1404/08/26
بسم الله الرحمن الرحیم
[1] غرر فی تعریفهما و تقسیمهما/الفریده الثالثه فی القدم والحدوث /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریده الثالثه فی القدم والحدوث /[1] غرر فی تعریفهما و تقسیمهما
تبیین حرکت جوهری و لوازم آن در حکمت متعالیه
بر اساس دیدگاه مرحوم صدرالمتألهین شیرازی و پیروانی چون حکیم سبزواری، عالم طبیعت بهسبب حرکت جوهری، در ذات خود لحظه به لحظه حادث است. هر حدّ و مقطعی از اشیاء، مسبوق به عدم پیشین بوده و این سلسله بهصورت مستمرّ ادامه مییابد. بنابراین، کلّ عالم طبیعت به معنای حقیقی کلمه، حادث زمانی محسوب میشود؛ زیرا کلّ چیزی جزء مجموع اجزای آن نیست. نتیجهٔ منطقی این دیدگاه آن است که هیچ ثبات و بقایی در عالم طبیعی وجود ندارد؛ هر لحظه، وجودی نو پدیدار میشود و وجود پیشین زائل میگردد. این امر منجر به تبدّل ذوات و جواهر پیدرپی میشود؛ بهگونهای که نمیتوان گفت موجودی در لحظهٔ بعد، بعینهٔ موجود لحظهٔ پیشین است.
این مسئله، اشکالی مهم محسوب میشود که منکران حرکت جوهری، از جمله بسیاری از حکمای پیشین، به آن استناد میکردند؛ اشکال اصلی آنان این بود که در حرکت جوهری، موضوعی ثابت و باقی وجود ندارد که حرکت بر آن عارض شود؛ در نتیجه، اصلاً متحرّک معنا پیدا نخواهد کرد.
اختلاف نظر مشاء و اشراق در مسئله صدور کثرت و نقش آن در پاسخ به اشکال
در مسئلهٔ صدور کثرت، اختلاف نظر میان حکمای مشاء و اشراقیّون قابل تأمل است. حکمای مشاء معتقد بودند که سلسلهای طولی از عقول مجرد وجود دارد که هر عقل، علت عقل بعدی است و آخرین عقل در این سلسله، فاقد قوّت ایجاد عقل دیگر میباشد؛ این عقل اخیر، بهعنوان واسطه، علّت کلّ عالم طبیعت (عالم کون و فساد) محسوب میشود؛ بنابراین، تمام کثرات و انواع موجود در طبیعت، معلول یک عقل واحد هستند.
امّا اشراقیّون، به رهبری شیخ اشراق، معتقد به تفکیک میان دو دسته از عقول مجرد بودند؛ دستهٔ نخست، عقولی هستند که بهجهت قوّت و شرافت وجودی، میتوانند عقل دیگری ایجاد کنند (عقول طولی یا انوار اعظم)؛ دستهٔ دوم، عقولی هستند که بهدلیل نحوهٔ وجود خاصّ خود، قادر به ایجاد عقل دیگر نیستند، بلکه واسطهٔ ایجاد عالم اجسام میباشند؛ این دستهٔ دوم را «عقول عرضی» مینامند.
طبق دیدگاه اشراقیّون، هر نوع تامّ جوهری در عالم طبیعت (مانند انسان، گوسفند، درخت و غیره) معلول یکی از این عقول عرضی خاصّ است؛ بهعبارت دیگر، برای هر نوع، «ربّ النوع» یا «مثل عقلی» (مُثُل افلاطونی) وجود دارد که واسطهٔ فیض و ایجاد افراد آن نوع در عالم مادّه است؛ این ربّ النوع، مدبّر و حافظ آن نوع محسوب میشود؛ باید توجه داشت که این «مُثُل عقلی» با «عالم مثال» که عالمی مجرد امّا دارای شکل و مقدار است، اشتباه گرفته نشود.
پاسخ اول به اشکال عدم ثبات در پرتو نظریه مُثُل و اتصال وجودی
پاسخ حکیم سبزواری به اشکال تبدّل ذوات، مبتنی بر همین نظریهٔ عقول عرضی یا ربّ الانواع است. اشکال اصلی مبتنی بر این بود که اگر موجودات طبیعت، سیّال بالذات و فاقد بقا هستند، چگونه میتوان وحدت و اینهمانی آنها را اثبات کرد؟ پاسخ این است که هرچند این موجودات در مرتبهٔ خود متغیّر و گذرا هستند، امّا اتصال وجودی به علّتی ثابت و باقی دارند؛ یعنی به آن عقل مجرد (ربّ النوع) که خود ثابت و نامتغیر است.
