1403/12/13
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه استاد/مقدمات /شرح منظومه
موضوع: شرح منظومه/مقدمات /مقدمه استاد
۱. غایت و منفعت فلسفه
از جمله مبادی و مقدماتی که در مورد فلسفه باید بدانیم، غایت و منفعتی است که بر این علم مترتب میشود. هر انسانی هر کاری که میکند در آن کار به دنبال غایت و غرض و منفعتی است و باید هدفی از آن کار داشته باشد و برای رسیدن به آن هدف این تلاش را انجام دهد، حال سؤال این است که ما در فلسفه دقیقاً به دنبال چه چیزی هستیم و با فراگیری این دانش چه ثمرهای برای ما حاصل میشود؟ به عبارت دیگر چه عاملی ما را وادار میکند که فلسفه بیاموزیم و چرا وقت خود را صرف علوم دیگر نکنیم؟ برای اینکه به این سؤال پاسخ دهیم باید ابتدا معیار فضیلت و شرافت را در دانشها بدانیم.
معیارهای سهگانه فضیلت در علوم
بعضی از اموری که از انسان سر میزند مربوط به مقام عمل است، مثل اینکه چه غذایی بخورد و چه نوشیدنی بنوشد، اینها از بحث ما بیرون است و واضح است که آنچه در مقام عمل به جنبههای بدنی و عملی انسان برمیگردد محل بحث ما نیست، وقتی که ما دانشها و علوم را با یکدیگر مقایسه میکنیم برای اینکه فضیلت یک دانش را بشناسیم باید یک معیار داشته باشیم تا بر اساس آن معیار قضاوت کنیم که چه دانشی اشرف و افضل است، معیار فضیلت در علوم به سه نحو است، ممکن است کسی یک نحو چهارمی هم بتواند بشناسد ولی آنچه که تاکنون شناخته شده سه نحو و سه معیار از سه جهت فضیلت برای یک علم به حساب میآید.
الف) معیار نخست: شرافت موضوع علم
معیار اول به اعتبار موضوع دانش است. اگر دانشی پیرامون یک موضوع شریف بحث کند، در قیاس با دانشی که پیرامون موضوع غیر شریف بحث میکند، طبعاً دانش دارای موضوع برتر شریفتر از دانشی که در مورد موضوعات پستتر بحث میکند. پس شرافت موضوع میتواند یکی از معیارهای فضیلت علم باشد. چون هر دانشی میخواهد در مورد موضوعی بحث کند و آن موضوع را با همه احکام و خصوصیاتش به ما بشناساند.
تفاوت مفهوم شرافت با اهمیت، و تبیین معیار شرافت
در مورد شرافت و اهمیت دو عنوان هست که اینها با هم متفاوتند. بعضی امور شریف است اما مهم نیست، در مقابل بعضی چیزها مهم است اما شریف نیست. مثلاً غذا خوردن برای حیوان و انسان هم که به حسب مرتبه بشریاش از همین زمره است بسیار مهم است، تنفس بسیار مهم است، اگر چند دقیقه تنفس حیوان سلب شد، حیات حیوانی از بین رفته است، یا اگر از غذا برای مدتی محروم ماند حیات حیوانیاش سلب میشود، در انسانها و حیات اجتماعی انسان بعضی امور اهمیت دارد به طوری که اگر نباشد حیات انسانی در مرتبه عالم طبیعت دچار مشکل یا اختلال میشود، مثلاً جمعآوری زباله کار مهمی است، حال اگر کسانی که متصدی این کارند اعتصاب کنند، در عرض چند روز کل شهر یک زبالهدان غیرقابل سکونت میشود، لذا مهم است. اما بعضی امور هست که به این معنا مهم نیست ولی شریف است، به این سبب میگوییم: «مهم نیست» که بود و نبود آنها، حیات بشری را در مرتبه طبیعت و حیات حیوانی را مختل نمیکند، مثل اعتقاد به خداوند یا اعتقاد به ملائکه و معاد. اینطور نیست که اگر افرادی از بشر به خداوند معتقد نباشند یا منکر معاد باشند حیات بشریشان مختل شود. ممکن است جامعهای ملحد باشد و معذلک حیات بشریاش هم ادامه پیدا کند و خیلی خوب هم ادامه پیدا کند و اثر ظاهرش اینگونه باشد. اما اعتقاد به خداوند و معرفت به حق تعالی و عوالم غیبی شرافت و فضیلت دارد، چون معیار در شرافت این است که چه مقدار کمال برای روح انسان حاصل کند، هرچقدر که چیزی موجب کمال روحی بیشتر شود و نفس انسان را به مراتب عالیه وجود برساند و قرب به خداوند را برایش حاصل کند، شریفتر است، اگرچه ممکن است به حسب حیات مراتب نازله و حیات حیوانی اهمیت نداشته باشد، یعنی موجب اختلال آن نشود. اعتقاد یا عدم اعتقاد به خداوند هیچ اختلالی در حیات حیوانی انسان به بار نمیآورد. پس برخی از امور شریف است و برخی، مهم.
