1404/08/03
بسم الله الرحمن الرحیم
[4] غرر في أبحاث متعلقة بالإمكان بعضها بأصل الموضوع و بعضها باللواحق (حاجة الممکن الی العة حدوثا و بقاء)/الفريدة الثانية في الوجوب و الإمكان /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفريدة الثانية في الوجوب و الإمكان /[4] غرر في أبحاث متعلقة بالإمكان بعضها بأصل الموضوع و بعضها باللواحق (حاجة الممکن الی العة حدوثا و بقاء)
مسئله احتیاج ممکن به علت در حدوث و بقاء
تبیین مسئله نیازمندی ممکن به علت و نفی تفاوت میان حدوث و بقاء در این نیاز
ماهیت ممکن بالذات، همواره مسلوب الضرورتَین (فاقد ضرورت وجود و عدم) است. این فقدان ضرورت، مستلزم فقر ذاتی و نیازمندی به علتی است که وجود را به او افاضه نماید. از آنجا که این ویژگی ذاتی (امکان ذاتی)، عارض بر وجود ممکن نیست، بلکه همواره ملازم ذات آن است، لذا در هر مرحلهای از مراتب وجودیِ ممکن، این فقر و نیازمندی پابرجاست. بنابراین، تفکیک میان مرحله حدوث و مرحله بقاء از حیث نیاز به علت، تفکیکی بیاساس است.
آنچه در ابتدای پیدایش (حدوث)، نیاز شیء به علت را ضروری میسازد، یعنی همان امکان و فقدان اقتضای ذاتی برای وجود، عیناً در مرحله تداوم و بقاء نیز حاضر و فعال است. ممکن، با تحقق خارجی، به ضروری بالذات تبدیل نمیگردد؛ بلکه همواره ممکن بالذات باقی میماند. در نتیجه، وابستگی وجودی او به علت، امری است مستمر و غیرقابل انقطا
نقد مبنا و تصور نادرست متکلمین در معیار نیازمندی
طرح دیدگاه متکلمین: گروهی از متکلمین، معیار نیازمندی به علت را «حدوث زمانی» میدانستند. بر این اساس، تنها اشیایی که در زمانی نبودهاند و سپس پدید آمدهاند (حادث زمانی)، نیازمند مُحدث هستند. اما اگر موجودی ازلی و قدیم زمانی باشد، به جهت فقدان حدوث، هم نیازی به علت ندارد و هم میتواند مستقل باقی بماند. این دیدگاه، ناشی از تصوری نادرست از رابطه خالق و مخلوق است که در آن، خداوند همچون صنعتگری تصور میشود که مصنوع خود را میسازد و پس از اتمام ساخت، مصنوع به طور مستقل به کار خود ادامه میدهد. بر اساس همین تصور بود که برخی جسارت کرده، ادعا نمودند که اگر عدم بر خداوند روا باشد، عدم او لطمهای به وجود عالم نمیزند؛ زیرا عالم پس از آفرینش، مستقل شده است.
نقد و رد دیدگاه متکلمین از منظر حکمت اسلامی: حکمای اسلامی با اصل قرار دادن «امکان ذاتی» به عنوان معیار نیازمندی، دیدگاه فوق را باطل میشمارند. آنچه یک شیء را محتاج میسازد، فقدان ضرورت وجود از ناحیه ذات خودش است (امکان ذاتی). این ویژگی، ذاتی ماهیت ممکن است و ربطی به قدیم یا حادث بودن زمانی آن ندارد. بنابراین، حتی اگر موجودی دائمالوجود و قدیم زمانی باشد (مانند عقول مجرده)، به جهت امکان ذاتیاش، همواره محتاج به علت است. علت، به طور مستمر وجود را به او افاضه میکند و این افاضه، یک بار در ابتدا نیست، بلکه جریانی دائم است. تصور متکلمین از رابطه علت و معلول، تصوری مادی و شبیه رابطه صنعتگر و مصنوع است، در حالی که رابطه وجودی میان خالق و مخلوق، رابطهای اصیل است.
