1404/09/12
بسم الله الرحمن الرحیم
[2] غرر في اعتبارات الماهية/الفریدة الخامسه فی الماهیة و لواحقها /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الخامسه فی الماهیة و لواحقها /[2] غرر في اعتبارات الماهية
تبیین نحوه وجود کلی طبیعی و ارتباط آن با اصالت وجود
در پی تبیین اعتبارات سهگانه ماهیت، یعنی ملاحظه آن به نحو «بشرط شیء»، «بشرط لا» و «لابشرط»، اکنون به بحثی دقیق و بنیادین در باب «کلی طبیعی» و کیفیت وجود آن در خارج میپردازیم. این مبحث، که از دیرباز محل نزاع و گفتوگو میان حکما و متکلمین بوده است، با تقریری نو و استدلالی متقن، روشن خواهد گشت.
الف) بازخوانی اقسام سهگانه ملاحظه ماهیت
چنانکه پیشتر گذشت، ماهیت به سه اعتبار قابل لحاظ است: نخست، ماهیت به «شرط شیء» که در آن، ماهیت همراه با امری دیگر در نظر گرفته میشود. دوم، ماهیت به «شرط لا» که در آن، ماهیت به تنهایی و با سلب هر امر دیگری ملاحظه میگردد. سوم، ماهیت «لابشرط» که در آن، ماهیت به گونهای در نظر گرفته میشود که نسبت به همراهی یا عدم همراهی با غیر، قیدی ندارد و مطلق است.
همچنین بیان شد که برای هر یک از دو اعتبار «بشرط لا» و «لابشرط»، دو معنای متمایز وجود دارد. معنای دوم «بشرط لا» در تبیین نسبت میان ماده و صورت به کار میرود؛ بدین ترتیب که اگر معنای جنسیِ یک ماهیت را به گونهای لحاظ کنیم که هر آنچه مقارن اوست، غیر او باشد، این لحاظ، «ماده» را تشکیل میدهد، نظیر بدن برای انسان. و اگر معنای فصلی را که مقارن با این ماده است و آن را از ابهام خارجی خارج ساخته و به آن تحصل میبخشد، به گونهای لحاظ کنیم که غیر از ماده باشد، «صورت» محقق میشود، نظیر نفس ناطقه در ارتباط با بدن.
اما اعتبار «لابشرط» نیز بر دو معنا اطلاق میشود: نخست، «لابشرط قسمی» که در عرض دو اعتبار دیگر (بشرط شیء و بشرط لا) قرار دارد و یکی از اقسام سهگانه ملاحظه ماهیت است. دوم، «لابشرط مقسمی» که ابتکار حکیم سبزواری است و به معنای خودِ ماهیت، فارغ از هر قید و اعتباری، حتی قید اطلاق و لابشرطی است. این معنا، مقسم و مبنای هر سه اعتبار دیگر قرار میگیرد.
ب) تعریف کلی طبیعی و نزاع در باب وجود خارجی آن
مقصود از «کلی طبیعی»، همان «ماهیت» یا «طبیعت» شیء است. برای مثال، «کلی طبیعی انسان» همان «ماهیت انسان» است. استعمال لفظ «کلی» در این ترکیب، نباید ذهن را به سوی معنای منطقی «کلیت» یعنی صدق بر کثیرین، رهنمون سازد. این واژه به سبب کثرت استعمال در السنه حکما و متکلمین رواج یافته و الا تعبیر دقیقتر، همان «طبیعی» یا «ماهیت» است.
مسئله اصلی در این باب، این است که آیا کلی طبیعی در عالم خارج وجود دارد یا خیر؟ برخی به سبب همین واژه «کلی»، پنداشتهاند که چون کلیات در خارج وجود ندارند، پس کلی طبیعی نیز امری ذهنی است. اما حکما بر این باورند که کلی طبیعی در خارج موجود است.
