« فهرست دروس
درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1403/12/11

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه استاد/مقدمات /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه/مقدمات /مقدمه استاد

 

پیش از ورود به اصل بحث و شرح کتاب منظومه، دانستن مقدماتی لازم است تا مطالب این کتاب با بصیرت بیشتر و پی بردن به زوایای مختلف بحث، پی گرفته شود.

 

تقسیم علم به حضوری و حصولی

 

نخستین نکته در باب تعریف فلسفه است. در مباحث منطق بیان شده است که علوم به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند: علم حضوری و علم حصولی. علم حضوری آن است که معلوم، خودش برای عالم حاضر است؛ مانند حضور حالت گرسنگی برای شخص، که خود این حالت گرسنگی برای او حاضر است. اما وقتی که شخص گرسنه نیست و معنا و مفهوم گرسنگی را می‌فهمد، این علم حصولی به گرسنگی است. سخن در بحث‌های فلسفی در حیطه علم حصولی است؛ یعنی می‌خواهیم مفاهیم و معانی معقولی را کسب کنیم که حکایت از حقیقت اشیاء، در حد توان بشر، داشته باشد. پس از همین ابتدا باید معلوم باشد که بحث در محدوده علم حصولی است، همانند بقیه دانش‌ها.

 

الف) تقسیمات علوم حصولی

 

علوم حصولی تقسیماتی دارد. از جمله یکی از تقسیمات بر اساس این است که ما با چه معیار و ملاکی این علم را کسب می‌کنیم و چگونه این دانش برای ما فراهم می‌شود. با این ملاک علوم به دو قسم عقلی و نقلی تقسیم می‌شود.

 

1) علم عقلی

 

علمی است که هر شخصی با توانایی ذهنی خود و احیاناً با تجربه و امثال اینها می‌تواند آن را کسب کند. اما در مقابل، علم نقلی قرار دارد. فلسفه در زمره علوم عقلی است.

 

2) علم نقلی

 

مقصود از علوم نقلی، دانش‌هایی است که انسان به تبعیت و تقلید می‌پذیرد. مثلاً ما تکلم به زبان فارسی می‌کنیم، اما خودمان این علم را کسب نکرده و آن را نساخته‌ایم؛ بلکه از کودکی در خانواده و محیط فارسی‌زبان بودیم، آنها به ما الفاظی را القا کردند و ما هم تکرار کردیم و کم‌کم یاد گرفتیم.

 

ب) تقسیمات علوم عقلی

 

دانش‌های عقلی تقسیماتی دارد. تعبیر «فلسفه» در گذشته به معنای عامی به کار می‌رفت که همه علوم عقلی را در بر می‌گرفت. مقصود گذشتگان از «فلسفه» همه دانش‌هایی بود که هر شخص، خودش می‌تواند آنها را کسب کند و نیاز به تقلید از دیگران ندارد. پس ما با یک اصطلاح عام در فلسفه مواجهیم: مطلق دانش‌های عقلی؛ یعنی دانش‌هایی که با عقل صرف یا با کمک تجربه و امثال اینها قابل اکتساب‌اند.

 

1) علوم نظری و عملی

 

یکی از اولین تقسیمات علوم عقلی، بر اساس این معیار است که آنچه که درصدد شناخت و فهم آنیم، آیا در حیطه اختیار ما هست یا نه. کارهایی که انجام می‌دهیم در حیطه اختیار ماست. ما اگر دروغ بگوییم یا راست بگوییم، یا در مقام عمل عدالت بورزیم یا ظلم کنیم، اینها همه اموری است که به اختیار ما موجود می‌شود. اما بعضی امور در اختیار ما نیست. انسان اگر در مقام شناخت زمین برآید، زمین به اختیار او موجود و معدوم نمی‌شود، بلکه چه انسان باشد و چه نباشد، چه اراده‌ای بکند و چه نکند، زمین یک موجود است.