این اتصال وجودی، به معنای ارتباطی بیرونی یا مکانی نیست، بلکه از سنخ قیومیّت و احاطهٔ وجودی است؛ مشابه ارتباط صور ذهنی با ذهن؛ همانگونه که صور ذهنی، قائم به ذهن هستند و در حیطهٔ وجود آن قرار دارند، موجودات طبیعی نیز قائم به وجود عقل مجرد مربوط به خود بوده و در دایرهٔ وجود او محاطند؛ بنابراین، بقای این موجودات، به بقای علّت ثابت آنها (ربّ النوع) است؛ به بیان دیگر، معلول، باقی به بقای علّت خویش است.
برای تقریب به ذهن، میتوان به رابطهٔ نفس ناطقه با بدن اشاره کرد؛ بدن انسان همواره در حال تحلّل و تجدید اجزاست؛ بهگونهای که در طول زمان، تمام اجزای مادّی آن تعویض میشوند؛ با این حال، وحدت و اینهمانی بدن حفظ میگردد؛ دلیل این امر، اتصال و ارتباط بدن با نفس ناطقهٔ مجردی است که ثابت و باقی بوده و تدبیر بدن را بر عهده دارد؛ این رابطه، تنها رابطهٔ تدبیری است، نه خلقی؛ حال آنکه رابطهٔ عقل مجرد با معلول طبیعی خود، رابطهای وجودی و خلقی است؛ یعنی عقل مجرد، علّت ایجادکنندهٔ آن موجود است؛ پس اگر در رابطهٔ ضعیفتر نفس و بدن، اتصال وجودی موجب وحدت و اینهمانی میشود، به طریق اولی در رابطهٔ محکمتر علّت و معلولی میان عقل مجرد و موجود طبیعی، این اتصال، مصحّح بقا و ثبات نسبی آن موجود خواهد بود.
پاسخ دوم به اشکال
پاسخ دیگری نیز از منظر خود حرکت جوهری قابل ارائه است؛ حرکت جوهری را نباید مجموعهای از ایجادها و اعدامهای گسسته تلقی کرد، بلکه حقیقتی واحد، پیوسته و متّصل است؛ مراتب مختلف در حرکت جوهری، مانند منازل در حرکت مکانی، بههم پیوسته بوده و اتصال وجودی دارند؛ این پیوستگی و استمرار وجودی، خود دلیلی بر وحدت متحرّک است؛ انسان در طول مراحل جنینی، طفولیّت و بلوغ، حقیقتی واحد است که مراتب کمال وجودی خود را بهصورت متّصل و پیوسته طی میکند؛
این دیدگاه، با پذیرش اصالت وجود تقویت میشود؛ چرا که در این صورت، وجود ضعیفتر به تدریج تقویت مییابد، نه اینکه معدوم شده و وجودی جدید جایگزین آن گردد؛ بنابراین، حرکت جوهری به معنای تکامل وجود واحد است، نه ایجاد و اعدام پیدرپی.
در بحث تکامل وجودی، باید توجه داشت که آنچه تکامل مییابد، صور نوعیّهٔ موجود است، نه مادّهٔ صرف؛ مادّه، تنها قابلیّت دریافت صورت را دارد؛ وقتی سخن از تکامل انسان از نطفه به جنین و سپس به انسان کامل میرود، مراد تکامل همان صورت نفسانی است؛ مادّهٔ پیشین تنها زمینهساز و قابلیّتبخش است، امّا حقیقت شیء، به صورت آن است که تدریجاً فعلیّت مییابد.
ویژگیهای ربّ النوع (عقل مجرد)
ربّ النوع (عقل مجرد) دارای ویژگیهایی است که باید مورد تأمل قرار گیرد:
اوّلاً، واحد است؛ حقیقت ربّ النوع برای هر نوع، واحد است؛ حتّی اگر افراد آن نوع در عالم طبیعت، متکثّر و حتّی نامتناهی باشند؛ نسبت او به همهٔ افراد، یکسان و واحد است.
ثانیاً، بسیط است؛ ربّ النوع، موجودی بسیط است و هیچ گونه ترکیب یا کثرتی در ذات او راه ندارد؛ تمام کمالاتی که بهصورت پراکنده و در مراتب مختلف در افراد طبیعی آن نوع وجود دارد، نزد او به نحو بسیط و شدید موجود است.
