« فهرست دروس
درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/03/03

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[9]غرر فی أن الوجود مطلق و مقید و کذا العدم/[10]غرر فی أحکام سلبیة للوجود

 

موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[9]غرر فی أن الوجود مطلق و مقید و کذا العدم/[10]غرر فی أحکام سلبیة للوجود

 

تقسیم وجود به مطلق و مقید در حمل

 

چون بحث ما در شناخت وجود است، در قسمت اول این کتاب، بعضی از احکامی که می‌شناسیم، مربوط به مفهوم وجود است و بعضی‌اش به سبب حقیقت خارجی است. یکی از این احکام این است که مفهوم وجود در حملش بر اشیاء و همچنین مفهوم عدم، گاهی مطلق است و گاهی مقید. در قضایای هلیه بسیطه، یعنی قضایایی که محمولش وجود است، شما این محمول را بدون هیچ قیدی و بدون اینکه مقصود نحوه خاصی از وجود باشد، بر موضوع حمل می‌کنید. مثلاً می‌گویید «الانسان موجود». این موجود که در این قضیه محمول قرار گرفته است، قیدی ندارد. پس اینجا وجود مطلق بر موضوع حمل شده است.

 

اما گاهی ما نحوه‌های خاصی از وجود را حمل می‌کنیم. وقتی می‌گوییم مثلاً «الانسان کاتب»، در واقع معنايش این است که «الانسان موجود له الکتابة»، برای انسان کتابت موجود است، پس نحوه‌ای وجود خاص که عبارت باشد از کتابت، برایش اثبات شد. لذا مقید شده است. به این نحوه حمل‌هایی که ما در آنها یک نحوه خاصی از وجود را حمل می‌کنیم، هلیه مرکبه می‌گوییم.

 

پس دو گونه قضیه داریم که عبارت است از هلیه بسیطه و هلیه مرکبه. هلیه بسیطه آن است که محمولش وجود مطلق بدون هیچ قیدی است، هلیه مرکبه آن است که در واقع محمولش وجود به نحو خاص است که البته ما معمولاً به سبب اصطلاحات رایج، دیگر نمی‌گوییم الانسان موجود له الکتابة، می‌گوییم الانسان کاتب، ولی معنايش در واقع همین است. این یک تقسیم بود که وجود را به دو گونه مطلق و مقید تقسیم کرد.

 

تقسیم عدم به مطلق و مقید

 

در مقابل همین وجود مطلق و مقید، شما عدم مطلق و مقید دارید. اگر از چیزی به طور مطلق وجود را نفی بکنیم، یعنی آن عدم مقید به هیچ چیزی نیست و عدم مطلق است. می‌گوییم «العنقاء معدوم». این معدوم که محمول قرار گرفت، هیچ قیدی ندارد، مثل الانسان موجود که قید نداشت. آن در جانب ایجابی بود، این در جانب سلبی است. اما گاهی در سالبه یک محمول خاص را از موضوع نفی می‌کنیم، مثلاً می‌گوییم «الانسان لیس بحجر»، «الانسان لیس بشاعر». در واقع معنايش این است که «الانسان معدوم له الحجر»، «الانسان معدوم له الشاعریة»، شاعریت برایش وجود ندارد و برایش معدوم است. اینها عدم مطلق و عدم مقید می‌شود.

 

تفاوت اطلاق و تقیید در مفاهیم و در حقیقت وجود

 