تلاش متکلمین برای تعدیل نظریه و پاسخ به انتقادات: برخی از متکلمین (مانند اشاعره) که به بطلان سخن معتزله در استقلال عالم پس از حدوث واقف بودند، ولی همچنان بر مبنای حدوث زمانی پای میفشردند، برای توجیه نیازمندی مداوم عالم، به نظریه «اعاده» یا «خلق جدید» متوسل شدند. استدلال آنان بدین شرح بود: عالم مرکب از جوهر و عرض است. هیچ جوهری بدون عرض نیست. از سوی دیگر، اعراض بیش از یک لحظه باقی نمیمانند و همواره در حال زوال و ایجاد جدید هستند. بنابراین، جوهر برای بقای خود به عرض نیاز دارد و از آنجا که اعراض هر لحظه جدید هستند، نیاز به خالق و مُحدثی دارند که این اعراض جدید را بیافریند. در نتیجه، عالم در بقای خود نیز نیازمند خداوند است. این استدلال اگر چه به همان نتیجه صحیح یعنی نیاز دائم معلول به علت می رسد ولی چون مبتنی بر حدوث زمانی عالم و تصور نادرست از علیت و خلقت است تصویری صحیح از واقع را به ما نشان نمی دهد
پاسخ به یک اشکال ظاهری بر نیازمندی دائم ممکن
اشکال: اگر ممکن در بقای خود نیازمند به علت فاعلی است، این تأثیر فاعل یا بر همان وجود قبلی است که تحصیل حاصل است، یا بر وجودی جدید است که در این صورت، معلول جدیدی پدید آمده، نه اینکه همان معلول قبلی باقی مانده باشد.
پاسخ: تأثیر فاعل تام (خداوند) در مرحله بقا، ایجاد «امتداد و اتصال» همان وجود اولیه است. افاضه وجودی علت، همواره جاری است و این جریان، موجب استمرار و بقای وجود معلول میگردد. این استمرار، نه یک وجود کاملاً منفصل و جدید (که خلاف فرض بقای همان شیء است) و نه تحصیل همان وجود ساکن و ایستای قبلی است. بلکه مانند جریان آب در نهر است که همواره جدید است، اما استمرار و وحدت جریان نهر را تشکیل میدهد. بنابراین، علت با افاضه مستمر خود، هم از ایجاد وجود جدید (به معنای امتداد) خبر میدهد و هم بقای همان حقیقت معلول را تضمین میکند.
تبیین دقیقتر رابطه علت و معلول با تمثیلهای مناسب
نقد تمثیل نادرست صنعتگر و مصنوع: مثال ساختمان و بنا یا ساعت و ساعتساز، مثالهایی گمراهکننده برای تبیین رابطه خالق و مخلوق هستند. زیرا در این مثالها، فاعل (بنا)، وجودبخش نیست، بلکه تنها اجزای از پیش موجود را جابهجا و ترکیب میکند (علت اعدادی). بقای ساختمان نیز نه از ناحیه بنا، بلکه به خاطر طبیعت و قوام ذاتی مصالح (مانند سختی و استحکام) است. در حالی که فاعل حقیقی در نظام هستی، وجود را میآفریند و آن را مستمراً حفظ میکند.
تمثیل سایه و شاخص: مثال مناسبتر، رابطه سایه با شاخص و منبع نور است. سایه، در حدوث، بقاء، حرکت و سکون، تابع محض شاخص و نور است. به محض زوال شاخص یا نور، سایه نیز زائل میشود. این تبعیت محض، شباهتی با وابستگی وجودی معلول به علت دارد، هرچند این مثال نیز به جهت مادی بودن، کاستیهایی دارد.
تمثیل ذهن و صور ذهنی: دقیقترین تمثیل برای غیرمجردات، رابطه نفس (ذهن) با صور ادراکی است. صورت ذهنی، نه تنها در حدوث، که در بقاء نیز کاملا وابسته به نفس است و اگر نفس یک لحظه از آن قطع نظر کند و به آن توجه نکند از بین می رود. این مثال، جنبه وجودبخشی فاعل را بهتر نشان میدهد.
تمثیل وجود امکانی و فقر ذاتی: در نهایت، تبیین دقیق فلسفی این است که وجود ممکن، عین فقر و نیاز به علت است. این فقر، صفتی زائد بر ذات نیست، بلکه عین ذات و حقیقت آن است. وجود ممکن، «متقوم» به علت و «متذوت» به ذات آن است؛ یعنی قوام و حقیقتاش، وابسته به علت است، به گونهای که اگر از علت صرف نظر شود، از ممکن هیچ چیز باقی نمیماند. این وابستگی، بالاتر از وابستگی ماهیت به ذاتیاتش است؛ زیرا اگر ذاتیات ماهیتی را برداریم، ماهیت از بین میرود، اما اگر از وجود علت صرف نظر کنیم، هم ماهیت و هم وجود ممکن، هر دو منتفی میشوند.
