1404/09/04
بسم الله الرحمن الرحیم
[1] غرر في أقسامهما/الفريدة الرابعة في الفعل و القوة /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفريدة الرابعة في الفعل و القوة /[1] غرر في أقسامهما
۱. معناشناسی قوه در فلسفه اسلامی
بحث از قوه و فعل از مباحث مهم تقسیمی فلسفه است. موجود از آن جهت که موجود است، بدون نیاز به واسطه، قابل تقسیم به موجود بالفعل و موجود بالقوه است. اما واژه قوه در فلسفه در مواضع مختلف و معانی گوناگون استعمال شده است. از این رو لازم است پیش از ورود به مباحث اصلی، معانی متداول قوه را بشناسیم تا کاربردهای مختلف آن در هر بحث روشن گردد.
ملاصدرا در اسفار به مناسبت بحث از قوه و فعل و با توجه به اینکه یکی از معانی قوه با حرکت مرتبط است، بحث حرکت را نیز ذیل همین مبحث آورده و آن را در زمره مسائل فلسفه اولی قرار داده است. اما حکیم سبزواری در شرح منظومه، بحث قوه و فعل را به اختصار طرح کرده و بحث حرکت را به طبیعیات واگذاشته است.
الف) معنای اول: قوه در مقابل فعل
این مشهورترین معنای قوه است که در تقسیمات فلسفی به کار میرود. مقصود از قوه در این معنا، استعداد و قابلیتی است که یک شیء برای پذیرش فعلیتی دارد. به عنوان مثال، دانه گندم نسبت به بوته گندم، حالت بالقوه دارد و بوته، فعلیت آن دانه محسوب میشود. همچنین هیولای اولی نسبت به تمام کمالاتی که میپذیرد، بالقوه است.
ب) معنای دوم: قوه به معنای شدت
در این معنا، قوه در مقابل ضعف قرار میگیرد و به معنای شدت وجودی و کمال است. چنانکه گفته میشود خداوند متعال قوه نامتناهی دارد، یعنی شدت وجود و کمال او نامتناهی است. این معنا در عرف نیز بیشتر به ذهن متبادر میشود.
ج) معنای سوم: قوه به معنای مبدأ تغییر
در این اطلاق، قوه به معنای منشأ اثر و مبدأ تحول در غیر است. توضیح اینکه گاهی یک شیء در چیز دیگر ایجاد تغییر میکند. به آن منشأ اثر، قوه گفته میشود. قید «من حیث هو آخر» در تعریف این معنا بدین جهت است که گاهی یک شیء واحد دارای جهات مختلف است و از جهتی فاعل و از جهت دیگر قابل است. مثلاً پزشکی که خود بیمار میشود، از جهت طبابت، مبدأ اثر در غیر است و از جهت بیماری، منفعل. بنابراین مبدأ تغییر باید از حیثی غیر از حیثیت انفعالی خود در نظر گرفته شود. قوای نفس از مصادیق این معنا هستند.
اطلاقات قوه :
اطلاق اول: قوه به معنای ذات منفعل
در این معنا، لفظ قوه بر خود ذاتی که پذیرای فعلیت است اطلاق میشود، نه بر صفت قابلیت آن ذات. به عبارت دیگر، گاه قوه را به معنای خود قابل به کار میبرند. این ذات منفعل (قابل) بر سه گونه قابل تصور است:
۱) قوه منفعل نسبت به امر واحد: یعنی ذاتی که تنها یک امر خاص را میپذیرد و انفعال آن محدود به یک چیز است. مانند ماده فلک که بنابر کیهانشناسی قدیم، فقط حرکت وضعی و دورانی را میپذیرد و هیچ تغییر دیگری در آن راه ندارد. فلک نه رنگ میپذیرد، نه گرما و سرما، نه افزایش حجم و نه تغییر مکان خطی.
۲) قوه منفعل نسبت به امور محدود: ذاتی که صورتها و فعلیتهای متعدد اما محدود را میپذیرد. مانند آب انگور که میتواند به شیره، سرکه یا خمر تبدیل شود، اما نمیتواند هر صورت نامحدودی را بپذیرد.