نکته‌ای را در اوایل منظومه خواندید که تعبیری به نام کلی سعی بود. مقصود این بود که وجود به سبب حقیقت عینی خارجی، اگر محیط به مادون خودش باشد و نسبت به مادون احاطه و سعه داشته باشد، عرفا به آن وجود مطلق یا کلی می‌گویند. و نسبت به وجودی که این‌گونه احاطه ندارد و محدود و مضیق است، وجود جزئی می‌گویند. اینجا کلیت یا اطلاق مثل آن کلیتی که در مفاهیم و ماهیت می‌خواندیم نیست. پس ما اطلاق و تقیید را گاهی وصف ماهیت قرار می‌دهیم یا وصف مفهوم قرار می‌دهیم، اینجا همان اطلاق و تقیید شناخته شده متعارف، یا کلیت و جزئیت است که در واقع وصف مفاهیم است و در این اصطلاح مفهومی که صدق بر کثیر می‌کند را کلی می‌گوییم، و به غیر آن جزئی می‌گوییم. اما در اصطلاح کلی سعی، اطلاق و تقیید یا کلیت و جزئیت، ویژگی و نحوه وجود عینی است. وجود محیط مثل وجود ملائکه، مثل وجود جبرئیل، مثل عقل اول که احاطه به مادون دارد، در قیاس با آن مراتب مادونش مطلق و کلی می‌شود، و آن وجودی که چنین احاطه‌ای ندارد در قیاس با مراتب بالاتر خودش مقید و جزئی می‌شود.

 

اشاره به تفاوت تعبیر در مورد وجود و عدم

 

عنوان این غرر این است: «وجود مطلق است و مقید است، و عدم هم همچنین». ایشان هم با این تعبیر و هم در متنش گفته وجود مطلق و مقید دارد و مفهوم عدم هم مطلق و مقید دارد. برای وجود کلمه مفهوم نیاورده و برای عدم کلمه مفهوم آورده. با این کار خواسته بفهماند که من که می‌گویم وجود مطلق و مقید، هم بحث مفهومی است که در هلیه بسیطه و مرکبه توضیح دادیم، هم بحث عینی و خارجی است که اصطلاح عرفانی است، ولی در مورد عدم فقط باید در مورد مفهومش سخن گفت، طبیعتاً ما به ازایی ندارد.

 

نظم:

 

إن الوجود مع مفهوم العدم      كلا من إطلاق و تقييد قسم‌[1]

 

متن کتاب:

 

غرر في أن الوجود مطلق و مقيد و كذا العدم‌

 

(إن الوجود مع مفهوم العدم كلا) _ مفعول مقدم _ ( من إطلاق و تقييد قسم)[2]

 

توضیح: وجود با مفهوم عدم، هر کدامشان را به اطلاق و تقیید تقسیم می‌کند.

 

فالوجود المطلق ما هو المحمول في الهلية البسيطة كالإنسان موجود

 

توضیح: وجود مطلق آن است که محمول در هلیه بسیطه باشد، مثل الانسان موجود.

 

و المقيد ما هو المحمول في الهلية المركبة كالإنسان كاتب

 

توضیح: و مقید آن است که محمول در هلیه مرکبه باشد، مثل الانسان کاتب.

 

و رفع هذين عدم مطلق و مقيد

 

توضیح: و رفع وجود مطلق و مقید، عدم مطلق و مقید است.

 

و في تخصيص العدم بإضافة لفظ المفهوم إشارة إلى عدم اختصاص هذه القسمة في الوجود بمفهوم بل جارية في حقيقته

 

توضیح: در اینکه عدم را با تعبیر «مفهوم» خاص کردیم و در مورد وجود آن را نگفتیم، اشاره به این است که این تقسیم در وجود اختصاص به مفهوم آن ندارد و فقط بحث مفهومی نیست، بلکه این تقسیم به مطلق و مقید در حقیقت وجود نیز جاری است.

 

كما هو مصطلح أهل الذوق فيطلقون الوجود المطلق على ما لا يكون محدودا بحد خاص

 

توضیح: همان‌طور که اصطلاح اهل ذوق است و اطلاق می‌کنند و به کار می‌گیرند وجود مطلق را بر چیزی که محدود به حد خاصی نباشد.

 

و هو حقيقة الوجود التي هي عين حيثية الإباء عن العدم و عين منشئية الآثار الجامع لكل الوجودات بنحو أعلى و أبسط

 

توضیح: و آن حقیقت وجود ویژگی‌اش این است که عین حیثیت ابا و طرد عدم است و از عدم ابا دارد. حقیقت ذاتش این است که از عدم ابا داشته باشد، و عین منشئیت آثار است. هر اثری بار می‌شود به برکت وجود است. و ویژگی دیگر این است که «جامع لكل الوجودات» است، همه موجودات مادون را در بر گرفته است و همه کمالاتی که آنها دارند در ذاتش به نحو کامل‌تر هست. پس هم در ذاتش کمال مطلق است و هم اینها که محدودند، محاط به آن هستند. لذا به حق تعالی وجود مطلق می‌گویند.

