1403/12/21
بسم الله الرحمن الرحیم
[1] غرر فی بداهة الوجود/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/الفریدة الاولی فی الوجود و العدم /[1] غرر فی بداهة الوجود
پیشینه تاریخی شناخت و بحث از مفهوم وجود
بحث فلسفه با بداهت مفهومی وجود آغاز میشود. برای اینکه بدانیم چرا نقطه آغاز بحثهای فلسفی اینجاست، باید نکتهای را درباب پیشینه فلسفه و تدوین آن در یونان بدانیم. شکی نیست که خصوصیت اصلی انسان داشتن قوه شناخت است. تفاوت انسان با حیوان در نحوه شناختی است که از امور میتواند پیدا بکند، و الا به لحاظ جنبه بدنی شباهتهای زیادی بین انسان و حیوان هست و حتی در قیاس با بسیاری از حیوانات، انسان ضعیفتر است. مقصودمان از این ضعیفتر بودن لزوماً در قوه بازو و عضلات نیست. چه اینکه ما حتی نسبت به بسیاری از پرندهها هم ضعیفتریم. مثلاً یک پرنده میتواند با دانه خام تغذیه کند، در حالی که ما نمیتوانیم. پس قوه هاضمه او از قوه هاضمه ما قویتر است. ما باید آنقدر در این دانهها تغییر ایجاد کنیم تا برایمان قابل استفاده شود. پس ویژگی اصلی انسان در شناخت و معرفت اوست.
سبب آغاز کردن بحث از یونان
طبعاً انسان از ابتدای ظهورش، سعی در شناخت امور و حقایق داشته است. از جمله، در حدود دو هزار و پانصد سال پیش که تاریخ مدونی وجود دارد، در یونان افراد و دانشمندانی پیدا شدند که درصدد شناخت علل و ریشههای عالم بودند. اینکه تعبیر «تاریخ مدون» را به کار میگیریم و از یونان شروع میکنیم، برای توجه به این نکته است که گمان نشود بحث شناخت، چه به معنای فلسفی و چه به معنای شناخت پدیدههای عالم و علوم تجربی، منحصر به یونان بوده است. شواهد بسیاری هست که پیش از تمدن یونان، در تمدنهای باستانی دیگر، در ایران باستان، چین باستان، بابل، بینالنهرین و مصر، بحثهای علمی و به نحوی فلسفی مطرح بوده و افکار و عقایدی بوده است. اما آنچه اکنون به نحو قطعی و مدون در دست ماست، اغلب از یونان رسیده است. منابع علمی دیگر تمدنها به علل مختلفی چندان به ادوار بعدی منتقل نشده است. علاوه بر اینکه غالب نویسندگان تاریخ فلسفه، غربیاند و طبعاً علاقه دارند که ریشه همه اینها را در غرب بدانند. اما شواهد موجود است و منصفان از همین افراد هم شهادت میدهند که در تمدنهای دیگر هم اینگونه بحثها جریان داشته است. در حالات یکی از فیلسوفان پیشسقراطی گفتهاند که شدیداً آرزو داشته است به ایران بیاید تا فلسفه بیاموزد. بنابراین فلسفه ایران شهرتی داشته است که او میخواسته از یونان به ایران بیاید. به سبب دشواریهای سفرهای آن زمان، هنگام جنگ، خود را در شمار سربازان درآورد تا بتواند همراه آنها به ایران بیاید. اما به هر حال، بحث فکر و اندیشه ربطی به زمان و مکان و قومیت و نژاد ندارد. همه انسانها در صدد شناخت حقیقت و کسب یک جهانبینی هستند.
ظهور سوفسطائیان و اقوال سهگانه آنان در انکار شناخت
تلاشها و بحثهای پیرامون ریشهها و علل عالم مدتهای طولانی و شاید قرنها ادامه داشت و به نظر واحدی ختم نمیشد. وجود این اختلاف نظرها، رفتهرفته فکر دیگری را به وجود آورد: «چرا این دانشمندان پس از این همه بحث به نتیجه واحد نمیرسند؛ اگر ما در صدد شناخت واقعیت برآمدیم و این امر ممکن بود، پس از این بحثهای طولانی باید به فهم میرسیدیم».
