1404/01/27
بسم الله الرحمن الرحیم
[4]غرر فی زیادة الوجود علی الماهیة/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[4]غرر فی زیادة الوجود علی الماهیة
۱. جمعبندی بحث مغایرت وجود و ماهیت و ورود به بیان اصطلاحات
بحث در این غرر در مورد مغایرت وجود و ماهیت بود که دلایلی اقامه شد و اثبات گردید. در پایان این غرر ایشان چند نکته را که در واقع بیان چند اصطلاح است اضافه میکنند و این اصطلاحات را باید به خوبی فهمید و یاد گرفت چون مکرر در بحثها با آنها سروکار داریم؛ ضمن اینکه بعضی از این اصطلاحات ارتباطی هم با مطلبی که ما اینجا گفتیم دارند. و اما ابتدا باید اصطلاحات را بگوییم.
اصطلاح حصه و فرد
شما در نسبت مفهوم جزئی به مفهوم کلی خواندید که ما مفاهیم کلی را میتوانیم با انضمام قیود خاصتر کنیم و جزئیتر کنیم یا مطلق را مقید کنیم. وقتی که ما درصدد تقیید یک مفهوم برمیآییم، این تقیید دو گونه قابل تحقق و قابل فرض است، دو معنا و دو نحوه دارد:
• گاهی این قیدی که اضافه شده به آن مفهوم مطلق، خودش در ضمن این فردی که الان میخواهد به شمار بیاید داخل است و یکی از اجزا و عوارض همان فرد است. مثلاً شما انسان دارید. این انسان کلی است. بعد میگویید «انسانِ سفید» و «انسانِ سیاه». الان این سیاهی و سفیدی قید شد و انسان را هم نسبت به آن کلی اول خاص کرد، اما این سفیدی و سیاهی داخل همین فرد انسان یا آن صنفی که در نظر گرفتیم هست، یعنی انسان سفید یک صفتی دارد که سفیدی جزوش است. پس شما یک قید دارید و یک مقید که در این موارد خود آن قید داخل در مقید و جزو مقید است. انسان سفید یک جزئش همان سفیدی است. بعضی اوقات اینطور است یعنی تقیدات ما از این قبیل است که قید داخل مقید میشود.
• اما گاهی قید داخل مقید نیست، بلکه غرض ما از این قید آوردن و این تقید این است که ما آن مفهوم مطلق را مرتبط و مضاف با این قید بکنیم، اما قید خودش داخل نیست، فقط یک ارتباط بین این مفهوم مطلق با آن قید وجود دارد. مثلاً «وجودِ زید»، وجود خودش مطلق است، وقتی با زید مرتبطش میکنیم و میگوییم وجود زید، آیا زید به عنوان یک قید در آن مفهوم مطلق وجود یا در این مفهومی که اینجا مضاف قرار گرفته، داخل شده است؟ اینطور نیست، زید داخل این وجود زید نیست که وقتی وجود را میخواهیم تحلیل کنیم بگوییم یک جزء این وجود، زید است. این غلط است. پس این نحو مقید شدن با آن تقیداتی که خود قید هم داخل مقید هست، فرق دارد. لذا فرق این دو را خوب دقت کنید؛ بعد تعبیرش متفاوت میشود.
الف) حصه
پس گاهی مطلقی دارید که آن را مضاف و مرتبط و مقید به قیدی میکنید، و این قید داخل خود آن مضاف ما نشود، بلکه مقصود ما برقرار کردن ارتباط بین این دو و مقید کردن به این معناست، نه به این نحو که خود آن قید هم داخل شده باشد. اینجا تقید و مقید شدن مد نظر است. وقتی میگویید وجود زید، شما سه عنوان دارید:
• یک عنوان وجود،
• یکی عنوان زید،
• و یکی مقید شدن وجود به زید، یعنی تقید.
پس یک تقید دارید، یک قیدی دارید که زید است و یک مطلق هم دارید که وجود است. وقتی میگویید «وجود زید»، زید داخل این وجود نشده است، بلکه اینجا فقط تقید داخل شده است. یعنی فرق مفهوم وجود زید و وجودی که در اینجاست با آن وجود مطلق، در این نیست که در اینجا زید داخل وجود شده باشد؛ فرقش در این است که وجود مطلق هیچ نحوه تقییدی و ارتباطی با چیزی ندارد و مطلق است، درحالی که در اینجا وجودی که مضاف قرار گرفته، با یک چیزی مرتبط است و همین ارتباط فقط مد نظر است. پس فرقش با آن وجود مطلق در همین ارتباط است، یعنی اضافه، نه اینکه فرقش این باشد که آن قید داخل وجود شده است.
