1404/02/09
بسم الله الرحمن الرحیم
[7] غرر فی الوجود الذهنی/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[7] غرر فی الوجود الذهنی
۱. اشکال اول: اجتماع جوهر و عرض
در باب وجود ذهنی حکما مطالبی را بیان کردهاند که موجب بروز اشکالاتی شده است. از یک سو گفتهاند که در علم باید ذاتیات معلوم خارجی محفوظ بماند، یعنی آنچه که ما در ذهن به عنوان حقیقت شیء خارجی شناختهایم و صورت ذهنی آن برایمان حاصل شده است، باید به لحاظ ذاتی منطبق باشد با آنچه که در خارج است و اگر چنین نباشد علم معنا نمیدهد؛ چه اینکه علم عبارت است از صورت حاصل از شیء، آن هم صورت واقعی شیء، نه صورتی که منطبق و مطابق با شیء نباشد، بنابراین شرط علم بودن، محفوظ ماندن ذاتیات است و اگر غیر از این باشد منجر به سفسطه میشود. این سخن لازمهای دارد و آن این است که دو امر مقابل و غیرقابل اجتماع با یکدیگر جمع شوند و جمع مقابلین پیش میآید. به این بیان که صور ذهنی، یعنی همان معلومات ما، اعراضی قائم به ذهنند، پس عنوان عرض بر آنها صادق است، از سوی دیگر اگر مثلاً جوهر را شناختهایم، جوهر ذهنی باید با جوهر خارجی به لحاظ ذاتیات یکسان باشد، به حکم محفوظ ماندن ذاتیات و به حکم علم، پس جوهر ذهنی باید حقیقتاً جوهر باشد یعنی موجود لا فی الموضوع. از طرف دیگر جوهر ذهنی که معلوم ماست عرض ذهن و قائم به ذهن است، پس باید عرض باشد، بنابراین شیء واحد هم جوهر است و هم عرض، جوهر است چون قائل شدیم که ذاتیات محفوظ است و عرض است چون صورت قائم به ذهن است.
به لحاظ فنی تعریف جوهر این است: «ماهیة اذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع»، جوهر یعنی ماهیتی که در موضوع نیست. حلول، حال، محل و معنای حلول در موضوع توضیح داده شد. موضوع یعنی محلی که چیزی که در آن حلول کرده است در تحققش وابسته به حال نیست؛ مثل گرمایی که حال در جسم است ولی جسم در تحققش وابسته به این گرما نیست. همچنین مانند شکل و رنگی که در جسم است؛ جسم در تحققش وابسته به این حال نیست. به این قبیل حالها که در محلی حلول میکنند و آن محل در تحققش وابسته به حال نیست، میگوییم عرض. به محل عرض هم میگوییم موضوع. برخلاف جوهر که گفتهاند «ماهیة اذا وجدت کانت لا فی الموضوع»، جوهر ماهیتی است که در تحقق لا فی الموضوع است، عرض ماهیتی است که «اذا وجدت کانت فی الموضوع». عرض ماهیتی است که در تحقق در موضوع است، موضوع هم چنانچه گفته شد یعنی محلی که در وجود بینیاز از حال خود است و وابسته به آن نیست.
حال سؤال این است که آیا ذهن در تحققش وابسته به صور ذهنی است؟ یعنی اگر صور ذهنی نباشند ذهن وجود ندارد؟ معلوم است که ذهن هست، ذهن در تحقق وابسته به صورت نیست. صورت اگر بیاید ذهن استکمال پیدا میکند ولی نه اینکه در وجود وابسته به صور ذهنیاش باشد. پس عنوان عرض بر صور ذهنی صادق است. از طرف دیگر ذاتیات باید محفوظ باشد؛ پس اگر یک جوهر را شناختیم و علم به آن پیدا کردیم، مثلاً جسم را که یک جوهر است در ذهن تصور کردیم، جسم ذهنی به حکم محفوظ ماندن ذاتیات باید حقیقتاً جوهر باشد، جوهر هم یعنی «ماهیة اذا وجدت کانت لا فی الموضوع»، همین جسم ذهنی در ذهن است و ذهن هم در وجودش وابسته به این جسم ذهنی نیست، پس عنوان عرض بر آن صادق است: «ماهیة اذا وجدت کانت فی الموضوع». بنابراین جسم ذهنی هم جوهر شد، به حکم انحفاظ ذاتیات، هم عرض شد به حکم اینکه قائم به ذهن و وابسته به ذهن است و ذهن وابسته به آن نیست. لذا لازمه قول به وجود ذهنی این است که شیء واحد، هم جوهر و هم عرض میشود که این بیمعناست.