در ملاک اول فضیلت، گذشت که شرافت موضوع، معیار فضیلت است نه اهمیت موضوع. در انسان تفکر امری است شریف اما مثلاً قضای حاجت شریف نیست اگرچه مهم است، غذا خوردن شریف نیست هرچند مهم است. اگر کسی به تفکر نپردازد و به تأملات در مبادی وجود و در عوالم غیبی نپردازد و اصلاً به معارف الهی وارد نشود حیات بشریاش آسیب نمیبیند، با این وجود، شریف است. بنابراین در اینکه فضیلت علم به شرافت موضوع است، باید به معنای شرافت توجه داشت که یعنی مرتبه وجودی آن در قیاس با سایر موجودات چگونه است؛ هرچه مرتبه وجودی شیئی برتر و کاملتر بود طبعاً دانستن آن و علمی که پیرامون آن بحث میکند اشرف است، چون شرافت یک علم از این جهت تابع شرافت موضوع آن علم است.
ب) معیار دوم: وثاقت و استحکام دلایل اثبات
معیار دوم برای فضیلت این است که مدعیات این علم را از چه راهی اثبات میشوند؛ یعنی وثاقت و استحکام دلایل. در هر علمی در پی اثبات گزارههایی هستیم. پس در هر علم، ادعاهایی وجود دارد. راه اثبات این ادعا چیست؟ آیا با تقلید از دیگران این ادعاها را میپذیریم؟ آیا از راه تجربه و آزمایش در محسوسات این ادعاها را میپذیریم؟ یا از راه برهان عقلی؟ واضح است که تقلید اگر با تجربه و آزمایش قیاس شود، در مرتبه پایینتری است، چون کاملاً محتمل است که مقلَّد بر خطا باشد در نتیجه مقلِّد نیز خطا کند، حتی اگر مقلَّد بر خطا نباشد، فضیلت برای اوست، نه برای مقلِد. چون او به فهم خود به مطلب نرسیده و فقط تقلید کرده است.
در تجربه هم احتمال خطا وجود دارد. انسان همواره در محسوسات، در معرض تجربههای متفاوت است. علاوه بر اینکه تجربههای حسی امکان تعمیم مدعا را نمیدهند. اگر کسی یک آب را آزمایش کرد که در 100 درجه به جوش میآید، این تجربه فقط همین مورد خاص را به او میدهد. اینکه همیشه همینگونه است و هر آبی در 100 درجه به جوش میآید، از تجربه به دست نمیآید. پس دامنه تجربهها محدود است. علاوه بر اینکه تجربه اصلاً به بسیاری از امور دسترسی ندارد، در حالی که برهان عقلی تا جایی که توان بشر است، میتواند به آنها دست یابد. نه اینکه عقل نامحدود باشد و بتواند همه امور را فرا بگیرد، ولی تا آنجایی که توان بشر باشد به شرط اینکه شرایط استدلال از حیث ماده و صورت رعایت شده باشد، احکام ثابت کلی به ما میدهد، یعنی به ما معرفتی میدهد که لایتغیر است. اگر انسان به حسب ادراک عقلی شناخت که همواره علتهای یکسان معلولهای یکسان حاصل میکنند، این حکم مربوط به این زمان خاص نیست، بلکه در هر زمان و مکانی همینطور است، اصلاً مربوط به این عالم هم نیست و اختصاص به این عالم هم ندارد، در هر مرتبه وجود که باشد همینطور است. پس انسان حکمی را با عقل میشناسد که نه اختصاص به زمان دارد، نه مکان، و نه اختصاص به عالم طبیعت؛ بلکه فراگیر است و همه مراتب را در بر گرفته است. پس یکی دیگر از معیارهای فضیلت علم، راه اثبات ادعاها است. اینکه آیا این ادعا بر اساس این راه اثبات، فراگیری، قطعیت و ضرورت دارد یا نه؟ امور ظنی و محتمل و قابل خطا کلیت ندارد و فراگیر و قابل تعمیم به همه مراتب نیست. اگر علمی باشد که مدعیاتش را از راهی اثبات کند که به نحو ضرورت و قطعیت و کلیت و فراگیری باشد، طبعاً انسان حکم میکند که این علم اشرف و افضل است نسبت به اینکه به نحو ظنی یا تقلیدی یا تجربههای غیرقابل تعمیم ادعاها را اثبات نماید.
ج) معیار سوم: شرافت غایت و ثمره علم
معیار سوم از راه فایده و نتیجهای است که به ما میرسد؛ یعنی شرافت غایت. اینکه این علم با هر موضوع و از هر طریقی که فرا گرفته شود، چه ثمره و نتیجهای دارد. هرچقدر که ثمره علم و غایتی که با پرداختن به علم به آن میرسیم، برتر و اشرف باشد، آن علم شرافت بیشتری دارد و افضل است.
تطبیق معیارهای سهگانه بر علم فلسفه
حال باید این سه معیار را با فلسفه تطبیق داد تا روشن شود که شرافتش در چه رتبهای است.
الف) تطبیق معیار نخست: شرافت موضوع
موضوع فلسفه شناخت واقعیت است. درباب «واقعیت» باید به این نکته توجه داشت که بنا بر نظر حکما، نسبت عالم طبیعت و کائنات به عوالم برتر – که ما هم درصدد شناخت آنها و هم احکام عمومی مشترک بین آن عوالم و این عالم هستیم – مثل نسبت سنگی است که در مثانه حیوانی باشد. اگر بخواهیم درباره حیوانی تأمل کنیم، آن را بشناسیم و از آن سخن بگوییم، هیچکس حجر مثانه حیوان را جزو آن به حساب نمیآورد. نه اینکه چنین چیزی وجود ندارد؛ وجود دارد، ولی از فرط حقارت در قیاس با خود حیوان، محکوم به حکم آن حیوان نیست. اگر کسی بگوید: «این حیوان یک موجود زنده است»، هیچ عاقلی نمیگوید: «نه! همهاش زنده نیست؛ یک سنگ در مثانهاش هست که زنده نیست». اگر کسی چنین حرفی بزند به او میخندند که «تو آنقدر ذهنت پست است که از این حیوان منصرف شدی و رفتی سراغ سنگ مثانه او». نسبت عالم طبیعت از حیث شرافت و کمال وجودی در قیاس با عوالم تجردی، چنین نسبتی است. وقتی حکما میگویند: «ما در فلسفه درصدد شناخت واقعیت هستیم»، معظم این معرفت و اصل این شناخت مربوط به عوالم غیبی است، به این سبب است که برترین عوالم است با درجات خودش، تا برسد به شناخت خداوند و صفات الهی که قسمت عمدهای از معارف فلسفی را در بر گرفته است.