 

اگر بخواهیم در مقام امور اختیاری از ظلم پرهیز کنیم و عدالت‌ورزی داشته باشیم، باید اول بشناسیم که حقیقت ظلم و عدالت چیست، تا بعد بتوانیم در مقام عمل آنها را رعایت کنیم. پس یکی از شناخت‌هایی که انسان باید کسب و اعمالش را بر همان اساس تنظیم کند، مثلاً معنای و حقیقت عدالت و ظلم است. باور و اعتقاد به اموری که وجودشان خارج از اختیار انسان است، نظیر خداوند، ملائکه و... نیز نیازمند شناخت آنهاست. بنابراین شناخت‌های انسان در محدوده علوم عقلی دو گونه است:

 

     یکی شناخت اموری که در حیطه اختیار اوست،

     و دیگری شناخت اموری که خارج از حیطه اختیار اوست؛

انسان نیازنمند هر دو قسم شناخت است.

 

بر این اساس، حکما علوم عقلی را به دو شاخه اصلی تقسیم کرده‌اند: حکمت عملی و حکمت نظری.

 

حکمت نظری: حکمت نظری یعنی شناخت اموری که وجود و عدم آنها خارج از اختیار انسان است.

 

حکمت عملی: حکمت عملی یعنی شناخت اموری که بود و نبودشان در حیطه اختیار انسان است و با اختیار او موجود یا معدوم می‌شوند. هریک از این دو شاخه‌هایی دارند.

 

شاخه‌های حکمت عملی

 

حکمت عملی که گستره اعمال انسان را تنظیم، و روابط عملی را مشخص می‌کند که کارها با چه معیار و ملاکی ترتیب داده شود، به سه شاخه تقسیم می‌شود:

 

اخلاق: اگر این علم مرتبط با خود شخص است و فقط تنظیم خصوصیات فردی انسان را شامل می‌شود – به‌طوری که اگر به‌تنهایی در مکانی زندگی کند هم باید این خصوصیات را داشته باشد – «علم اخلاق» نام می‌گیرد.

 

تدبیر منزل: قسمت دوم حکمت عملی، مرتبط با روابط و اعمال انسان نسبت به جمع محدودی از اطرافیان اوست؛ مانند خانواده، دوستان و یا اگر کارفرماست، زیردستانش. به این شاخه از حکمت عملی «تدبیر منزل» می‌گویند.

 

سیاست: گاهی اعمال و افعالی که انسان انجام می‌دهد در ارتباط با کل جامعه است؛ یعنی اینکه کلیت جامعه چگونه اداره شود، روابط اجزای جامعه و نسبت حاکم و رعیتش چگونه باشد، وظایف هر کدام نسبت به یکدیگر چگونه است، ساختار حکومت باید چگونه باشد و... . این شاخه، «علم سیاست» و «تدبیر مدن» نامیده می‌شود.

 

شاخه‌های حکمت نظری

 

حکمت نظری نیز سه شاخه اصلی دارد. اشیائی که انسان در صدد شناخت آنهاست، از سه حال خارج نیست:

 

طبیعیات: اگر این اشیاء در ماده موجود می‌شوند و در نتیجه هم به حسب وجود عینی و هم به حسب تصور انسان، همراه ماده‌اند؛ یعنی موجودات طبیعی، علمی که از آنها بحث می‌کند، «طبیعیات» نام می‌گیرد که خود، دارای اقسام مختلفی است.

 

ریاضیات: قسمت دوم از حکمت نظری، شناخت اموری است که در مقام تصور بی‌نیاز از ماده است، اما اگر در خارج وجود یابد، در ماده موجود می‌شود. از باب مثال، برای تصور عدد دو، یا مثلث نیازی به تصور ماده نیست؛ اما عدد دو هیچگاه در خارج بدون دو شیء مادی موجود نمی‌شود؛ باید مثلا دو میز یا دو صندلی باشد تا این عدد در خارج صدق کند. پس در وجود خارجی متوقف بر ماده است، اما در مقام تصور ذهنی نیازمند تصور ماده نیست. این قسم، «علم ریاضی» است که خود شاخه‌هایی دارد.