الف) انکار امکان شناخت
بهتدریج این نظریه پیدا شد که چهبسا ریشه تمام این اختلافات این است که اساسا ًما قادر به شناخت نیستیم! اگر ما به عنوان بشر اصولاً قابلیت شناخت نداشته باشیم، پس هیچگاه به نتیجه واحد نخواهیم رسید.
ب) انکار انتقالپذیری شناخت
در قالب دیگری هم این نظر طرح شد که اگر کسی بتواند به طور شخصی، به نحوهای از شناخت برسد، نمیتواند آن را به دیگری منتقل کند. چون این شناخت یک امر شخصی برای خودش بوده است، پس چگونه میتواند به دیگری منتقل شود؟ مانند اینکه کسی دردی برایش حاصل شود که نمیتواند این درد را به دیگری منتقل کند تا او هم همین درد را بکشد. لذا بر فرض حصول شناخت برای هر فرد، این شناخت قابل انتقال نیست.
ج) انکار اصل واقعیت
در قالبی بدتر از همه، بیان شد که اصلاً از کجا معلوم که واقعیتی وجود دارد که ما درصدد شناخت آنیم؟ پس از سالها بحث درباب علل عالم و ناکامی دانشمندان آن زمان از رسیدن به نتیجه واحد، به تدریج امثال این تعابیر و تقریرها پیدا شد. ممکن است تقریرها و تعابیر دیگری هم باشد اما عمده در این سه قالب است:
• اصلاً حقیقت و واقعیتی وجود ندارد، پس تلاش ما برای شناخت چیزی که نیست بیمعناست؛
• اگر به فرض واقعیتی هم هست، قابل شناخت نیست؛
• اگر قابل دسترسی و شناخت است، قابل انتقال به غیر نیست.
این گروه گفتند: علم این است که انسان در مقام گفتگو آنقدر قوی شود و فنون مناظره و شکستدادن حریف را فرا بگیرد تا بتواند او را سرکوب کند. دانشمند ما هستیم نه دیگران که درپی شناخت واقعیتند. لذا نام سوفیست (به معنای دانشمند) را بر خود نهادند. آنها در شهر میگشتند و در ازای دریافت پول، فنون مناظره و اثرگذاری بر دیگران را آموزش میدادند.
مواجهه سقراط، افلاطون و ارسطو با سوفسطائیان
سقراط گفتگو و در حقیقت مبارزه با این گروه را آغاز کرد. از راه خودشان هم وارد شد: «دیالوگ» و گفتگو. به آنها میگفت: «من که دانشمند نیستم، شما دانشمندید و من میخواهم از علم شما استفاده کنم. من دوستدار دانشم». آنها میگفتند ما سوفیست هستیم اما او میگفت من فیلسوفم، یعنی دوستدار دانش. با آنها در امور مختلف شروع به گفتگو میکرد. مثلا درباب عدالت: عدالت چیست؟ برای اجرای عدالت اول باید معنایش را بدانیم. سپس باید بدانیم که قابل اجرا هست یا نه و بعد آن را در عمل اجرا کنیم. سقراط بحث را با پرسش شروع میکرد و ابتدا پاسخی را از طرف مقابل میگرفت. در ادامه بحث به نقطهای میرسید که سوفسطایی سخنی خلاف گفته اولش میگفت و حال سقراط میپرسید: «کدامیک از اینها را باید بپذیریم؟» گفتگوهای سقراط با سوفسطیها ادامه داشت و پس از او افلاطون و سپس ارسطو به مقابله با آنها پرداختند. کسی که این مباحث را به شکلی منظم تدوین کرد، ارسطو بود. لذا او را معلم اول نامیدند. چون در مقام تعلیم، اول کسی بود که به صورت منظم و با جداکردن مباحث، هریک از علوم طبیعیات، منطق، ریاضیات و مابعدالطبیعه را با ترتیب ویژهاش تدوین کرد.