برهان مشهور حکما برای اثبات این مدعا آن است که افراد خارجی یک ماهیت، مانند زید، عمرو و بکر، در خارج موجودند. این افراد، بیتردید، مصادیق انسان هستند. حال اگر هر یک از این افراد را تحلیل کنیم، درمییابیم که متشکل از ماهیت انسانیت به علاوه عوارض و مشخصات فردی (مانند رنگ پوست، قد، وزن و دیگر ویژگیها) هستند. بنابراین، ماهیت انسان یا همان کلی طبیعی، «جزء» فرد خارجی است. از آنجا که فرد (کل) در خارج موجود است، جزء آن نیز لزوماً باید در خارج موجود باشد. پس کلی طبیعی در خارج وجود دارد.
بر این اساس، ماهیت انسان هم در ذهن و هم در خارج تحقق دارد؛ در خارج، به وجود افراد و به نحو جزئی، و در ذهن، به نحو کلی و مطلق. کلی طبیعی در خارج، عین همین افراد است و در ذهن، عین همان مفهوم کلی انسان.
ج) برهان مصنف بر وجود خارجی کلی طبیعی
حکیم سبزواری برای اثبات وجود خارجی کلی طبیعی، راهی نو و استدلالی استوارتر ارائه میدهد. ایشان «کلی طبیعی» را بر همان معنای «لابشرط مقسمی» حمل میکند؛ یعنی ماهیتِ فینفسه و بدون هیچ قیدی.
برهان ایشان چنین تقریر میشود: مقسم یک شیء، در وجود، تابع اقسام خویش است. اگر اقسامی از یک ماهیت در خارج موجود باشند، ناگزیر باید مقسم آن اقسام نیز در خارج موجود باشد. کلی طبیعی یا همان ماهیت لابشرط مقسمی، دارای اقسامی است که دستکم دو قسم از آن در خارج تحقق دارند:
1. ماهیت بشرط شیء: این قسم همان فرد خارجی است که ماهیت با عوارض مشخصه همراه شده است و وجود خارجی آن بدیهی است.
2. ماهیت بشرط لا (به معنای دوم): این قسم، چنانکه گذشت، همان «ماده» است. ماده، به ویژه «ماده ثانیه» (مانند مرتبه نباتی که ماده برای مرتبه حیوانی است، یا مرتبه حیوانی که ماده برای مرتبه انسانی است)، در خارج موجود است.
از آنجا که دستکم دو قسم از اقسام کلی طبیعی در خارج موجودند، و قسم چیزی جز خودِ مقسم به انضمام یک قید نیست، پس خودِ مقسم نیز باید در خارج موجود باشد. این استدلال، از جهت متانت و کمهزینه بودن، بر برهان مشهور که متکی بر «جزء بودن» است، برتری دارد.
د) حل تعارض ظاهری میان وجود کلی طبیعی و اصالت وجود
ممکن است این پرسش مطرح شود که چگونه میتوان از سویی قائل به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت بود و از سوی دیگر، حکم به وجود خارجی کلی طبیعی (که همان ماهیت است) داد؟
پاسخ به این شبهه در گرو تمایز نهادن میان دو اصطلاح دقیق فلسفی است: «واسطه در ثبوت» و «واسطه در عروض».
• واسطه در ثبوت: واسطهای است که سبب میشود یک صفت به نحو حقیقی برای شیء دیگری ثابت گردد، به گونهای که سلب آن صفت از موصوف صحیح نباشد. برای مثال، آتش، واسطه در ثبوتِ گرما برای آب است. هنگامی که آب به واسطه آتش گرم میشود، حقیقتاً و واقعاً متصف به صفت گرماست و نمیتوان گفت «آب گرم نیست».
• واسطه در عروض: واسطهای است که صرفاً موجب اسناد و حمل یک صفت بر شیء دیگر به نحو مجازی میشود، به گونهای که آن صفت در واقع برای موصوف ثابت نیست و سلب آن صحیح است. برای مثال، در عبارت «جرَی المیزاب» (ناودان جاری شد)، آب جاری، واسطه در عروضِ جریان برای ناودان است. آنچه حقیقتاً جریان دارد، آب است، نه ناودان. اسناد جریان به ناودان، به سبب علاقهای (مانند ظرف و مظروف) صورت گرفته و اسنادی مجازی است، در اینجا صحت سلب داریم یعنی در واقع میگوییم ناودان جاری نیست.