 

مابعدالطبیعة: شاخه سوم از حکمت نظری، شناخت اموری است که نه در تصور و نه در تحقق خارجی متوقف بر ماده نیستند. آنچه که امروزه به عنوان «فلسفه» می‌شناسیم، عمدتاً همین قسم است. ممکن است تعابیر مختلفی از این دانش شده باشد؛ از جمله فلسفه اعلی، مابعدالطبیعه، ماقبل‌الطبیعه، الهیات به معنای اعم، و امثال این تعابیر. در این بحث هم هرگاه سخن از «فلسفه» به میان آید، مقصود همین شاخه از حکمت نظری است که از این تعبیر می‌کنیم به «فلسفه به معنای خاصش»، یعنی آنچه که امروزه به طور خاص و مشخص از این واژه قصد می‌کنیم. به لحاظ واژه‌شناسی فلسفه در اصل ریشه یونانی دارد، به معنای دوستداری علم. فیلسوف یعنی کسی که دوستدار علم است. این موضوع دارای سابقه‌ای است که در بحث‌های بعدی به آن اشاره می‌کنیم.

 

حیثیت و جهت در علوم

 

با مقدماتی که بیان شد، به معنای مورد نظر از فلسفه رسیدیم و حال باید این فلسفه به معنای خاص را تعریف کنیم و شاخه‌ها و شعب دیگر حکمت در اینجا محل بحث نیستند. برای مشخص شدن تعریف فلسفه به معنای اخیر، ابتدا باید نکته‌ای در باب قید حیثیت و جهت دانسته شود. این قید در علوم مختلف کاربرد دارد و بر اساس آن، دانش‌ها از یکدیگر جدا می‌شوند.

 

حیثیت یعنی جهت و جنبه. هر شیء می‌تواند از جهات و جنبه‌های مختلف مورد نظر قرار گیرد. برای مثال، به کره زمین می‌توان از این جنبه نگاه کرد که جسمی مرکب از ذرات است و از چیستی ذرات تشکیل‌دهنده و اتم‌ها و مولکول‌هایش پرسید. اگر از ذرات تشکیل‌دهنده بحث کنیم و به بررسی نسبت‌ها، روابط و خصوصیات این ذرات را بپردازیم، به چنین دانشی نمی‌گوییم: دانش زمین‌شناسی؛ چراکه در مورد هوا و هر جرم دیگری که از ذرات تشکیل شده باشد هم می‌توان این پرسش‌ها را طرح کرد. لذا آن را مثلا دانش شیمی می‌نامیم. یکی از قسمت‌های شیمی، چیستی ذرات تشکیل‌دهنده مواد است. اگر به زمین از این جهت نگاه کنیم که این جرم با چه نیرویی در حرکت است و این حرکت چه خصوصیاتی دارد، یا در مقابلش اصطکاک و مانعی هست یا نه، و اگر مانع باشد چه مقدار نیرو مصرف می‌کند و امثال اینها، از این جهت نیز به آن «زمین شناسی» نمی‌گوییم، چون در مورد هر جرم دیگری هم که در فضا باشد همین سوال مطرح است. نسبت سرعت حرکت، نسبت زمان طی مسافت با نیروی شیء متحرک و... در علم مکانیک بحث می‌شود. پس به شیء واحد می‌توان از یک جهت نگاه کرد که در علم شیمی از آن بحث می‌شود؛ و همان شیء را از جهتی دیگر برسی کرد که در یکی از شاخه‌های فیزیک به نام مکانیک مورد بحث قرار می‌گیرد.

