1404/09/16
بسم الله الرحمن الرحیم
شرح منظومه/المرحلة الخامسة فی الماهیة و لواحقها /[3] غرر فی بعض احکام اجزاء الماهیة / [4]غرر فی أن حقیقة النوع فصله الاخیر و باقی المقومات معتبر فیه علی الابهام
موضوع: شرح منظومه/المرحلة الخامسة فی الماهیة و لواحقها /[3] غرر فی بعض احکام اجزاء الماهیة / [4]غرر فی أن حقیقة النوع فصله الاخیر و باقی المقومات معتبر فیه علی الابهام
1. احکام سهگانه مربوط به جنس و فصل و ماده و صورت
الف) حکم نخست: تفاوت اعتباری جنس و فصل با ماده و صورت عقلی
جنس و فصل به اعتبار «لا به شرط» در ذهن اعتبار میشوند و لذا بر یکدیگر قابل حمل هستند. اما ماده و صورت عقلی به اعتبار «به شرط لا» اعتبار میگردند و حمل یکی بر دیگری در آنها جایز نیست.
بنابراین، میان این دو نحوه اعتبار، اتحاد ذاتی و اختلاف اعتباری برقرار است. به این معنا که هر دو به یک حقیقت واحد بازمیگردند، اما ذهن در دو حالت بندی متفاوت، آن را گاه به صورت جنس و فصل (لا به شرط) و گاه به صورت ماده و صورت عقلی (به شرط لا) ملاحظه میکند.
این دو نحوه اعتبار، ریشه در خارج دارند. در مرکبات خارجی (مانند انسان)، دو جزء مادی و صورتی وجود دارد که هر یک وجود جداگانهای دارند. این ماده و صورت خارجی، منشأ انتزاع دو مفهوم در ذهن میشوند: اگر این مفهوم به اعتبار «به شرط لا» لحاظ شود، همان ماده و صورت عقلی است و اگر به اعتبار «لا به شرط» لحاظ گردد، جنس و فصل خواهد بود.
در مقابل، بسیطهای خارجی (مانند اعراض: رنگ، بو) فاقد ماده و صورت خارجی هستند. اما ذهن پس از تحلیل و مقایسه میان اعراض مختلف، جهت اشتراک آنها را (مثلاً رنگ بودن) به عنوان جنس، و جهت امتیاز هر یک را (مثلاً سفیدی یا سیاهی) به عنوان فصل انتزاع میکند. اگر این جهت اشتراک را «به شرط لا» لحاظ کنیم، ماده عقلی، و اگر جهت امتیاز را «به شرط لا» لحاظ نماییم، صورت عقلی خوانده میشود. اما باید توجه داشت که در خارج، عَرض بسیط، مرکب از این دو جزء نیست؛ بلکه حقیقت واحد است که ذهن به تحلیل آن میپردازد.
ب) حکم دوم: امتناع تعدد فصل یا جنس در مرتبه واحد برای یک نوع
برای یک نوع واحد در یک مرتبه مشخص، بیش از یک فصل حقیقی متصور نیست. فصل، همان حقیقت اختصاصی نوع است که آن را از سایر انواع متمایز میسازد. فرض دو فصل حقیقی برای یک نوع، مستلزم آن است که یک حقیقت، دو حقیقت باشد که محال است.
البته در مقام شناخت و تعریف، ممکن است ما نتوانیم فصل حقیقی را به طور مستقیم شناسایی کنیم. در این صورت، ناگزیریم نزدیکترین لوازم آن را جایگزین کنیم. گاهی نیز در تشخیص نزدیکترین لازم دچار اشتباه شده و دو لازم متساویالقربه را با هم ذکر میکنیم که این امر ممکن است توهم تعدد فصل را ایجاد کند.
مثال واضح در این مورد، «حیوان» است. فصل حقیقی حیوان که آن را از جماد و نبات جدا میکند، یک امر است. اما چون شناسایی دقیق آن دشوار است، دو لازم آن یعنی «حساس بودن» و «متحرک بالاراده بودن» را در تعریف میآورند. این دو، فصل حقیقی نیستند، بلکه لوازم آناند. بنابراین، ما دو فصل حقیقی در مرتبه واحد نداریم.