با عنایت به این تمایز، میگوییم وجودی که به کلی طبیعی یا ماهیت نسبت داده میشود، از نوع دوم، یعنی به وساطت در عروض است. آنچه در متن واقع و خارج، اصالتاً تحقق دارد، «وجود» است که در قالب یک فرد و شخص معین ظهور یافته است. این فرد (مثلاً زید)، که یک نحوه وجود خاص است، «واسطه در عروضِ» تحقق برای ماهیت انسان است.
یعنی ما حکم تحقق و موجودیت را که اولاً و بالذات از آنِ وجودِ شخصی است، به ماهیت که از حدّ آن وجود انتزاع میشود، ثانیاً و بالعرض نسبت میدهیم. بنابراین، این سخن با اصل «اصالت وجود» هیچگونه تعارضی ندارد، زیرا موجودیت ماهیت، مجازی و بالعرض است، نه حقیقی و بالذات.
هـ) مراتب خفای وساطت در عروض
باید توجه داشت که وساطت در عروض دارای مراتب و درجات گوناگونی از حیث وضوح و خفا است. هرچه اتحاد و ارتباط میان واسطه و ذیالواسطه شدیدتر باشد، تشخیص مجازی بودن اسناد، دشوارتر و نیازمند دقت بیشتری است.
1. مرتبه آشکار: در مثال «جرَی المیزاب»، مجازی بودن اسناد برای همگان روشن است.
2. مرتبه نیازمند تأمل: در مثال شخصی که در کشتیِ در حال حرکت نشسته است، ما به او صفت «متحرک» را نسبت میدهیم. در حالی که حرکت واحد است و حقیقتاً از آنِ کشتی است. تشخیص این امر که حرکت شخص، مجازی و به واسطه حرکت کشتی است، نیازمند تأملی بیش از مثال پیشین است.
3. مرتبه دقیق فلسفی: هنگامی که میگوییم «جسم، سفید است»، سفیدیِ حقیقی، همان عرضِ «بیاض» است که در جسم حلول کرده. جسم فینفسه سفید نیست. در اینجا، عرض بیاض، واسطه در عروضِ صفت «سفید» برای جوهرِ جسم است. فهم این مطلب، مستلزم شناخت مبانی فلسفی همچون جوهر، عرض، حالّ و محل است و از حیطه فهم عرفی خارج است.
4. مرتبه ادقّ: در نسبت میان جنس و فصل، «تحصّل» و فعلیت، حقیقتاً از آنِ فصل است. جنس به خودی خود معنایی مبهم است و به برکت فصل، از ابهام خارج شده و تحصل مییابد. پس فصل، واسطه در عروضِ تحصل برای جنس است و جنس، هیچ شأن تحصلی سوای فصل خود ندارد. درک این وساطت، بسیار دقیقتر از مراتب پیشین است.
5. مرتبه أخفی (پنهانترین مرتبه): پنهانترین و دقیقترین مرتبه وساطت در عروض، در نسبت میان وجود و ماهیت رخ مینماید. اینکه تحقق، اولاً و بالذات از آنِ وجود است و ماهیت به واسطه آن و به نحو مجازی موجود خوانده میشود، مطلبی است بس عمیق که فهم آن نیازمند برهان قوی و تحلیل ژرف فلسفی است. شدت اتحاد وجود و ماهیت به حدی است که تمایز میان این دو و درک اعتباریت ماهیت، برای بسیاری از اندیشمندان نیز دشوار بوده است.
بنابراین، حکم به وجود کلی طبیعی در خارج، حکمی صحیح است، مشروط بر آنکه بدانیم این وجود، بالعرض و به واسطه فرد خارجی است که خود، نحوه ای از وجود است و این امر، با مبنای استوار اصالت وجود، کمال سازگاری را دارد.