۳) قوه منفعل نسبت به امور نامتناهی: ذاتی که قابلیت پذیرش هر صورت و فعلیتی را دارد. این همان هیولای اولی است که در عالم طبیعت، تمام صورتها و فعلیتها بالواسطه یا بیواسطه بر آن عارض میشود و پذیرش آن نامتناهی است.
اطلاق دو: قوه به معنای ذات فاعل
در این اطلاق، قوه بر خود ذات فاعل و مؤثر اطلاق میگردد. ذات فاعل نیز مانند ذات منفعل بر سه گونه است:
۱) قوه فاعلی با اثر واحد: مانند صورت فلکی که تنها یک اثر دارد و آن به گردش درآوردن جسم فلک است.
۲) قوه فاعلی با آثار متعدد اما محدود: مانند صورت حیوانی و انسانی که افعال گوناگون از آنها صادر میشود.
۳) قوه فاعلی با اثر نامتناهی: که مختص خداوند متعال است، زیرا قدرت و فاعلیت او نامتناهی است.
3. مفهوم حلول و اقسام آن
برای فهم دقیق تفاوت میان ماده و صورت از یک سو و عرض و موضوع از سوی دیگر، باید مفهوم حلول را به خوبی بشناسیم. هرگاه دو شیء در عالم طبیعت با یکدیگر نوعی اجتماع داشته باشند، این اجتماع بر اقسامی است:
گاهی اجتماع دو شیء به صورت تماس سطوح با یکدیگر است، مانند آجرهایی که کنار هم چیده شدهاند. گاهی تماس دقیقتر است، مانند میخی که در دیوار فرو رفته است. در اینجا نیز سطح بیرونی میخ با سطحی از دیوار مماس شده است. گاهی نیز تماس چنان دقیق است که عرفاً از آن به حلول تعبیر میشود، مانند حل شدن شکر در آب. در اینجا ذرات ریز شکر در کنار ذرات آب قرار میگیرند، اما باز هم تماس سطوح است نه چیز دیگر.
اما گاهی نحوه اجتماع دو چیز به گونهای است که تمام حقیقت یک شیء در شیء دیگر فرو میرود و در وجود آن ساری و جاری میشود. به گونهای که دو حقیقت با یک وجود واحد موجود میگردند. مانند اجتماع رنگ با جسم رنگین، یا اجتماع گرما با جسم گرم. در این موارد، رنگ و گرما در تمام اجزای جسم سریان دارند و وجود آنها در وجود جسم مستهلک است. این نحوه اجتماع را حلول مینامند.
در حلول، یک محل داریم که به منزله اصل و پایه است، و یک حال که بر آن محل وارد میشود و با ورود خود ویژگی جدیدی به آن میبخشد که پیشتر فاقد آن بود. چنانچه آن حال زائل شود، آن ویژگی نیز از محل سلب میگردد.
الف) تفاوت حال از جهت نقش در وجود محل
حالها نسبت به محل خود بر دو گونهاند:
گونه اول: حالهایی که در وجود محل نقش ندارند و محل در وجود خود وابسته به آنها نیست. مانند رنگ و گرما برای جسم. جسم در وجود خود نیازی به رنگ ندارد و اگر رنگ آن تغییر کند یا زائل شود، همچنان همان جسم باقی است. همچنین گرما نقشی در تحقق جسم ندارد و با زوال آن، جسم همچنان به قوت خود باقی است. به چنین محلی «موضوع» گفته میشود و به چنین حالی «عرض» اطلاق میگردد.
گونه دوم: حالهایی که در وجود محل نقش اساسی دارند، به گونهای که اگر از آن حال صرف نظر کنیم، محل دیگر آن محل سابق نیست و ماهیت و آثار آن دگرگون میشود. مثلاً دانه گندم را در نظر آورید که قابلیت جوانه زدن و رشد دارد. وقتی صورت نباتی در آن پدید میآید، این صورت در تمام حقیقت دانه سریان مییابد و آن را دگرگون میسازد.
گر این صورت زائل شود، آنچه باقی میماند دیگر دانه گندم سابق با همان ویژگیها و آثار نیست. در اینجا، این حال جدید (صورت نباتی) در تحقق و صدق مفهوم محل خود نقش دارد. یعنی تا این صورت نباشد، آن شیء، موجود زنده و دارای رشد محسوب نمیشود. به چنین محلی «ماده» گفته میشود و به چنین حالی «صورت» اطلاق میگردد.