ج) حکم سوم: تمایز فصل منطقی از فصل حقیقی
اصطلاح «فصل منطقی» در اینجا به معنای متداول در کتب منطق (یعنی خود فصل) نیست، بلکه به معنای «نزدیکترین لازم فصل حقیقی» به کار رفته است.
فصل حقیقی، حقیقتی است که در خارج، نوع را از سایر انواع جدا میسازد. به عقیده مشهور فلاسفه، شناخت این فصل در نهایت دشواری است. اما بر اساس رأی ملاصدرا، فصل حقیقی و صورت حقیقی، به «نحوه وجود» خاص شیء بازمیگردد که همان فعلیت و وجود خاص آن است. و چون امری وجودی است هرگز به صورت مفهوم ذهنی درنمیآید؛ مگر اینکه با مفاهیمی که حاکی از خصوصیات آن است، به آن اشاره شود.
بنابراین، شناخت عینی فصل حقیقی یا بسیار دشوار است و یا اساساً ممکن نیست. از این رو، در مقام شناخت و تعریف اشیا، ناگزیریم فصل منطقی (یعنی نزدیکترین لوازم فصل حقیقی) را به کار گیریم تا بتوانیم شیء را از سایر اشیا تمییز دهیم. مثال بارز آن، «ناطق» برای انسان است. ناطق، فصل حقیقی انسان نیست، بلکه لازم فصل حقیقی (که نفس ناطقه است) میباشد.
نظم:
جنس و فصل لا بشرط حملا فمدة و صورة بشرط لا
في الجسم تان خارجيتان في أعراضه عقليتان فاقتف
إذ ما به الشركة في الأعيان و ما به امتيازها سيان
و ليس فصلان و لا جنسان في مرتبة لواحد ها تعرف
و الفصل منطقي اشتقاقي كمبدإ الفصل و ذا حقيقي[1]
متن کتاب:
[3] غرر فی بعض احکام أجزاء الماهية
(جنس و فصل لا بشرط حملا) -یحتمل ان یکون خبرا و ان یکون صفة و الخبر ما بعده- (فمدة) -مخفف مادة للضروره- (و صورة) إذا أخذا (بشرط لا) فلم يحمل إحداهما على الأخرى. و فيه إشارة إلى أن كلا من هاتين مع كل من هذين متحد ذاتا مختلف اعتبارا.
(فی الجسم تان) أي المادة و الصورة (خارجيتان) -و الجملة مبتدء و خبر- و لذا كانت الأجسام مركبات خارجية و تان (في أعراضه) أي أعراض الجسم (عقليتان فاقتفت) فإنهما فيها نفس جنسها و فصلها مأخوذين بشرط لا في العقل و ليستا مادة و صورة خارجيتين.
و لذا كانت الأعراض بسائط خارجية كما قلنا (إذ ما به الشركة) أعني جنسها (في الأعيان و ما به امتيازها) أعني فصلها (سيان) أي متحدان لا كما في المركبات الخارجية لأنهما تؤخذان فيها مادة و صورة خارجيتين لكل منهما وجود على حدة.[2]
توضیح: نخستین حکم در اینجا تفاوت حمل جنس و فصل با ماده و صورت است. جنس و فصل به نحو لا بشرط اعتبار شده و بر هم حمل میشوند، ولی ماده و صورت اگر به نحو بشرط لا اخذ شوند، حملشان بر یکدیگر ممکن نیست. این تفاوت ناشی از دو اعتبار ذهنی از یک حقیقت واحد است. سپس تفکیک مرکبات خارجی و بسیطات خارجی بیان میگردد. در اجسام، ماده و صورت خارجیتی دارند و هر کدام وجودی جداگانه در خارج، لذا اجسام مرکبات خارجی هستند.
اما در اعراض، ماده و صورت، عقلی هستند؛ زیرا در خارج، عرض مرکب از دو جزء مادی و صوری جداگانه نیست. آنچه در تحلیل ذهنی عرض به عنوان جنس و فصل میآید، در واقع همان ماده و صورت عقلی است که به نحو بشرط لا اخذ شدهاند. بنابراین، اعراض در خارج بسیط هستند، زیرا آنچه وجه اشتراک (جنس) و وجه امتیاز (فصل) آنهاست، در خارج حقیقت واحدی است، برخلاف مرکبات خارجی که ماده و صورت آنها دو وجود منفک دارند.