پس اولاً معلوم شد که مقصود از حکمت و فلسفه، این نحو شناخت است. البته چون شناختهای کلی هم در امور عامه به دست میآید، قسمتی از احکام عمومی عالم طبیعت را به تبع آن میشناسیم، ولی نه برای اینکه خود این شناخت برای ما موضوعیتی دارد، بلکه به این دلیل که در شناخت مجردات به ما کمک میکند. اگر ما احکام موجود مادی را میشناسیم، آنها را از موجودات مجرد سلب میکنیم و مثلاً میگوییم: «موجود مجرد در زمان قرار نمیگیرد». ویژگی موجود زمانی این است و ویژگی موجود مکانی این است و در نتیجه اینها را از مجردات سلب میکنیم. پس در واقع غرض اصلی از شناخت موجودات در وجه کلی، برمیگردد به شناخت مجردات و مافوق آن تا خداوند. چون اصل عالم و حقیقت عالم و اشرف عوالم، مافوق طبیعت است.
معیار اول در فضیلت علم، شرافت موضوع بود و بیان شد که موضوع فلسفه، وجود است. حال باید فلسفه از این حیث با علوم دیگر مقایسه شود، مانند علومی که میخواهند زمین را بشناسند، بدن انسان را بشناسند، افعال انسان را در مرتبه عالم طبیعت بشناسند و هر چیز دیگری. به جز کلام و عرفان که آنها هم به نحوی با فلسفه مرتبطند و در مباحث بعدی تفاوت این سه علم بیان خواهد شد، در غیر از این علومی که در مورد شناخت حقایق مافوق عالم طبیعت است، مابقی علوم، همه، در مورد موجودات عالم طبیعت بحث میکنند. هرچقدر که عوالم تجردی تا خداوند نسبت به عالم طبیعت شرافت وجودی دارد، این شرافت به علمی که متکفل بحث از آن امور است نیز سرایت میکند.
ب) تطبیق معیار دوم: وثاقت روش
معیار دوم در فضیلت علم این است مرتبط با راه اثبات مدعیات است. از ابتدا گفته شد که ما در فلسفه به هیچ چیزی جز دلیل عقلی تکیه نمیکنیم و مقدمات و پیشفرضهای ما هم در واقع پیشفرض نیست. اصلاً امور بدیهی بالذات، از قبیل مبادی دیگر و اصل موضوعی که آنها را بیدلیل برای شروع علم پذیرفته باشیم و حقانیت و صدقشان را به جای دیگری حواله داده باشیم نیست؛ بلکه آن مبادی ثلاثی که بیان شد، بدیهی بالذات و ضروری است. پس فلسفه بر هیچ اصل موضوعی که جای دیگری بخواهد اثبات شود یا خارج از بدیهیات باشد تکیه نکرده است. راه اثبات مدعیات نیز دلیل عقلی است و اگر غیر این باشد اصلاً فلسفه نیست. پس معیار دوم که وثاقت و استحکام دلیل است باز هم در مورد این علم صادق است.
ج) تطبیق معیار سوم: شرافت غایت
معیار سوم شرافت غایت و ثمرهای است که بر این علم مترتب میشود. هر علمی نتیجه یا نتایجی دارد. مثلاً نتیجه دانش پزشکی این است که راههای سلامت و صحت و درمان بیماریها را برای بدن را نشان دهد. پس غایتش سلامتی بدن و حفظ آن است. علوم دیگر هم همینطور؛ فقه مصطلح که به معنای آگاهی به احکام و طرق استنباطش است، یاد میدهد که انجام چه اعمالی لازم است و چه اعمالی باید ترک شود، با قیود و تفسیر خاص خودش. ثمره و غایت این صور علمی که در علوم مختلف کسب میشود، چیزی است که یا مربوط به عالم طبیعت است و یا بعضاً اگرچه نتیجهای در آخرت هم دارد – مثل فقه که هم نظام طبیعی ما را تدبیر و تمشیت میکند و هم اگر ما بر این اساس عمل کردیم بر اساس وعده شرعی پاداش اخروی هم داریم – اما خود این علم و صور علمی که انسان کسب کرده، صرف نظر از آن نتیجه ثمرهای ندارد.
اگر کسی ملکه یکی از شاخههای علم پزشکی را داشته باشد، ثمرهاش این است که در آن رشته خاص و آن اندامی که متخصص در آن است راه سلامت و حفظ آن از بیماریها را کسب میکند. حال چنین علمی در آخرت چه ثمرهای برای متخصصش دارد؟ علم پزشکی میتواند چه کند؟ آیا در جهنم، بهشت یا در برزخ میخواهد بیماری درمان کند؟ اصلاً در آخرت موضوعی برای این علم باقی مانده است. یعنی بدنی که بیمار شود و ما درصدد سلامتیاش باشیم در آخرت معنا ندارد. موضوع این علم مربوط به عالم طبیعت است و در آخرت موضوع ندارد. اگر موضوع ندارد به طریق اولی هیچ ثمرهای هم ندارد. اینکه میگوییم «ثمر ندارد» یعنی داشتن خود این صور علمی بیثمر است. مقصود این نیست که اگر کسی در دنیا از طریق پزشکی برای رضای خدا به خلق او کمک کند، ثواب ندارد. آن ثواب مربوط به اعمالی دنیوی است که بر اساس این علم انجام داده است. اما خود این صورت علمی که در ذهنش ملکه شده، در آخرت مابهازا و موضوعی ندارد. اگر از این صورت علمی مادامی که در دنیاست به نحو احسن استفاده کند، قطعاً برایش دارای فایده و ثواب است، اما خود این علم در آخرت فاقد موضوع است؛ چون موضوعش بدن انسان از جهت بیماری و سلامتی بوده و در آخرت چنین چیزی نیست.
کسی که زمینشناس است، کسی که علم به کشاورزی دارد، کسی که فیزیکدان است، کسی که فقیه است، عالم به هریک از این علوم، مادامی که در دنیاست اگر از این علوم در جهت صحیح و برای رضای خداوند استفاده کند، ثواب اخروی دارد؛ ولی خود این صورت علمی به خودی خود در آخرت فاقد موضوع است. در آخرت دیگر زمینی نیست که درصدد شناخت آن برآید، جسم فیزیکی طبیعی وجود ندارد که به آن بپردازد. در آخرت دیگر نمیتوان چنین علمی را پایه اختراعات قرار داد و مثلاً در بهشت وسیله نقلیهای ساخت که رفت و آمد بهشتیان راحتتر باشد. چنین فرضی بیمعناست. عمل نیز به معنایی که در دنیا هست، در آخرت معنا ندارد تا فقیه آنجا حکم بدهد که: «ای آقای بهشتی! این کار را بکن و آن کار را نکن، اینطور نماز بخوان و عبادت کن، این واجب و این حرام را ترک کن»، احکام فقهی در آن موطن اصلاً موضوع ندارد. تمام علومی که در دنیا و در ارتباط با موضوعات دنیوی هستند در آخرت فاقد موضوعند، پس خود آن علوم نیز در آخرت ثمری ندارند، مگر اینکه عالم به آنها در دنیا از این علم برای کسب ثواب و رضای خداوند استفاده کرده باشد که آن سخن دیگری است.
غایت حقیقی فلسفه؛ تبدیل علم حصولی به شهود اخروی
و اما اگر موضوع علمی، شناخت خداوند و عوالم غیبی و ملائکه و باطن اولیای الهی است، این علم است که در آخرت آنچه که در دنیا برایش غیب بود ظاهر میشود. موضوع این علم است که در آخرت ظهور و بروز دارد، چون دقیقاً عکس علوم دیگر است. موضوع علوم دیگر مربوط به عالم طبیعت بود و ثمرهاش با قیود و شروطی به آخرت میرسید. اما موضوع این علم اصلاً مربوط به آخرت است و در آخرت ظهور و بروز میکند، نه در دنیا. به این سبب که در دنیا ظهور و بروز ندارد، بود و نبودش در حیات بشری و حیوانی دخالتی نمیکند و ظاهر اولیهاش اینچنین است. لذا اگر کسی معرفت خدا را هم نداشته باشد، حیات حیوانی مختل نمیشود؛ چون موضوعش مربوط به دنیا نبوده است.