ابطال قول سوفسطائیان
گفتگوهای سقراط و پیروانش وجوه اشتباه و خلط را در ادعای سوفسطائیان آشکار کرد. این ادعا که «هیچ واقعیتی نیست»، ناقض خود است. چون به این معناست که در نگاه مدعی، واقعیت این است که هیچ واقعیتی نیست. یعنی اگر کسی سلب کلی واقعیت کند، به این معناست که نقیض این سخن درست و واقعی است. یا اگر سلب کلی شناخت کند که «نمیتوانیم هیچ شناختی از واقعیت داشته باشیم»، پس او شناخته است که «هیچ شناختی نمیتوانیم داشته باشیم». لذا این سلب کلی نیز، خود را نقض میکند. یا این ادعا که «اگر شناختی هم حاصل شود قابل انتقال نیست»، یعنی مدعی در همین حال میخواهد به دیگری تفهیم کند که «من نمیتوانم چیزی به تو منتقل کنم». پس این «ناتوانی در انتقال شناخت» را انتقال داد. لذا این ادعا هم خودش را نقض میکند.
پس اصل واقعیت امری بدیهی است. حتی این ادعا که «هیچ واقعیتی نیست» هم به سبب ضرورت واقعیت، مثبت واقعیت است. و اینکه فیالجمله، و نه همواره، میتوان این واقعیتها را شناخت، حتی انکار شناخت واقعیت هم خود، نحوهای از شناخت است. پس اصل وجود برخی شناختها نیز انکارناپذیر است. ادعای امتناع انتقال شناخت هم به همین شرح است. بنابراین همانگونه که اصل واقعیت ضروری است، اصل شناخت این واقعیت و اصل قابلیت انتقال نیز ضروریاند. اینها اموری غیرقابل انکارند. شاهد این سخن هم این است که انکار منکر نسبت به این امور در واقع اقرار به آنها است. لذا اصل واقعیت ضروری است و اساساً قابل اثبات نیست. چیزی را میتوان اثبات کرد که ضروری نباشد. امر ضروری نیازمند اثبات نیست، بلکه هر اثباتی متوقف بر آن است.
آغاز فلسفه و بداهت مفهوم وجود
اگر بخواهیم به تعبیر فنی و فلسفی از این ضرورت و بداهت تحققی واقعیت خبر دهیم، میگوییم مفهومی که از واقعیت داریم، یا به عبارت دیگر مفهوم وجود، مفهومی بدیهی است. این، نقطه شروع فلسفه است. به این سبب در آغاز اولین بحث از مباحث فلسفی میگوییم «مفهوم وجود مفهوم بدیهی است و با نظر و اکتساب حاصل نشده است». مقصود لفظ وجود نیست، بلکه فهم و دریافتی است که از اصل واقعیت داریم، تفاوتی ندارد که با چه تعبیری از آن یاد کنیم. این دریافت و فهم ما از واقعیت، امری ضروری است، چون واقعیت متن خارج است. ما به عنوان یک فهمنده، وقتی که به خود یا غیر خود توجه کنیم و در مقام شناخت واقعیت برآییم، اولین فهم و برداشتی که داریم، مفهوم بدیهی وجود است. از آنرو که بدیهی است، قابل تعریف نیست. تعریف برای امری مخفی است که بخواهیم آشکارش کنیم. ولی امری را که حقیقتاً ظهور آشکاری است، به حسب مصداقش متن واقعیت است، در تلاش ذهنی ما هم اولین فهمی است که از واقعیت داریم، چگونه و با چه مفهومی میتوان تعریف کرد؟ امکان ندارد. ما تنها میتوانیم از این مفهوم واحدی که فهمیدهایم با انحاء مختلف تعبیر کنیم و واژهها را به واژه دیگری تبدیل کنیم. مثلا به جای وجود بگوییم «این بودن»، «این هستی»، یا به زبان دیگری ترجمه کنیم. اما معنای این ترجمه و تبدیل الفاظ تعریف نیست.