متن کتاب:
(و ليس فصلان) في مرتبة واحدة بأن يكونا قريبين (و لا جنسان في مرتبة) واحدة بأن لا يكون أحدهما جزء للآخر (لواحد) من الأنواع.
(ها) ای خذ (تعرف).
نعم ربما لا يكون الفصل الحقيقي معلوما فيوضع أقرب لوازمه مكانه. و قد يشتبه أقربية لازمين متساويين بالنسبة إليه فيوضعان معا مكانه فيتوهم أنهما فصلان في مرتبة واحدة كالحساس و المتحرك بالإرادة في الحيوان و ليس كذلك لأن الفصل ملزومهما و هو واحد.[3]
توضیح: حکم دوم نفی تعدد فصل یا جنس در یک مرتبه است. برای یک نوع در یک مرتبه واحد، دو فصل حقیقی یا دو جنس حقیقی وجود ندارد. زیرا فصل، حقیقت منحصر به نوع است. بله گاهی فصل حقیقی معلوم نیست، در این صورت نزدیکترین لوازم آن را در تعریف قرار میدهیم. ممکن است در تشخیص نزدیکترین لازم، بین دو لازم مساوی اشتباه شود و هر دو ذکر گردند که موجب توهم تعدد فصل میشود، مانند «حساس» و «متحرک بالاراده» در تعریف حیوان. حال آنکه این دو، لازمِ فصل حقیقی واحد هستند، نه خود فصل.
متن کتاب:
(و الفصل منطقي) و هو لازم الفصل الحقيقي كالناطق أو النطق للإنسان فهو ليس فصلا حقيقيا إذ لو أريد النطق الظاهري كان كيفا مسموعا و لو أريد النطق الباطني أي درك الكليات كان كيفا أو إضافة أو انفعالا و كلها أعراض لا تقوم الجوهر النوعي و لا تحصل الجوهر الجنسي و مثله الصاهل و الناهق و الحساس و المتحرك بالإرادة و غيرها.[4]
توضیح: حکم سوم تمایز فصل منطقی از فصل حقیقی است. فصل منطقی، به معنای لازم فصل حقیقی است، مانند ناطق یا نطق برای انسان. این، فصل حقیقی نیست؛ زیرا نطق ظاهری، کیف محسوس است و نطق باطنی (ادراک کلیات اعم از کلی مفهومی مانند کلی انسان و کلی سعی مانند عقل اول مثلا) نیز به نظر مشهور، کیف نفسانی یا اضافه یا انفعال است و همه اینها اعراضی هستند که نمیتوانند مقوم جوهر نوعی یا محصل جوهر جنس باشند. همین حکم درباره صاهل برای اسب و ناهق برای الاغ و حساس و متحرک بالاراده برای حیوان نیز جاری است.
حل اشکال تحلیل مشتقات در فصول بر پایه نظر سید شریف جرجانی
در پی آنچه پیرامون فصل منطقی و حقیقی بیان شد، این پرسش میتواند طرح گردد که اگر «ناطق» یا «حساس» یا «متحرک» به عنوان فصل منطقی، امری عرضی و غیرمقوم دانسته شد، پس تحلیل مفهومی این مصطلحات چیست؟ زیرا معمولاً در تحلیل مشتقاتی مانند «عالم» گفته میشود «ذات له العلم» و در مورد «ناطق» گفته میشود «ذات له النطق». از سوی دیگر، «ناطق» به عنوان فصل، جزء ذاتی ماهیت انسان (در کنار جنس حیوان) شمرده میشود. اگر ناطق به معنای «ذات له النطق» باشد، و انسان نیز ذاتی است مرکب از دو جزء حیوان و ناطق، این شبهه پدید میآید که گویی جزء ذاتی انسان، خودِ انسان است؛ زیرا ناطق که جزء انسان است، خود به معنای «ذات له النطق» تعریف شده است. آیا این ذات، همان ذات انسان نیست؟ اگر چنین باشد، لازم میآید که انسان، جزء خود باشد، که محال است. اگر بگوییم این ذات، ذات دیگری است، باز همان مشکل تکرار میشود؛ زیرا آن ذات دیگر نیز باید دارای جنس و فصل باشد و دور باطل ایجاد میگردد.