ب) فرد
ولی وقتی میگویید انسان و با انسان سفید مقایسهاش میکنید، «سفید» در انسان سفید، داخل انسان شده است و فقط ارتباط به تنهایی مد نظر نبوده است. به این قبیل تقیدات که قید داخل آن مقید ما نمیشود و فقط ارتباط برقرار میشود، «حصه» میگوییم. مثلاً میگوییم وجود زید یک حصهای از وجود است، نمیگوییم مثلاً فرد وجود است؛ چون آنچه که متبادر از «فرد» میشود این است که آن قیدها داخل شدهاند. اصلاً انسان سفید فردی از انسان کلی است.
پس تفاوت حصه با آن مفهوم مطلق در این است که آن مطلق به هیچ چیز مرتبط نشده است، حصه همان مطلق است فقط فرقش این است که با یک چیزی مرتبط است، بدون اینکه آن چیز و آن قید داخل شده باشد. و البته گفتیم «افراد وجود»، یعنی نحوههای وجود، که مقصودمان از این نحوهها و افراد وجود، مصادیق خارجی وجود است.
اصطلاح کلی مفهومی و کلی سعی
پس ما یک مفهوم مطلق وجود داریم، حصههایی از وجود داریم که این حصهها در واقع همان مطلق است که اضافه و مرتبط به چیزی و به قیدی شده است، بدون اینکه این قید داخل این مفهوم وجود شده باشد و به اینها حصه میگوییم، که از اضافه وجود به ماهیتها پیدا میشود، مثل وجود انسان، وجود زید، وجود گوسفند، وجود چوب، وجود میز؛ در همه اینها وجودی که مضاف قرار گرفته یکی است و هیچ فرقی نمیکند. وجود در وجود زید و در وجود عمرو یکی است و یک معنا میدهد؛ فرقش این است که در وجود زید یکی تقید و مقید شدن به یک قیدی است که این نحو مقید شدن در وجود عمرو فرق میکند. ولی در هر دو حال قید زید یا قید عمرو داخل این مضاف ما نشده تا جزء آن به حساب بیاید. برخلاف انسان سفید و سیاه که این قید ما واقعاً داخل این فرد شده است. و اما افراد وجود که مقصود از افراد، نحوههای وجودات عینی است.
الف) کلی مفهومی
اینجا یک اصطلاحی هست، این را ایشان همین اول منظومه گفته است که دیگر تا آخر یادتان باشد. مفهوم کلی و جزئی یا مطلق و مقید یا عام و خاص را در منطق خواندید که وقتی ما یک مفهوم را به اطلاق یا عمومیت یا کلیت توصیف می کنیم، مقصودمان صدق بر کثیرین است؛ در مقابلش خاص و مقید و جزئی است. این اصطلاح در فلسفه رایج بوده و همین را در منطق هم خواندهاید.
ب) کلی سعی
اما یک اصطلاح دیگری ما داریم که اصلش از عرفان آمده است و بعداً در فلسفه هم باب شده و مورد استفاده است. گاهی کلی یا مطلق یا عام گفته میشود، اما مقصودمان این نیست که شما یک مفهومی دارید که قابل صدق بر کثیرین است. به حقایق خارجی عینی مثل همین زید خارجی، مثل این میز خارجی، مثل جبرئیل که یک موجود خاص است، مثل خداوند که موجود خاص است، به اینها ما گاهی مقید و جزئی یا خاص می گوییم، و گاهی به بعضیشان مطلق و کلی و عام می گوییم. هر دو هم دو نحوه وجود خارجیاند. پس اینجا در این اطلاق و در این کاربرد، وصف کلیت یا عموم، وصف موجود خارجی است، اما به چه معنا؟ به این معنا که این نحوه وجود، احاطه دارد. مثلاً به خداوند وجود مطلق یا وجود کلی یا وجود عام می گوییم، مقصودمان این است که وجود خداوند اطلاق و احاطه و سعه و گستره دارد و همه موجودات را در بر گرفته است. بعد از مقام ذات، مثلاً به عقل اول، وجود مطلق یا وجود کلی یا وجود عام می گوییم، یعنی عقل اول نسبت به سایر اشیا اطلاق وجودی و سعه و احاطه و گسترش دارد. عقل دوم در قیاس با عقل اول مقید، محدود، خاص میشود، یعنی محاط به عقل اول است. باز همین عقل دوم که نسبت به عقل اول جزئی و مقید و خاص بود، نسبت به مراتب بعدی محیط است، پس نسبت به آنها کلی یا مطلق میشود.
خلاصه مطلب
پس مقصودمان اینجا از این تعبیر اطلاق یا کلیت، آن امر مفهومی به معنای صدق بر کثیرین نیست، بلکه اطلاق وجودی یعنی سعه و گستره وجودی و احاطه وجودی مد نظر است. ممکن است به آن کلی سعی بگوییم. اگر از این به بعد گفتیم کلی سعی، مقصود معلوم باشد که با آن کلی مفهومی که وصف مفهوم است متفاوت است. کلی سعی یعنی شیئی که در خارج وجود دارد، شیء معین هم هست، ولی به مراتبِ مادون خودش احاطه دارد.