 

و المقيد على المحدود.

 

توضیح: و وجود مقید را بر وجود محدود اطلاق می‌کنند و به وجود محدود، جزئی یا مقید می‌گویند.

 

اشاره به احکام سلبی وجود

 

ما تا اینجا احکامی گفتیم در مورد وجود که بعضی از آنها مربوط به مفهوم بود و بعضی مربوط به مصداق. ولی اینها احکام ایجابی بود. یعنی گفتیم وجود چنین و چنان است. فقط در یک جا گفتیم این مغایر با ماهیت است و عین ماهیت نیست و این حکم را از جهتی می‌توانید سلبی حسابش کنید و از جهتی هم ایجابی. از اینجا به بعد احکام سلبی وجود و همچنین کم‌کم آنچه که باید در مقابلش شناخت – که عدم است – را بیان می‌کنند. وقتی شما می‌گویید الوجود اصیل، الوجود مقول بالتشکیک، الوجود واحد و له الوحدة الحقیقیة، احکام ایجابی وجود را می‌گویید و می‌گوییم وجود اینطور است. حالا می‌گوییم وجود چگونه نیست. منظور از احکام سلبی این است که چه چیزهایی را نمی‌شود به وجود نسبت داد و باید سلب کرد.

 

الف) نفی جوهریت و عرضیت از وجود

 

یکی از این احکام این است که وجود جوهر نیست و عرض هم نیست. به خودی خود و به حسب حقیقت ذاتش نه جوهر است و نه عرض. اولاً جوهر اصلاً ماهیت است، لذا از همان اول در تعریفش می‌گوییم «ماهیة اذا وجدت کذا و کذا» وجود ماهیت نیست و ظاهرکننده ماهیت است. وجود به نحوی است که از حدش ماهیت انتزاع می‌شود، ولی خودش به خودی خود ماهیت نیست. پس واضح است که جوهر نیست.

 

عرض نحوه وجود است، همان‌طور که در بحث وجود ذهنی خواندیم. ولی عرض آن نحوه وجودی است که متقوم به موضوع باشد. لذا می‌گفتیم عرض موجود فی موضوع است. پس نیاز به یک محل دارد. در حالی که وجود نیازی به محل ندارد و در چیزی حلول نمی‌کند. البته مفهوم وجود بر اشیاء حمل می‌شود، ولی به نحو عرضی خارج محمول. یعنی این مفهوم از وجودات خاصه انتزاع می‌شود و بر آنها حمل می‌شود. اما محمول بالضمیمه، مثل ضمیمه شدن گرما به جسم که به این محمول بالضمیمه می‌گوییم، یعنی گرما حمل بر جسم می‌شود، ولی وقتی که در خارج گرما ملحق به جسم شد، بعد می‌گویید جسم گرم است و قبلش نمی‌توانید بگویید جسم گرم است. اینها محمولات بالضمیمه‌اند. واضح است که وقتی می‌گوییم انسان موجود است، نسبت انسان به وجود محمول بالضمیمه نیست که در خارج انسان چیزی باشد که وجود به او اضافه شده باشد، همان‌طور که گرما به جسم اضافه شده است، پس محمول من صمیمه است، این مفهوم از صمیم ذات اشیاء انتزاع می‌شود و عرضی باب برهان هم هست.