ریشه این اشکال را سید شریف جرجانی مورد توجه قرار داده و حل نموده است. به بیان وی، منشأ مشکل آن است که در تحلیل مشتقات، مفهوم «ذات» یا «شیء» وارد شده است. حال آنکه در حقیقت، در مشتقات، چنین مفهومی اعتبار نمیشود. تفاوت میان لفظ مصدری (مانند «علم» یا «نطق») و لفظ مشتق از آن (مانند «عالم» یا «ناطق») تنها در اعتبار ذهنی است، نه در مدلول خارجی. «علم» و «نطق» به نحو «بشرط لا» اعتبار میشوند؛ یعنی با قید عدم حمل بر موضوع لحاظ میگردند. اما «عالم» و «ناطق» به نحو «لا بشرط» اعتبار مییابند؛ یعنی بدون آن قید، و لذا قابل حمل بر موضوع هستند. از حیث مصداق و حقیقت خارجی، هر دو به یک معنا اشاره دارند. برای ساختن یک قضیه و حمل محمول بر موضوع، اگر لفظی به نحو «بشرط لا» باشد (مانند «نطق»)، نمیتوان آن را مستقیماً حمل کرد، بلکه ناگزیر باید مشتق آن (مانند «ناطق») را به کار برد یا با افزودن الفاظی مانند «ذو» (دارا) آن را قابل حمل ساخت. بنابراین، «ناطق» عین «نطق» است، با این تفاوت که به اعتبار «لا بشرط» قرار گرفته تا قابل حمل باشد.
با این توضیح، اشکال کاملاً مرتفع میگردد؛ زیرا دیگر لازم نیست «ناطق» را به «ذات له النطق» تحلیل کنیم که مفهوم ذات را در بر دارد. بلکه ناطق، خود همان نطق است که به اعتبار لا بشرط در نظر گرفته شده است. پس هنگامی که گفته میشود انسان مرکب از حیوان و ناطق است، ناطق به معنای همان حقیقت نطق است، نه چیزی اضافه بر آن که نیازمند ذات دیگری باشد. این دیدگاه که در مشتقات، مفهوم شیء اخذ نمیشود، علاوه بر حل این مشکل فلسفی، در دانش اصول فقه نیز مورد استفاده و استناد قرار گرفته است.
متن کتاب:
و قد تقرر أن الشيء غير معتبر في المشتقات و لا سيما الفصول و (اشتقاقي) أي المشتق منه و المحكي عنه (كمبدأ الفصل) المنطقي و هو الملزوم ككون الإنسان ذا نفس ناطقة و كون الفرس ذا نفس صاهلة و كون الحيوان ذا نفس حساسة. و اقتحام ذي في قولي ذا نفس للإشارة در اللفظ إلى الاعتبار اللابشرطي المعتبر في الفصل ليحمل. و إلا فنفس النفس المأخوذة لا بشرط فصل حقيقي. لكن إذا أخذت بشرط لا فهي صورة و جزء خارجي. و (ذا) يقال له فصل (حقيقي) أيضا.[5]
توضیح: در این بخش به تحلیل مشتقات و حل اشکال مربوطه پرداخته شده است. مفهوم «شیء» در مشتقات، به ویژه در فصول، اعتبار نمیشود. «فصل اشتقاقی» به معنای منشأ انتزاع فصل منطقی است، مانند «داشتن نفس ناطقه» برای انسان. این حقیقت، ملزومِ و اصل فصل منطقی (ناطق) است. افزودن کلمه «ذو» (دارا) برای آن است که در لفظ، به اعتبار لا بشرطی لازم برای حمل دلالت کند. زیرا اگر نفس ناطقه به نحو لا بشرط اخذ شود، همان فصل حقیقی است، اما برای حمل در قضیه نیاز به این افزودن لفظی یا مشتقسازی داریم وگرنه در حقیقت اینطور نیست که انسان یک چیز باشد و نفس ناطقه یک چیز باشد که انسان آنراظ دارا است. اگر همین نفس ناطقه به نحو بشرط لا اخذ شود، به عنوان صورت و جزء خارجی در نظر گرفته میشود و به این اعتبار نیز فصل حقیقی نامیده میشود.