پس تا اینجا روشن شد که هم عرض و هم صورت، هر دو به نحو حلول در محل خود وجود دارند، اما تفاوت آنها در این است که وجود محل به صورت وابسته است و محل بدون صورت تحقق نمییابد، در حالی که وجود موضوع به عرض وابسته نیست و موضوع بدون عرض نیز میتواند موجود باشد.
ب) ماده بسیط و ماده مرکب
در تحلیل موجودات مادی، گاه ماده ای که محل صورت است خود دارای مراتب پیشین است. به عنوان مثال، صورت انسانی محلش ماده حیوانی است. ماده حیوانی خود فعلیتی است که محل آن ماده نباتی میباشد. ماده نباتی نیز فعلیتی است که محل آن جسم معدنی است. و جسم معدنی نیز فعلیتی است که بر هیولای اولی عارض شده است. هیولای اولی همان جوهر بالقوه محض است که هیچ فعلیتی ندارد و نخستین فعلیتی که میپذیرد صورت جسمیه است.
این صورت جسمیه گاه در قالبی به نام عنصر ظهور میکند و گاه در قالبی مرکب از چند عنصر. عنصر به جسمی گفته میشود که اجزای آن مشابه یکدیگر و مشابه کل باشند. مانند طلا و آهن که هر جزء آنها همانند جزء دیگر و همانند کل است. اما جسم مرکب، جسمی است که اجزای آن مشابه کل نیست، مانند خاک و چوب که از عناصر گوناگون تشکیل شدهاند.
اگر جسم بسیط (عنصر) محل صورتی قرار گیرد، به آن صورت «طبیعت» گفته میشود. از این رو میگوییم طبیعت آهن، طبیعت طلا، طبیعت نقره. اما اگر جسم مرکب محل صورتی باشد، به آن صورت «صورت نوعیه» اطلاق میگردد. مثلاً به صورت چوب، صورت نوعیه میگوییم نه طبیعت، زیرا محل آن جسم مرکب از عناصر مختلف است.
اقسام قوه فاعلی
قوه فاعلی که پیشتر به معنای ذات فاعل بیان شد، دارای تقسیم دیگری نیز هست. این قوه از جهت تعداد افعال و نیز همراهی با ادراک یا عدم آن، بر اقسامی است:
الف) قوه فاعلی با فعل واحد همراه با ادراک: مانند صورت فلکی که تنها یک فعل دارد (به گردش درآوردن جسم فلک) و نسبت به آن فعل خود آگاه است.
ب) قوه فاعلی با افعال متعدد بدون ادراک: مانند نفس نباتی که افعال گوناگونی مانند رشد و تغذیه و تولید مثل دارد، اما بنابر نظر حکما، از افعال خود آگاه نیست.
ج) قوه فاعلی با افعال متعدد همراه با ادراک: مانند نفس حیوانی که افعال گوناگون انجام میدهد و نسبت به آنها آگاهی دارد.
د) قوه فاعلی با فعل واحد بدون ادراک: که باید در جای خود مورد بررسی قرار گیرد.
نظم:
على صنوف قوة قد وردت منها الذي مقابل الفعل ثبت
كذا الذي يقابل الضعف و ما يكون مبدأ التغير اعلما
و قوة إما بدت منفعلة لشيء أو أشيا و إما فاعلة [1]
متن کتاب:
(على صنوف قوة قد وردت) نذكر بعضها الذي هو أكثر تداولا بينهم[2]
توضیح: قوه در اصطلاح فلسفی بر معانی گوناگونی اطلاق شده است. در اینجا به برخی از این معانی که میان حکما بیشتر رایج است اشاره میکنیم.
(منها) الصنف (الذي هو مقابل الفعل ثبت) كما يقال الهيولى أمر بالقوة
توضیح: نخستین معنای قوه، همان معنای مشهور در مقابل فعل است. این معنا چنان ثابت و شناخته شده است که گفته میشود هیولا امری بالقوه است، یعنی هیولا استعداد و قابلیت پذیرش صور و کمالات را دارد.