مفهوم، یعنی فهمی که از واقعیت داریم، این فهم امری بدیهی است. اینجا هم که گفتند مفهوم وجود مفهوم بدیهی است، مقصود همان فهم است، نه این واژهها و الفاظی که در یک لغت حکایت از آن مفاهیم ذهنی میکنند. آن الفاظ بنا به زمان و زبانهای مختلف تغییر میکنند ولی معانی و مفاهیم نه. شناخت یعنی همان مفاهیم، نه این الفاظ. الفاظ تنها صورتهای خیالی معنا در قوه خیال ما هستند.
پس نقطه شروع فلسفه اینجاست و سیر فلسفه را از اینجا شروع میکنیم: مفهوم وجود بدیهی است. با تامل در این نکات مییابیم که نقطه دیگری را نمیتوان برای شروع فلسفه برگزید. از آنرو که فلسفه هیچ پیشفرضی از جای دیگری نمیگیرد، پس باید از بدیهیات شروع کند. بدیهیترین امور، اصل واقعیت است و دریافتی که ما به عنوان مفهوم تصوری از آن داریم. حال اگر بخواهیم آن را با تعبیری فنی بیان کنیم، میگوییم: مفهوم وجود، بدیهی است.
امتناع تعریف حقیقی وجود
شرایط تعریف در منطق بیان شده است. تعریف یا به حد است یا به رسم. اگر چیزی ذاتیات، یعنی جنس و فصل داشته باشد و به وسیله ذاتیات تعریف شود، این تعریف حدی است. اگر به لوازم و اعراضش تعریف شود، این تعریف رسمی است. هیچیک از این دو نحو تعریف در مورد وجود صادق نیست.
الف) نفی تعریف حدی
وجود به لحاظ مفهوم و معنایی که از آن میشناسیم، مفهومی بسیط است؛ پس مرکب از ذاتیات و جنس و فصل و امثال اینها نیست تا به جنس و فصل تعریف شود.
ب) نفی تعریف رسمی
تعریف رسمی نیز برای وجود میسر نیست. در منطق کلیات به پنج قسم تقسیم شده که بعضی ذاتی است و بعضی عرضی. عوارض هم یا عرض خاصند و یا عرض عام. همه اینها در مورد ماهیت و چیستی اشیاء است. زمانی معنا دارند که ماهیت یک شیء را در نظر بگیریم که دارای جنس، فصل و عوارضی غیر از جنس و فصل باشد. یعنی اصولاً کلیات خمس، مختص ماهیت است. ماهیت است که یا ذاتی است یا عرضی و ذاتی و عرضیاش یا خاص هستند و یا عام. در حالی که وجود از سنخ ماهیت خارج است.
بیان تفاوت سنخ وجود و ماهیت
ماهیت چیستی شیء را بیان میکند. اما از اصل واقعیتش خبر میدهد. اینکه «انسان هست» یعنی واقعیت دارد. این مفهوم «واقعیبودن» از سنخ «انسانبودن» نیست. زمانی که گفته میشود «گوسفند هست»، «زمین هست»، «آسمان وجود دارد»، «درخت وجود دارد»، معنایی که در محمول این جملات با تعابیری مانند «هست» و «وجود دارد» با سنخ موضوع این گزارهها (زمین، آسمان، درخت، انسان) متفاوت است؛ چون از اصل بودن اینها سخن میگوید. مفهوم بودن با ماهیت که چیستی و چگونگی شیء را بیان میکند، متفاوت است.
این مفهوم بودن از آنرو که دارای سنخ متفاوتی نسبت به ماهیت است، پس تعریف به حد و رسم برایش بیمعناست. تنها میتوان آن را ترجمه کرد. ترجمه از لفظی به لفظ دیگر رخ میدهد، نه مفهوم. مفهوم برای همه واضح است و کسی در آن ابهامی ندارد. ولی اگر یک فارسیزبان به انگلیسیزبانی بگوید: «بودن» یا «وجود»، او نمیفهمد. لذا باید به لفظی که او میفهمد ترجمه کند و مثلاً بگوید«existence» . او با شنیدن این واژه به همین مفهومی که شخص فارسیزبان رسیده بود میرسد. دریافتی که او از «بودن» و «existence» دارد با فهمی که من از این واژه «بودن» و اصل واقعیت دارم یکسان است و در مرحله معنایی اختلافی نیست. تنها الفاظ متفاوت است. الفاظ را میتوان به هر لفظی ترجمه کرد و از این ترجمه لفظی میتوان به «تعریف لفظی وجود» تعبیر کرد. برخی در تلاش برای شرح و توضیح وجود، گفتند: «چیزی که خودش ثابت است، ثابتالعین است»، یا «چیزی که میشود از آن خبر داد». روشن است که همه اینها تنها تبدیل الفاظ به الفاظ دیگر است و معنا تعریف نشده، چون بدیهی است.
مراحل چهارگانه شناخت علمی نزد منطقیون
در منطق بیان شده که شناخت و بحث علمی درباره شیئی، دارای سیر و مراتبی است و در این سیر نمیتوان هر مطلبی را بدون رعایت نظم و ترتیب طرح کرد.
الف) مرحله اول: تعریف لغوی
در مواجهه با یک موضوع علمی، در اولین مرحله باید به لحاظ لغوی معنای موضوع آشکار شده باشد. مثلاً اگر میخواهیم ملک را بشناسیم، ابتدا باید به لحاظ لغوی بفهمیم که مقصود از ملک چیست.
ب) مرحله دوم: اثبات وجود موضوع
قدم دوم، پس از شناخت واژه، این است که بفهمیم و بپذیریم که این موضوع آیا وجود دارد یا نه. اگر وجود نداشته باشد، بحث علمی دربارهاش بیمعناست. ما نمیخواهیم بحث معدومشناسی کنیم. مثلاً ما علم غولشناسی نداریم. درباره امر معدوم علم تشکیل نمیشود.
ج) مرحله سوم: فهم حقیقت و ذاتیات
اگر وجود شیء با اقامه دلیل اثبات شد، قدم سوم فهم حقیقت و ذاتیات آن است. وقتی ما شناختیم ملک یا فرشته وجود دارد، باید بدانیم چه ذاتیاتی دارد. آیا جوهر است یا عرض؟ اگر جوهر است، نحوه وجود این جوهر چیست؟ آیا جوهر جسمانی است؟ اگر بله، آیا جسم لطیف است؟ اگر نه، آیا جوهر مجرد است؟ آیا واجبالوجود است؟ این شناخت ذاتیات با ترجمه لفظی بسیار متفاوت است و اصلاً قابل قیاس نیست. در تعریف لفظی غرض تبدیل الفاظ به یکدیگر و واژهشناسی است. اما در مرحله سوم میخواهیم حقیقت و ذات شیء و ذاتیاتش را بشناسیم.
د) مرحله چهارم: شناخت عوارض و ویژگیها
پس از اثبات وجود و شناخت ماهیت، در گام چهارم باید عوارض و خصوصیاتی که غیر از ذاتیات شیء است را بشناسیم. مثلا پس از شناخت ماهیت ملک و جنس و فصلش، باید بدانیم کارکرد و عوارضش چیست، چه خصوصیاتی دارد، چه نقشی دارد؟
اصطلاحات اهل منطق برای مراحل چهارگانه
اهل منطق برای این شناختها اصطلاحاتی وضع کردند.
الف) شرح اللفظ: اولین مرحله که شناخت لفظی و واژهشناسی شیء است را «شرحاللفظ» نامیدند. مثلاً اگر فردی ناآشنا با واژه عنقا این لفظ را بشنود، میپرسد: «یعنی چه؟» به عربی: «ما هو؟». در پاسخ گفته میشود: «یعنی سیمرغ». پس در این مرحله اگرچه با «ما هو» سوال میشود، مقصود ترجمه لفظی است. لذا این پرسش را «مطلب ما شارحه» مینامند و مقصود، «ما هو»یِ شرح لفظ است. به تعبیر «شرحاللفظ» یا «ما شارحه» باید توجه کرد چراکه در مباحث بعدی اثرگذار است.
ب) «هل» بسیطه: در مرحله دوم از وجود شیء پرسیده میشود: «آیا این شیء وجود دارد؟»، «هل هو موجود؟». از آنرو که این مرحله با «آیا» و و «هل» شروع میشود، تمام این مرحله و پرسش و پاسخش را «مطلب هل بسیطه» نامیدند. به این سبب گفته شد «هل بسیط» که در آن نه از صفات و خصوصیات شیء، بلکه از اصل وجود و تحققش سؤال میشود و وجود، امری بسیط است. به این قسمت از بحث و پرسش و پاسخی که در مورد آن صورت میگیرد، «مطلب هل بسیطه» میگویند.
ج) مطلب «ما» حقیقیه: پس از اثبات وجود، پرسش این است که «ما هو فی حقیقة ذاته؟»، «حقیقت و ماهیت این شیء چیست؟». به این مرحله میگوییم «مطلب ما حقیقیه». یعنی دوباره اینبار هم «ما هو» سوال میکنیم. به لحاظ لفظی مثل همان «ما هو»ی اول هست، ولی آن در مورد ترجمه لفظی بود و این «ما هو»ی مرحله سوم، از حقیقت شیء میپرسد. لذا به آن «مطلب ما حقیقیه» میگویند.
د) مطلب «هل» مرکبه: در مرحله چهارم از عوارض، افعال، خصوصیات، کارکردها و صفاتی که غیر از ذاتیات شیء است سوال میشود. مثلاً آیا این فرض، مثلاً پس از شناخت حقیقت ملک، میپرسیم: آیا اثری دارد؟ کارکردی دارد؟ آیا مجرد است؟ آیا مادی است؟ آیا حادث است؟ آیا قدیم است؟ «هل هو مجرد؟»، «هل هو مادی؟»، «هل هو حادث؟»، «هل هو قدیم؟»، «هل هو متغیر؟». اینبار هم با «آیا» و «هل» سوال میکنیم، ولی نه از وجود شیء، بلکه از خصوصیاتش. به این مرحله میگوییم «مطلب هل مرکبه». چون غیر از اصل ذات و تحققش، از عوارضی که خارج از ذات هست سوال میکند و گویی ترکیبی حاصل شده و اموری به اصل ذات اضافه شده است.
پس ترتیب منطقی شناخت یک شیء اینگونه است:
• مطلب اول، «ما شارحه» است؛ شرح لفظ.
• سپس «هل بسیطه» است که در آن وجود شیء اثبات میشود.
• سوم «ما حقیقیه» است؛ شرح ذات و ذاتیات شیء.
• چهارم «هل مرکب» است که در آن از عوارض، صفات و خصوصیات شیء خبردار میشویم.
«ما» شرح الاسم
گاهی، به هر دلیلی، جای مطلب دوم و سوم عوض میشود و بعد از بیان مطلب اول، از ذاتیات سوال میشود. یعنی «ما هو»یی که هنوز اثبات وجود نشده است. پس از شرح ذاتیات نوبت به مرحله اثبات وجود میرسد که آیا این شیء وجود دارد یا نه. ولی به این نکته باید توجه داشت که وقتی سخن از «حقیقت» و «ذات» است، باید در مورد چیزی سخن بگوییم که وجودش محرز و معلوم است. لذا نمیگوییم «حقیقت عنقا»، «حقیقت سیمرغ»، «حقیقت غول» زیرا چنین چیزی وجود ندارد یا لااقل وجودش اثبات نشده است. «حقیقت» در مورد چیزی گفته میشود که وجودش اثبات شده باشد. حکما و منطقیون گفتهاند که اگر در سیر مباحث ابتدا بهجای اثبات وجود، شرح ماهیت و ذاتیات بیان شود، نباید به این بگوییم «ما حقیقیه». چراکه حقیقت مربوط به امری است که وجودش مفروغعنه باشد، درحالی که این فرض هنوز اثبات وجود صورت نگرفته است. لذا با این «ما هو» تنها این شیء به حسب اسم شرح داده میشود. یعنی مثلا بیان میشود که اسم ملک اگر بر چیزی اطلاق شد، دارای این ذاتیات است. پس در اینجا بهجای «ما حقیقیه» میگوییم «ما اسمیه» و «شرحالاسم».