[4] غرر في أن حقيقة النوع فصله الأخير
محوریت فصل اخیر در حقیقت نوع و پیامد آن در مسئله معاد
بحث بعدی، نقش فصل اخیر در تعیین حقیقت نوع و پیامدهای مهم آن، به ویژه در مسئله معاد جسمانی است. هنگامی که ماهیت یک نوع واحد، مانند انسان، در ذهن تحلیل و به اجزای عقلی آن تقسیم میشود، در مقام اعتبار ذهنی، کثیر میگردد. اما در خارج، این امور متعدد در یک وجود واحد و حقیقت بسیط جمع هستند. این حقیقت بسیط و واحد، چیزی جز فصل اخیر یا صورت نوعیه آن ماهیت نیست. از این رو گفتهاند: «شیئیت الشیء بصورته». تمام کمالات و ویژگیهای مندرج در اجزای تحلیلی، به نحو بساطت و وحدت، در این فصل اخیر مطوی است.
نتیجه مهم این اصل آن است که مادامی که فصل اخیر یک نوع محفوظ بماند، حقیقت آن نوع باقی است، حتی اگر خصوصیات خاص برخی از مراتب اجزای آن تبدل یابد. ذاتیات نوع، مانند «جسم بودن»، «حیات داشتن»، «حساس بودن»، به نحو عام و مبهم در حقیقت نوع معتبرند، نه به نحو خاص. بنابراین، وقتی انسان از نشئه دنیا به نشئه آخرت منتقل میشود، خصوصیات مرتبه دنیوی مانند جسم عنصری و نمو مادی سلب میگردد، اما معنای عام جسم و حیات و احساس، در قالب مراتب بالاتر (مثالی و اخروی) در فصل اخیر که نفس ناطقه است، محفوظ میماند. لذا حقیقت انسان ثابت است و انقلابی در ذات رخ نداده است. اشتباه کسانی که معاد را بازگشت عین جسم مادی میپندارند، از فهم محدود مفاهیم به معنای خاص دنیوی ناشی میشود.
نظم:
و ذو قوام من معان بقيا ما دام فصله الأخير وقيا
لأن ذا الفصل له ا تضمنا فهو و إن تبدلت ذي عينا
فهي على إبهامها معتبرة خص كما في حد قوس دائرة
فالجسم و النمو قد تبدلا و الجزء ما في أي فرد حصلا [6]
متن کتاب:
[4] غرر في أن حقيقة النوع فصله الأخير و باقي المقومات معتبرة فيه على الإبهام
و ذو قوام من الأنواع من معان جنسية و فصلية قريبة و بعيدة بقيا أي بقي حقيقة ذلك النوع بحاله ما دام فصله الأخير وقيا و حفظ، فالحقيقة تدور معه حيثما دار، و لهذا قالوا شيئية الشيء بصورته.[7]
توضیح: حقیقت هر نوعی، فصل اخیر آن است. سایر مقومات (اجزای دیگر مانند اجناس و فصول متقدم) به نحو ابهام و اجمال در این حقیقت معتبرند. انواعی که از معانی جنسی و فصلی قریب و بعید قوام مییابند، تا زمانی که فصل اخیر آنها محفوظ بماند، حقیقتشان باقی است. حقیقت نوع، تابع فصل اخیر است و به هر جا که آن انتقال یابد، حقیقت نیز منتقل میشود. از این رو گفتهاند که شیئیت هر شیئی به صورت آن است.
و قال الشيخ: «صورة الشيء ماهيته التي هو بها ما هو»، (لأن ذا الفصل) -ذا اسم اشارة- (لها) أي للمعاني -متعلق بقولنا:- (تضمنا) أي وجود الكل مضمنة مطوية في وجوده.
فالنفس الناطقة التي هي الفصل الأخير في الإنسان لما كانت بسيطة الحقيقة -و البسيط جامع لجميع الكمالات التي وجدت فيما تحته- كانت الناطقة مشتملة على وجودات الجوهر و الجسم و المعدني و النامي و الحساس و المتحرك بالإرادة بنحو البساطة و الواحدة.[8]
توضیح: صورت شیء، همان ماهیت اوست. زیرا این فصل اخیر، معانی و کمالات اجزای پیشین را در ضمن خود دارد به نحو بسیط تر. به عبارت دیگر، وجود تمام آن معانی، در وجود فصل اخیر به نحو مطوی و جمع شده است. نفس ناطقه که فصل اخیر انسان است، چون حقیقتی بسیط است و بسیط، جامع تمام کمالات مراتب پایینتر خود میباشد، لذا به نحو بساطت و وحدت، شامل وجود جوهر، جسم، معدنی، نامی، حساس و متحرک بالاراده است.
