« فهرست دروس
درس اسفار استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/02/29

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل (۷) فی أن حقیقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه (۴)/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /اسفار جلد ۱

 

موضوع: اسفار جلد ۱/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (۷) فی أن حقیقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه (۴)

 

ایشان به اشکال دوم شیخ اشراق پاسخی به حسب مبانی خود و پاسخی که از دیگری نقل کرده بودند دادند؛ بر اساس پاسخ خود، اینطور گفتند که وجود مغایرتی با ماهیت ندارد تا بعد این اشکال عروض و به دنبال آن تسلسل و بحث‌های اینچنینی مطرح شود، بلکه در متن خارج، وجود و ماهیت حقیقت واحد هستند.

 

۱. نقل سخن دشتکی و استفاده ملاصدرا از آن:

 

سخنی را از صدرالدین دشتکی نقل می‌کنند. دشتکی نیز قائل است که وجود و ماهیت در خارج حقیقت واحد هستند، اما برعکسِ آن چیزی که ملاصدرا قائل است. ملاصدرا می‌گوید وجود و ماهیت حقیقت واحد هستند، چون وجود عین تحصّل است و ماهیت انتزاع از این وجود است. دشتکی می‌گوید وجود و ماهیت واحد هستند، چون ماهیت مجعول و اصیل است و وجود از او انتزاع می‌شود. این نقطه مقابل است. وجه استشهاد به کلام دشتکی برای این است که او بر فرض اصالت و جعل ماهیت، متوجه این شده که حقیقت خارجی باید واحد باشد و مغایرت وجود و ماهیت صرفاً در ملاحظات ذهنی است. ما نیز عکس آن را بر اساس اصالت وجود می‌گوییم. پس با هر دو مبنا محذور تسلسل پیش نمی‌آید.

 

الف) تحلیل اعتبارات وجود (بشرط‌لا و لابشرط):

 

سخن دشتکی این است که گاهی مقصود از وجود، وجود بشرط‌لا است؛ یعنی وجودی که مغایرت با ماهیت دارد و قابل حمل نیست؛ چه تعبیر وجود بکنید و چه تعبیر موجود بکنید. گاهی هم مقصودتان از وجود یا موجود، ملاحظه لابشرط موجود است که قابل حمل است.

 

۱) وجود بشرط‌ لا: اگر وجود یا موجود بشرط‌لا مدنظر باشد، نه در واقع و نفس‌الامر و نه در ملاحظه ذهنی، عارض بر ماهیت نیست. در واقع و نفس‌الامر واضح است که عارض نمی‌شود، چون ثبوت و عروض چیزی بر معروض، متوقف بر ثبوت این معروض است. علاوه بر اینکه به حسب واقع و نفس‌الامر، وجود و ماهیت متحد هستند، پس اتصاف و عروض معنا نمی‌دهد، حقیقت واحد است. وقتی اتصاف یا عروض معنا می‌دهد که مغایرتی باشد تا بتوان این اتصاف یا عروض را تصور کرد. در ذهن هم عارض نمی‌شود. در ذهن، گاهی ماهیتِ من‌حیث‌هی مدنظر است، این ماهیتِ من‌حیث‌هی خالی از وجود است چون وجود جنس و فصل و ذاتی آن نیست. به محض اینکه از این مرحله فراتر رفتید و در مرتبه دیگر این ماهیت من‌حیث‌هی را متحقق در ذهن یافتید، متحد با وجود است، مثل همان که در خارج اینگونه بود. پس در هر صورت، نه در ذهن و نه در عین، وجود بشرط‌لا یا موجود بشرط‌لا عارض نمی‌شود؛ چون اگر به‌گونه‌ای ملاحظه کنید که مغایرت دارند، از باب مجعول بودن ماهیت و وجودی که تابع اوست به حسب تحقق عینیت دارند.