بیان اصطلاح رب النوع و رابطه آن با صدور کثرت
یک اصطلاح دیگر هست که از جهتی و بهنحوی با همین کلی سعی که گفتیم مرتبط است و آن اصطلاح «رب النوع» است. یکی از مسائل بسیار مهم در فلسفه این است که ما در این عالم طبیعت و این کثراتی که مشاهده میکنیم، بشناسیم که اینها در چه ترتیبی و در چه نظامی و در چه سلسله اسباب و عللی به واحدِ احدِ بسیط برمیگردند. به عبارت دیگر درجات و مراحل و مراتب آفرینش چگونه است؟ مثلاً میگوییم در اولین مرتبه عقل اول است، بعد عقل دوم است و هکذا سلسلهای از ملائکه مقرب هستند، سپس عوالم دیگر مثل عالم طبیعت. اینها جزو مسائل صدور کثرتاند. یعنی از خداوند که واحد احد بسیط است، چگونه این کثرات و امور متعدد و در چه ترتیب و نظامی ایجاد شده است؟
الف) نظر مشائین در صدور کثرت
در رابطه با صدور کثرت، یک نظر این بود که خداوند در یک سلسله مترتب و پیدرپی از ملائکه مقرب که به زبان فلسفی به آنها عقل میگوییم، عالم را ایجاد کرده است. عقل مجرد وقتی در فلسفه گفته شد، مقصود ملائکه مقربی هستند که واسطه ایجاد عوالماند، از عقل اول شروع میشود تا هر تعدادی که باشد. بر این اساس یک سلسله واحد از عقول هست، در رأسش عقل اول است، بعد عقل دوم و عقل سوم و هکذا یک تعدادی، هرچقدر که باشد، ده تا، صد تا و هزار تا، فعلاً به عددش کاری نداریم که چه تعدادند. در این سلسله سرانجام به یک عقلی میرسیم، که آخرین عقل در این سلسله طولی است و او دیگر به سبب این تنزلات و ضعفی که پیدا کرده، نمیتواند واسطه ایجاد یک عقل مجرد دیگری باشد؛ او واسطه ایجاد عالم طبیعت است. پس در بحث صدور کثرت یک نظر این است که این عالم طبیعت با تمام اشیا و موجوداتش معلول آخرین عقل در سلسله طولی است، و خود آن عقل هم باز از طریق آن ملک بالاتر ایجاد شده و این سلسله پیش میرود تا تا به عقل اول برسد.
ب) نظر اشراقیون در صدور کثرت
یک نظر دیگر، نظر حکمای اشراقی است که میگویند ما یک سلسله از عقل نداریم، بلکه سلسلههای متعدد است. اگرچه رأس همه آنها عقل اول است، یعنی تمام این سلسلههای عقول و ملائکه مقرب نهایتاً به آن رأس سلسله، یعنی عقل اول برمیگردد و او هم بلاواسطه معلول حق تعالی است، اما چند سلسله هست و این ملائکه مقرب و عقول به دو دسته کلی تقسیم میشوند:
• بعضی از آنها به سبب قوت و شرافت و مرتبه وجود، واسطه ایجاد یک ملک مقرب دیگر و یک عقل دیگرند، مثل همان حرفی که در نظریه اول بود.
• اما برخی دیگر از این ملائکه مرتبه وجودشان و شرافت و قوت وجودشان به گونهای است که دیگر در آن حد نیستند که واسطه ایجاد یک ملک دیگری باشند، آنها واسطه ایجاد انواع مختلف در عالم طبیعتاند.
حکمای اشراقی میگویند هر نوعی از انواعی که شما در عالم طبیعت میبینید، مثلاً نوع انسان یک نوع مستقل است، نوع گوسفند یک نوع است، اسب یک نوع دیگر است، نهنگ یک نوع دیگر است، درخت چنار یک نوع دیگر است، انواع مختلف جوهری که شما در عالم طبیعت دارید که ذاتیاتشان با هم مختلف است – چنانکه ذاتیات انسان با ذاتیات گوسفند، ذاتیات گوسفند با ذاتیات ماهی و با عقاب و با درخت چنار متفاوت است و هر کدام یک نوع خاصیاند – به ازای هر نوعی از این انواع که شما در عالم طبیعت میبینید، یک ملک مقربی است که او واسطه ایجاد این نوع است. برخلاف نظر اول که میگفت تمام موجودات عالم طبیعت از طریق آن آخرین عقل به وجود آمدهاند. پس یک عقل است و یک ملک مقرب است که تمام اشیای طبیعی و عالم طبیعت را ایجاد کرده است.