متن کتاب
(و لا بشرط) أيضا (كان لاثنين نمي من)- بيان لهما- (أول قسم) و هو المقيد باللابشرطية (و) من (ثان مقسم) للأول و للآخرين و هو غير مقيد بشيء و لو باللابشرطية فهو كمطلق الوجود المنقسم إلى الوجود المطلق و الوجود المقيد.[1]
توضیح: اصطلاح «لابشرط» نیز بر دو معنا اطلاق میشود و به دو جهت نسبت داده میشود. معنای نخست، «لابشرط قسمی» است که خود به قید «لابشرط بودن» مقید است و در عرض دو اعتبار دیگر (بشرط شیء و بشرط لا) قرار میگیرد. معنای دوم، «لابشرط مقسمی» است که مقسم و مبنای قسم اول (لابشرط قسمی) و دو اعتبار دیگر (بشرط شیء و بشرط لا) واقع میشود. این معنای دوم، به هیچ قیدی حتی به قید «لابشرط بودن» نیز مقید نیست و کاملاً مطلق است؛ همانند «مطلق وجود» که خود منقسم به «وجود مطلق» (مقید به اطلاق) و «وجود مقید» میشود.
[الکلی الطبیعی موجود] (و هو) أي الثاني (بكلي طبيعي وصف) لا الأول -و إن وقع في بعض العبارات- لأنه أمر عقلي لا وجود له في الخارج.
توضیح: این معنای دوم، یعنی «لابشرط مقسمی»، همان چیزی است که به «کلی طبیعی» موسوم و موصوف است؛ نه معنای اول، یعنی «لابشرط قسمی». هرچند در برخی عبارات، ممکن است معنای اول را کلی طبیعی خوانده باشند، اما این صحیح نیست، زیرا «لابشرط قسمی» به جهت آنکه مقید به اطلاق است، امری عقلی و ذهنی محض است و هیچ نحوه وجودی در خارج برای آن متصور نیست.
(و كونه) أي وجوده (من كون) أي وجود (قسميه) أعني الماهية بشرط شيء و الماهية بشرط لا بالمعنى الثاني فإنه المادة و خصوصا الثانية موجودة (كشف).
و كيف يكون قسم الشيء موجودا و مقسمه غير موجود و القسم هو المقسم بعينه مع انضمام قيد و بينهما الحمل مواطاة و هو الاتحاد في الوجود و هذا النحو من الاستدلال على وجود الطبيعي أولى و أخف مئونة مما هو المشهور من أنه جزء للشخص و الشخص موجود و جزء الموجود موجود كما لا يخفى على الفطن العارف بالحقائق.[2]
توضیح: وجود خارجی کلی طبیعی (لابشرط مقسمی) از طریق وجود خارجی اقسام آن کشف و اثبات میشود. زیرا دو قسم از اقسام آن، یعنی «ماهیت بشرط شیء» و «ماهیت بشرط لا» (به معنای دوم که همان ماده، به ویژه ماده ثانیه است)، در خارج موجودند. چگونه میتوان پذیرفت که قسم یک شیء موجود باشد، اما مقسم آن موجود نباشد؟ حال آنکه قسم، عیناً همان مقسم است که قیدی به آن ضمیمه شده و حمل میان آن دو، حمل مواطات است که نشانه اتحاد در وجود است. این شیوه استدلال برای اثبات وجود طبیعی، برتر و کمهزینهتر از استدلال مشهور است که میگوید طبیعی، جزء شخص خارجی است و چون شخص موجود است، جزء آن نیز موجود خواهد بود؛ و این حقیقتی است که بر شخص هوشمند و آگاه به حقایق، پوشیده نیست.
و لما ذكرنا أن الطبيعي موجود و هو الماهية و هي موجودة بالعرض و الوجود واسطة في العروض بالنسبة إليها لا واسطة في الثبوت أردنا أن نبين أن الطبيعي موجود بالعرض. و شخصه واسطة العروض له في باب اتصافه بالوجود فإن التشخص هو الوجود في الحقيقة. و قد علمت أن التحقق للوجود أولا و بالذات و للماهية ثانيا و بالعرض.[3]
توضیح: از آنجا که بیان شد طبیعی (که همان ماهیت است) موجود است و از طرفی، بر مبنای اصالت وجود، ماهیت موجود بالعرض است و وجود برای آن «واسطه در عروض» است نه «واسطه در ثبوت»، در اینجا تبیین میشود که طبیعی، موجود بالعرض است. شخص و فرد خارجی آن، واسطه در عروض برای اتصاف ماهیت به وجود است؛ زیرا تشخص و فردیت در حقیقت، همان وجود است. چنانکه دانستی، تحقق و موجودیت، اولاً و بالذات برای وجود، و ثانیاً و بالعرض برای ماهیت است.