 

۲) وجود لا بشرط: اما اگر وجود لابشرط یا موجود لابشرط ملاحظه شود، در این صورت می‌توانید عارض و معروض داشته باشید. به حسب اعتبارات ذهن، ماهیت را ملاحظه می‌کنید و بر این ماهیت من‌ حیث هی وجود را عارض می‌کنید. چون سخن از عارض و معروض است، به حسب این ملاحظه و این اعتبار ذهن فقط (نه نفس‌الامر) می‌توان وجود را عارض کرد؛ سپس تقدم و تأخر پیدا می‌شود و تمام این سخنان وارد می‌شود و اینجا درست است. اما به حسب تحقق و متن عینیت، چه تحقق ذهنی باشد یا خارجی باشد، وجود در هر صورت عین الماهیة است؛ ولی ما مفهوم وجود یا موجود لابشرط را بر آن ماهیت حمل می‌کنیم.

 

ب) وجه توافق و تخالف سخن دشتکی با نظر ملاصدرا:

 

ملاصدرا می‌گوید وجه توافق در این کلام، مسئله عینیت وجود و ماهیت است که این شخص با اینکه قائل به جعل ماهیت و اصالت ماهیت است، متوجه شده که چون عینیت دارد، پس تسلسل پیش نمی‌آید. اما وجه مخالفتش با حرف ما این است که او معیار عینیت را ماهیتِ مجعولة اصیلة می‌داند؛ ما معیار عینیت را وجود حقیقی می‌دانیم. آن دو ملاحظه و اعتباری که ایشان از وجود می‌شناسد، یعنی معنای مصدریِ وجود به ملاحظه‌ بشرط لا، یا معنای عامِ محمول که موجودِ لا بشرطِ قابل حمل است، از نظر او اعتباری است؛ البته از نظر ما نیز اعتباری است، ولی ما قائل به اصالت اینها نیستیم، بلکه قائل به اصالت حقیقت وجود و وجود عینی هستیم، که او به جای این وجود عینی می‌گوید ماهیت مجعولة. این حاصل کلامی است که از دشتکی نقل می‌کنند.

 

اشکال سوم شیخ اشراق بر عینیت وجود و پاسخ صدرالمتألهین:

 

شیخ اشراق می‌گوید ما در عالم هستی و وجود امکانی، چیزی که وجود ماهیتِ آن چیز را مشخص کند نداریم. به عبارت دیگر وجود هیچگاه نمی‌تواند تعیّن‌دهنده و معیّن‌کننده ماهیت نمی‌تواند. شاهدش چیست؟ شاهد این است که شما گاهی یک چیزی (مثلا سیمرغ یا غول) را تصور می‌کنید، معنای وجودش را می‌فهمید و شک می‌کنید که آیا برای این چیزی که تصور کردید وجود ثابت است یا خیر. همین که تصور کردید ولی شک دارید که وجود برای او هست یا نیست، به این معناست که پس وجود مغایر ماهیت است. حال اگر همین وجود مغایر قرار است بنا بر رأی مشائین عینیت داشته باشد، یعنی زائد بر ماهیت است و می‌خواهد به ماهیت اضافه شود. اگر قرار شد اضافه شود، خودِ همین مضاف (وجود) نیز وجودی دارد. همچنین اگر قرار است آن ماهیت در خارج به وجود اضافه شود، باید وجود داشته باشد تا به آن اضافه شود، در نهایت منجر به تسلسل می‌شود.

 

پس حاصل سخن شیخ اشراق این است که مغایرت وجود با ماهیت معلوم شد؛ به دلیل اینکه ما چیزی تصور می‌کنیم، نمی‌دانیم وجود دارد یا نه، پس آن چیزی که معلوم و متصوَّر است، غیر از آن چیزی است که مشکوک است و مجهول است. این دال بر زیادت است. حال اگر این امر زائد (وجود) بخواهد در خارج اضافه به ماهیت شود، منجر به تسلسل می‌شود. پس به ناچار باید گفت وجود اعتبار عقلی است؛ فقط در موطن ذهن این اضافه شدن و مغایرت قابل فرض است، وگرنه در خارج این تسلسلِ محال را پیش می‌آورد.