 

اثبات جوهریت و عرضیت برای وجود بالعرض

 

البته وجود خودش به خودی خود ماهیت نیست و جوهر نیست و عرض نیست، ولی با تنزل در مراتب مقول به تشکیک، ظاهرکننده جوهر و عرض است. چون به حسب اینکه از حدش چه مفهومی انتزاع بشود، شما به آن می‌گویید جوهر است یا عرض است. اینکه گفتیم وجود جوهر و عرض نیست، یعنی حقیقت آن ذات وجود به خودی خود نه جوهر است و نه عرض است. چون اگر به خودی خود جوهر و عرض باشد، هر موضعی و هر مرتبه که باشد باید ویژگی را داشته باشد. مثلاً می‌گویید ذات وجود اقتضای ابا از عدم دارد و طرد عدم می‌کند، شما نمی‌توانید به یک چیزی بگویید وجود ولی طارد و اباکننده از عدم نباشد. به محض اینکه به آن وجود گفتید، یعنی دیگر عدم نیست. این می‌شود آن چیزی که حقیقت ذاتش است. اما اگر در حقیقت ذات وجود، جوهر بودن باشد یا عرض بودن باشد، باید همینطور هر کجا و در هر مرتبه‌ای که وجود صدق کرد، جوهر یا عرض صدق کند. در حالی که اینطور نیست. در خداوند نه جوهر صدق می‌کند و نه عرض صدق.

 

پس اینکه گفتیم پس وجود جوهر و عرض نیست، یعنی به حسب حقیقت و اصلش، یعنی وجود بماهو وجود را اگر ملاحظه کنید اینطور نیست. درحالی که وجود بماهو وجود طارد و ردکننده عدم است، وجود بماهو وجود اصیل است و متن واقعیت است، وجود بماهو وجود مقول به تشکیک است و بسیط است و قابل انقسام نیست. اینها احکامی است که به خود وجود نسبت داده می‌شود، چه ضعیف باشد چه قوی باشد، هر مرتبه‌ای که باشد، اینها را دارد. بر خلاف ماهیت‌ها که متفاوت هستند و بستگی به این دارد که مرتبه‌اش چه باشد و بعد از حدش چه انتزاع می‌شود. پس اینجا که گفتیم «لیس الوجود جوهراً و لا عرضاً»، یعنی اعتبار ذاتی، یعنی اگر به ذات وجود نگاه کنید جوهر و عرض نیست. اما به حسب تنزلش به مراتب و اینکه مفهوم جوهر و عرض از حد وجود انتزاع می‌شود، طبعاً احکام جوهر را به وجود به این معنا می‌توانید نسبت بدهید. لذا می‌گوییم به حسب ذاتش جوهر و عرض نیست، اما بالعرض و به تبع اینکه در چه مرتبه‌ای باشد و چه مفهوم جوهری یا عرضی از آن انتزاع شود، آن احکام را به آن نسبت می‌دهیم. این معنای نفی جوهریت و عرضیت است.

 

ب) نفی ضد از وجود

 

یکی دیگر از احکام سلبی وجود این است که وجود ضد ندارد. در منطق خواندید که ما به چه چیزی ضد می‌گوییم: «امران وجودیان یتعاقبان علی موضوع واحد و بینهما غایة الخلاف». تعریف ضد چند قید دارد. یکی اینکه دو امر وجودی باشند. وجود وجودی نیست، بلکه وجود خودش وجود است. وجودی یعنی چیزی که منسوب به وجود است. شما به ماهیت‌های موجود می‌توانید بگویید وجودی هستند، اما به خود وجود که نمی‌گویید وجودی است. آیا شما به خود ذات انسان مثلاً می‌توانید بگویید انسان انسانی است؟ معنا ندارد. ولی اگر کاری از او سر زد می‌توانید بگویید این کارش انسانی است. اینجا که در تعریف ضدین گفتند «امران وجودیان»، از همان اول جدا کرد که وجود وجودی نیست، بلکه نفس الوجود است.