اشراقیون میگویند عقول متعدد است. هر عقلی بنا به مرتبه و نحوه وجود و خصوصیاتی که دارد، واسطه برای ایجاد یک نوعی است. پس ملکی که واسطه ایجاد نوع گوسفند است با ملکی که واسطه ایجاد نوع درخت چنار است فرق می کند. اینها مراتب تدبیر الهی در عالم هستند و مدبرات امر وجودند. مختلف و متعدد هم هستند. به این عقلها و ملائکه مقربی که هر کدام واسطه ایجاد و تدبیر یک نوع خاص در عالم طبیعتاند، رب آن نوع میگویند. رب یعنی مدبر و مربی. پس رب نوع انسانی یعنی آن ملکی که افراد انسان از طریق او به وجود آمدهاند. رب نوع گوسفند یعنی ملکی که افراد گوسفند از طریق او به وجود آمدهاند. به این رب النوع میگویند. پس این اصطلاح را هم مد نظر داشته باشید. تعبیرهای دیگری هم در موردش هست که بعداً به آن میرسیم.
ج) رابطه رب النوع با خداوند و افراد نوع
شاگرد: آیا رب النوع واسطه است یا نه؟ آیا خالق است یا فقط واسطه؟
استاد: مگر در عالم غیر از اینکه وساطت باشد و به اذن الله اثرگذاری باشد چیزی هست؟
شاگرد: نه، منظور این است که آیا صرفاً واسطه هستند و یک چیزی هستند که خدا به واسطه آنها مؤثر است؟
استاد: مؤثر در تمام مراتب وجود حق تعالی است، «لا مؤثر فی الوجود الا الله». اما بقیه اشیا اگر تأثیری و فاعلیتی به آنها نسبت داده شد، یعنی همه به اذن الله است. در واقع مؤثر حقیقی خداوند است. وساطت و عدم تأثیر حقیقی اختصاص به رب النوع ندارد، در هر شیئی در همین عالم طبیعت، حتی اضعف اشیا هم اگر اثری بر آن بار میشود، باز هم به اذن الله است و به حول و قوه اوست. واسطه به این معنا است. اگر تعبیر به خالق کردیم، نه اینکه کنار خدا دو تا خالق داریم به این نحو که یک خالق بزرگتری به نام خدا داشته باشیم و بقیه هم کوچکتری در کنار او باشند؛ مثل یک پدری که چند تا فرزند داشته باشد ولی اینها از هم جدایند و یکی بزرگتر از بقیه است؛ این شرک است.
شاگرد: در رابطه با رب النوع، فقط بحث وجود است، یعنی به وجود میآورد یا اینکه مثلاً استاد هم که تدریس میکند بهنحوی رب النوع برای متعلم است؟
استاد: نه؛ رب النوع از سنخ عقول و ملائکه مقرب است. همه موجودات در عالم طبیعت از هر قبیلی که باشند، که ممکن است نسبت به هم تأثیر و تأثراتی داشته باشند، همه مفاض از ناحیه آن رب النوع هستند و به واسطه او ایجاد شدهاند. لذا رب النوع فقط از سنخ عقول است، اصلاً موجود مادی نمیتواند ایجادکننده باشد.
شاگرد: کلی سعی که محیط بر مادونش بود، آیا این مادون او غیر از کلی سعی هستند یا اینکه چیزی است که مثل عام و خاص مطلق، افراد او هم افراد این هستند؟
استاد: شما اگر در ذهنتان صوری تصور کنید، آیا این صور، غیر از شما هستند؟ یا همان اجزای شما و خود شما هستند؟ یا آن صور معلول شمایند؟ معلولاند، پس اجزای ذات به حساب نمیآیند و جزو ذات شما نیستند؛ ولی در عین حال موجود به وجود ذهناند؛ وجودهای مستقلی در کنار ذهن نیستند. افراد و معلولهای هر رب النوعی در واقع مخلوق و معلول او و فرع وجود او هستند، نه اینکه مثل کلی و جزئی مفهومی، مجموع این افراد رب النوع بشوند. رب النوع خودش یک موجود خاص معین از ملائکه مقرب است؛ ولی این ملک مقرب که یک موجود عینی خارجی است، افعالی دارد و کارهایی دارد، کارهایش یعنی همین موجودات مادی که فعل او هستند، نه اینکه اجزای او باشند، غیر از ذات او هستند، ولی اینکه بگوییم جدای از او، یعنی اینها برای خودشان موجودند و این هم برای خودش موجود است و این افراد هم برای خودشان موجودند، درست نیست. شما نمیتوانید بگویید: «آن صور ذهنی جدای از من هستند»، جدا از شما نیستند، بلکه موجود به وجود شمایند، ولی فعل شما هم هستند و ذات شما نیستند. هیچ مخلوقی و هیچ معلولی از حیطه وجود فاعل خودش نمیتواند بیرون باشد؛ ولی در عین حال ذات فاعل هم نیست، یا جزء فاعل هم نیست که بگوییم الان جزء اوست و اگر به فرض معدوم شد، یعنی یک تکهای از فاعل معدوم شد. همانطور که اگر شما این صور ذهنی را دیگر به آن توجه نکنید و از آن غفلت کنید و نباشد، نمیگویید «من یک چیزی از دست دادم و من ناقص شدم»، اینطور نمیگوید. هر وقت خواستید، دوباره اظهارش میکنید. پس بود و نبود آن صور که شما اظهار بکنید یا نکنید در کمال ذاتی شما فرقی حاصل نمیکند. ولی اگر اینها را تصور کردید، آنها در مرتبه فعل شما هستند و موجود به وجود شما هستند و امثال این تعابیر. اگر ملکه آن صور را از دست بدهید، کمال را از دست دادهاید، ولی اینکه شما به این صورت توجه بکنید یا نکنید، این به خودی خود، نه آمدنش موجب کمال است و نه نبودنش موجب نقص است. مادامی که اصل ملکه باشد، کمال این است که شما هرگاه بخواهید ایجادش کنید و هرگاه بخواهید اظهارش کنید، ولی با اظهارش چیزی بر شما افزوده نشود، این کمال است.
د) قرب وجودی رب النوع و پاسخ به شبهات وجود
این رب النوع خصوصیاتش مختلف است، ولی یکی از ویژگیهایش که مرتبط با بحث ما میشود این است که او احاطه وجودی به معلولهای خودش دارد. مثل هر علتی که محیط به معلولاتش است، رب النوع هم همینطور است. پس نباید توهم کرد که مثلاً ما که الان معلول یک عقل مجرد هستیم و به واسطه او ایجاد شدهایم، او در یک عالمی است دور از ما و ما هم از او فاصله گرفتهایم و از بالا دارد ما را نگاه میکند. چنین فاصلهای نیست. منظور از فاصله در اینجا بعد مکانی نیست. همانطور که شما در مورد خداوند میگویید او از هر شیئی به خود آن شیء نزدیکتر است، ﴿هو معکم اینما کنتم﴾[1] ، ﴿نحن اقرب الیه من حبل الورید﴾[2] ، سایر فیوضات هم که به اذن الله واسطه ایجاد و مراتب فاعلیت الهی است، باز هم همینطور است. پس آن ملک مقربی که واسطه ایجاد ماست، از خود ما به ما نزدیکتر است. ما به سبب غفلتها و به سبب اعراض از باطن وجود و اسبابی مثل این، از شهود این امر غافل هستیم. بعد گمان میکنیم که این ملائکه از ما فاصله گرفتهاند. در حالی که او قرب وجودی به ما دارد، همانطور که خداوند قرب وجودی به اشیا دارد و هیچ شیئی از حق تعالی دور نیست، دوریاش به حجاب و ضعف خودش برمی گردد. از طرف حق تعالی قرب مفرط است، از طرف این مخلوق است که به سبب حجاب نفسانی، حق تعالی را که از خودش به خودش نزدیکتر است، شهود نمیکند. در ملائکه مقرب هم که واسطه ایجادند همینطور است. به این رب النوع اصطلاحاً کلی هم میگویند؛ کلی به معنای اینکه محیط است، یعنی دربردارنده همه آن معلولها و افرادش است و به همه احاطه وجودی دارد. برای رب النوع این زمان و این مکان فرقی ندارد. مثلاً آن ملکی که واسطه ایجاد انسان است، چنین نیست که در این زمان نزدیکتر به انسانهاست یا هزار سال قبل یا یکصد هزار سال بعد نزدیکتر است، یا در این کره یا یک کره دیگر، فرقی ندارد؛ او به همه به یک نسبت احاطه دارد، چون به همه این افراد محیط است.
شاگرد: قرب رب النوع به معلولات بیشتر است یا قرب خداوند به معلولات؟
استاد: دو تا قرب نیست که بگوییم خدا هم به معلول نزدیک است و این رب النوع هم به این معلول نزدیک است. اینطور تصور نکنید. یک وقت ما میگوییم این میز یک موجود است، آن صندلی نزدیک به این میز است، آن صندلی دیگر هم نزدیک به این میز است؛ شما اینطور دارید تصور میکنید. نباید خدا را در عرض اشیا قرار داد. این یک سلسله طولی است. در سلسله طولی هر مرتبه اعلی محیط به همه مراتب مادون است. خداوند نسبت قرب و احاطهاش به همه اشیا یکسان است. برای حق تعالی که فرقی ندارد که آن مخلوق، ملک یا انسان یا جماد باشد، ﴿هو معکم﴾ نسبت به همه هست، ولی مراتب ظهور فاعلیت متفاوت است. خداوند اگر انسان را بخواهد خلق کند، از یک سلسلهای و از طریق یک اسبابی میآفریند. آن اسباب درجات و مراحلی دارد، یکی از آن مراحل اسباب همان رب النوع است؛ ولی خداوند همانطور که به آن رب النوع قرب دارد، به انسان هم قرب دارد، همینطور به آن علتی که واسطه رب النوع بوده و سایر سلسله از این واسطههای دیگر، به همه اینها قرب دارد و به همه احاطه دارد. ولی دو تا قرب حساب نکنید. این سلسله طولی است. در سلسله طولی شما مراتب مختلف فاعلیت دارید که درجات کمال و نقصشان با یکدیگر متفاوت است، ولی آن علت اعلی به همه اینها محیط است.
شاگرد: در این صورت اصلاً شدت و ضعف معنا دارد؟
استاد: اگر وجود خداوند اشد وجودات است و از حیث کمال وجود نامتناهی است، پس هر چیزی که به عنوان کمال به او نسبت دادیم نامتناهی است. شدت قرب خداوند به اشیا به گونهای است که از خود شیء به خودش نزدیکتر است. و همانطور که برای این انسان تعبیر میکنیم که به وجود خداوند موجود است، برای آن رب النوع هم تعبیر میکنیم به وجود خداوند موجود است. پس معلوم است که نباید چیزی را با خدا قیاس کرد.
اصطلاح وجود منبسط و فیض مقدس
اصطلاح دیگر که یک اصطلاح عرفانی است، وجود منبسط یا فیض مقدس است. در همین نحوههای صدور کثرت، اولین مرتبه ایجاد را به زبان فلسفی عقل اول نامیدیم. در فلسفه، عقل اول اولین مرتبه ایجاد است. عرفا به اولین مرتبه ایجاد، وجود منبسط یا فیض مقدس میگویند. حال اینکه آیا فیض مقدس یا وجود منبسط به زبان عرفانی همان عقل اول به زبان فلسفی است یا نه، اختلافی وجود دارد. برخی مثل ملاصدرا میگویند عقل اول همان وجود منبسط است و همان فیض مقدس است؛ یعنی صادر اول و اولین مرتبه ایجاد است. بعضی دیگر میگویند یک تفاوتی دارند. اینجا به اصطلاحش توجه کنید، فعلاً به بحثهای دقیقتر آن کاری نداریم.
رابطه بحث مغایرت با مفاهیم سهگانه وجود
ما در این غرر بحثمان این بود که مفهوم وجود مغایر با مفهوم ماهیت است و زیادت وجود بر ماهیت را میخواستیم اثبات کنیم. در اینجا به رسیدیم اینکه ما یک مفهوم مطلق وجود داریم، حصههای وجود داریم که از اضافه مفهوم مطلق به ماهیتها حصهها را تصور میکنیم، و نحوهها یا به عبارتی افراد وجود داریم، که بعضی از این نحوهها و این افراد وجود، محدود و خاص و جزئیاند، یعنی ضعیفاند مثل موجودات عالم طبیعت، بعضی دیگر نحوه وجودشان وجودی وسیع و دارای احاطه است، مثل مجردات که بینشان درجات و مراتبی است تا عقل اول که محیط به کل است. ما وقتی که از مغایرت وجود و ماهیت سخن گفتیم، مقصودمان این بود که همانطور که مفهوم مطلق وجود با ماهیتها متفاوت است، حصهها هم با این ماهیتها متفاوتاند، افراد و نحوهها و مصادیق وجود هم با این ماهیتها متفاوتاند.
نظم:
و الفرد كالمطلق منه و الحصص زيد عليها مطلقا عما و خص[3]
متن کتاب:
(و الفرد) من الوجود
توضیح: فرد وجود یعنی نحوهها و مصادیق وجود،
(كالمطلق منه) و هو مفهوم الوجود المطلق[4]
توضیح: مثل وجود مطلق؛ اینجا منظور از وجود مطلق همان مفهوم وجود است. گاهی وجود مطلق میگوییم و منظور، مفهوم است، یعنی همان مفهومی که «من اعرف الاشیاء» است. اگر مقصود از وجود مطلق آن وجود خارجی باشد، یعنی وجود کلی سعی مراد است، پس باید ببینید این وجود مطلق که گفته شد، مقصود از آن آیا به لحاظ مفهومی است یا به لحاظ خارجی و مصداقی تا بتوانید معنایش کنید. اینجا مقصود مفهوم است. پس فرد وجود، مثل مطلق وجود که همان مفهوم وجود مطلق است...
(والحصص) و هي نفس المفهوم مضافا إلى ماهية ماهية بحيث يكون الإضافة داخلة و المضاف إليه خارجا
توضیح: حصه چیست؟ حصه یعنی آن مفهوم مطلق را بگیرید و به ماهیتها اضافه کنید، ولی نه به این معنا که ماهیت جزو این مقید ما شده باشد، بلکه فقط اضافه برقرار شده و الا قید و مضافالیه بیرون است.
(زيد عليها) ای علی الماهیه (مطلقا) تعمیم فی (الفرد عما وخص) ای عاماً و خاصاً بیان للاطلاق.