 

الف) پاسخ ملاصدرا نقد تصور شیخ اشراق از وجود عینی:

 

مرحوم ملاصدرا جواب می‌دهد که آن چیزی که شما تصور کردید وجود نیست. مقصود ما هم از وجود عینی آن چیزی نیست که شما تصور کردید. خود شما می‌گویید ما شیئی تصور می‌کنیم، سپس شک می‌کنیم که وجود دارد یا ندارد؛ یعنی سخن شما در مفهوم وجود است. مگر کسی که قائل به عینیت وجود است می‌گوید مفهوم وجود عینیت دارد؟ حقیقت عینی وجود اصلاً به تصور نمی‌آید تا بعد شما شک کنید که برای این ماهیت ثابت است یا نیست. پس آنچه شما تصور کردید، مطلوب و مراد ما از عینیت نیست. آنچه که عینیت دارد، اصلاً قابل تصور نیست تا شما تصورش کنید. تنها راه برای ملاحظه حقیقت عینی وجود، شهود و علم حضوری است. ولی به این معنا نیست که ما هیچ نحوه علمی به حقیقت وجود نداریم. خودِ این مفهوم وجودی که تصور کردید وجهی از وجوه حقیقت وجود است، همانطور که هر مفهوم دیگری که از متن واقعیت خبر بدهد نیز وجه دیگری از همین حقیقت وجود است.

 

پس استدلال شما اثبات نمی‌کند که وجود حقیقت عینی ندارد. حداکثر آنچه اثبات می‌کند، مغایرت وجود و ماهیت به حسب ذهن است و ما نیز این را قبول داریم. شما می‌گویید ما در ذهن ماهیتی تصور می‌کنیم، شک داریم که وجود دارد یا ندارد، مشکوک غیر از معلوم است. مشکوک وجود است، به لحاظ مفهومی آن را تصور کردید، نمی‌دانید مصداق آن در خارج هست یا نه. معلوم آن ماهیت است. این نشان می‌دهد که مفهوم وجود با مفهوم ماهیت در ظرف ذهن مغایرت دارد.

 

ب) استفاده از سخن شیخ اشراق در ابطال سخن منسوب به مشائین:

 

سپس می‌گوید این استدلال مطلوب و ادعای ما (که عینیت وجود است و این وجود عینی قابل تصور نیست) را ابطال نمی‌کند. بلکه سخن دیگری از مشائین را ابطال می‌کند. اگر قرار است با این استدلال چیزی را ابطال کنید، باید آن حرف مشائین را ابطال کنید.

 

بعضی‌ها به مشائین نسبت دادند که آنها قائل هستند که وجود در خارج زائد بر ماهیت است. اگر به فرض این نسبت صحیح باشد و واقعاً مشائین چنین ادعایی کردند، آنگاه این استدلال شما سخن آنها را ابطال می‌کند.

 

۱) نقد نسبت زیادت به مشائين: البته انصاف این است که مشائین چنین ادعایی که وجود در خارج زائد است نداشتند. این حرف معتزله است؛ آنها قائل به ثابتات ازلی بودند و می‌گفتند در خارج این ماهیات ثبوتی دارد و در همین ظرف خارج نیز وجود اضافه می‌شود. خداوند وجود را به این ماهیت افاضه می‌کند. زیادت خارجی وجود بر ماهیت و انضمام و عروض آن در خارج، سخنی است که از کلام معتزله بر می‌آید؛ چه این واژه‌ها و تعابیر عروض و امثال آن را گفته باشند، چه نگفته باشند. مهم نیست آنها چه واژه‌ای گفتند، معنای سخنی که گفتند همین است. وقتی معتزلی می‌گوید ماهیت از ازل در خارج ثبوت دارد و کار جاعل این است که به این ماهیتِ ثابته خارجیه‌ ازلی، امر جدیدی به نام وجود می‌دهد، به این معناست که وجود در خارج منضم به ماهیت شده است. مشائین چنین حرفی نزدند.

 

۲) ابطال هر دو اساس:

 

ملاصدرا می‌گوید این سخن را به عنوان معارضه با مشائین مطرح کن. اگر آنها گفته‌اند وجود در خارج اضافه به ماهیت می‌شود، شما با این سخن ردش کن. ولی با سخنی که ما گفتیم، هم حرف شما و هم آن حرف مشائین ابطال می‌شود (البته اگر آن انتساب درست باشد). چون ما گفتیم آنچه که قائل به عینیتش هستیم و می‌گوییم متن واقع است اصلاً به تصور نمی‌آید تا سخن از عارض و معروض باشد و بعد بگوییم اگر عارض شد، متوقف بر وجود موضوع است و آن سخنان معروف که منجر به تسلسل می‌شود. پس آنچه متصوَّر است، اشکال ندارد که معروض قرار بگیرد. آنچه معروض قرار نمی‌گیرد اصلاً تصور نمی‌شود، بلکه در خارج حقیقت واحد است. پس هم حرف و اساس سخن شما که یک دوگانه فرض کردید و بر اساس این فرض محذور بار می‌کنید، غلط در می‌آید و باطل می‌شود؛ و هم این ادعا که وجود در خارج عارض بر ماهیت است، باطل می‌شود.

 

متن کتاب

 

و قريب مما ذكرناه ببعض الوجوه ما ذهب إليه بعض أهل التدقيق[1]

 

توضیح: نزدیک به آنچه ما گفتیم (که وجود و ماهیت در ظرف واقع مغایرت ندارند و عارض و معروضی در کار نیست) سخنی است که دشتکی گفت.

 

من أنه لا يجوز عروض الوجود المصدري أو مفهوم الموجود للماهية في نفس الأمر

 

توضیح: عروض وجود مصدری یعنی مفهوم وجود بشرط‌لا یا موجود بشرط‌لا. عروض این وجود و موجود بشرط‌لا بر ماهیت در نفس‌الامر جائز نیست. و همچنین در ذهن، می‌خواهد هر دو را ابطال کند؛ عروض وجود بشرط‌لا نه در ذهن و نه در خارج و نفس‌الامر روا نیست. دو دلیل برای اینکه در خارج عارض نمی‌شود می‌آورد.

 

لأن عروض شي‌ء لآخر و ثبوته له فرع لوجود المعروض فيكون للماهية وجود قبل وجودها.

 

توضیح: دلیل اول این است: وجود بشرط‌لا یا موجود بشرط‌لا عارض نمی‌شود بر ماهیت؛ چون عروض او بر ماهیت، فرع این است که خود آن معروض وجودی داشته باشد، بر اساس قاعده فرعیه.

 

و أيضا مفهوم الموجود متحد مع الماهيات و المتحدان يمتنع عروض أحدهما للآخر حيث اتحدا

 

توضیح: مفهوم موجود با ماهیت متحد است. توجه کنید که این را بر اساس تصور دشتکی معنا کنید. او که می‌گوید مفهوم موجود با ماهیت متحد است یعنی مفهوم موجود از ماهیت مجعوله انتزاع می‌شود، مقصود این نیست که ماهیت خارجی متحد با مفهوم موجود باشد. یعنی منشأ انتزاع است. عکس آنچه که ما را در مورد وجود و ماهیت می‌گوییم که از وجود اصیل، مفهوم ماهیت انتزاع می‌شود. از این معنایی که تعبیر کردیم موجود حقیقی متحد با مفهوم ماهیت است، یعنی منشأ انتزاعش است. اگر وجود به عین ماهیت موجود است و ماهیت مجعوله عین همین وجود است (ولی جعل به ماهیت تعلق گرفته است) پس عروض و اتصاف معنا نمی‌دهد، چون خودش است. چیزی که خودش خودش است که خودش بر خودش عارض نمی‌شود، خودش به خودش متصف نمی‌شود. وجود یعنی کوْن الماهیة؛ این سخن که بگوییم وجود کون الماهیة است، هم بر اساس اصالت وجود صحیح است و هم بر اساس اصالت ماهیت؛ لذا هم ما می‌گوییم و هم اصالت ماهوی می‌گوید که وجود یعنی تحقق الماهیة به این معنا که ماهیت مجعول است، پس به عین این مجعولیت مفهوم وجود انتزاع می‌شود؛ پس وجود تحقق الماهیة است. ما بر اساس اصالت وجود می‌گوییم وجود تحقق الماهیة است به این معنا که وجود جعل می‌شود به عین این جعل، ماهیت انتزاع می‌شود. پس در هر دو مبنا در ظرف واقع مغایرت ندارید. لذا چون مغایرت نیست، بنابراین متحدند به معنای اتحاد متحصَّل و لامتحصَّل، نه مثل اتحاد ماده و صورت. چون چنین اتحادی است، پس عروض معنا نمی‌دهد. این فرض اول که بخواهد وجود بشرط‌لا یا موجود بشرط‌لا عارض بر ماهیت در واقع و نفس‌الامر بشود، به این دو دلیل ابطالش کرد. می‌گوید در ظرف ذهن هم چنین چیزی نمی‌شود.