این یک فرق عمده و اساسی است و اولاً باید این را توجه داشت که در علمی که درصدد شناخت حقایق اساسی عالم است – و گذشت که معظم حقایق، عوالم مافوق طبیعت و خصوصاً معرفت حق تعالی و صفات الهی است – ثمره چنین علمی در آخرت ظاهر میشود، چون اصلاً موضوع این علم نیز در آخرت برای انسان ظاهر میشود. این موضوعات در دنیا برای ما در حد مفهوم و شناخت مفهومی است که از این حقایق داریم؛ ولی معنا ندارد که این موضوع را در عمل بیابیم. لذا در آخرت است که اینها ظهور میکند. تفاوت انسانها در آخرت نیز به میزان معرفتی است که از حقایق اخروی داشتهاند و علمی که از حقایق اخروی پیدا کردهاند. چراکه ارزش هر علم به میزان واقعنمایی آن است. هر علم، در مورد واقعیتی بحث میکند و در صدد شناخت آن است. لذا مثلاً علم غولشناسی بیمعناست؛ چون اصلاً وجود ندارد که علمش را داشته باشیم. ولی علم زمینشناسی داریم چون زمین وجود دارد. علم فیزیک داریم چون جسم مادی وجود دارد و درصدد شناخت آن هستیم اما اینها همه در حیطه طبیعت است و راه به آخرت ندارند. علمی که پیرامون معرفت حق تعالی و عوالم تجردی غیبی بحث میکند، ظهور و بروز چنین علمی و اثری که در نفس انسان دارد در دنیا ظاهر نمیشود، چون موضوعش در دنیا نیست و در این مرتبه ظهور ندارد.
این مسأله مهم در مباحث مربوط به نفسشناسی اثبات خواهد شد که تفاوت نفوس انسانی در دو جنبه است. در آخرت آنچه باعث تفاوت انسانها میشود:
• یکی به عمل بازمیگردد که هر انسان در ناحیه تهذیب نفس و اعراض از کثرات و توجه به جانب غیب وجود چه مقدار عمل کرده است؛
• و جنبهای که ریشه عمل است، به میزان معرفت از حقایق بازمیگردد.
اگر کسی معرفت صحیح به حقایق اساسی عالم مثل خداوند و ملائکه و باطن اولیای الهی نداشته باشد، عملش او را چندان بالا نخواهد برد. نه اینکه بیاثر باشد، بیاثر نیست، اما اگر او در نفس و در معرفت خود به این شناخت حقیقی نرسیده باشد، حیطه اثرگذاری اعمالش محدود است.
﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾[1] دو شرط دارد؛ اول باید کلم طیب باشد یعنی مطهر از آلودگی. یک نحوه از این آلودگی جهل است. جهل برای نفس انسان یک نحو نقص و پلیدی و ناپاکی است. البته این شرط لازم است ولی کافی نیست. عمل صالح هم باید باشد. اگر عمل صالح بود ولی معرفت نبود، این عمل بیاثر نیست، ولی دارای اثر چندانی نیست. اینکه در روایات آمده است که: کسانی که ولایت امیرالمؤمنین را ندارند و فاقد این معرفتاند، هرچقدر عمل صالح کنند هم این عمل آنها را بالا نمیبرد[2] ، به چه دلیل است؟ چون باید مقداری معرفت و پایهای وجود داشته باشد و آنها این پایه را ندارند. اگرچه عمل بدون معرفت، بیاثر هم نیست. در روایت دیگری هست که حاتم طایی که فرد بخشنده و مشهوری است، با اینکه به دلیل شرک در جهنم است، ولی به سبب صفت خوبش عذاب ندارد.[3] جهنمی بودن او به خاطر شرکش که یک مسئله معرفتی است؛ اما اینکه در جهنم به او سختی وارد نمیشود، برای اینکه صفت پسندیدهای از صفات الهی در او هست. در روایتی از شرک سؤال شد که: «کمترین شرک چیست؟» حضرت فرمود: «اگر کسی دانه خرما را با ریگ اشتباه بگیرد این کمترین شرک است».[4] یعنی به یک موضوع محسوس اشاره کردند که کسی حتی در مقام ادراک حسی که کمارزشترین مرتبه ادراک است دچار خطا شود، این شخص واقع دچار نحوهای شرک شده است، چرا؟ چون آن ریگ یا دانه خرما، مخلوقی از مخلوقات خداست و وقتی انسان در شناخت این مخلوق خطا کرد، یعنی در نحوهای از فاعلیت خداوند و معرفت این فاعلیت به خطا رفته است. حال اگر کسی در معرفت خود خداوند به خطا بیفتد؛ صفات الهی را که عین ذات است زائد بر ذات بپندارد، وحدت خداوند را که وحدت حقه است، وحدت عددی تصور کند و توحید را اینگونه معنا کند که: «خدا یکی است، یعنی یک دانه خدا بیشتر نیست»، در این صورت چه میشود؟ در روایت دیگری، ذیل این آیه شریفه که فرمود: ﴿وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلًا﴾[5] در توضیح «کسی که در دنیا کور باشد در آخرت هم کورتر است» فرمود: «یعنی آن حقایق موجوده را نشناسد»[6] ، برترین و بالاترین نحو حقایق، مجردات تا خداوند هستند. اگرچه عالم طبیعت هم جزو همین حقایق است ولی شرافتی ندارد، همان سخنی که از حکما نقل شد که نسبت این عالم به عوالم مافوق مثل حجر مثانه حیوان است. مضمون و اصل معنایش در روایت ما هم هست. این روایت که فرمود: «دنیا که خداوند آن را آفریده است، به اندازه بال مگسی نزد او ارزش ندارد»[7] ، به همین معناست. پس غایت و ثمره شناخت حقایق مافوق عالم طبیعت تا خداوند که اصل بروز و ظهورش در آخرت است، به انسان کمالی میدهد که با هیچ کمال علمی دیگر قابل مقایسه نیست.
جمعبندی معیارهای فضیلت و طرح اشکالات مقدر بر غایت فلسفه
لذا تعبیر حکما در باب غایت و ثمره فلسفه این است که اگر انسان این حقایق را به درستی بشناسد در آخرت به شهود آنها نائل میشود، چون در دنیا برای ما علم حصولی و مفهومی است، ولی موضوع این علم حصولی که در آخرت ظهور و بروز پیدا میکند، مبدل به شهود میشود. پس غایت و ثمره علم به حقایق مافوق عالم طبیعت، به شرطی که علم صحیح و واقعی باشد و نه جهل مرکب، رسیدن به خود آن حقایق است و همجواری و شهود آن حقایق. البته اینکه رابطه نفس انسان با علومش چگونه است و چرا این علوم مبدل به شهود میشود، خود جزو مسائلی است که در بحث از علم و نفس باید اثبات شود. این اثبات نیازمند مقدماتی است که از محل بحث حاضر خارج است. اثبات ادعا بر عهده مدعی است و ما در اینجا فقط میخواهیم این غایت را به نحو ادعا مطرح کنیم، اثبات و تبیین و بیان مقدماتش در جای خود انجام خواهد شد. نمیتوان در همان ابتدای علم، غایت را اثبات کرد. هر علمی اینگونه است. اگر کسی بخواهد وارد علم فقه یا اصول فقه شود و از او بپرسند که: «چرا این علم را میخوانی و نتیجهاش چیست؟» در پاسخ میگوید: «به این هدف که از منابع شرعی احکام فقهی را استخراج کنیم» آیا باید در همان لحظه پاسخ، استخراج و استنباط را به او نشان دهد؟ یا باید مقدماتی طی کند و پس از رسیدن به مقام کاربرد، چگونگی استفاده از منابع در استنباط را ببیند؟
اینجا هم این سخن که غایت حکمت و علم به حقایق مافوق طبیعت، شهود اخروی این حقایق است، یک ادعاست و در جای خود اثبات خواهد شد. ولی در اینجا که مقام سخن گفتن از فضیلت حکم است، ادعا طرح میشود و هر کس مشتاق است که ببیند آیا این ادعا صادق است یا نه، باید این مسیر را طی کند و این علوم را پایه به پایه با تمام مقدماتش فرا بگیرد. سپس بسنجد که چنین ادعایی صادق است یا نه. لذا در ابتدای بحث و بیمقدمه نمیتوان نسبت به صدق یا کذب آن حکم کرد. فقط باید به عنوان یک اصل و به عنوان یک ادعا آن را شنید. ادعای حکیم این است و اثباتش هم بر عهده خود او.