 

مانند این سخن درباره بدن انسان هم صادق است. گاه بحث از این است که بدن انسان از چه تشکیل شده، به این معنا که چه ذرات و اتم‌ها و مولکول‌هایی دارد. به این نمی‌گوییم علم پزشکی، چون پزشکی با اتم و مولکول ارتباط ندارد. اگر کسی بدن انسان یا حیوانی را پرتاب کند، باید پرسید که با چه نیرویی و چند متر حرکت کرد؟ این پزشکی نیست، بلکه مکانیک است. اما اگر همین بدن از آن جهت ملاحظه شود که از اندام‌های مختلف تشکیل شده، نه از ذرات مولکولی، بلکه از اجزاء و اندام‌هایی که حاصل اجتماع ذرات مولکولی و ترکیب آنها است، این جهت مربوط به پزشکی است. بحث از اینکه این بدن و اندام‌ها در چه حالی سالم و در چه حالی بیمار است، اگر بیمار شد چگونه درمان می‌شود، در علم پزشکی است. پس قید حیثیت و جهت در شناخت موضوعات علوم مهم است.

 

هر علمی موضوعی دارد و در صدد شناخت، توصیف و بحث از چیزی است، اما از چه جنبه‌ای؟ در پزشکی، از سرعت، نیرو، زمان و مسافت حرکت بدن انسان بحث نمی‌شود؛ هرچند همین امور می‌تواند از بدن انسان سر بزند، ولی موضوع علم پزشکی نیست، بلکه باید آن را در مکانیک بحث کرد. اگر از حیث مولکول‌ها و روابط مولکولی و اتمی و هسته‌ها و ذرات بنیادین آن بحث شود، می‌شود یک قسمتی از شیمی و مربوط به پزشکی نیست. اما اگر از این جهت بحث شود که بدن مرکبی است از اندام‌های مختلف، دارای حال اعتدال و سلامتی است و حال غیر اعتدالی و بیماری، و اینکه برای ماندن در اعتدال چه باید کرد و اگر خارج شد چگونه می‌توان آن را به اعتدال برگرداند، این قبیل امور علم پزشکی را می‌سازند. مقصود از قید حیثیت و جهت این است که یک شیء می‌تواند از جهات و جنبه‌های مختلف موضوع یک دانش قرار بگیرد.

 

تعریف فلسفه به معنای خاص

 

فلسفه چه دانشی است؟ فلسفه به معنای خاص آن، علمی است که می‌خواهد موجود را از آن جهت که موجود است بشناسد، و شناخت احکام و خصوصیات موجود از آن جهت که موجود است را هدف دارد. لذا این قید جهت را داراست. چنانکه گفته شد مثلا بدن انسان، از یک جهت می‌تواند در شیمی مورد بحث قرار گیرد، از یک جهت در مکانیک و از جهتی دیگر در پزشکی. این بدن موجودی در عالم است. این موجود از این جهت که موجود است چه خصوصیاتی دارد؟ همان‌طور که از منظر حرکتش در مکانیک بحث می‌شود و از منظر سلامتش در پزشکی، در فلسفه از منظر موجودیتش بحث می‌شود. یعنی از آن‌رو که موجود است چه خصوصیتی و احکامی دارد. بدن چون موجود است، آیا حادث است یا قدیم؟ نیازمند علت است یا نه؟ واحد است یا کثیر؟ آیا دائم‌الوجود است یا نه؟ این سوالات که از این بدن به سبب اصل موجودیتش پرسیده می‌شود، در فیزیک، شیمی، مکانیک و پزشکی بیان نمی‌شود. پزشک از این بحث نمی‌کند که بدن انسان معلول است یا علت است. او تنها از جهت سلامت و صحتش بحث می‌کند. در مکانیک از جهت حرکت و زمان حرکت و امثال اینها بحث می‌شود. شیمی‌دان می‌گوید چون مرکب از مولکول‌ها و اتم‌هاست، چه ویژگی‌ها و خصوصیاتی دارند. حال در فلسفه از این جنبه بحث می‌کنیم که اگر چیزی موجود است، نه به این خاطر که یک موجود خاص و معین مانند بدن باشد، بلکه به صرف موجودیتش چه احکامی دارد.

 

از همین توضیح روشن شد که فلسفه علمی است در ارتباط با شناخت همه اشیاء، ولی نه از جهت‌های خاصشان، مثل جهت بدن بودن، جسم بودن، حرکت، مقدار و اندازه داشتن؛ بلکه از این جهت که آنها موجودند. اگر موجودند، چه ویژگی‌ها و احکامی دارند؟ تا اینجا مثال بدن و زمین بیان شد که مثال‌هایی عرفی و سطحی‌اند. موجودات دیگری مانند خداوند، ملائکه، عوالمی که قبل از مرتبه طبیعت است، عوالمی که بعد از مرتبه طبیعت است، اینها هم جزو موجوداتند. البته برای این قبیل موجودات، برخلاف عالم طبیعت که در نگاه اولیه ضروری می‌نماید، چنین ضرورتی در وجودشان نمی‌یابیم. ما به صرافت اولیه طبعمان وجود ملائکه، خداوند، آخرت و قیامت را نمی‌یابیم. لذا نسبت به این قبیل موجودات دو کار لازم است:

 

     اول وجودشان را اثبات کنیم. چراکه فلسفه از چیزی که وجود ندارد یا مشکوک الوجود است بحث نمی‌کند بلکه از احوال و احکام موجودات سخن می‌گوید. پس در اینجا ابتدا باید این دسته از موجوداتی که از سنخ عالم طبیعت نیستند و وجودشان برای ما ضروری نیست، اثبات شوند.

     سپس، در مقام شناخت خصوصیات و احکامشان برآییم.

بنابراین، فلسفه علم شناختن موجودات است از آن جهت که موجودند، اعم از اینکه این موجود از قبیل اموری باشد که مثل عالم طبیعت است و برای ما ضروری می‌نماید، یا موجوداتی که خارج از سنخ طبیعت‌اند و در وهله اول برای ما ضروری نیستند، بلکه باید ابتدا اثباتشان کنیم و سپس در مقام شناخت احکام، صفات و خصوصیاتشان هم برآییم. پس به یک معنا، فلسفه وجودشناسی است، شناخت موجودات و احکام عمومی آنهاست.

 

مباحث مطرح در فلسفه

 

آنچه که در فلسفه می‌شناسیم دو قسمت اساسی و عمده است.

 

الف) امور عامه

 

قسمت اول، شناخت احکام عمومی موجودات است و هر موجودی در هر مرتبه‌ای که باشد، این احکام بر او صادق است. اصطلاحاً به این قسمت «امور عامه» می‌گوییم؛ احکام عمومی مشترک اشیاء. اینکه هر موجودی یا علت است یا معلول، یا حادث است یا قدیم، یا دائمی است یا غیردائم. این قبیل احکام اختصاص به عالم طبیعت ندارد. اگر موجوداتی ماورای طبیعت هم باشند، این سوال در مورد آنها هم هست. آنها هم یا علت‌اند یا معلول، یا حادث‌اند یا قدیم و... .

 

ب) الهیات بالمعنی الاخص

 

قسمت دوم که اصل حکمت و فلسفه است، عبارت است از شناخت موجودات ماورای عالم طبیعت. بخش نخست، با اینکه خودش هم معرفت عمیق و دقیق است، در حقیقت به منزله مقدماتی است برای رسیدن به این قسمت اصلی. در قسمت دوم فلسفه، بعد از اتقان و اتمام امور عامه، درصدد این هستیم که آیا در ورای این عالم و خارج از سنخ طبیعت موجوداتی هستند یا نه؟ آیا می‌توان آنها را اثبات کرد؟ آیا راهی برای شناختشان هست؟ و اگر هست، به چه نحو است و چه درجات و مراتبی دارد؟ پس شناخت همه عوالم غیبی و تجردی که خارج از سنخ عالم طبیعت است، از جمله خداوند، ملائکه، مراتب برزخ و آخرت، روح انسان – اگر انسان روحی غیر از این جسد داشته باشد که قابل احساس نباشد – اگر وجود داشته باشند، بر عهده این قسمت از فلسفه است. همچنین اثبات وجودشان که مقدم بر شناخت احکام و خصوصیات آنهاست هم در این بخش صورت می‌پذیرد. حکما معتقدند شناخت و معرفتی که به این نحو از اشیاء و موجودات تعلق می‌گیرد، اصل حکمت و غرض اصلی در فلسفه است. اگرچه شناخت احکام عمومی موجودات که هم در عوالم غیبی صدق می‌کند و هم در عالم طبیعت، نیز به جای خود لازم است؛ به دو دلیل:

 

1) نیاز دانش‌های دیگر به قواعد عام فلسفه

 

شناخت این احکام برای ورود به دانش‌های جزئی ضروری است، چراکه تا این احکام عمومی را نداشته باشیم، دانش‌های جزئی قابل اثبات و استناد نیست. اگرچه ممکن است اهل این دانش‌ها، توجه به این ربط ضروری و منطقی میان فلسفه و دانش خود نداشته باشند. توجه یا عدم توجه آنها، صورت مسأله را تغییر نمی‌دهد.

 

نمونه‌ای که نشان می‌دهد چگونه دانش فلسفه در دانش‌های دیگر اثرگذار است، نسبت به دانش‌هایی است که مربوط به شناخت عالم طبیعت‌اند. یک شیمی‌دان تجربه و آزمایش می‌کند. آب خالص را با شرایط خاص، در فشار یک اتمسفر، تجربه می‌کند و می‌گوید: «این آب در دمای صد درجه به جوش آمد». سپس یک حکم کلی می‌کند که: «هر آب خالصی در فشار یک اتمسفر در دمای صد درجه به جوش می‌آید». از کجا چنین حکمی کرد؟ مگر او تمام آب‌ها را در همه زمان‌ها و مکان‌ها تجربه کرده است؟ اصلاً مگر چنین چیزی ممکن است؟ تجربه تمام موارد جزئی در عالم طبیعت ممکن نیست. پس چرا به صرف یک یا چند تجربه محدود حکمی کلی صادر می‌شود؟ ریشه در قاعده‌ای فلسفی است که پیش‌فرض ذهنی بسیاری از اهل این دانش‌هاست: «هرگاه تمام شرایط علیت یکسان بود، حتماً نتایج و معلولات هم یکسان است». علت واحد، معلول واحدی دارد. ممکن نیست که علت و شرایط علی یکسان باشد، اما معلول عوض شود. این یک مسأله فلسفی است. چون در ذهن دانشمند طبیعی چنین قاعده‌ای هست، می‌تواند چنین حکم کند. درحالی که این مسأله نه داخل در ریاضیات است و نه طبیعیات، بلکه مسأله‌ای فلسفی است. او چه توجه تفصیلی به این مسأله داشته باشد، چه نه ، پس از چند تجربه می‌گوید: «در هر جا و هر زمان دیگری هم اگر کسی با همین شرایطی که من تجربه کردم تجربه کند، همین نتیجه را خواهد گرفت». مابقی مسائل علوم دیگر هم همینطورند. در علوم دیگر غالباً نمی‌توان با استفاده از تجربه استنتاج کلی داشت، مگر اینکه این قواعد فلسفی مدنظر باشند.

 

لذا به فلسفه از این جهت «مادر علوم» گفته شده که بسیاری از قواعدی که در امور عامه اثبات می‌شود – و البته نه همه‌اش – در علوم دیگر حالت مبنایی دارند، به‌خصوص آنچه که در بحث علیت و یا اصل واقعیت شناخته می‌شود. اگر کسی منکر اصل واقعیت باشد، یا اگر کسی منکر قدرت بشر بر شناخت واقعیت باشد و بگوید: «اصلاً نمی‌توان واقعیت را شناخت و هیچ شناختی از واقعیت نداریم»، معنا ندارد چنین شخصی وارد علوم شود و مثلاً بگوید: «می‌خواهم سلامت و صحت بدن را بشناسم». پس اینجا هم پیش‌فرض ارتکازی آن دانشمند این است که ما فی‌الجمله می‌توانیم حقایقی را در عالم بشناسیم، و این یک مسأله فلسفی است. از این جهت فلسفه در دانش‌های جزئی اثرگذار است.