ظروف وجودی ممکنات (دهر، زمان، آن) و عدم تأثیر آن در اصل نیازمندی
موجودات ممکن، بسته به مرتبه وجودی خود، در ظروف مختلفی قرار میگیرند. موجودات مادی و طبیعی، در «زمان» و «آن»[1] قرار دارند. زمان، ظرف امور ممتد و دارای قبل و بعد است. «آن»، ظرف امور دفعی و بدون امتداد (مانند ابتدای حرکت) است که خود، فرع بر زمان است. موجودات مجرد از ماده (مانند عقول)، در «دهر» قرار میگیرند که ظرفی فراتر از زمان و حرکت است. اما نکته اساسی این است که قرار گرفتن در هر یک از این ظروف (دهر، زمان یا آن) و نیز حادث یا قدیم بودن، هیچ تأثیری در اصل نیازمندی ذاتی ممکن به علت ندارد. زیرا معیار، امکان ذاتی است. بنابراین، عقل اول که اشرف مجردات است، به همان اندازه وابسته به علت است بلکه به جهت گستره وجودی بیشتر، به معنایی فقیرتر و وابسته تر از هیولا یا امر آنی می باشد.
فقر، ذاتی وجود امکانی است و ربطی به حادث یا قدیم بودن آن ندارد.
نظم:
لا يفرق الحدوث و البقاء إذ لم يكن للممكن اقتضاء
و إنما فاض اتصال كون شيء و مثل المجعول للشيء كفيء[2]
متن کتاب
و من الأبحاث المتعلقة بالإمكان حاجة الممكن إلى العلة في البقاء أيضا كما قلنا (لا يفرق الحدوث و البقاء) في الحاجة (إذ لم يكن للممكن اقتضاء). فكما لم يكن وجوده في أول الحال باقتضاء من ذاته فكذا في ثاني الحال و ثالث الحال و هكذا لأن مناط الحاجة كما سيجيء هو الإمكان و هو لازم الماهية.[3]
توضیح: از جمله مباحث مرتبط با امکان، نیازمندی ممکن به علت در مرحله بقاء هست. همانطور که پیش از این اشاره شد، میان حدوث و بقاء از جهت نیازمندی، تفاوتی وجود ندارد. زیرا ممکن، از ذات خود هیچگونه اقتضایی برای وجود ندارد. پس همانگونه که وجودش در لحظه نخست، ناشی از اقتضای ذاتی خودش نبود، در لحظه دوم و سوم و مراحل پسین نیز به همین منوال است. دلیل این امر آن است که معیار و مناط نیازمندی -که در آینده به تفصیل خواهد آمد- همان «امکان» است و امکان، لازمه ذاتی ماهیت ممکن است و هرگز از آن جدا نمیشود.
فكذا الحاجة بل الوجود الإمكاني في أي وعاء من أوعية الواقع كان سواء كان في الدهر أو في الزمان أو في طرفه حادثا أو باقيا عين الفقر و الفاقة إلى العلة- لا أنه ذات له الفقر- و هو متقوم بها متذوت بذاتها بحيث لو قطع النظر عن وجودها لم يكن شيئا و بوجه بعيد كقطع النظر عن ذاتيات شيئية الماهية حيث لا تبقى تلك الماهية.
توضیح: بنابراین، نیازمندی (و به بیان دقیقتر، خودِ وجود امکانی) در هر ظرف و مرتبهای از مراتب واقعیت که باشد، خواه در دهر (مانند مجردات)، خواه در زمان (مانند موجودات طبیعی ممتد)، خواه در طرف زمان یا «آن» (مانند امور دفعی)، و خواه حادث باشد یا قدیم، عین فقر و نیاز به علت است. این فقر، صفتی عارض بر ذات نیست بدین معنا که ذاتی باشد که فقر بر آن عارض شده، بلکه ذات ممکن، عین فقر است.
این وجود امکانی، قوام خود را از علت میگیرد و حقیقتش به ذات علت وابسته است؛ به گونهای که اگر از وجود علت صرف نظر شود، هیچ چیزی از ممکن باقی نمیماند. این وابستگی، به وجهی بعید (و صرفاً برای تقریب به ذهن) مشابه آن است که اگر از ذاتیات یک ماهیت (مانند جنس و فصل) صرف نظر کنیم، آن ماهیت باقی نمیماند؛ با این تفاوت که در مورد وجود امکانی، وابستگی بسی فراتر و اصیلتر است.
فما أسخف قول من يقول إن المعلول محتاج إلى العلة حدوثا لا بقاء. و قد تفوهوا بأنه لو جاز على الصانع العدم لما ضر عدمه وجود العالم. تعالى عما يقول الظالمون.[4]
توضیح: پس چه سخیف و بیمایه است سخن کسی که میگوید: معلول تنها در حدوث خود محتاج علت است نه در بقاء. و (متأسفانه) آنان به صراحت سخن گفتهاند که اگر عدم بر صانع (خداوند) روا باشد، عدم او به وجود جهان آسیبی نمیرساند. خداوند متعال از آنچه ستمکاران میگویند بسی بلندمرتبهتر است.
و قولنا (و إنما فاض اتصال كون شيء) جواب عما عسى أن يقولوا لو احتاج الممكن في حال البقاء إلى المؤثر فتأثيره إما في الوجود الذي هو كان حاصلا قبل هذه الحال فهو تحصيل الحاصل و إما في وجود جديد حادث هذا خلف.[5]
توضیح: و سخن ما که میگوییم: «آنچه (از جانب علت) افاضه میشود، استمرار و اتصال وجود شیء است»، پاسخی است به آن اشکالی که احتمالاً مطرح میکنند مبنی بر اینکه: اگر ممکن در حال بقاء به مؤثر نیاز دارد، پس تأثیر مؤثر یا بر همان وجودی است که پیش از این حاصل بوده که تحصیل حاصل است، یا بر وجود جدیدی است که حادث میشود و این خلاف فرض (بقای همان شیء) است.
و حاصل الجواب أن التأثير في أمر جديد لكنه استمرار الوجود الأول و اتصاله لا أمر منفصل عن الأول ليكون خلاف الفرض.
توضیح: و خلاصه پاسخ این است که تأثیر (علت)، در امر جدیدی است، اما این امر جدید، چیزی جز استمرار و اتصال همان وجود اول نیست، نه امری منفصل و جدا از وجود اول، که در آن صورت خلاف فرض (بقای همان شیء) باشد. بنابراین، افاضه علت در مرحله بقا، ایجاد همان وجود سابق به نحو ممتد و مستمر است.
و لما تمسكوا بمثال البناء و البناء هدمنا بناءهم عليهم بأن (مثل المجعول للشيء) و حاله (كفيء) أي كمثل الفيء للشاخص فإنه تبع محض له يحدث بحدوثه و يبقى ببقائه و يدور معه حيثما دار. و البناء ليس علة موجدة. بل حركات يده علل معدة لاجتماع اللبنات و الأخشاب و ذلك الاجتماع علة لشكل ما. ثم بقاء ذلك الشكل فيها معلول اليبوسة المستندة إلى الطبيعة. و المؤثر الحقيقي ليس إلا الله جل شأنه.
توضیح: و هنگامی که (متکلمین) به مثال بنا و ساختمان تمسک جستند، ما بنای استدلالشان را بر سر خودشان ویران کردیم، به این بیان که: مَثَل معلول نسبت به علتاش، همچون سایه (فیء) برای شاخص است؛ چرا که سایه تابع محض شاخص است، به حدوثش حدوث مییابد، به بقائش باقی میماند و به هر سو که او بگردد، میگردد. اما بنا، علت وجودبخش (موجده) نیست، بلکه حرکات دست او، علل اعدادی و زمینهساز برای گرد آمدن آجرها و چوبها هستند، و آن اجتماع نیز، علتی برای شکل خاصی است که پدید میآید. سپس بقای آن شکل در آن اجزاء، معلول خشکی و سختی است که به طبیعت آن مواد مستند است. در تمام این مراحل، فاعل طبیعی دخیل است و اینها فاعل حقیقی نیستند بلکه علل اعدادی می باشند و مؤثر حقیقی در وجود و بقای هیچ چیزی نیست مگر خداوند جلشانه.