توضیح: فرد وجود و وجود مطلق مفهومی و حصهها، مغایر با ماهیت است. این کلمه بعدی «مطلقا عما و خص»، توصیف و تبیین آن فرد است، منتها با فاصله آمده چون میخواسته وزن و قافیه بیتش را درست کند. در واقع اینطور بوده: «الفرد من الوجود مطلقاً»، یعنی «افراد وجود به طور مطلق، چه عام و چه خاص باشد». باید اینطور معنا کنید. «الفرد من الوجود مطلقاً» چه عام باشد و چه خاص باشد. لذا میگوید: «مطلقا تعميم في الفرد»، یعنی میخواهم فرد را تعمیم دهم و بگویم همه نحوههای فرد وجود مراد است، چه عام و چه خاص باشد. این عام و خاص بیان آن اطلاق است، یعنی اینکه وقتی میگویم «فرد وجود مطلقاً»، مقصودم چیست؟ یعنی فرد وجود هرچه باشد، چه فرد عام و چه فرد خاص. و مقصودمان از این عام و خاص بودن، احاطه یا عدم احاطه داشتن است. از وجود عام در اینجا وجود کلی وجود محیط سعی مد نظر است.
و المراد بالعموم و الخصوص هنا السعة و الضيق بحسب الوجود العيني الغير المنافي للفردية، و هذا كثير الدور على ألسنتنا طبقا لأهل الذوق
توضیح: در اینجا که گفتیم «فرد وجود مطلقاً چه عام و چه خاص باشد»، مقصودمان از عموم و خصوص، سعه و ضیق به حسب وجود خارجی است، که در عین اینکه در خارج است و در نتیجه فرد است و یک نحو خاص و معین وجود است، در عین حال محیط است، یعنی کلی است. مقصودمان این است. این تعبیر «کلی سعی» زیاد بر زبان ما میآید و اصطلاحش را زیاد به کار میگیریم، مطابق اصطلاح اهل عرفان هم هست.
فيطلقون على الوجود الحقيقي الممتنع الصدق على كثيرين لفظ «الكلي» و «العام» و «المطلق»، و يعنون «المحيط الواسع»؛ و على نحو من الوجود الحقيقي لفظ «الخاص» و «المقيد» و «الجزئي» و یعنون «المحدود المحاط».[5]
توضیح: اهل عرفان بر وجود عینی که حقیقت واحد است و قابل صدق بر کثیرین نیست، مثل جبرئیل و یا عقل اول که حقیقت واحد عینی هستند، به چنین چیزی که حقیقت خارجی و ممتنع الصدق بر کثیرین است، اطلاق لفظ کلی میکنند و میگویند عام یا مطلق است. مقصودشان چیست؟ مقصودشان وجود محیط واسع است، ﴿ان الله واسع علیم﴾[6] ؛ یکی از اوصاف حق تعالی واسع است. «یطلقون» عطف بر «علی الوجود» است؛ اطلاق میکنند بر نحو دیگری از وجود حقیقی که آن هم قابل صدق بر کثیرین نیست، بلکه یک جزئی واقعی در خارج است که به آن لفظ «خاص» اطلاق میکنند. مثلاً درباره موجودات در عالم طبیعت میگویند اینها خاصاند یا جزئیاند. منظورشان این است که محدودند و ضعیفاند. درباره مجردات میگویند کلیاند، یعنی قوی هستند و احاطه دارند.
و من هذا القبيل إطلاق الإشراقيين لفظ «الكلي» على «رب النوع».