بنابراین در پاسخ «ما شرحالاسم» یا «ما اسمیه» همان پاسخ «ما حقیقیه» بیان میشود، ولی تفاوت این است که در «ما حقیقیه» وجود شیء از قبل اثبات شده، ولی در «ما اسمیه» نه. به تعریفی که در پاسخ به ما اسمیه میآید نمیگوییم تعریف و حد حقیقی. بلکه آن را «حد اسمی» مینامیم. زیرا حد و تعریف حقیقی مربوط به چیزی است که حقیقت و وجودش اثبات شده باشد. تا زمانی به این تعریف «حد اسمی» گفته میشود که وجود شیء اثبات نشده باشد. پس از اثبات وجود، میگوییم: همان تعریفی که قبلاً به آن گفتیم حد اسمی، حال حد حقیقی شد. این جمله میان منطقیون معروف است که: «الحدود قبل الهلیات البسیطة حدود اسمیه و بعدها حدود حقیقیه»[1] . تعاریفی که قبل از هل بسیطه و اثبات وجود میآیند، حد اسمی است و پس از اثبات وجود، حد حقیقی.
پس روشن شد که ما در ترتیب منطقی باید بعد از مرحله واژهشناسی، اثبات وجود کنیم، سپس شرح ذات و ذاتیات و در گام بعد، بیان عوارض. حال اگر جای اثبات وجود و شرح ذاتیات را عوض کردیم، نباید به آن بگوییم «ما حقیقیه»، چون حقیقتش هنوز اثبات نشده. بلکه باید بگوییم «ما اسمیه» یا «شرحالاسم» و تعریفی که در پاسخ به این سوال میآید، حد اسمی است. این مطلب بین منطقیون مشهور است. لذا اگر گفته شد شرحالاسم یا ما اسمیه و امثال این تعابیر، مقصود بیان ماهیت پیش از اثبات وجود است.
مرحوم سبزواری در این غرر برخلاف اصطلاح مشهور، تعبیر «شرحالاسم» را برای «شرحاللفظ» به کار برده است: «معرّف الوجود شرح الاسم»، یعنی چیزی که تعریفکننده وجود است، شرحالاسم است. مقصود ایشان از شرحالاسم همان شرح لفظ است که فقط مرحله واژهشناسی است. در حالی که در تعبیر رایج و مشهور بین منطقیون، مقصود، شرح ماهیتی بود که هنوز وجودش اثبات نشده است. پیش از مرحوم سبزواری ابن سینا نیز همین کار را کرده بود و سبزواری این تعبیر را از او اخذ کرده است. ابن سینا در کتاب نجات تعبیری به کار برده است که چنین استعمالی از آن برمیآید: «الوجود لا يمكن أن يشرح بغير الاسم»[2] . مقصود او از این «اسم»، لفظ است. البته او کتاب نجات را برای مبتدی نوشته بود. شخصی به او گفت: «من اهل فلسفه نیستم و نمیخواهم متخصص شوم. کتابی برای ما بنویس تا با خواندنش قدری از سطح عوام بالاتر بیاییم و بفهمیم فلسفه چیست». لذا ایشان کتاب نجات را برای تعلیم مبتدی نوشت و در مقام تعلیم مبتدی ممکن است بعضی مسامحات هم رخ دهد. مرحوم سبزواری هم همین مورد نادر را گرفته و در اینجا همین تعبیر را به کار برده است. در نتیجه قافیه بیت نیز درست شده است.
نظم:
معرف الوجود شرح الاسم و ليس بالحد و لا بالرسم
مفهومه من أعرف الأشياء و كنهه في غاية الخفاء[3]
متن کتاب:
غرر في بداهة الوجود؛ و أنه غني عن التعريف الحقيقي و إن ما ذكروا له من المعرفات تعريف لفظي.[4]
توضیح: وجود بدیهی و بینیاز از تعریف حقیقی است. تمام آنچه که از معرّفها برایش ذکر شده، تعریف لفظی است.