(كذا) منها الصنف (الذي يقابل الضعف) كما يقال الواجب تعالى فوق ما لا يتناهى قوة. و بهذا المعنى يطلق على الكيفيات الاستعدادية القوة و اللاقوة
توضیح: معنای دوم، قوه به معنای شدت در مقابل ضعف است. چنانکه گفته میشود خداوند متعال قوت نامتناهی دارد، یعنی شدت وجود و کمال او بینهایت است. به همین معنا، بر کیفیات استعدادی نیز قوه و لاقوه اطلاق میشود.
کیفیات استعدادی از اقسام مقوله کیف هستند. برای توضیح این معنا میتوان آهن و آب را مقایسه کرد. آب به شدت اثرپذیر است و با کمترین عاملی تغییر میکند، از این رو به آن «قوه اثرپذیری» نسبت داده میشود. اما آهن در برابر تغییر مقاومت میکند و به آسانی متأثر نمیگردد، از این رو به آن «لاقوه» گفته میشود. این ویژگیها (شِدّه اثرپذیری یا شدت مقاومت در برابر اثر) همان کیفیات استعدادی هستند که در این معنا، قوه و لاقوه بر آنها اطلاق میگردد.
و كذا منها (ما) أي صنف (يكون مبدأ التغير) في شيء آخر من حيث هو آخر (اعلما). و بهذا المعنى تطلق على مبادي الآثار كقوى النفس و غيرها
توضیح: معنای سوم، قوه به معنای مبدأ تغییر در چیز دیگر است، با این قید که آن چیز دیگر از حیث غیریت و مغایرت با فاعل مورد نظر باشد. این قید بدان جهت اهمیت دارد که گاهی یک شیء واحد دارای جهات متعدد است و از جهتی فاعل و از جهت دیگر قابل میباشد. چنانکه پزشکی که خود بیمار است، از جهت طبابت مبدأ اثر در غیر است و از جهت بیماری منفعل. بنابراین مبدأ تغییر باید از آن حیث که غیر از منفعل است در نظر گرفته شود. به این معنا، هرچه مبدأ آثار باشد قوه نامیده میشود، مانند قوای نفسانی و غیر آنها
(و قوة إما بدت منفعلة لشيء) واحد كمادة الفلك حيث تقبل أمرا واحدا و هو الحركة الوضعية أو (أشياء) محدودة كالقوة الانفعالية في الحيوان أو غير متناهية كقوة الهيولى الأولى [3]
توضیح: اشکار میشود معنی ای قوه یا قوه به معنای ذات منفعل و قابل است. این ذات منفعل خود بر سه گونه است:
گونه نخست: قوه منفعل نسبت به امر واحد، مانند ماده فلک که تنها یک چیز را میپذیرد و آن حرکت وضعی (دورانی) است. فلک بر اساس کیهانشناسی قدیم هیچ تغییر دیگری جز این ندارد و از این رو ماده آن فقط یک انفعال میپذیرد.
گونه دوم: قوه منفعل نسبت به امور محدود، مانند قوه انفعالی در حیوان که صورتها و تغییرات متعدد اما محدود را میپذیرد.
گونه سوم: قوه منفعل نسبت به امور نامتناهی، مانند قوه هیولای اولی که پذیرای هر صورت و فعلیتی است و انفعال آن نامحدود میباشد.
و إما (فاعلة) لشيء واحد أو أشياء متناهية كالقوة الفاعلة في الفلك و الحيوان أو غير متناهية كالقوة الفاعلة الواجبة القديرة على كل شيء
توضیح: قوه به معنای ذات فاعل است. این ذات فاعل نیز بر سه گونه است:
گونه نخست: قوه فاعلی با فعل واحد، مانند قوه فاعلی در فلک که همان صورت فلکی است و تنها یک اثر دارد.
گونه دوم: قوه فاعلی با افعال متعدد اما محدود، مانند قوه فاعلی در حیوان که افعال گوناگون از آن صادر میشود.
گونه سوم: قوه فاعلی با فعل نامتناهی، که مختص خداوند واجب الوجود است که بر هر چیز قادر و تواناست.