 

یکی دیگر از ویژگی‌های ضد این است که «یتعاقبان علی موضوع واحد»، بر یک موضوع وارد می‌شوند. مثل سفیدی و سیاهی که باید جسمی باشد تا به آن وارد بشود، پس موضوع می‌خواهد. درحالی که وجود موضوع ندارد. «و بینهما غایة الخلاف»، بین طرفین تضاد باید اختلاف باشد و آن هم غایت اختلاف باشد. وجود با چیزی اختلاف ندارد، نه تنها با چیزی اختلاف ندارد، بلکه عدم را هم به برکت وجود می‌شناسیم. خود مفهوم عدم که به حسب تصور ما نقیض وجود است، خودش به برکت وجود معنا پیدا می‌کند و ظهور دارد، خودش نحوه وجود است. این مفهوم عدم در ذهن ما نحوه وجود است. پس غایت خلاف با چیزی ندارد. با همه ماهیات هم جمع می‌شود. هر ماهیتی که متعلق جعل جاعل و ایجاد آفریدگار باشد، معنايش این است که موجود است. پس منافاتی با ماهیت ندارد و حتی نقیضش را هم به برکت خودش شناسانده است. پس غایت خلاف با چیزی ندارد.

 

ج) نفی مثل از وجود

 

یکی دیگر از احکام وجود، نفی مثل است. وجود مثل و مانند و شبیه ندارد. تعریف مثل را در منطق خواندید که دو امری که در ماهیت مشترک هستند و در عوارض با یکدیگر متفاوت هستند. مثل زید و عمرو که در ذاتیات یکسان هستند و عوارض و صفاتشان با هم متفاوت است. این معنا هم بر وجود صادق نیست. چون از سنخ ماهیت نیست تا بعد این حرف‌ها در موردش گفته بشود.

 

نظم:

 

ليس الوجود جوهرا و لا عرض      عند اعتبار ذاته بل بالعرض

 

لا شي‌ء ضده و لا ما ماثله‌[3]     

 

متن کتاب:

 

غرر في أحكام سلبية للوجود

 

منها أنه (لیس الوجود جوهراً)[4]

 

توضیح: حکم اول این است که جوهر نیست.

 

لأن الجوهر «ماهیة إذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع»

 

توضیح: جوهر ماهیتی است که اگر در خارج باشد لا فی الموضوع است.

 

و الوجود لیس بماهیة

 

توضیح: لذا وجود از ابتدای از تعریف بیرون رفت، چون ماهیت نیست.

 

(و لیس بعرض)

 

وجود عرض هم نیست.

 

و سلب العرضية لأجل أن لا موضوع له

 

توضیح: چرا عرض نیست؟ چون موضوع ندارد و وجود حلول در چیزی نمی‌کند.

 

كيف و الموضوع متقوم بالوجود

 

توضیح: خود موضوعات اعراض باید وجود داشته باشند تا موضوع عرض قرار بگیرند. پس خود موضوع وابسته به وجود است.

 

نعم مفهومه عرض أي عرضي بمعنى الخارج المحمول لا المحمول بالضميمة[5]

 

توضیح: البته مفهوم وجود از هر شیء موجود در هر مرتبه‌ای که باشد انتزاع می‌شود، ولی به معنای محمول بالضمیمه نیست.

 

(عند اعتبار ذاته) أي ذات الوجود (بل بالعرض) أي بتبعية الماهيات الجوهرية و العرضية

 

توضیح: اینکه گفتیم «لیس الوجود جوهراً و لا عرضاً»، یعنی «عند اعتبار ذاته»، یعنی اگر وجود بماهو وجود در نظر بگیرید اینطور است، اما «بالعرض یا بالتبع»، به تبع اینکه ماهیت در چه مقدار و در چه مرتبه‌ای باشد، آن وقت احکام ماهیت را به وجود نسبت می‌دهیم. ذات الوجود اینطور نیست که جوهر و عرض باشد، ولی به تبع آن ماهیت، حکم ماهیت به وجود سرایت می‌کند.

 

فيكون الوجود الخاص جوهرا بعين جوهريتها لا بجوهرية أخرى و عرضا بعين عرضيتها لا بعرضية أخرى

 

توضیح: پس وجود خاص جوهر است به عین جوهریت آن ماهیت، نه به جوهریت دیگر، و عرض است به عین عرضیت آن، نه به عرضیت دیگر. اگر می‌گوییم این وجود انسان جوهر است، به خاطر همان حدی است که دارد و حدش به گونه‌ای است که باید انسان باشد و حد جوهری دارد. اما به سفیدی دیگر نمی‌گویید این جوهر است، چون این حدش عرضی است. وجود سفیدی وجود حلولی است، وجود انسان وجود استقلالی است، پس جوهر است به عین جوهریت همان ماهیتی که به آن نسبت داده شد، و عرض است به عین عرضیت ماهیتش.