اشکال دوم: اندراج شیء تحت دو مقوله
بیان شد که در وجود ذهنی، ذاتیات باید محفوظ باشند. پس اگر کسی اعدادی مانند دو و سه را تصور کند، به حکم اینکه ذاتی باید محفوظ باشد، ذاتیات دو و سهای که تصور شدند واقعاً کمّ است و داخل مقوله کم هستند. اگر جسم تصور شود، داخل مقوله جوهر است. اگر سفیدی تصور شود، کیف محسوس است. واقعاً همین اشیاء با این ذاتیات تصور شدهاند. هر مصداق از هر مقوله دیگری که تصور شود، اینچنین است. مثلاً بالایی و بلندی، از مقوله اضافه است. چرا میگوییم اینها همان ذاتیاتی را که در خارج دارند در ذهن هم دارند؟ به حکم اینکه بین ذهن و عین باید مطابقت باشد تا علم معنا یابد، و الا سفسطه خواهد بود. سوفسطاییها میگفتند ما علم به واقعیت نداریم، فیلسوف میگفت ما میتوانیم علم داشته باشیم، پس وقتی عدد دو تصور شود، واقعاً دو یعنی کم قابل قسمت تصور شده و همین را شناختهایم و محفوظ است. در تصور امور دیگر هم همینطور است.
در مقابل حکما گفتهاند که علم از مقوله کیف نفسانی است. کیف مقولهای است که تحت آن کیف نفسانی قرار دارد. در بحثهای قبل در طبقهبندی ماهیات گفته شد که نظر مشهور این است که ده مقوله و جنس عالی وجود دارد که یکی مقوله جوهر است و نه مقوله عرضی. یکی از مقولات عرضی کیف است، یعنی عرضی که ذاتاً قبول قسمت و نسبت نمیکند. سپس کیف را به چند قسم تقسیم کردند. یکی از انواع کیف، کیف محسوس است یعنی کیفیات و صفاتی که با حس میتوانیم آنها را بیابیم؛ مثل سفیدی و سیاهی و گرما. بعضی از کیفیات، کیف نفسانی است، یعنی صفاتی که در نفس است مثل شادی و غضب. نمیتوان گفت که شادی یا غضب چه رنگی است. این کیفیات با حس درک نمیشوند. میگوییم اینها حالات و صفات نفسانیاند. مشهور، علم را از جمله کیفیات نفسانی شمردهاند. پس اگر بخواهیم علوم را به لحاظ ماهیت دستهبندی کنیم، جزو کیف قرار میگیرند، آن هم از قبیل کیف نفسانی. پس ماهیت علم کیف است، یعنی اگر بگویند: «علم به لحاظ طبقهبندی داخل کدام مقوله قرار میگیرد»، میگوییم: «داخل مقوله کیف». سخن اولمان فراموش نشود که گفتیم «ذاتیات در ذهن و عین یکسان است». پس وقتی جسم در ذهن تصور شد، یعنی چیزی تصور شده که مندرج در تحت مقوله جوهر است. اگر دو و سه و امثال اینها را تصور کردیم، یعنی چیزی را شناختهایم که تحت مقوله کم است. پس دوی ذهنی و جسم ذهنی، از یک سو با حکم محفوظ ماندن ذاتیات، جوهر است یا کم است، از سوی دیگر علم ماست. این علم همان دو است. دو چیز مجزا که یکی علم باشد و دیگری دو درکار نیست. علم ما به دو در ذهن یعنی همان دو؛ همان دویی که در ذهن جا گرفته است. پس این دوی ذهنی، این جسم ذهنی، مثلث ذهنی و هر صورت ذهنی دیگری که داشته باشیم، از یک سو ذاتیات مقوله خودش را دارد، پس مندرج در مقوله کم، کیف، جوهر یا... است؛ از یک سو هم که فلاسفه گفتهاند علم کیف نفسانی است، پس باید ماهیتش کیف باشد، یعنی شیء واحد دو ماهیت دارد و مندرج در تحت دو مقوله است.