 

2) مطلوبیت ذاتی امور عامه

 

ورای احتیاج دیگر دانش‌ها به قواعد عام فلسفه، خود این امور عامه، فی‌نفسه یک معرفت مطلوب است که نتایج و ثمراتش در بحث غایت فلسفه بیان خواهد شد.

 

امور عامه و شناخت قواعد عمومی حاکم بر نظام هستی، علاوه بر کمک به علوم جزئی، انسان را مهیا می‌کند تا بتواند شناختی صحیح از موجودات ماوراء طبیعت داشته باشد. لذا در فلسفه، انسان به سرعت وارد مباحث الهیاتی نمی‌شود، بلکه ابتدا باید مقدمات طولانی امور عامه را فرا بگیرد. برخلاف بعضی دانش‌های دیگر که بدون طی مقدمات مسائل اعتقادی را به شخص عرضه می‌کنند. بر اساس مبنای حکما، تا امور عامه به درستی و به دقت کامل فهمیده و شناخته نشود، نمی‌توان فهم دقیق و صحیح از موجودات ماورای طبیعت داشت. تا زمانی که شناخت از علیت و نحوه‌های مختلف حاصل نشود، نمی‌توان فهمید که علیت خداوند نسبت به عالم چه تفاوتی با علیت ملائکه نسبت به عالم، علیت پدر و مادر نسبت به فرزند، علیت نجار و بنا نسبت به میز و ساختمان، علیت خورشید نسبت به رویش گیاهان و دیگر علیت‌ها دارد. همه این مثال‌ها نحوه‌های مختلف اثرگذاری است. همانطور که گفته می‌شود: «خداوند صانع و سازنده عالم است»، درباره یک بنا گفته می‌شود «سازنده یک ساختمان است»، هر دو فاعل و علت شمرده می‌شوند، ولی این علیت چه تفاوتی دارد؟ این را باید ابتدا در بحث از اصل علیت، تقسیمات و نحوه‌های مختلف آن شناخت و سپس فهمید که به چه معنا خدا را علت می‌دانیم، به چه معنا موجودات عالم طبیعت را، به چه معنا انسان را نسبت به کارهایش. در غیر این صورت در بسیاری از مسائل اعتقادی خطا رخ می‌دهد. تا نحوه‌های علیت روشن نشود، چطور می‌توان مسأله جبر و اختیار را حل کرد؟

 

توحید که سنگ بنا و پایه همه اعتقادات ماست: خداوند موجودی است یگانه. اگر وحدت و نحوه‌های مختلف وحدت شناخته نشود، با نگاه عرفی گفته می‌شود که: «خداوند یگانه است»، یا به تعبیر عامیانه: «خدا یکی است». مگر دیگر اشیاء یکی نیستند؟ هر شیء، یکی است! هر انسان هم تنها یک موجود است. پس هرکس وحدت را به خود و به اشیاء دیگر هم نسبت می‌دهد، به خدا هم نسبت می‌دهد. این وحدت‌ها چه تفاوتی دارند؟ پاسخ به این پرسش منوط به فهم بحث وحدت و کثرت است، تا فهمیده شود که وحدت به چه معنا به خداوند نسبت داده می‌شود و به چه معنا به مابقی اشیاء.

 

بنابراین امور عامه غیر از آن اثری که در سایر علوم نظیر علوم طبیعی، ریاضی و... دارد، اثری مهم و اساسی در معرفت مجردات و مافوق طبیعت و شناخت خداوند هم دارد. از این جهت باید حوصله کرد. کسی که عجله داشته باشد و بخواهد که سریعاً به مباحث اعتقادی برسد، راهش راه فلسفی نیست. چون در فلسفه می‌گویند باید صبر داشت، تا این مقدمات را فهمیده نشود، در آن معرفت‌ها خبط و خطا رخ خواهد داد.

 

logo