گچ و پارچه) که در این عرض مشترکاند، صدق میکند.
2) وحدت بالعموم وجودی: در اینجا، عمومیت ناظر به مفهوم نیست، بلکه ناظر به گستره و سعه وجودی یک حقیقت عینی است. به این معنا که یک وجود واحد، محیط و دربرگیرنده وجودهای دیگر است و آن وجودهای محاط، به واسطه همان وجود محیط، موجودند. مثال روشن، صور ذهنی و نفس ناطقه است. انسان صور متعدد و مختلفی را در ذهن خود تصور میکند. این صور متعددند، اما ذهن انسان که صاحب این صور است، یک حقیقت واحد است.
تعدد صور ذهنی، با وحدت حقیقی ذهن منافاتی ندارد، زیرا همه آن صور، به وجود واحد همان نفس موجودند. در این مورد، ذهن (نفس) موجود محیط است و صور ذهنی، موجودات محاط. اگر بخواهیم شمارش کنیم، نمیگوییم: «یک ذهن و پنج صورت، پس شش موجود داریم». چرا که صور ذهنی در عرض نفس صاحبش قرار ندارند تا با آن جمع عددی شوند. نفس تنها با نفوس دیگر در عرض هم قرار میگیرد و قابل شمارش است (مثلاً زید، عمر و بکر).
روشنترین مثال برای وحدت بالعموم وجودی، «صادر اول» یا «عقل اول» در نظام فیض است. همه موجودات پایینتر، به وجود عقل اول موجودند و عقل اول احاطه وجودی بر تمامی آنها دارد. در اینجا، عقل اول با مادون خود در عرض قرار نمیگیرد تا با آنها جمع عددی شود و وحدت عددی به آن نسبت داده شود. پس وحدت عقل اول، وحدت بالعموم وجودی است.
ب) وحدت بالخصوص (وحدت عددی): این وحدت، مخصوص شیء خاص است و به شمارش درمیآید. در این قسم، ذات معروضی وجود دارد که متصف به صفت وحدت (به معنای عددی) میشود. این ذات معروض، خود از دو حال خارج نیست: یا ذاتاً قابل تقسیم است یا ذاتاً قابل تقسیم نیست.
1) ذات معروض قابل تقسیم نیست: در این حالت، خود ذات، جزءناپذیر است. این خود بر دو قسم است:
• خود مفهوم وحدت: مفهوم ذهنی «وحدت» را در نظر بگیرید. این مفهوم، قابل تقسیم نیست (نمیتوان مفهوم وحدت را به اجزا تقسیم کرد). اما این مفهوم، قابل شمارش است؛ یعنی در کنار سایر مفاهیم ذهنی (مانند مفهوم کتاب) قرار میگیرد و میگوییم «مفهوم وحدت، یکی از مفاهیم ذهنی است». پس بر خودش نیز عارض میشود و میتوان گفت: «مفهوم وحدت، واحد است».
• امور غیر از مفهوم وحدت که قابل تقسیم نیستند: اینها نیز به دو دسته تقسیم میشوند:
◦ قابل اشاره وضعی: یعنی در عالم طبیعت بتوان برای آن جهت و سمت و سویی مشخص کرد. مانند «نقطه». نقطه جزءناپذیر است، اما میتوان به محل تلاقی سطوح یا خطوط اشاره کرد و گفت نقطه در آنجاست. نقطه نیز متصف به وحدت عددی میشود (یک نقطه، دو نقطه و...).
◦ غیر قابل اشاره وضعی: اینها اموری هستند که در عالم طبیعت جهت و سمت و سویی برایشان متصور نیست و ذاتاً نیز جزءناپذیرند. اینها مجردات هستند که خود دو گونهاند:
⁃ نفس مجرد: که تعلق تدبیری به جسم دارد.
⁃ عقل مجرد: که تعلق تدبیری به جسم ندارد.
هر دو، ذاتاً جزءناپذیرند و قابل اشاره وضعی نیستند.
2) ذات معروض قابل تقسیم است: در این حالت، خود ذات، قابل تجزیه فرضی یا حقیقی به اجزا است. این قابلیت تقسیم خود بر دو گونه است:
• تقسیمپذیر به ذات: یعنی ذات، به صرف لحاظ خودش و بدون نیاز به ملاحظه امری خارج، قابل فرض تقسیم است. کمّیات (مانند خط، سطح، حجم، عدد) از این قبیلاند. مثلاً «خط» را به صرف لحاظ خط بودن میتوان به اجزا تقسیم کرد. اینها را میگوییم «واحد بالخصوص» که ذات معروضشان ذاتاً قابل تقسیم است.
• تقسیمپذیر بالعرض: یعنی ذات، به خودی خود قابل تقسیم نیست، بلکه با ملاحظه و همراهی امر دیگری (مانند کم) میتوان تقسیمپذیری را به آن نسبت داد. مانند «جسم» یا «اعراض» غیر از کم. جسم را نمیتوان بدون ملاحظه مقدار و ابعادش تقسیم کرد. حتماً باید حجم یا شکلی برایش فرض کرد تا تقسیمپذیری معنا یابد. بنابراین، تقسیمپذیری در این موارد بالعرض و با ملاحظه امر دیگری است.
وحدت غیرحقیقی (مجازی)
گاه لفظ وحدت به کار میرود، اما مقصود وحدت حقیقی و اتصاف شیء به صفت وحدت نیست، بلکه بیانگر جهت اشتراک و سنخیت بین دو یا چند چیز است. در این موارد، وحدت بهصورت مجازی و غیرحقیقی استعمال شده است. مثالها:
«زید و عمر در انسانیت واحدند.» مقصود وحدت حقیقی زید و عمر نیست، بلکه اشتراک ذاتی آنها در نوع انسان است.
«انسان و اسب در حیوانیت واحدند.» مقصود اشتراک در جنس حیوان است.
«کاغذ و برف در سفیدی واحدند.» مقصود اشتراک در کیف (سفیدی) است.
«دو صندلی در حجم واحدند.» مقصود تساوی در کمیت است.
این انواع وحدت غیرحقیقی، بسته به جهت اشتراک، نامهای مختلفی دارند مانند: واحد به نوع (تماثل)، واحد به جنس (تجانس)، واحد به کیف (تشابه)، واحد به کم (تساوی)، واحد به وضع، واحد به نسبت (تناسب) و امثال آن.