تبیین دقیقتر اشکال دوم و تفکیک آن از اشکال نخست
دوی ذهنی هم کیف است چون علم است، هم کم است چون گفتیم که ذاتیات باید محفوظ باشد. جسمی که در ذهن تصور کردیم هم جوهر است با حکم انحفاظ ذاتیات، هم باید کیف باشد به حکم اینکه علم است و علم چنانچه گفته شد کیف نفسانی است. سفیدی تصور شده، هم کیف محسوس است هم کیف نفسانی. یعنی باید دو تا فصل داشته باشد. هرچند در مورد سفیدی و سایر کیفیاتی که در ذهن تصور میکنیم، اجتماع در دو مقوله نیست، دو فصل پیدا کردن است. چون فصل کیف محسوس با کیف نفسانی متفاوت است، ولو جنس عالیشان مشترک است. همه اینها محال است. نمیشود که شیء واحد دو تا ماهیت، دو تا فصل یا دو تا جنس عالی داشته باشد. ماهیات به تمام ذات با یکدیگر مباین هستند. اگر در تحت دو مقوله باشند، یعنی تمام ماهیاتی که در تحت مقوله جوهرند با همه ماهیاتی که در تحت مقوله کم و در تحت مقوله کیف قرار دارند، به تمام ذات مبایناند و هیچ اشتراک ذاتی با یکدیگر ندارند، چون جنس عالیشان متفاوت است. در طبقهبندی ماهیات را که درجهبندی میکنیم به جنس عالی میرسیم، میگوییم جنس عالی جوهر با جنس عالی کم به تمام حقیقت و ذات مبایناند. لازمه سخن فلاسفه در وجود ذهنی این شد که شیء واحد در تحت دو مقوله مباین باشد. از یک سو کیف نفسانی است پس داخل مقوله کیف است، از سوی دیگر چون گفته شد که ذاتیات محفوظ است، پس در مثال تصور جوهر، شیء واحد در ذهن ما هم حقیقتاً جوهر است هم حقیقتاً کیف نفسانی است.
توجیه اشکال اول
اشکال دوم از اشکال اول سختتر است. چون اشکال اول این بود که شیء واحد هم جوهر باشد هم عرض و آن را به نحوی میشود توجیه کرد. توجیه آن میتواند چنین باشد: تعریف جوهر این بود که: «ماهیة اذا وجدت فی الاعیان کانت لا فی الموضوع»، ماهیتی که اگر در خارج موجود شود لا فی الموضوع است. قید شد که «اگر در خارج موجود باشد»، آیا در مورد جوهر ذهنی نمیتوان گفت که «جوهر ذهنی ماهیتی است که اگر در خارج موجود باشد لا فی الموضوع است»؟ این معنا بر آن صادق است. برخلاف اعراض که مثلاً نمیتوان گفت «سفیدی اگر در خارج باشد لا فی الموضوع است»، بلکه سفیدی در خارج هم فی الموضوع است. نمیتوان گفت «اشکال هندسی و دو و سه و اعداد اگر در خارج موجود باشند فی الموضوعاند»، این غلط است. میگوییم: «دو اگر در خارج موجود باشد باز هم فی الموضوع است. سفیدی اگر در خارج موجود باشد فی الموضوع است» و هکذا هر عرض دیگری. اما به جسم ذهنی و جوهر ذهنی میتوانیم بگوییم: «اگر این جوهر در خارج باشد لا فی الموضوع است». پس با این توجیه میتوانیم بگوییم که اشکالی ندارد که جوهر ذهنی به لحاظ ماهیت این معنا بر آن صادق باشد که «اذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع». پرسش اینجاست که الان که فی الموضوع و در ذهن است، چرا به آن میگوییم جوهر؟ پاسخ میدهیم که: اینکه وجود جوهر ذهنی، عرضی است، یعنی نحوه وجودش، وجود حلولی است. خود عرض اصلاً مقوله نیست. بیان شد که ده مقوله داریم، یکی مقوله جوهر و نه تا مقوله مختلف کم و کیف و چندتای دیگر. اگر به همه آنها میگوییم عرض، نه از این باب که عرض جنس عالی است، بلکه از این باب است که نحوه تحقق همه آنها وجود حلولی است. همه اعراض اینچنیناند. پس وقتی به یک شیء گفتیم جوهر، به نحوه ماهیتش اشاره کردهایم و هنگامی که گفتیم عرض، در واقع به نحوه وجودش اشاره کردهایم. چون عرض یعنی ماهیتی که نحوه وجودش حلول در دیگری است. حلول، ماهیت نیست، بلکه نحوه تحقق است. بعضی از اشیا در مقام تحقق، در شیء دیگری فرو رفتهاند و برخی، در شیء دیگری فرو نرفتهاند، اما ماهیتشان این نیست؛ ماهیتشان کم، کیف، جوهر یا مقولهای از مقولات دیگر است.