(معرف الوجود) کالثابت العین أو الذی یمکن أن یخبر عنه أو غیر ذلک (شرح الاسم) أی مطلب ما الشارحة و هو ما یقال بالفارسیة پاسخ پرسش نخستین.
توضیح: تعاریفی که برخی برای وجود ذکر کردهاند، مثل «ثابتالعین»، یعنی چیزی که خودش ثابت است، یا «الذی یمکن أن یخبر عنه» یعنی چیزی که قابل اخبار است، یا هر تعبیر دیگری، همگی شرح الاسم است. مقصود از شرح الاسم، مطلب ما شارحه است که مراد از آن شرح لفظ است.
و هو ما یقال بالفارسیه پاسخ پرسش نخستین.
توضیح: اولین سوال انسان در مواجهه با امری که نمیشناسد، این است که «این یعنی چه؟»، یعنی تعیین مدلول لفظ که بحث علمی و فلسفی هم نیست.
قال الشیخ الرئیس فی النجاة إن الوجود لا یمکن أن یشرح بغیر الاسم لأنه مبدأ أول لکل شرح فلا شرح له
توضیح: شیخ الرئیس در نجات گفت: ممکن نیست که وجود به جز به شرح اسم و شرح لفظ و شرح و تعریف شود. چون وجود مبدأ هر شرحی است و هر توضیحی برای هر چیزی با «وجود» داده میشود. پس خودش شرح و توضیح دیگری ندارد.
بل صورته تقوم فی النفس بلا توسط شیء
توضیح: صورت در اینجا یعنی معنا. معنای وجود در ذهن بدون واسطه میآید. ما برای فهم مفهوم واقعیت و بودن و هستی و امثال این واژهها که همگی از یک چیز حکایت میکنند، به هیچ واسطهای نیاز نداریم.
(و لیس) أی المعرف (بالحد)
توضیح: وجود تعریف حدی ندارد.
حیث إن الوجود بسیط لا فصل له و لا جنس له کما سیجیء
توضیح: وجود و فهمی که از اصل واقعیت داریم، یک معنای بدیهی و بسیط است؛ پس طبعاً جنس و فصل ندارد. بنابراین بساطت وجود نشاندهنده عدم تعریف حدی است.
(و لا بالرسم) لأن الرسم یکون بالعرضی الذی من الکلیات الخمس التی مقسمها شیئیه الماهیه
توضیح: تعریف رسمی هم ندارد. رسم چیست؟ در منطق بیان شده است که تعریف رسمی یعنی تعریف به عوارض؛ چه عرض خاص و چه عرض عام. عرضی از کلیات خمس است و کلیات خمس، مختص ماهیت هستند. زیرا حقیقت ماهیت را مقسم قرار میدهیم و میگوییم: «این ماهیت یا ذاتی است یا عرضی. ذاتی یا خاص (فصل) است و یا عام (جنس). عرض هم یا اختصاص به نوع واحد دارد (عرض خاص) یا مشترک بین چند نوع است (عرض عام)». پس اساساً اینها اقسام ماهیتند در حالی که سنخ وجود که با ماهیت متفاوت است، لذا تعریف رسمی ندارد.
و الوجود و عوارضه لیس من سنخ الماهیه[5]
توضیح: وجود و تمام عوارض و ویژگیهایی که به آن نسبت میدهیم، از سنخ ماهیت نیستند و تعریف ماهوی برایشان غیرممکن است. وحدت، ثبات یا تغیر، حدوث، قدم، بسیاری از مفاهیمی که در فلسفه به کار میرود عوارض وجودند، ماهیت نیستند.
و لأن المعرف لا بد أن یکون أظهر و أجلی من المعرف و لا أظهر من الوجود.
توضیح: بهعلاوه، یکی از شرایط معرِّف این است که آشکارتر از معرَّف باشد. چیست که از اصل واقعیت و مفهوم حاکی از واقعیت آشکارتر باشد؟ لا أظهر من الوجود؛ هیچ چیز آشکارتر از وجود نیست.