 

بل يلحق الوجودات الخاصة أحكام أخر للماهيات لكن بالعرض

 

توضیح: حالا ما مثال به وجود به جوهر و عرض گفتیم، اما بعضی احکام دیگر هم هست که مربوط به ماهیت است و به وجود نسبت داده می‌شود به تبع اینکه در همین مراتب ماهیات چه مفهومی از آن انتزاع بشود. مثلاً می‌گویید این وجود با این وجود مباین است. وجود که در واقع سنخ واحد است، اما چرا گفتیم مباین است؟ به خاطر ماهیتشان. حالا احکام دیگری هم به وجودات خاص لاحق می‌شود، ولی همه بالعرض است.

 

و منها أنه (لا شيء ضده) لأن الضدين أمران وجوديان يتعاقبان على موضوع واحد و بينهما غاية الخلاف و يكونان داخلين تحت جنس قريب

 

توضیح: اینها ویژگی‌های ضدین است که بعضی‌هایش را گفتیم. دو امر وجودی هستند، بر یک موضوع وارد می‌شوند، غایت خلاف بینشان است، جنس قریبشان هم واحد است.

 

و الوجود ليس وجوديا بل نفس الوجود و لا موضوع و لا جنس له و لا غاية البعد و الخلاف مع شيء

 

توضیح: درحالی که وجود وجودی نیست و خود وجود است؛ موضوع ندارد؛ جنس ندارد؛ با هیچ چیزی اختلاف ندارد، بلکه نقیضش را هم خودش ظاهر کرده است.

 

و لذا تخلية الماهية عنه تحليتها به[6]

 

توضیح: خالی کردن ماهیت از وجود، در واقع آراستن ماهیت به وجود است. شما در ذهنتان ماهیت را از وجود جدا کنید و فقط ماهیت تصور کنید، همین که تصور ماهیت کردید بدون وجود خودش، یعنی ماهیت یک نحوه وجود است. پس تخلیه و خالی‌کردن ماهیت از وجود، در واقع یعنی تحلیه و آرایش دادن ماهیت به وجود. هر کار کنید همین‌طور است. فقط می‌توانید توجه نکنید. همین که می‌توانید عدم اعتبار داشته باشید، یعنی در نظر نگیرید که باز هم این در نظر نگرفتن دوباره خودش یک نحوه ملاحظه است یا نحوه وجود است. پس از وجود مفری نیست. و لذا خالی کردن ماهیت از وجود، آراستنش به وجود است.

 

(و لا ما ماثله) لأن المثلين هما المتشاركان في الماهية و لوازمها

 

توضیح: مثلین باید در اصل ماهیت و لوازم ماهیت یکسان باشند و در عوارض خاص متفاوت باشند.

 

و الوجود لا ماهية له نوعية أو غيرها بل لا ثاني له _ فضلا عن الضد و الند _

 

توضیح: وجود ماهیت ندارد، نه ماهیت نوعی و نه جنسی و نه هیچ ماهیتی. «و لا ثانی له»، وجود دومی از سنخ خودش ندارد، چون هر چه در نظر بگیریم، نحوه وجود است که محاط به وجود حق تعالی است.

 

إذ لا ميز في صرف الشيء

 

توضیح: اگر وجود بماهو وجود را ملاحظه کرده باشید، دیگر تمایزی نیست.

 

فكلما فرضته ثانيا له فهو هو، لا غيره.

 

توضیح: پس هرچه که یک دومی و یک چیز مقابلی برای وجود قرار دهید، یا خودش وجود است یا هیچ چیزی نیست. اگر وجود است که همان اعتبار اول وجود را در نظر گرفتید، اگر هیچ چیز نیست که هیچ چیزی نیست و عدم و پوچ محض است. پس هیچ‌گاه شما در مقابل وجود چیزی ندارید و چنین چیزی معنا نمی‌دهد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo