1405/02/30
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (۷) فی أن حقیقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه (۵)/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (۷) فی أن حقیقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه (۵)
۱. اشکال شیخ اشراق در باب نسبت وجود و ماهیت:
به اشکال دیگری از اشکالات شیخ اشراق رسیدیم که گفت اگر وجود در خارج عینیت داشته باشد، نسبتی با ماهیت دارد. نمیتوانید بگویید وجود با ماهیت هیچ نسبتی ندارد؛ وجودِ این ماهیت است، پس با هم ارتباط دارند. هم ماهیت در خارج است و هم وجود، و با هم نیز مرتبط هستند. این نسبت واقعاً هست؟ نه، هیچ نسبتی نیست؟ قاعدتاً شما میگویید نسبتی هست؛ پس خود نسبت وجود دارد. دوباره بین نسبت و وجودش نسبتی است و هکذا تسلسل پیش میآید. این تسلسل از این پیش آمد که شما برای وجود عینیت قائل شدید.
الف) پاسخ ملاصدرا به اشکال تسلسل و تبیین اعتباری بودن نسبت:
مرحوم ملاصدرا جواب میدهد که این نسبت یک امر عقلی و ذهنی است؛ مانند اینکه بگوییم من علم دارم که این میز اینجا است و قهوهای است؛ سپس میتوانید بگویید من علم دارم که علم دارم؛ میفهمم که فهمیدم. دوباره میتوانید بگویید فهمیدم که فهمیدم که فهمیدم که اینطوری است. هر دفعه که میگویید من علم دارم، یعنی بر علوم شما افزوده شده و علم دیگری دارید؟ تا قیامت بنشینید و بگویید علم دارم که علم دارم که علم دارم. به اینها میگوییم تسلسلهای لایقفی، تسلسل اعتباری. وقوف اینها آنجایی است که ذهن خودش متوقف بشود. تا هر وقت بیکار بود برای خودش همینطور تسلسل درست میکند؛ هرگاه که خسته شد، هیچ چیزی نیست. نسبت اینطور است؛ شما میتوانید برای این نسبت بگویید نسبت، وجودِ نسبت، نسبتِ بین وجود و نسبت و همینطور ادامه بدهید؛ این اعتبار است.
علاوه بر اینکه آن سخن اصلی ما فراموش نشود؛ شما اصلاً یک پیشفرضی دارید که ما آن را قبول نداریم. شما میگویید بین وجود و ماهیت در خارج ارتباط و نسبت است؛ اصلاً دوگانگی بین وجود و ماهیت در خارج نیست تا سپس بگوییم نسبتی بین اینهاست و بعد به دنبال آن این حرفها را بزنیم؛ بلکه این دوگانگی فقط مربوط به ذهن است. ذهن است که امر حقیقیِ واحدِ خارجی (که یا سنخ وجود است یا سنخ ماهیت) را به دو مفهوم ذهنی تحلیل میکند.
آخرین اشکال شیخ اشراق؛ وجود جوهر است یا عرض؟
آخرین اشکالی که ایشان در این قسمت نقل میکند، این است که اگر وجود در خارج باشد، از دو احتمال خارج نیست؛ یا جوهر است یا عرض. جوهر که نیست؛ چون اگر جوهر باشد خودش یک ذات است؛ برای چه بگوییم وجودِ انسان؟ وجودِ خودش است. پس جوهر نیست و باید عرض باشد. اعراض یا در مفهومشان نسبت و اضافه لحاظ شده است که در این صورت آن هفت عرض نسبی با تفاوتی که بین آنها است میشود، یا در مفهوم و معنایش تجزیهپذیری و قسمتپذیری است که کم میشود، و یا هیئت قارّهای است که نه نسبت دارد و نه قسمتپذیر است که کیف میشود. بین اینها، آن معنایی که بر وجود قابل صدق است کیف است؛ چون معلوم است که وقتی وجود بما هو وجود را تصور کنید، در آن قسمتپذیری نمییابید؛ همچنان که نسبت و اضافهای هم با غیر ندارد. پس تنها عرضی که قابل صدق بر وجود است کیف است. بنابراین، حال که وجود به زعم شما درخارج تحقق دارد، جوهر که نیست، پس باید عرض باشد؛ از بین اعراض، تعریف کیف بر او صدق میکند: هیئت قارهای که قابل قسمت و نسبت نیست.
الف) اشکال اول؛ احتیاج کیف به محل و تقدم شیء بر ذات خود:
کیف محتاج به محل و قائم به محل است. محل نیز همواره بر عرض و کیف خود تقدم دارد. پس محلِ وجود که ماهیت است، باید در خارج تقدم بر این عرض که کیف است داشته باشد. پس ماهیتِ موجودة مقدم است بر وجودی که عرضی او و کیفِ او است. ماهیتِ موجودة به چه موجود است؟ به همین وجود موجود است، چون شما گفتید وجود در خارج هست و وجودِ ماهیت است. پس منجر به تقدم شیء بر ذات خود میشود؛ از یک سو به حکم اینکه این ماهیتِ موجودة محلِ وجود است و محل تقدم بر حالّ دارد باید در وجود تقدم داشته باشد؛ از سویی اصلاً معیار وجودش همین وجود است، پس از این جهت تأخر پیدا میکند. تقدم شیء بر خودش پیش میآید.
ب) اشکال دوم؛ سلب عمومیت از وجود:
اشکال دیگر این است که همه قبول دارند که وجود جزو مفاهیم عامه است؛ شما به تمام اشیاء میتوانید بگویید موجود؛ به هر شیئی که واقعی است میگویید موجود است. پس وجود و موجود اعمِ مفاهیم و اشیاء است. بر اساس این عینیت داشتن، عرض بودن و از قبیل کیف بودن، این وجود دیگر اعم مطلق نیست؛ بلکه زیرمجموعه کیف است. کیف باید اعم باشد، عرض باید اعم از وجود باشد. البته عمومیت آن از قبیل اعم من وجه میشود؛ چون مواردی نیز هست که عنوان موجود صدق میکند ولی عنوان عرض و کیف صدق نمیکند، مانند خداوند. ما به خداوند میگوییم موجود، ولی به او اطلاق کیف و عرض نمیکنیم. اما به هر روی در اشکالی که ما وارد کردیم اختلالی پیدا نمیشود. اشکال ما این بود که پس موجود و وجود اعمِ اشیاء نخواهد بود؛ در یک مورد که واجب باشد از بحث کیف بیرون میشود؛ در موارد دیگر کیف باید اعم از او باشد. چون شما پذیرفتید عرض و از قبیل کیف است.
ج) اشکال سوم؛ دور در نیازمندی حالّ و محل:
اشکال سوم اینکه چون عرض قائم به محل است و حالّ نیازمند به محل است، پس یک نیاز دوسویه اینجا وجود دارد؛ از یک طرف حالّ محتاج به محل است و نیاز به محل دارد، از طرف دیگر محل در وجود خود نیاز به حالّ دارد؛ چون این عرض وجودِ محل است. پس دور پیش میآید. یعنی از یک سو باید این حالّ وجودِ محل را بدهد، از یک سو خودِ همین حال در تحققش محتاج به محل خودش است. بنابراین با این تقریر دور نیز پیش میآید.
د) پاسخ ملاصدرا؛ حقیقت وجود مشتخص است:
ملاصدرا پاسخ میدهد که فلاسفه وقتی خواستند مقولات را تعریف کنند، با توجه به اینکه تعریف حدی برای مقوله امکان ندارد، به لوازم تعریف کردند تا آن را برای ما حاضر کنند. گفتند مثلاً جوهر ماهیتی است که اگر در خارج موجود شود کذا و کذا، عرض ماهیتی است که اگر در خارج موجود شود کذا و کذا. با این عناوین کلی این را بیان کردند که اذا وجدت فی الخارج. پس این وجودی که در تعریف اینها آمد، ناظر به خارج بود؛ این تصریح در سخنشان است. از این چه میفهمیم؟ وقتی در تعریف مقولات جوهری و عرضی وجود خارجی اخذ میشود، از این میفهمیم وجودی که مدنظر اینها است، مفهوم وجود نیست، بلکه حقیقت عینی است؛ چون میگوید اذا وجدت فی الخارج. آیا حقایق عینی کلی میشوند؟ حقیقت عینی کلی است یا هویتِ متشخص است؟ هویتِ متشخص است. شما بر اساس یک پیشفرضی نهایتاً وجود را رساندید به اینکه عرض و کیف باشد. کیف و عرض یعنی کلی باشند؛ در حالی که فلاسفه وقتی در تعریف مقولات وجود را میآورند، وجودِ عینی مدنظرشان است؛ وجود عینی هم کلی نیست.
پس این ادعای شما که وجود عرض و کلی باشد بالکل ساقط است؛ اصلاً خلاف است، همچین چیزی نیست. آن چیزی که کلی است، وجود نیست؛ آن مفهوم انتزاعی وجود است. کسی نگفته است مفهوم انتزاعی وجود عینیت دارد. آن چیزی که عرض به شمار میرود، همان مفهوم است؛ حال اینکه کیف باشد یا نباشد محل بحث نیست. اصلاً کلیت و مفهوم بودنش مربوط به اوست. ولی آنچه فلاسفه میگفتند از وجود، وجود عینی است؛ وجود عینی هم متشخص است. پس سخن شما از اساس اشتباه است. وجود، عرض به معنای ماهیتی که در خارج قائم به یک ماهیت دیگری باشد نیست، چون کلی نیست؛ وقتی وجود کلی نبود اصولاً عرض هم (به این معنا) نیست. اگرچه عرضی به آن معنا که بالاخره وجود و ماهیت در خارج حقیقت واحد هستند و تغایر بینشان نیست میباشد؛ به این معنا کسی بگوید عرضی اشکالی ندارد؛ چون در مورد عرضی میپذیرفتند که عرضی با موضوعش متحد است. کسی به این معنا به وجود عرضی بگوید، اشکال ندارد؛ ولی باید توجه کرد که همیشه حکم مفهوم با حکم حقیقت عینی که ما قائل به عینیت او در خارج هستیم، متفاوت است.
۱) عدم مغایرت وجود و ماهیت در خارج: همچنین وقتی که ما میگوییم وجود در خارج مثلاً وجودِ ماهیت، وجودِ جوهر، وجودِ عرض است، شما ماهیت را یک شیء در نظر گرفتید، وجود را هم یک شیء دیگری که قرار است منضم به این ماهیت شود و بعد بر این اساس اشکال کردید. ما که قائل به عینیت وجودیم، چنین تصوری نکردیم. کسی چنین ادعایی مطرح نکرده است که وجود در خارج منضم به ماهیت میشود. اگر ما از وجودِ جوهر یا عرض سخن گفتیم، به معنای انضمام چیزی به جوهر و عرض نیست؛ وجودِ جوهر، جوهر است به عین همین وجود، همانطور که وجودِ عرض، عرض است به عین همین وجود؛ نه به یک مغایرتی بینشان که بعد به دنبال آن این حرفها و اشکالات مطرح بشود. یعنی همواره پیشفرض شما این بود که در خارج قرار است چنین چیزی برای وجود رخ بدهد و اضافه به ماهیت شود و سپس به دنبال آن این اشکالها مطرح میشد؛ در حالی که حرف ما این نبود.
اگر کسی مانند معتزلی چنین سخنی میگوید به خودش مربوط است؛ فیلسوف چنین سخنی نگفته است. پس ما با اینکه قائل به عینیت وجود و ماهیت در خارج هستیم، میگوییم حقیقت واحد، در عین حال ماهیت را به طور مطلق نمیخواهیم سلب کنیم؛ میگوییم وجودِ جوهر، ولی به همین معنا که وجودِ جوهر، جوهر است به عین جوهریت خودش، همچنان که وجودِ عرض به عین عرض موجود است، نه به تغایری بینهما.
متن کتاب
و منها: ما ذكره أيضا في حكمة الإشراق: و هو أنه إذا كان الوجود للماهية وصفا زائدا عليها في الأعيان فله نسبة إليها[1]
توضیح: اگر وجود برای ماهیت یک امر زائد بر ذاتش در خارج باشد؛ وجود مانند سفیدی که زائد بر ماهیت است و بر او اضافه میشود باشد؛ بین این وجود عینی و ماهیت خارجی نسبتی است.
و للنسبة وجود و لوجود النسبة نسبة إلى النسبة و هكذا فيتسلسل إلى غير النهاية.
توضیح: پس این نسبتها هم موجودند و تسلسل پیش میآید.
و جوابه أن وجود النسب إنما هو في العقل دون العين فذلك التسلسل ينقطع بانقطاع الملاحظات العقلية[2]
توضیح: ما وقتی کلمه تسلسل را به کار میگیریم باید مراقب باشیم؛ این کلمه تسلسل در مواضع مختلف به کار میرود، بعضیها توجه نمیکنند، فکر میکنند هر تسلسلی باید محذور داشته باشد. تسلسل در ملاحظات عقلی جایز است، ولی به این معنا که چون اصل این تسلسل اینگونه معنا و تحقق در ذهن پیدا کرد که ذهن شروع به تأملات و کارکردهایی میکند؛ تا وقتی که حوصله داشت و به کارکردش ادامه داد، این ادامه پیدا میکند؛ هرگاه قطع کرد دیگر هیچ چیزی نیست؛ از جهتی مانند سلسله اعداد میماند. اگر کسی گفت سلسله اعداد بینهایت است، میگویند چرا قائل به بینهایت شدی؟ تا هر کجا دوست داری بشمار، کسی جلویش را نمیگیرد؛ ولی معنایش هم این نیست که شما بینهایت بالفعل داشته باشید. در این تسلسلهای اعتباری هم همینطور است.
على أن الحق عندنا كما مر أنه ليس بين الماهية و الوجود مغايرة في الواقع أصلا
توضیح: اما پاسخ مبنایی ما: پیشفرض این حرف شما این بود که یک مغایرتی هست و بعد به دنبال این مغایرت این اشکال را مطرح کردید. ما میگوییم اصلاً مغایرت نیست.
بل للعقل أن يحلل بعض الموجودات إلى ماهية و وجود
توضیح: عقل میآید از اشیاء خارجی (به شرطی که محدود باشند) مفاهیم دوگانهای انتزاع میکند.
و يلاحظ بينهما اتصافا و نسبة على الوجه المسفور سابقا.
توضیح: وقتی ماهیت و وجود را تصور کرد، بینشان نسبت حمل و اتصاف را برقرار میکند؛ موضوع و محمول قرار میدهد.
و منها أيضا قوله إن الوجود إذا كان حاصلا في الأعيان و ليس بجوهر فتعين أن يكون هيئة في الشيء
توضیح: شیخ اشراق تعدادی از اصطلاحات حکمت مشاء را عوض کرده است؛ به عرض میگوید هیئت، مقصودش همان عرض است. وجود وقتی که در خارج باشد جوهر که نیست، پس تعیّن پیدا میکند، قطعیت پیدا میکند که فقط هیئتی در شیء باشد.
و إذا كان كذا فهو قائم بالجوهر
توضیح: پس قائم به جوهر است.
فيكون كيفية عند المشائين
توضیح: باید بنابر حرف مشاء کیفیت باشد، چون آن تعاریف دیگر مقولات عرضی بر وجود صدق نمیکنند.
لأنه هيئة قارة لا يحتاج في تصورها إلى اعتبار تجز و إضافة إلى أمر خارج كما ذكروا في حد الكيفية
توضیح: هیئت قاره است، اولاً بیقراری در معنایش نیست، پس قرار دارد. مانند أن یفعل، أن یفعل و متی نیست؛ این هیئت قاره در تصورش متوقف بر تجزیهپذیری و انتساب و اضافه به غیر هم نیست. این حد کیف است که خودشان اینطوری گفتند. تا اینجا معلوم شد که پس وجود باید کیف باشد.
و قد حكموا مطلقا أن المحل يتقدم على العرض من الكيفيات و غيرها
توضیح: از سوی دیگر نیز مشائین حکم کردهاند که محل مقدم بر عرض است؛ چه آن عرض کیف باشد، چه غیر کیف.
فيتقدم الموجود على الوجود و ذلك ممتنع لاستلزامه تقدم الوجود على الوجود.
توضیح: پس آن ماهیت موجودة بر وجودِ حالّ باید مقدم باشد.
ثم لا يكون الوجود أعم الأشياء مطلقا بل الكيفية و العرضية أعم منه من الوجه.
توضیح: اشکال دوم: وجود اعم مطلق نخواهد بود. بلکه کیفیت و عرضیت از جهتی باید اعم باشند.
و أيضا إذا كان عرضا فهو قائم بالمحل
توضیح: اشکال سوم: عرض قائم به محل است. معنای این سخن چیست؟
و معنى أنه قائم بالمحل أنه موجود بالمحل مفتقر في تحققه إليه
توضیح: عرض قائم به محل است، موجود به محل است، در تحققش هم به محل نیازمند است.
و لا شك أن المحل موجود بالوجود فدار القيام و هو محال
توضیح: خود این محل هم که به برکت همین وجود موجود است.
و الجواب أنهم حيث أخذوا في عنوانات حقائق الأجناس من المقولات كونها ماهيات كلية حق وجودها العيني كذا و كذا
توضیح: فلاسفه وقتی خواستند برای اجناس عنوان (نه تعریف) بیاورند، یعنی با این مفهوم اشاره به این شیء کنند، در مورد مقولات اینطور گفتهاند؛ گفتهاند ماهیات کلیهای که حق وجود عینیاش کذا، اذا وجدت فی الخارج کذا.
مثلا قالوا الجوهر ماهية حق وجودها في الأعيان أن لا يكون في موضوع و كذا الكم مثلا ماهية إذا وجدت في الخارج كانت بذاتها قابلة للمساواة و اللامساواة و على هذا القياس الكيف و سائر المقولات
توضیح: این از باب مثال بود.
فسقط كون الوجود في ذاته جوهرا أو كيفا أو غيرهما لعدم كونه كليا[3]
توضیح: چون اینطور گفتند و وجود عینی را در عنوان و اشاره به این ماهیت آوردند، پس این ادعای شما که میگویید وجود یا جوهر است یا عرض؛ سپس میگویید جوهر که نیست، پس عرض است، و آن عرض هم کیف است، از اساس به هم خورد. اصلاً چنین چیزی نیست. چون امر عینی خارجی است، امر عینی هم کلی نمیشود، هویت متشخص است.
بل الوجودات كما سبق هويات عينية متشخصة بنفسها
توضیح: وجودات که ما قائل به عینیتشان هستیم هویتها و جزئیات خارجی متشخص به ذات خودند.
غير مندرجة تحت مفهوم كلي ذاتي كالجنس أو النوع أو الحد
توضیح: اصلاً انداراجی در تحت این مقولات پیدا نمیکنند چون کلی نیستند تا اندراج پیدا کنند.
و ليس عرضا بمعنى كونه قائما بالماهية الموجودة به
توضیح: قسمت دیگر پاسخ؛ در سخنانش میگفت این وجود عرض است؛ جواب این است که عرض نیست. آنچه عرض است، در ذهن شما است؛ شما حکم ذهن را با خارج اشتباه گرفتید.
و إن كان عرضيا متحدا بها نحوا من الاتحاد
توضیح: بله، البته عرضی به این معنا که متحد با موضوع است، اشکال ندارد، مابه الاتحاد هم خودش است.
و على تقدير كونه عرضا لا يلزم كونه كيفية لعدم كليته و عمومه
توضیح: اگر مماشات کردیم و گفتیم عرض است، این عرضی است که کلی نیست؛ کیف هم نیست.
و ما هو من الأعراض العامة و المفهومات الشاملة للموجودات إنما هو الوجود الانتزاعي العقلي المصدري الذي اشتق منه مفهوم الموجود بما هو موجود
توضیح: پس عرض کدام است؟ مفهوم وجود عرض است؛ نه عرض به معنای اینکه زیرمجموعه یکی از این مقولات جای گیرد؛ عرض است یعنی زائد بر ذات اشیاء است، مغایر با آنها است، عارض بر آنها میشود؛ وگرنه عرض به معنای اینکه جزو مقولات نُهگانه باشد، نیست. آنچه که از وجود جزو آن اعراض عمومی، اعراض عامه و مفهوماتی که شامل همه میشود چیست؟ مفهوم وجود انتزاعی عقلی است که از آن مفهوم موجود مشتق شده است.
اینجا گفتیم عارض میشود، ولی این عارض با بقیه عوارض فرق میکند؛ مثلاً شما میگویید سفیدی عارض بر جسم میشود، معنایش این است که شما یک چیزی را برای جسم ثابت کردید. ولی وقتی میگوییم وجود عارض بر جسم میشود، چیزی را بر جسم ثابت نکردیم، بلکه ثبوت خود جسم است؛ یک تفاوت اینطوری هم دارد.
و لمخالفته أيضا سائر الأعراض
توضیح: به خاطر تخالف وجود با بقیه اعراض، که تخالف در چیست؟
- في أن وجودها في نفسها عين وجودها للموضوع، و وجود الوجود عين وجود الماهية لا وجود شيء آخر لها -
توضیح: وجود وقتی به ماهیت نسبت داده شد، وجودِ خود ماهیت است؛ وقتی آن مقولات عرضی به ماهیت نسبت داده شد، وجودِ چیزی برای ماهیت است. پس اگر کسی به وجود گفت عرض، به آن مقولات هم گفت عرض، باید به تفاوتِ این دو توجه کند. این مثل جمله معترضه بود.
ظهر عدم افتقاره في تحققه إلى الموضوع فلا يلزم الدور الذي ذكره
توضیح: او گفت چون عرض است نیازمند موضوع است؛ میگوییم این به فرض عرض باشد با بقیه اعراض فرق میکند؛ چون این عرض یعنی ثبوت الموضوع، ثبوت الماهیة، نه ثبوت شیءٍ للماهیة. پس به خاطر تخالفش با سایر اعراض ظاهر شد که نیازمند به موضوعش نیست.
على أن المختار عندنا أن وجود الجوهر جوهر بجوهرية ذلك الجوهر لا بجوهرية أخرى و كذا وجود العرض عرض بعرضية ذلك العرض لا بعرضية أخرى لما مر أن الوجود لا عروض له للماهية في نفس الأمر بل في الاعتبار الذهني بحسب تحليل العقل.
توضیح: آخرین قسمت پاسخ: وقتی میگوییم وجود جوهر جوهر است، یک چیزی اضافه به وجود نمیشود؛ جوهریتش به خودش است.