1404/02/21
بسم الله الرحمن الرحیم
[7]غرر فی الوجود الذهنی/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[7]غرر فی الوجود الذهنی
مرور اجمالی بر پاسخ ملاصدرا
پاسخ ملاصدرا در حل مسئله وجود ذهنی این بود که صورت ذهنی به حمل اولی، مفهوم مقولهای که در خارج است، بر آن صادق است، اما این به معنای مندرج شدن در تحت آن مقوله نیست. بلکه حقیقتاً این صورت ذهنی مندرج در تحت مقوله کیف است و فرد کیف به شمار میرود.
اشکال چهارم بر نظریه ملاصدرا
اشکال چهارم که مرحوم سبزواری اینجا مطرح میکند این است که اگر صور ذهنی کیف بالذات باشند، یعنی حقیقتاً مصداق و فرد کیف باشند، معنايش این است که اگر ما بخواهیم این صور ذهنی را تحدید و تعریف کنیم و برای آن حد بیاوریم و ذاتیات را برشماریم، باید بگوییم ذاتیاش چیست؟ باید بگوییم ذاتیاش کیف است. اگر جسم ذهنی یا کم ذهنی ذاتاً و حقیقتاً کیف هستند، پس باید در مقام بیان ذاتیات ما بتوانیم به آن کیف بگوییم. همانطور که شما زید خارجی را اگر بخواهید ذاتیاتش را برشمارید، میگویید جوهر است، و الا فرد معنا نمیدهد. اصلاً فرد یک ماهیت بودن یعنی اینکه این چیزی که میگوییم فرد است، در مقام تحدید و تعریف ذاتش آن مقوله اخذ شده است. معنای فرد بودن همین است. از طرفی شما گفتید مفهوم خود آن مقوله به حمل اولی بر این شیء صادق است، پس جوهر ذهنی و جسم ذهنی به حمل اولی جوهر و جسم است، از طرفی هم که میگویید که فرد بالذات کیف است، پس باید کیف به عنوان ذاتی اخذ شود. وقتی کیف به عنوان ذاتی اخذ شد، پس ما باید بگوییم جوهر ذهنی به حمل اولی هم کیف است، چون ذاتیاش است. همانطور که شما وقتی میگویید زید، اگر ذاتیات این زید را بخواهید بشمارید، میگویید اینها جوهریت در ذات زید اخذ شده است، پس ذاتی است، بنابراین زید ذاتاً جوهر است، پس در حد ذاتش آمده است؛ جسم ذهنی هم ذاتاً کیف است و در حد ذاتش آمده است. از آن طرف هم گفتید به حمل اولی جوهر است، یعنی در حد ذاتش به لحاظ مفهومی و معنایی جوهر است.
الآن به لحاظ مفهومی و معنایی و ذاتی، در حد ذات این جسم ذهنی هم جوهر اخذ شده است و هم کیف اخذ شده است. جوهر اخذ شده چون شما گفتید به حمل اولی جوهر است؛ کیف هم باید اخذ شده باشد چون شما گفتید فرد کیف است. اگر فرد کیف است، یعنی در حد ذاتش به لحاظ معنایی و مفهومی باید کیف اخذ شده باشد. پس جسم ذهنی در مقام تعریف و مفهوم و معنا و شناختش از یک سو به حکم اینکه به حمل اولی جوهر است، باید جوهر بیاید، از یک سو به حکم اینکه فرد بالذات کیف است و کیف در تحدید و تعریف او اخذ شده، باید کیف هم بیاید. به عبارتی این حمل اولی و شایعی که شما جدا کردید، حکمش را اینجا دوباره برمیگرداند، یعنی دوباره به حمل اولی هم باید بگویید کیف است و هم بگویید به حمل اولی جوهر است؛ چرا؟ اینکه به حکم حمل اولی جوهر است که واضح است و از اول همین را میگفتید، اما اینکه چرا به حمل اولی باید کیف باشد، چون کیف ذاتی است، معنای ذاتی بودن این است که وقتی شما مفهوم و معنای این شیء را در نظر بگیرید، باید آن ذاتیات به حمل اولی بر آن حمل بشود، پس الآن کیف بودن، دوباره به حمل اولی هم بر آن باید صدق کند؛ به حمل اولی هم جسم باشد و جوهر باشد. پس اجتماع متقابلین هم دوباره پیش آمده است. این حاصل اشکال چهارم است که دوباره برگشت به خانه اول و به همان قدم اولی که از ابتدا مشکل ایجاد کرده بود: اجتماع متقابلین.
همه راه حلها برای حل همین معضل تقابل بود که چگونه بین کیف بودن و بین مثلاً جوهر بودن جمع کنیم. ملاصدرا میگفت به تفاوت حملین درست میشود. ولی اگر ادعا شد که این صورت ذهنی فرد بالذات کیف است و مندرج در مقوله کیف است، به ناچار باید بپذیریم که خود این مقوله در حد ذات این صورت باید اخذ شود. وقتی در حد ذاتش اخذ شده، همانطور که هر ماهیتی در حد ذات فردش اخذ میشود، و الا اگر در حد ذاتش نتوانید بیاورید، نباید بگویید فرد اوست، اگر شما مثلاً مفهوم جوهر را در حد ذات زید نتوانید بیاورید، دیگر نباید به زید بگویید جوهر است، اگر جسم را در حد ذاتش نتوانید بیاورید، پس این دیگر جسم نیست و فرد جسم نیست، اینجا هم اگر شما نتوانید در حد ذات جوهر ذهنی کیف را بیاورید، نباید بگویید فرد بالذات کیف است. پس همین که گفتید جوهر ذهنی فرد بالذات کیف و مندرج در مقوله کیف است، یعنی مفهوم کیف به عنوان جنس عالی باید در تحدید و تعریف این جوهر ذهنی بیاید. از آن طرف هم که در مقام تحدید و تعریفش به حمل اولی گفتید جوهر است، پس دوباره آن متقابلین به یک حمل برگشت و این تقابل با اختلاف حملین که طرح کردید حل نشد.
پاسخ سبزواری به اشکال چهارم
الف) مقدمه پاسخ سبزواری
مرحوم سبزواری میآید توجیهی میکند. وقتی که وجود خارجی جسم یا جوهر را شما در نظر بگیرید، یعنی ماهیتش به وجود خارجی موجود است. آیا این ماهیت موجود به وجود خارجی ویژگی آشکاری و ظهور بر نفس ما و معلوم شدن برای نفس ما را هم دارد یا ندارد؟ واضح است که اینگونه نیست. شیء در خارج این صفت آشکاری بر ذهن ما را ندارد. شیء وقتی آشکار بر ذهن ماست که در ذهن ما باشد. پس شما به اشیای خارجی از آن جهت که خارجی هستند، نمیتوانید بگویید این موجود خارجی یک ویژگی دارد به نام ظهور بر نفس و آشکاری بر نفس؛ اینطور نیست. زمانی به آن میگوییم آشکار بر ما شده است که در نفس ما حاصل شود.
پس ماهیت جوهر را وقتی در خارج موجود است و وقتی در ذهن موجود است مقایسه کنید. بنا بر آن ادعای کلی حکما که ماهیت یکسان است و انحفاظ ذاتیات معنايش این است که ذاتیات باید در ذهن و عین یکسان باشد، پس در ماهیت اختلاف نیست، نحوه وجود خارجی و نحوه وجود ذهنی هم که متفاوت است، یکی از وجوه تفاوت بین این ماهیتی که در خارج موجود است و آنگاه که در ذهن موجود است، این است که ماهیت خارجی آثاری دارد که آن آثار در وجود ذهنی نیست؛ اما در ذهن یک اثری هست و یک خصوصیتی هست که در خارج نیست، و آن چیست؟ ظهور بر نفس و آشکار شدن. این آشکار بودن بر نفس و بر ذهن ما وقتی برای این ماهیت اثبات میشود و میگوییم این ماهیت بر من ظاهر است که به وجود ذهنی موجود باشد. اما وقتی به وجود خارجی موجود است، به آن نمیگوییم این موجود خارجی بر ذهن من آشکار است. پس میتوانیم اینگونه بگوییم که این ماهیت در وجود خارجی این صفت ظهور بر نفس را نداشت، وقتی در ذهن آمد، ماهیت که محفوظ است، اما یک امر جدیدی پیدا شد که در خارج نبود و آن عبارت از ظهور بر نفس است، پس ما میتوانیم بگوییم ما در ذهن دو شیء و دو عنوان داریم که با هم متفاوت هستند:
• یکی این ماهیت است که این ماهیت در وجودین محفوظ است؛
• و دیگری ویژگی وجود ذهنی که اضافه شدن یک صفت و یک خصوصیتی به این ماهیت است و آن عبارت از ظهور بر نفس است.
ب) تبیین کیف بالذات و کیف بالعرض در کلام ملاصدرا
شاید مقصود ملاصدرا از آن سخن که گفته است صور ذهنی کیف بالعرض هستند، از همین رو باشد. چون از عباراتش برمیآید که او هم یک توجهی به این اشکال داشته است. او در عبارتش گفته است که مثلاً جوهر ذهنی به حمل اولی جوهر است، به حمل شایع کیف است، بعد گفته که اینها کیف بالعرض هستند، جوهر ذهنی از این جهت که جوهر است، کیف بالعرض است. اشکال چهارم هم بر اساس همین بود.
تعبیر دیگری از اشکال چهارم
اشکال این بود که یا شما این جوهر ذهنی را کیف بالذات میدانید یا کیف بالعرض. اگر کیف بالذات باشد، همانطور که گفتیم دوباره اشکال برمیگردد، یعنی اگر کیف بالذات باشد، باید قاعدتاً بگوییم فرد کیف است و کیف در حدش اخذ شده و دوباره اجتماع متقابلین میشود. ملاصدرا اینطور نگفته بود و گفته بود که اینها از آن جهت که آن مقوله خودشان هستند، کیف بالعرض میشوند.
شق دوم اشکال این است که میگوید اگر اینها کیف بالعرض باشند، همانطور که شما قائل هستید، از طرفی یک قاعدهای داریم که «کلما بالعرض یرجع الی ما بالذات» هر بالعرضی برمیگردد به بالذات. شما اگر گفتید حکمی نسبت به امری بالعرض است، معنايش این است که حکم یک چیز دیگری باید بالذات باشد. وقتی میگویید ناودان جاری شد، این بالعرض و به مجاز است، حقیقتش چیست که این جریان را به ناودان نسبت دادید؟ حقیقتش مربوط به آب و جریان آب است. خلاصه هر چیزی که بالعرض بود، باید یک بالذات داشته باشد. حالا اینجا اگر شما میگویید اینها کیف بالعرض هستند نه بالذات، این اشکال برگردد. اشکال اولی که گفتیم، این کیف بالعرض یک کیف بالذات میخواهد، کیف بالذات چیست؟ وجود را نمیتوانید بگویید کیف است، وجود که اصلاً ماهیت نیست. پس اگر این دو اشکال را کنار هم بگذارید، حاصل اشکال چهارم این است که این صور ذهنی یا کیف بالذات هستند که اجتماع متقابلین میشود و باید کیف در حدشان اخذ شود چنانکه گفتیم، و اگر هم کیف بالعرض هستند، بالذاتش را به ما نشان بدهید.
ج) تفکیک ماهیت و آشکاری
در پاسخ به اشکال، مرحوم سبزواری توجیهی میکند و میگوید ما در ذهن دو چیز داریم: یکی آشکار شدن این صورت و این ماهیت بر ذهن و یکی هم خودش آن. حالا چرا میگوییم دو چیز؟ برای اینکه این ماهیت وقتی در خارج بود، جسم خارجی و جوهر خارجی بود، آیا این جوهر خارجی یک ویژگی به نام ظهور بر نفس داشت؟ خیر. معلوم است آن امر ذهنی و آن امر عینی خارجی وقتی صدق میکند که بر ما ظاهر باشد و ما به یک طریقی او را ادراک کرده باشیم. اگر صورتی حسی یا خیالی یا عقلی از این شیء نداشته باشیم، بر ما ظاهر نیست. پس این ماهیت در خارج بود، اما این ویژگی ظهور بر نفس را نداشت. زمانی این ویژگی را پیدا کرد که به ذهن آمد. پس الآن ماهیت در ذهن که با خارج یکی است، این یک چیز است، اما آشکاریاش بر نفس ما یک چیز دیگری است. دو شیء که میگوییم به این معناست؛ یعنی یک خصلت و یک صفت جدید که در خارج نبود، بر این ماهیت اسناد داده میشود و آن عبارت از ظهور بر نفس است.
حال که یک امر جدیدی است، اینطور توجیه میکنیم که آن علم و آن کیف بالذات، همین ظهور و این خصلت جدید است؛ آن جوهری که ملاصدرا میگفت به حمل اولی صدق میکند، همان ماهیتی است که محفوظ در وجودین است و به این جوهر که این صفت ظهور را پیدا کرده، بالعرض کیف میگوییم. اما کیف بالذات در واقع چیست؟ آن ظهور و آشکاری است. پس شما در ذهن دو چیز دارید: یکی جوهر ذهنی و یکی ظاهر بودن این جوهر بر ذهن. این ظاهر بودنش کیف بالذات میشود، ولی چون این کیف بالذات صفت این جوهر ذهنی است، در حالی که این صفت را وقتی در خارج بود نداشت، حکم این صفت را به موصوفش هم سرایت میدهیم و میگوییم کیف بالعرض است. ولی در واقع مقصود ملاصدرا این نبوده که این جوهر خودش بالذات کیف باشد، بلکه مراد این بوده که آن ظهور بر ذهن بالذات کیف باشد، اینگونه میتوانیم توجیه کنیم.
د) جمعبندی و نتیجهگیری از اشکال چهارم
راه حل ملاصدرا مد نظرتان باشد. او گفت جوهر ذهنی ما به حمل اولی جوهر است و به حمل شایع کیف است. این سخن ملاصدرا است. پس بین حمل اولی و شایع فرق گذاشت. در اشکال چهارم میگوییم این جوهر ذهنی را کیف بالذات میدانید یا کیف بالعرض. در عبارت خود ملاصدرا هم همین است که این جوهر ذهنی از جهتی که جوهر است، به خاطر جوهریت کیف بالعرض است. عبارت خودش این است. حاجی میگوید این جوهر ذهنی، یا کیف بالعرض است یا کیف بالذات. پس دو صورت است، هر کدام را بررسی کنیم:
1) صورت اول
اگر جوهر ذهنی کیف بالذات است، معنايش چیست؟ فرد یک ماهیت بودن وقتی میگویید ذاتاً فرد این ماهیت است، یعنی آن ماهیت در مقام تعریف و تحدید و بیان ذاتیات این فرد باید بیاید. تا اینجا واضح است، پس جوهر ذهنی فرد بالذات کیف است. حالا اگر جوهر ذهنی را تعریف کنید، چه باید بگویید؟ وقتی فرد بالذات کیف است، ذاتیاش را باید بگویید کیف است. مگر زید را نمیگویید فرد بالذات انسان است، ذاتیاتش چیست؟ میگویید جوهریت، جسمانیت، حیوانیت. چرا این ذاتیات را در تعریف زید و عمرو میآورید؟ برای اینکه میگویید اینها فرد جوهر هستند، فرد انسان هستند، فرد جسم هستند، فرد حیوان هستند. هرگاه شما یک فردی داشتید در تحت یک مفهوم کلی ذاتی، معنايش این است که آن مفهوم در مقام تعریف و تحدید این فرد باید اخذ شود. حالا شما گفتید جوهر ذهنی کیف بالذات است، اگر کیف بالذات است، پس جوهر ذهنی را بخواهیم تعریف کنیم و بگوییم این صورت ذهنی الآن ذاتیاتش چیست، در مقام ذاتیات باید بگوییم کیف است. پس اگر ذاتیات در مقام تحدید و تعریف این جوهر آمد و گفتیم ذاتی اش کیف است، از آن طرف هم که گفتید همان خارج محفوظ مانده است، پس الآن از یک طرف میگویید ذاتیات با آن خارج یکی است و ذاتاً جوهر است، الآن هم گفتید فرد بالذات کیف است، یعنی ذاتیاش کیف است، این شد دو امر مغایر و مباین. از یک طرف به حکم اینکه میگویید فرد بالذات کیف است، ذاتیاش کیف است، از یک طرف هم ذاتیات محفوظ است که ذاتاً جوهر است. پس الآن ذاتاً هم کیف است و هم جوهر است. این اجتماع متقابلین شد. معلوم است این بر فرضی است که میگوییم صورت جوهر ذهنی فرد بالذات کیف است.
2) صورت دوم
اگر بگوییم این جوهر ذهنی فرد بالعرض کیف است، به حکم اینکه ما بالعرض باید به ما بالذات برگردد، میگوییم اگر این جوهر در ذهن بالعرض کیف است، معنايش این است که پس شما باید یک کیف بالذات داشته باشید. کیف بالذات چیست؟ این ماهیت که نیست، خودش میگوید بالعرض است، شما در ذهن غیر از این جسمی که تصور کردید، چه چیز دیگری دارید که به آن بگوییم کیف بالذات و بعد بیاییم حکم آن را به این سرایت بدهیم و بگوییم این بالعرض کیف است؟ آیا میتوانید بگویید وجود ذهنی کیف است؟ وجود را نمیتوانیم بگوییم چون اصلاً ماهیت نیست، وجود نه در خارج ماهیت است و نه در ذهن ماهیت است، اصلاً وجود با ماهیت فرق میکند. پس نمیتوانیم بگوییم مثلاً وجود ذهنی این جوهر کیف است، چون اصلاً سنخ وجود با ماهیت متفاوت است. یک چیز دیگری پیدا کنید و آن را بگویید کیف بالذات. این اشکال تا اینجا معلوم و واضح است.
ه) جمعبندی توجیه اولیه سبزواری در پاسخ به اشکال چهارم
جوابش در واقع یک توجیه است که خودش هم بعد میگوید این درست نیست. توجیهش این است که آن مقدمه اول را دقت کنید. میگوییم این جوهر ذهنی وقتی که به فرد خارجیاش نگاه میکنید، جوهر خارجی با جوهر ذهنی از نظر ماهیت یکسان هستند، یکی به وجود خارجی موجود است و یکی به وجود ذهنی. در وجود خارجی آثار هست، اما یک ویژگی نیست که آن ویژگی فقط در ذهن است. آن ویژگی چیست؟ آشکار بودن و ظاهر بودن بر ذهن. شما به امر خارجی نمیگویید این بر ذهن من آشکار است، وقتی آشکار است که صورتش بیاید. تا صورت حسی و خیالی و عقلیاش نیامده باشد، هیچ آشکاری ندارد. پس الآن صادق است و واقعاً صادق است که به آن ماهیت جوهر خارجی بگوییم جوهر خارجی، مثلاً جسم جوهر در خارج بود، ولی خصوصیت آشکاری نداشت، کی خصوصیت آشکاری پیدا کرد که غیر از خود ماهیت است؟ وقتی در ذهن آمد، پس الآن در ذهن این صورت ذهنی، این جسم ذهنی اولاً به لحاظ ماهیت با خارج یکی است، نحوه وجودش هم وجود ذهنی است، اما یک صفتی دارد و آن این است که آشکار بر ذهن ماست و شناخته شده است. حاجی میگوید پس یک چیزی پیدا کردیم. ما دنبال یک چیزی میگشتیم که بگوییم آن کیف بالذات است، چون به خود جوهر ذهنی که نمیتوانستیم کیف بالذات بگوییم، وجود را که نمیتوانیم بگوییم ماهیت است، تا چه رسد که بخواهیم بگوییم کیف است یا جوهر است.
لذا یک چیز دیگری میخواستیم پیدا کنیم که آن را بگوییم کیف است و این کلاه کیف را سر او بگذاریم؛ خلاصه پیدا شد و آن چیست؟ این همان صفت آشکاری است که این صفت در خارج نبود ولی در ذهن هست. یعنی این ماهیت را ما در خارج نمیتوانیم به آشکار بودن بر ذهن متصف کنیم، ولی در ذهنمان میتوانیم متصف کنیم به آشکار بودن و بگوییم این آشکار است. پس میگوییم ما در ذهن دو چیز داریم: یکی این آشکاری و یکی خود این ماهیت. خود ماهیت که با خارج یکسان است، این آشکاریاش را اسمش را کیف میگذاریم. پس مشکل حل شد. ما به دنبال کیف بالذات میگشتیم و حال میگوییم این آشکاری و ظهور کیف بالذات است. این صفت کیست؟ این آشکاری صفت همان جوهر ذهنی است، ولی عین جوهر ذهنی نیست، چون ماهیتش عین آن نیست. پس الآن ما دو چیز داریم، یک جوهر ذهنی داریم که به حمل اولی جوهر است، صفتی دارد، صفتش یعنی آشکار بودن بر ذهن، این کیف است. چون این کیف صفت این جوهر ذهنی است، صحیح است که به جوهر ذهنی بالعرض بگوییم این هم کیف است، ولی کیف بالعرض است. به دنبال کیف بالذات میگشتید، بگویید این جوهر ذهنی، آن آشکاریاش و ظاهر بودنش کیف بالذات است. این حاصل اشکال چهارم و توجیهی که مرحوم سبزواری کرده است.[1]
متن کتاب:
إن قلت إذا كانت المقولات المعقولات كيفا بالذات كان مفهوم الكيف مأخوذا فيها كأخذ كل طبيعة في فردها[2]
توضیح: اشکال چهارم این است که این صورت ذهنی از هر مقولهای که تصور کردید، یا کیف بالذات است یا کیف بالعرض است. اینجا در آن «اذا کانت» احتمال اول را میگوید: اگر این صور معقوله از مقولات، کیف بالذات باشند، پس طبعاً مفهوم کیف باید در آنها اخذ شود، یعنی ذاتیّ برای آنها میشود. اگر اینها کیف بالذات باشند، مفهوم کیف در تعریف آنها اخذ شده است، مثل اخذ شدن هر طبیعتی در فردش. همانطور که شما هر طبیعت یعنی هر ماهیتی را در تعریف فردش میآورید، اینجا هم کیف را باید در تعریف جوهر ذهنی بیاورید. چون میگویید جوهر ذهنی ذاتاً کیف است، پس در مقام تعریف و تحدید و بیان ذاتیات جوهر ذهنی باید بگویید جوهر ذهنی کیف است. از آن طرف هم که گفتید ذاتیات با خارج یکسان است.
و مفاهيم المقولات أيضا إما نفسها أو جزؤها فلزم اجتماع المتقابلين
توضیح: یک وقت شما جوهر تصور کردید، صورت ذهنی میشود خود این جوهر. این جوهر ذهنی عین المقوله است. از آن طرف هم که فرد بالذات کیف است. پس اجتماع متقابلین شد. گاهی شما افراد و انواعی که در تحت این مقوله هستند، مثل جسم و مثل انسان و مثل حیوان را تصور کردید، آنجا جوهر عین این حیوان نیست، جزء الحیوان است، پس مفاهیم مقولات یا خودش است، وقتی که خود مقوله تصور کردید، گاهی هم مفهوم مقوله جزء این صورت است. وقتی افراد این مقوله را تصور کردید، در هر صورت یک محذور برمیگردد: «فلزم اجتماع المتقابلین». چرا؟ چون گفتید ذاتیات محفوظ است، پس ذاتاً جوهر است یا جزء ذاتش جوهر است؛ از آن طرف هم گفتید فرد بالذات کیف است، پس باید کیف در حدش اخذ شده باشد و ذاتاً کیف باشد. پس الآن این جوهر ذهنی یا جسم ذهنی از یک طرف جوهر است و از یک طرف کیف است به عنوان ذاتی. لذا اجتماع متقابلین میشود.
و إذا كانت كيفا بالعرض كما قال فيما بعد هذا الكلام فلا بد أن ينتهي إلى ما بالذات
توضیح: احتمال دوم این است که بگوییم این مقوله کیف بالذات نیست و کیف بالعرض است. اگر میگویید کیف بالعرض است چنانکه در بعضی عبارات ملاصدرا همینطور بود، در این صورت نیز ما بالعرض باید به ما بالذات منتهی شود.
فما هذا الكيف بالذات
توضیح: این کیف بالذات چیست؟ یک احتمال این است که بگوییم کیف بالذات همان وجود ذهنی است. آیا اصلاً به وجود میتوانیم بگوییم کیف است؟ آیا میتوانیم بگوییم وجود ماهیت است؟ ما قبلاً اثبات کردیم که وجود مغایر ماهیت است؛ به وجود نمیتوانید بگویید این که ذاتاً کیف است، وجود ذاتاً ماهیت نیست. ماهیت میتواند از حد وجود انتزاع شود، ولی نه اینکه خود وجود ماهیت باشد. پس این کیف بالذات چیست؟
فإن كان الوجود كما في قوله «و من حيث وجودها في النفس» و كما في عبارة تلميذه في الشوارق فالوجود ليس بجوهر و لا عرض[3]
توضیح: اگر بگویید همان وجودی که در ذهن دارد، کیف بالذات است، همانطور که ملاصدرا گفته از حیث وجودش در نفس کیف است، همانطور که ملاعبدالرزاق در شوارق[4] همین حرف ملاصدرا را آورده، اینها همه گفتند از جهت وجودش در نفس کیف است. اگر مقصودتان از وجود یعنی همین وجود ذهنی، یعنی وجود ذهنی کیف بالذات است، اگر مقصود این است، «فالوجود لیس بجوهر و لا عرض»، وجود ذاتاً نه جوهر است و نه عرض است. این حاصل اشکال است.
قلنا وجود تلك الماهيات كونها و تحققها
توضیح: اما توجیه حاجی: وقتی شما میگویید وجود ذهنی مثلاً این ماهیت، این وجود ذهنی چیزی غیر از خود تحقق ماهیت نیست، وجود ذهنی اینطور نیست که یک شیء باشد و بعد جوهر ذهنی یک چیز دیگری باشد، همانطور که در خارج شما وقتی میگویید مثلاً زید و عمرو و بکر، اینطور نیست که وجود زید یک چیز باشد و خود زید بودن و انسان بودنش یک چیز دیگری باشد، اینها یک چیز هستند، این مفهوم، اگر اصالت وجودی هستید، قائلید که آن را از وجود انتزاع میکنید، یا اگر اصالت ماهیتی هستید، مفهوم وجود را انتزاع میکنید، ولی در هر صورت در خارج شما یک چیز بیشتر ندارید؛ در ذهن هم همینطور است. وقتی میگوییم جوهر ذهنی، اینطور نیست که یک جوهر باشد و یک وجود ذهنی و دو چیز باشد؛ این یک چیز است. لذا میگوییم وجود در ذهن همان کون و بودنش در ذهن و همان تحققش است. پس مغایرتی بین وجود و ماهیتشان از این حیث نیست.
و ليس المراد من قوله «من حيث وجودها» ذلك الوجود بل لعله وجود خاص له ماهية خاصة هي ماهية العلم
توضیح: اینکه گفت «از حیث وجودشان در نفس کیف بالعرض است»، این وجود، خود این تحقق آنها در ماهیت نیست، بلکه یک چیز دیگری است. این «ذلک الوجود» یعنی همان کون و بودن ذهنیشان. این وجودی که گفته «من حیث وجودها فی النفس کیف بالعرض»، مقصودش این بودن ماهیت در ذهن نیست، بلکه شاید یک وجود دیگری است که ماهیت خاص خودش دارد و این ماهیتش، ماهیت علم میشود. حالا این وجود دیگری که میگویید غیر از اصل وجود ذهنی ماهیت است، چیست؟
و ذلك الوجود الخاص ظهورها على النفس و هذا كمال ثان لوجود تلك الصور و وجود آخر
توضیح: این وجود خاصی که داریم میگوییم غیر از اصل وجود ماهیت در ذهن است؛ این همان ظهور و آشکار بودنش بر ذهن است. این ظهور بر ذهن یک چیزی غیر از اصل این ماهیت و تحقق ذهنیاش است. چرا میگوییم غیر از آن است؟ چون میگوییم در خارج هم این بود ولی چنین صفتی نداشت، حالا به ذهن آمد و چنین صفتی دارد، پس غیر از اصل خود ماهیت است. این وجود خاص عبارت است از ظهور این ماهیت بر نفس. این هم کمال ثانی میشود، یعنی یک صفت جدید برای این صور ذهنی و یک وجود دیگری غیر از اصل وجود ذهنیشان. چون اصل وجود ذهنیشان با خود جوهرش مغایر نیست، وجود مغایر ماهیت نیست. پس خلاصه ما در ذهن وجودی داریم که از حدودش مثلاً ماهیت جوهر انتزاع میشود، این شیء که این ماهیت را دارد، یک صفتی دارد به نام ظهور بر نفس، به این صفت کیف بگویید. حالا چرا آمدیم بین این صفت ظهور بر نفس و بین وجود ذهنی تفکیک قائل شدیم؟
لأن وجودها فی الخارج کان متحققا و لم یکن هذا الوجود
توضیح: زیرا وقتی این ماهیت در خارج بود، این صفت را نداشت. این نشان میدهد که چیزی غیر از اصل ماهیت است. وجود این ماهیت در خارج بود، ولی این ویژگی و وجودی که گفتیم این کمال ثانی است، یعنی همان ظهور بر نفس همراهش نبود.
فماهية العلم كيف بالذات و تلك الصور المعلومة كيف بالعرض
توضیح: پس الآن مشکل را حل کردیم. میگوییم ماهیت علم یعنی همین ظهور بر نفس، کیف بالذات است. و چون صفت این صور قرار گرفته است، حکم این صفت را به خود موصوف هم سرایت میدهیم و میگوییم این صور کیف بالعرض هستند. اما خودشان بالذات چه هستند؟ به لحاظ ماهیت همین جوهری که به آن کیف بالعرض گفتیم، بالذات جوهر است. پس ذاتاً جوهر است، بالعرض حکم آن صفت را که ظهور باشد به این نسبت میدهیم و میگوییم کیف بالعرض است. بنابراین باز هم اجتماع متقابلین پیش نیامد و این اشکال حل شد.[5]