ثالثاً، ثابت است؛ ربّ النوع، ثابت بر حالتی واحد است و تغییر و گذر زمان در او معنا ندارد؛ تمام زمانها و مکانهای مربوط به افراد نوع، نزد او حاضر است؛ برای تقریب به ذهن، میتوان مثال میز و مورچه را ذکر کرد؛ مورچهای که بر میز حرکت میکند، برایش تقدّم و تأخّر مکانی معنا دارد، امّا خود میز بهعنوان یک کلّ، همواره به تمام نقاطش حاضر است و گذر مورچه تغییری در وحدت میز ایجاد نمیکند؛ عالم زمان و مکان برای عقل مجرد، همینگونه حاضر است.
رابعاً، محیط است؛ رابطهٔ ربّ النوع با افراد نوع، مانند رابطهٔ روح با جسد، یا معنا با لفظ است؛ روح به تمام بدن احاطه دارد، بدون آنکه به بخشی نزدیکتر یا دورتر باشد؛ معنا، روح کلام است و لفظ، صورت و بیان آن؛ همچنین ربّ النوع، اصل مجردی است که افراد طبیعی، فروع و شاخههای آن محسوب میشوند؛ این نسبت، مبتنی بر سنخیّت و مشابهت ماهوی است؛ بهگونهای که ماهیّت افراد طبیعی، عین ماهیّت ربّ النوع است، امّا در مرتبهٔ نازلتر و مادّی؛ این سنخیّت، شرط علیّت است.
در برخی روایات، برای تقریب این مفهوم به ذهن عموم، از تعابیر تمثیلی مانند «گاو عرش» (که همهٔ چرندگان تابع آنند) یا «خروس عرش» (که همهٔ پرندگان تابع آنند) استفاده شده است؛ این تعابیر، اشاره به همان اصل مجرد و مدبّر هر نوع دارند؛ البته تمام این مراتب، تحت احاطهٔ وجودی حق تعالی قرار دارند و ربّ النوع، به اذن الهی و به تبعیّت از ارادهٔ او، فعل ایجاد را انجام میدهد.
نظم:
جزئية كلية جزء و كل و كان حفظ كل نوع بالمثل[1]
متن کتاب
و لما كان لقائل أن يقول يلزم بناء على التبدل الذاتي أن يكون كل طبيعة و كل صورة نوعية ذواتا متخالفة. قلنا (و كان حفظ كل نوع) سيال بالذات و الصفات (بالمثل) النورية كما أن حفظ كل بدن شخصي إنساني و وحدته و ثباته مع تبدله بالتحلل شيئا فشيئا بالنفوس الناطقة.
فهذه الأنواع المتبدلة لما اتصل كل منها بإشراق صاحبه الواحد البسيط الثابت على حالة واحدة الذي هو كروح و هذا كجسده أو كمعنى و هذا كصورته و عبارته أو كأصل غير مخالط و هذا فرعه و اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِيطٌ لا جرم حفظت وحدته و ثباته بذلك الإشراق.[2]
توضیح: در این بخش، به اشکال محوری بر حرکت جوهری پرداخته میشود که بر اساس تبدّل ذاتی، هر طبیعت و صورت نوعیّه باید ذواتی متخالف و جدا از هم باشند و در نتیجه هیچ وحدت و ثباتی برای موجودات طبیعی باقی نمیماند.
در پاسخ گفته میشود که حفظ و بقای هر نوعی که در ذات و صفاتش سیّال و در حال گذر است، به برکت «مُثُل نوریّه» (همان عقول مجرد یا ربّ النوعها) حاصل میگردد. این حفظ و بقا، مشابه حفظ و وحدت بدن شخصی انسان است که با وجود تحلّل و تغییر تدریجی اجزای مادّی آن، بهسبب ارتباط و اتصال با نفس ناطقهٔ ثابت و مجرد، همچنان واحد و ثابت شناخته میشود.
این انواع متبدّل[3] چون هر یک به «اشراف» و فیض صاحب خود[4] متّصل شدهاند، وحدت و ثبات خود را حفظ میکنند. این اتصال، مانند ارتباط روح با جسد، یا معنا با لفظ، یا اصل مجرد با فرع مادّی است. در تمام این تشبیهات، عنصر ثابت و باقی (روح، معنا، اصل) موجب حفظ هویّت و وحدت عنصر متغیّر و گذرا (جسد، لفظ، فرع) میگردد. همهٔ این مراتب نیز تحت احاطهٔ کامل ذات باری تعالی قرار دارند.