پس اشکال اول را اینگونه میشود توجیه کرد که اجتماع جوهر و عرض به این معنا اشکال ندارد که بگوییم شیء واحد از جهت ماهیتش جوهر است و بر آن صدق میکند که این شیء ماهیتی است که «اذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع»، ولی همین شیئی که این معنا بر آن صادق است، به حسب نحوه تحقق و وجود، حلول عرضی دارد. وقتی میگوییم نحوه وجودش حلولی است، به ماهیتش نگاه کردهایم یا وجود؟ به وجودش نگاه میکنیم و میگوییم نحوه وجود این است. لذا حقیقتاً بر جوهر ذهنی صدق میکند که جوهر ذهنی که الان یک موجود فی الموضوع است، اگر در خارج باشد لا فی الموضوع است. بنابراین اشکال اول را برخی اینگونه توجیه کردهاند. اکنون در مقام بررسی اینکه این توجیه درست است یا غلط نیستیم. غرض این بود که اشکال اول به نحوی قابل پاسخگویی است.
اما اشکال دوم را نمیشود کاری کرد. چون معنای اشکال دوم این است که شیء واحد دو تا ماهیت داشته باشد و در تحت دو مقوله مباین قرار گیرد. نمیشود گفت یک شیء از یک جهت مثلاً جوهر است و از یک جهت کیف است، یا از یک جهت کم است و از یک جهت کیف. ماهیت یک امر ثابت است، با جهت تغییر نمیکند. به جوهر از هر جهتی و حیثیتی و به هر اعتباری نگاه شود، جوهر است. کیف هرگونه ملاحظه شود، کیف است. با تغییر جهت تبدیل به کم نمیشود. پس اشکال دوم اشکال بسیار دشواری است.
۴. اشکال سوم: اجتماع کلیت و جزئیت
بعضی اشکالات دیگر هم طرح شده است که در صعوبت و سختی مثل اشکال دوم نیست. مثلاً گفتند که لازم میآید شیء واحد هم کلی باشد هم جزئی؛ اشکال اجتماع کلیت و جزئیت پیش میآید. توضیح اشکال این است که اگر مفهوم کلی را در ذهن تصور کنیم، میگوییم: «مفهوم کلی است»؛ قابل صدق بر کثیرین است. از آن طرف این مفهوم کلی در ذهن، قائم به نفس جزئی است. فرد عالم یک امر جزئی معین است، تمام چیزهایی هم که قائم به اوست باید یک امر معین و جزئی باشد. آیا میشود محل و ذهن، جزئی و متشخص باشد اما صفتی داشته باشد که آن صفت کلی باشد؟ این بیمعناست. اگر یک جسم معین یا انسان معین داشته باشیم، هر صفتی و هر خصوصیتی به او نسبت بدهیم، امری معین است. حال اگر مفهوم کلی را در ذهن تصور کنیم، این مفهوم کلی در واقع صفت یک نفس جزئی است، پس کلی نیست، بلکه خودش هم جزئی است. چطور میشود گفت که مفهوم انسانی که ما تصور کردهایم کلی است؟ کلی نیست، این یک صفتی است در ذهن ما. اگر یک مفهوم کلی را فرد دیگری تصور کند، آن هم یک مفهوم دیگر است در ذهن او؛ همچنین اگر کس دیگری هم یک مفهوم کلی را تصور کرده باشد، آن هم صفتی است قائم به آن ذهن، پس اصلاً نباید کلی باشد. پس اجتماع کلیت و جزئیت پیش میآید.