توضیح: و همچنین در بین فلاسفه هم اینطور است. حکمای اشراقی که به رب النوع «کلی» میگویند، مقصودشان همین است. یعنی کلی به معنای احاطهای که به افراد و به معلولهای خودش دارد. حالا غرض ما اینجا چه بود؟
و المقصود أن هاهنا ثلاثة أشياء كل منها مغاير للماهية: المفهوم العام البديهي من الوجود و حصصه و افراده_ التي هي حقيقة الوجود المنبسط المسمى ب«الفيض المقدس» _ و أنحاء الوجودات الخاصة التي بها يطرد الأعدام عن الماهيات[7]
توضیح: ما سه امر و سه عنوان داریم که هر سهتا متفاوت با ماهیت است. یکی مفهوم مطلق وجود، دوم حصههای وجود، سوم نحوههای وجود خاص خارجی که به بعضی محیط و به بعضی خاص گفتیم. به عبارتی، سوم: همان افراد وجود که در واقع همان حقیقت وجود منبسط یا فیض مقدس است. این را به چه معنا می گوییم؟ اگر ما فرض کنیم که وجود منبسط همان عقل اول است، فرض کنیم حرف عارف با فیلسوف یکی است، اشیای خارجی، آنچه را که ما به عنوان عقل دوم و جبرئیل و این ملک آخرین و ملک سلسله طولی ملائکه عالم مثال و موجودات عالم طبیعت، آیا خارج از حقیقت عقل اولاند؟ اینطور نیست که عقل اول یک گوشهای در عالم هستی است و اینها از او جدا شدهاند، بلکه در حقیقتِ او هستند به تعبیر عامیانه بخواهیم بگوییم درون او هستند. همانطور که این صور ذهنی درون ذهن ما هستند و خارج از ذهن ما نیستند، اشیا و مخلوقات هم که از اویند، درون عقل اولاند و محاط به عقل اولاند. پس به این معنا اگر حساب کنید، این اشیا در واقع مراتب ظهور عقل اول به شمار میروند، چون خارج از او نیستند. به این معنا میتوانید بگویید اینها و این افراد وجود در واقع همان ظهورات عقل اول است و تعینات عقل اول است و تجلیات عقل اول است و هکذا. پس افراد وجود یعنی همان حقیقت وجودی که منبسط است و گسترده است و همه را در بر گرفته است. چون عقل اول هم انبساط دارد، یعنی همه را در بر گرفته و چیزی خارج از آن نیست. به زبان دیگر هم به آن فیض مقدس میگوییم. یا به عبارت دیگر این افراد وجود، انواع وجودات خاصه هستند و نحوهای خاص وجودند، به زبان عرفانی میگوییم اینها مظاهر عقل اولاند و مظاهر وجود منبسطاند. به زبان فلسفی بخواهیم بگوییم، میگوییم این اشیا نحوهای خاص وجودند. ولی باز تذکر میدهیم که این نحوهها خارج از وجود عقل اول نیست. بنابراین انواع افراد وجود، به عبارت دیگر نحوههای وجودات خاصی هستند که به واسطه آنها عدم از ماهیت سلب میشود. وقتی میگویید وجود زید و وجود عمرو، چرا عمرو را میگویید معدوم نیست؟ به برکت همین وجودش؛ اگر وجود نباشد که زیدی نیست و عمروی نیست. پس این موجودات خاصه آن چیزی است که به واسطه آن عدم از ماهیت طرد میشود و میگوییم این ماهیت موجود است.
و الأولان كما هما زائدان على الماهية كذلك زائدان على الثالث
توضیح: آن دوتای اول یعنی مفهوم عام و حصههایش، همچنان که این دوتا زائد و مغایر با ماهیتاند، همچنین این دو مغایر با خود حقیقت وجود و نحوههای وجود هم هستند. «زائدان علی الثالث»، سومی در این عبارت، نحوههای وجود بود. میگوید مفهوم وجود و حصههای وجود با نحوه وجود خارجی متفاوت است، چون آن دو ذهنیاند و نحوه وجود خارجی در خارج است.
و ليسا ذاتيين له
توضیح: و ذاتی برای آن نیست. پس کسی گمان نکند که برای وجودات خارجی اینها یک ذاتی به نام مفهوم وجود دارند؛ مفهوم وجود ذاتی برای هیچ چیز نیست و فقط در ذهن است. بله؛ البته اگر مفهوم وجود را با حصه مقایسه کنیم، یعنی مفهوم وجود مطلق با مثلاً مفهوم وجود زید، اینجا اگر بخواهیم حساب کنیم، میگوییم این مفهوم وجود مطلق با همین وجود زید یک اشتراکی دارد، چون این همین است اصلاً، وجود زید به نحو حصه است، همان مفهوم مطلق است که فقط مرتبط با یک ماهیتی شده. پس کأنه برای او مثل ذاتی است، منتها نه ذاتی به معنای جنس و فصلی که در مورد ماهیت گفته میشود؛ «ذاتی است» یعنی این حصه، مثلاً مفهوم وجود زید، خود این مفهوم وجود جدایناپذیر از اوست، و اگر جدایش کنید، وجود زید نیست، میشود مفهوم زید.
إنما الذاتي هو المفهوم العام للحصص.
توضیح: آن مفهوم وجود مطلق برای حصهها مثل ذاتی است، یعنی لاینفک از آن حصههاست.
و الأشاعرة في المقامات الثلاثة يقولون بالعينية
توضیح: اشاعره در این سه مقام میگویند عینیت یعنی ما غیر از ماهیت چیزی نداریم، مفهوم وجود یا حصه وجود همان ماهیت است، معنای وجود زید همان زید است.
أي ليس هاهنا وجود عام و لا حصص منه و لا أفراد له سوى الماهيات المتخالفة
توضیح: چون آنها اصالت وجود را نمیفهمند، میگویند آنچه که در خارج است، ماهیت است. پس معنای حرفشان اصالت ماهیت است ولو اینکه اسمش را نمیآورند. میگویند ما در خارج فقط ماهیت داریم، وجود هم عین ماهیت است و معنای وجود با معنای ماهیت یکی است.