اگر این سه معیار را در فضیلت علم دانستیم که فضیلت یک علم یا به فضیلت و شرافت موضوع است یا به وثاقت و استحکام دلایل، و یا به شرافت غایت، این سه معیار در فلسفه جمع است:
• موضوع فلسفه اشرف موضوعات است چون برمیگردد به شناخت خداوند و عوالم غیبی؛
• راه اثبات مدعیاتش دلیل عقلی است؛
• نتیجه و ثمره آن نیز شهود همان حقیقتی است که در این علم معلوم شده است؛ شهود اخروی این حقیقت. البته با شرایط دیگر که از جمله اینکه نفسش آلوده نباشد و اشتغال در این کثرات و جزئیات نداشته باشد، اینها به جای خود محفوظ است.
اینها نکاتی است که ما را میرساند به اینکه اشرف علوم، علم حکمت و فلسفه است.
طرح سؤالات اساسی در نسبت فلسفه با دین و عرفان
پرسش مهمی که اینجا طرح میشود این است که:
• مگر چنین غایتی با دین حاصل نمیشود؟ آیا تنها علمی که متکفل شناخت این حقایق است فلسفه است؟ در کلام و عرفان هم همین بحثها وجود دارد؛ پس حصول این شناخت، به حکمت اختصاص پیدا نمیکند.
• و ثانیاً اگر چنین باشد، پس اکثر مردم سعادت محرومند، چون اکثر مردم اهل فلسفه نیستند.
• و ثالثاً اگر چنین است، چرا ادیان به فلسفه دعوت نکردند؟ چرا دین را آوردند و فلسفه نیاوردند؟ اگر چنین ادعایی درست است، پیامبر و امامان و اولیای الهی که اوصیای پیامبرانند باید کلاس درس فلسفه میگذاشتند و اینگونه مردم را به غایت و کمال انسان دعوت میکردند.
در ادامه باید به این سوالات بپردازیم.
شاگرد: لطفاً تفاوت ادراک عقلی و ادراک وهمی را توضیح دهید؟
استاد: ادراک عقلی یعنی ادراک معنای غیر مرتبط با عالم طبیعت که به آن میگوییم «معنای کلی»، مثل شناخت خداوند، ملائکه، مثل شناخت این قاعده که «هر چیزی یا علت است یا معلول». این قاعده بالخصوص مرتبط با عالم طبیعت نیست. اما اگر گفته شود که «جسم یا متحرک است یا ساکن»، این فقط مربوط به عالم طبیعت است، چون مجرد نه متحرک است نه ساکن، هر دو از آن سلب میشود. این معنای وهمی است. وهم یعنی ادراک معانیای که در ارتباط با جزئیات عالم طبیعت است. هر دو ادراک، ادارک معناست، یعنی شکل و صورت و مقدار ندارد، اما یکی در ارتباط با عالم طبیعت است، یکی مطلق است و یا مربوط است به مافوق طبیعت، یا عام است و شامل طبیعت و غیر طبیعت میشود. پس میتوان گفت که این دو یکی نیستند. اشتراک دارند و تفاوت هم دارند. در اینکه هر دو از سنخ ادراک معنا هستند مشترکند، اما یکی اطلاق دارد و مربوط به مافوق طبیعت یا عمومیت است، و دیگری اختصاص به عالم طبیعت دارد.