اشکال چهارم: یکی شدن علم و معلوم
و همچنین اشکال دیگری که ممکن است به نظر بیاید، یکی شدن علم و معلوم است. مثلاً میگوییم: «ما علم به جسم داریم»، علم صفت ماست، ولی آن جسم صفت ما نیست؛ معلوم بالذات است. وقتی علم به این میز داریم، در خارج یک معلوم بالعرض داریم که میز خارجی است، صورت آن در ذهن میشود معلوم بالذات و میز ذهنی. ما علم به این صورت ذهنی داریم. پس دو عنوان داریم: یکی عنوان علم و دیگری عنوان معلوم بالذات. من علم به عدد دو دارم، علم به عدد سه دارم، علم به میز ذهنی دارم، پس باید دو چیز باشد، یکی علم و یکی معلوم بالذات. آیا ما واقعاً هنگامی که علم به شیء پیدا کردیم، دو چیز در ذهن داریم؟ هم علم داریم هم معلوم بالذات؟ چگونه این دو با هم جمع میشوند؟ بین این اشکالات، اشکالی که از همه دشوارتر است همان اشکال دوم است که اجتماع شیء واحد در تحت دو مقوله را طرح کرد؛ اینکه شیء واحد دو مقوله مباین داشته باشد.[1]
نظم:
فجوهر مع عرض كيف اجتمع أم كيف تحت الكيف كل قد وقع[2]
متن کتاب:
و الذات أي الماهية و ذاتياتها في أنحا الوجودات الخارجية و الذهنية عالية كانت أو سافلة حفظ[3]
توضیح: ذات، یعنی ماهیت و ذاتیات در نحوههای وجود خارجی و نحوههای وجود ذهنی، چه ذهن عالی باشد و چه ذهن سافل، محفوظ است. ذهن عالی مثل علم ملائکه و علم خداوند، ذهن سافل مثل ذهن ما. خداوند هم اگر علم به اشیا دارد، یعنی به حقیقت اشیا علم دارد. ملائکه هم اگر علم دارند، یعنی به حقیقت اشیا علم دارند. در حالی که آن علم یا همان صور علمی، به هر تعبیری که بگوییم، قائم به عالمی است که علم به این شیء دارد. در نحوههای وجود خارجی و ذهنی، خواه این ذهن عالی باشد و خواه سافل، ذات و ذاتیات محفوظ است.
كما اشتهر بينهم أن الذاتي لا يختلف و لا يتخلف.
توضیح: این جمله معروف است و باید معنایش را خوب دانست: «الذاتی لا یختلف و لا یتخلف». «لا یختلف»، یعنی «لا یتبدل بعض اجزاء الذات الی غیرها»، یعنی «لا یقبل التشکیک». ذاتی مختلف نمیشود. ذاتی در تمام افراد یکسان است. پس قبول تشکیک نمیکند. نمیشود دو فرد انسان داشته باشیم که ذاتی یکی با دیگری فرق کند. پس ذاتی لا یختلف. اینکه گفتند «لا یتخلف»، ذاتی تخلف نمیکند، یعنی هیچگاه این ذاتی منفک از صاحبش نمیشود. اینطور نیست که مثلاً انسان در دنیا حیوان ناطق باشد، در آخرت دیگر حیوان ناطق نباشد. نمیتوان گفت که در دنیا اینطور بود و در آخرت نیست، یا قبل از دنیا -اگر نحوهای از تحقق داشتهباشد- حیوان ناطق نبود. تخلف نمیکند که یک جا باشد یک جا نباشد. ذاتی ثابت است، در دنیا هم همینگونه است، آخرت هم همین است، در علم ملائکه هم همین است، در علم خدا هم همین است.
فهذا حكم صدقه العقل
توضیح: یعنی باید عقل به ضرورت این را بیابد و مییابد که ذاتیات نه تغییر میکند و نه تخلف دارد، در هر علم و ذهنی که باشد. ولی این حکم از جهتی معارضی دارد که آن هم صادق است و بعد گرفتار میشویم.
و لكن عارضه و نازعه أن جمع المقابلين منه أي من انحفاظ الذات و الذاتي قد لحظ و لزم بنظر العقل أيضا و هو محال.
توضیح: ولی این حکم انحفاظ ذاتیات، جمع مقابلین را لازم میآورد. عقل که خودش حکم کرد به انحفاظ ذاتی و عدم تخلف، بعد از آن طرف میبیند یک حکم دیگر هم دارد و این دو با هم سازگار نیستند؛ از هیچکدام هم نمیتواند دست بردارد. آن جمع مقابلین چیست؟
(فجوهر مع عرض کیف اجتمع)، هذا تعيين للمتقابلين[4] .
توضیح: اشکال اول این است: جوهر و عرض چگونه با هم جمع شوند؟ این تعیین آن مقابلین است. گفتیم: «جمع مقابلین»، کدام دو مقابل؟ یکی جوهر و عرض، یکی هم اندراج در دو مقوله. اشکال اول این است.
بيان اللزوم أن الحقائق الجوهرية بناء على أن الجوهر جنس لها- و قد تقرر انحفاظ الذاتيات في أنحاء الوجودات كما تسوق إليه أدلة الوجود الذهني-
توضیح: بیان لزوم اینکه حقایق جوهری بنا بر اینکه جوهر جنس عالی باشد، که مشهور هم همین است و قریب به اجماع است که جوهر جنس عالی است. از آن طرف هم ثابت شد که ذاتیات در نحوههای وجود ذهنی و خارجی محفوظ است، همانگونه که ادله وجود ذهنی سوق میدهد به این مطلب، و الا اصلاً ذهن و علم به هم میخورد. حقایق جوهری در تحت جوهرند، پس باید جوهریتشان ثابت و محفوظ بماند.
يجب أن تكون جواهر أينما وجدت و غير حالة حيثما تحققت
توضیح: «یجب» خبر «الحقائق الجوهریة» است. پس اگر ذاتی جوهر این است که لا فی الموضوع باشد، باید هرکجا که موجود شد، جوهر و غیرحال باشد. هرگونه وجودی داشت، وجود حلولی نباشد. چون ذاتی است و ذاتی هم تخلف نمیکند و ثابت است. از سوی دیگر:
فكيف جاز أن تكون حالة كما هو مذهبهم في الذهن
توضیح: «کما هو مذهبهم» جمله معترضه است. چگونه جایز است که این جواهر حال در ذهن باشند؟ مگر نگفتید که جوهر یعنی موجود لا فی الموضوع، ذاتی هم که باید محفوظ باشد، اما این معلوم الآن در ذهن و فی الموضوع است؛ پس ذاتیاش تغییر کرد. پس چگونه جایز است که این جواهر حلولکنند در ذهن باشد چنانکه مذهب حکما همین بود که میگفتند صور ذهنی حال در ذهن است. ذهن چیست؟
و هو محل مستغن عنها في وجوده
توضیح: ذهن یعنی محلی که بینیاز از این جواهر حلولگر است؛ از حالش بینیاز است. یعنی اگر این صورت ذهنی نباشد ذهن از بین نمیرود و در وجودش وابسته به هیچ صورت ذهنی نیست.
و الحال في المستغني عرض
توضیح: آنچه در محل مستغنی و بینیاز حلول کند، به آن حالّ عرض میگوییم. پس این جوهر ذهنی باید عرض باشد، از آن طرف هم گفتید جوهر است و ذاتیاتش باید ثابت باشد، پس شیء واحد هم جوهر شد و هم عرض. این اشکال اول است بود.
(أم)- منقطعة بمعنى بل- (كيف تحت) مقولة (الكيف كل) من المقولات التسع (قد وقع)
توضیح: «أم»، به معنای بل، یعنی اشکال بالاتر این است: چگونه در تحت مقوله کیف همه این مقولات دیگر جا گرفتند؟ چون ما علم به اشیا پیدا میکنیم و اشیای دیگر یا جوهرند یا مقولات دیگر؛ همه اینها همین که به ذهن بیایند، میشوند کیف. از آن طرف گفتید که ذاتیات هم محفوظ است.
هذا إشكال آخر أصعب من الأول. بيانه أن القوم قد عدوا العلم كيفا نفسانيا
توضیح: این اشکال دیگری است سختتر از اشکال اول. بیانش این است که مشهور فلاسفه گفتهاند علم کیف نفسانی است و صفتی قائم به نفس است.
و العلم عين المعلوم بالذات
توضیح: علمی که در ذهن است، در واقع همان معلوم بالذات است؛ دو چیز نیستند. پس علم و معلوم بالذات یکی است.
و المعلوم بالذات قد يكون جوهرا و قد يكون كما و قد يكون مقولة أخرى
توضیح: معلوم بالذات هم گاهی جوهر است و گاهی کم است و گاهی مقوله دیگری است. بالاخره معلومات بالذات ما همین اشیا از مقولات مختلف هستند.
فيلزم اندراج جميع المقولات في الكيف.
توضیح: پس به حکم اینکه ذاتی محفوظ است، آن صورت ذهنی باید همان ذاتی مقوله خودش را داشته باشد، مثلاً جوهر باشد؛ و به حکم اینکه قوم گفتند علم کیف نفسانی است و این علم هم همان معلوم بالذات است، پس باید شیء واحد هم جوهر باشد هم کیف نفسانی. در نتیجه دو ماهیت داشته باشد. حال چرا اصعب است؟ چون اشکال اول را با یک بندبازی میشود توجیه کرد:
و إنما قلنا هذا أصعب من الأول لأن العرض عرض عام للمقولات التسع العرضية
توضیح: مفهوم عرض برای مقولات نهگانه عرضی جنس نیست. یعنی ما دو تا مقوله نداریم که بگوییم مقوله جوهر و مقوله عرض، اینطور نیست. میگوییم: مقوله جوهر و نه تا مقوله عرضی. پس چرا به همه آنها میگوییم عرض با اینکه عرض جنس آنها نیست؟ برای اینکه عرض یعنی نحوه وجود حلولی. این نه مقوله که به لحاظ ماهیت همه با هم مباینند و لذا هر کدام یک مقوله مستقل هستند، هر کدامشان با اینکه ذاتاً و ماهیتاً مغایر با دیگرانند، ولی همه نحوه وجودشان حال در موضوع و قائم به موضوع. هر چیزی که قائم به موضوع باشد و حال در موضوع باشد، یعنی نحوه وجودش وجود حلولی است. ما به چنین چیزی میگوییم عرض. معنای این، ماهیت بودن نیست. پس خود مفهوم عرض یک عرض عام برای مقولات نهگانه است، یعنی کأنه صفتی است که به تمام این نه مقوله اطلاق میشود، ولی نه از باب اشتراک ذاتی و ماهوی، بلکه از باب اشتراکی در نحوه وجود، یعنی نحوه وجود همهشان شبیه هم است و وجود حلولی است.
لكونه من العروض و هو وجودها في الموضوعات.
توضیح: عروض یعنی اینکه محمولی و چیزی داشته باشیم که در موضوعی و قائم به موضوعی باشد.
فليس كثير إشكال في كون الجوهر الذهني عرضا
توضیح: پس خیلی اشکالی ندارد که بگوییم جوهر ذهنی عرض است. مقصودمان این است که جوهر ذهنی یعنی ماهیتی که «اذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع». اما الآن میگوییم این جوهر ذهنی که آن معنای اول به آن صادق است، ولی الان وجودش فی الموضوع است. پس اگر گفتیم عرض است یعنی وجودش حلولی است، اگر گفتیم جوهر است، یعنی معنای «اذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع» بر آن صادق است.
إذ لا يصير جنسا له
توضیح: وقتی گفتیم جوهر ذهنی عرض است، به این معنا نیست که عرض را جنس آن قرار دادیم. میگوییم عرض است به این معنا که الآن نحوه وجودش حلولی است.
بخلاف الكيف فإنه جنس عال.
توضیح: بر خلاف کیف. وقتی میگوییم: «جوهر ذهنی کیف است»، یعنی داریم به ماهیتش اشاره میکنیم. از آن طرف هم که گفتیم ماهیتش جوهر است. پس کیف جنس عالی است و خود جوهر هم جنس عالی است.
فإذا كانت الصورة العلمية جوهرا كالإنسان و الفرس أو كما أو وضعا كالسطح أو الانتصاب[5]
توضیح: اگر صورت علمی ما جوهر باشد مثل انسان و اسب، ، یا کم باشد، مثلاً سطح را میشناسیم که کمیتی است که در دو جهت طول و عرض امتداد پیدا کرده، ، یا از مقوله وضع باشد مثل مستقیم بودن و قائم بودن و یا انتصاب که از مقوله وضع است، یا زیر بودن و فوق بودن که از مقوله اضافه است، و هکذا سایر مقولات. پس اگر صورت علمی جوهر باشد یا کم باشد یا وضع باشد، در هر صورت از هر مقولهای که علمی پیدا کردیم و شناختیم،
لزم أن يكون شيء واحد مندرجا تحت مقولتين و مجنسا بجنسين في مرتبة واحدة بحسب ذاته
توضیح: لازم میآید که شیء واحد مندرج در تحت دو مقوله باشد و مجنّس به دو جنس باشد در مرتبه واحد، یعنی همزمان در مرتبه واحد هم مقوله کیف باشد هم مقوله جوهر. و اگر هم کیف محسوس علم پیدا کردیم مثل سفیدی و سیاهی، هم کیف محسوس باشد هم کیف نفسانی باشد. فصلش دو تا میشود:
و إذا كانت كيفا محسوسا مثلا كالسواد
توضیح: اسم «کانت» ضمیری است که به «الصورة العلمیة» برمیگردد. اگر آن صورت علمیه کیف محسوس باشد،
لزم أن يكون شيء واحد كيفا محسوسا و كيفا نفسانيا معا
توضیح: در این صورت جنسش یکی است و کیف است، ولی فصلش در مرتبه واحد عوض میشود و دو تا فصل دارد.
فهذا الإشكال جعل العقول حيارى و الأفهام صرعى فاختار كل مهربا
توضیح: این اشکال ذهنها را متحیر کرد و فهمها را دچار گیجی و صرع کرد، هر کسی تلاش کرد راه حلی بدهد. این راه حلهایی که ارائه شد، همه میخواستند این اشکال را حل کنند. برخی گفتند که: «اصلاً چرا در بیابان بخوابیم که خواب آشفته ببینیم؟ از اول میگوییم ذهن نداریم. وقتی ذهن نداشته باشیم، دیگر این اشکال هم پیش نمیآید».
شاگرد: ما ذهن داریم و این مانند آینه است. در مقابل انواع و اقسام اسمها و ماهیتها که هست در آینه هم دیده میشوند. هم در واقع هست و هم در آینه هست. چه اشکالی دارد؟ اینها که تزاحم ندارند.
استاد: اینها مثال است. شما چرا محسوس را مقایسه میکنید؟
شاگرد: عالم ذهن ما برگرفته از این خارج است. در خارج این شیء یک ماهیت است، دیگری یک ماهیت است و...؛ عالم ذهن من هم عیناً همان را نمایش میدهد و برگرفته از خارج است. اینها چه تزاحمی دارند؟ وجود ذهنی است دیگر.
استاد: مشکل در این نیست که مثلاً جوهر ذهنی با کم ذهنی تزاحم میکند و با هم جمع نمیشوند. شما مقایسه میکنی با خارج و میگویی این در خارج جوهر است، کم هم دارد و کیف هم دارد. در همین خارج، ماهیت جوهری که از این شیء انتزاع میکنیم با ماهیت کمی که از این شیء انتزاع میکنیم با هم یکی هستند؟ کمیتش عین جوهریتش است؟ کمیتش عین کیفیتش است؟ نه. در ذهن هم همین است. در ذهن نگفتیم که جوهر ذهنی با کم ذهنی تزاحم دارند؛ اینها تزاحم ندارند. مشکل این است که میگوییم جوهر ذهنی ماهیتش جوهر است، ولی همین جوهر ذهنی کیف هم هست. خودش کیف است، نه اینکه کیف دارد یعنی شکل و عرض و عمق دارد. جوهر ذهنی چون ذاتیاتش محفوظ است جوهر است، اما همین جوهر ذهنی بعینه کیف نفسانی هم هست چون قائم به ذهن است پس عرض است. مشکل این است. شما گمان کردی که ما نمیتوانیم میزی تصور کنیم که رنگ و مقدار داشته باشد و میز و رنگ و مقدارش با هم جمع نمیشوند؟ نه مشکل این نیست. هرچیزی که تصور کنیم، همان چیزی که تصور کردیم و میگوییم ماهیتش مثلاً کم است، یا جوهر است، همان شیء بعینه باید کیف هم باشد. این مشکل است.
شاگرد: منظور از کیف، همان علم بودن است؟
استاد: بله، علم؛ نه رنگ و وزنش.
شاگرد: این وجود ذهنی، همان عالم ذهن است، و عالم وجود ذهن است.
استاد: کسی نگفت که معدوم است. معلوم است که موجود است. اگر معدوم بود که مشکلی نبود. این موجود واحد هم جوهر است به لحاظ ماهیت و هم کیف. این مشکل است.