(فهو) أي الفصل (و إن تبدلت ذي) أي المعاني (عينا) - خبر هو - يعني أنه أصلها المحفوظ و هذية النوع به فلا يعبأ بزوال هذه (فهي) أي كل واحد من المعاني (على إبهامها) لا على الخصوص (معتبرة) في حقيقة النوع ففي الإنسان مثلا المعتبر من الجوهر أعم مما في المجرد و المادي و من الجسم أعم من الطبيعي العنصري و المثالي و من الحياة أعم من الدنيوية و الأخروية. و قس عليه الباقي.[9]
توضیح: این فصل اخیر، حتی اگر معانی و خصوصیات خاص آن تبدل یابد، خودش به عنوان اصل محفوظ و هویتبخش نوع باقی است. لذا زوال آن خصوصیات، خللی به حقیقت نوع وارد نمیسازد. زیرا هر یک از این معانی (مانند جوهر، جسم، حیات) به نحو مبهم و عام در حقیقت نوع معتبر است، نه به نحو خاص. برای مثال، در انسان، آنچه از جوهر معتبر است، اعم از جوهر مجرد و مادی است. آنچه از جسم معتبر است، اعم از جسم طبیعی عنصری و جسم مثالی است. و آنچه از حیات معتبر است، اعم از حیات دنیوی و اخروی است. همین تقسیم در سایر مقومات نیز جاری است.
(خص) أي الخاص من كل واحد منها من حيث الخصوصية لو أخذ في حد النوع فهو (كما) يؤخذ (في حد قوس دائرة) فيقال القوس قطعة من الدائرة و قد صرحوا أنه من باب زيادة الحد على المحدود.
(فالجسم و النمو) في الإنسان (قد تبدلا) حتى يبلغ بهما التبدل إلى أن يصيرا مثاليا و معنويا. فهما و غيرهما على وجه الخصوصية ليست ذاتية و جزءا. (و) إنما (الجزء ما) أي قدر مشترك (في) ضمن (أي فرد حصلا).
توضیح: گاه در مقام تعریف و تفهیم، ناچاریم به یک مرتبه خاص از یک مفهوم اشاره کنیم. مثلاً در تعریف «قوس» برای کسی که تنها دایره را میشناسد، گفته میشود: قوس، قطعهای از دایره است وگرنه در حقیقت قوس قطعه ای از دایره نیست بلکه قوس را جایی می گوییم که دایره ای نباشد. در اینجا می گوییم خصوصیت خاصی از هر یک از این معانی عام (مانند جسم، نمو، حیات) در حد و تعریف نوع وارد شده. این گونه تعریف، از باب «زیاده الحد علی المحدود» است؛ یعنی لفظی که در حد به کار رفته (دایره) اعم از محدود (قوس) است و دقیقاً بر آن منطبق نیست. در واقع، قوس جزئی از دایره نیست، بلکه بخشی جدا شده و مفروض از آن است.
این مثال نشان میدهد که گاه در مقام تعریف و تفهیم برای مخاطب، ناگزیریم به یکی از مصادیق یا مراتب خاص یک مفهوم کلی اشاره کنیم، حال آنکه مقصود ذاتی، همان معنای عام و مشترک است. برای نمونه، در تعریف انسان برای کسی که تنها جسم مادی را میشناسد، ممکن است ناچار شویم لفظ «جسم» را به همان معنای مادی به کار بریم، هرچند مراد حقیقی، معنای اعم جسم (اعم از مادی، مثالی و برزخی) است. جسم و نمو در انسان، از جمله اموری هستند که میتوانند دچار تبدل شده و از مرتبه طبیعی عنصری به مرتبه مثالی و سپس معنوی ارتقا یابند.
بنابراین، این امور به لحاظ خصوصیت خاص و مرتبه معینشان، جزء ذاتی نوع به شمار نمیروند. جزء ذاتی حقیقی، آن قدر مشترک و معنای عامی است که در ضمن تمام افراد و مراتب مختلف نوع، محقق و موجود است. به این معنا، ذاتیات نوع هرگز قابل سلب نیستند، زیرا همواره به صورت آن معنای عام، در حقیقت نوع (که همان فصل اخیر است) باقی و محفوظ میمانند.