 

و لا عروض للوجود بالمعنى المصدري لها بحسب الاعتبار الذهني أيضا

 

توضیح: عروضی برای وجود به معنای مصدری یعنی همان وجود بشرط‌لا، «لها» یعنی للماهیة نیست؛ به حسب اعتبار ذهنی هم عروض بر ماهیت ندارد. چرا؟

 

لأن العقل و إن وجد الماهية خالية عنه إذا أخذها بذاتها بلا ضميمة

 

توضیح: ما در اعتبار ذهنی ماهیت من حیث هی را بدون وجود می‌یابیم، یعنی می‌گوید مقام ذاتش وجود نیست. این صحیح است. این نوعی ملاحظه است.

 

لكنه لا يجدها بعد هذه المرتبة موصوفة به لأنه يجدها حينئذ موجودة

 

توضیح: در همین ظرف ذهن (که می‌گوییم وجود جنس و فصل ماهیت نیست، پس ماهیت من حیث هی خودش خودش است) به محض اینکه به تحقق ماهیت و کون الماهیة نظر کنیم، دوباره مثل خارج می‌شود. همین یک نحوه تحقق است. ولی با حرف ما اشتباه نشود؛ او که می‌گوید نحوه تحقق است، یعنی تحقق ماهیت است، یک نحوه ماهیت مجعول است. همین ماهیت من حیث هی‌ که وجود جنس و فصل آن نیست، یک نحوه ماهیت اصیل ذهنی است. پس متحد با وجود است و عروض معنا نمی‌دهد. به زبان خودمان بخواهیم بگوییم، می‌گوییم همین ماهیت من حیث هی خودش نحوه وجود است؛ پس به حمل شایع وجود است و مغایرت ندارد. بنابراین اینجا اتصاف معنا نمی‌دهد؛ چون شرط اتصاف و عروض این است که ما بتوانیم امکان فرض خلوّ معروض و موصوف از عارض و صفت را داشته باشیم. در حالی که شما اینجا امکان فرض آن را هم ندارید. همانطور که امکان فرض خلوّ ذاتی را از ذی الذاتی ندارید؛ نمی‌توانید بگویید انسان بدون ناطق فرض می‌کنم و این غلط است؛ کذلک نمی‌توانید کوْن الماهیة بدون وجود فرض کنید. ولی با همان تفاوت که یک وقت مقصود ماهیت مجعولة است، یک وقت مقصود وجودِ مجعولة است؛ اما در اینکه انفکاک ندارد فرقی نمی‌کند.

 

و لا يلزم من ذلك قيام‌ الوجود بها فإنّ من صدق المشتق لا يلزم قيام مبدإ الاشتقاق[2]

 

توضیح: خودش به سوالی پاسخ می‌دهد که همینجا که گفتید «یجدها موجودة»، یعنی وجود قائم به این ماهیت شد. مثل اینکه می‌گوییم ما این انسان را عالم یافتیم، یعنی علم قائم به انسان است. شما گفتید من ماهیت را موجود یافتم، یعنی وجود قائم به ماهیت شد؛ همانطور که زید را عالم یافتم، یعنی علم قائم به زید است. آیا این نقض حرف خودتان نیست؟

 

دشتکی می‌گوید از صدق مشتق لازم نمی‌آید که مبدأ اشتقاق قائم به آن شیء باشد. در مشتق لزوماً اینگونه نیست که اگر این مشتق را داشتید یعنی مبدأ اشتقاقش قائم به او باشد. بعضی اوقات ممکن است اینطور باشد، ولی بعضی اوقات هم اینطور نیست. وقتی می‌گویید نور روشن است، روشن یعنی ذاتی که دارای روشنی است، پس یعنی روشنی قائم به نور است؟ خیر، آن خودش است. پس همیشه اینطور نیست. از اینکه گفتیم «یجدها موجودة»، تصور نکن که پس وجود قائم به او شد. از صدق مشتق (مثلاً موجود را بر ماهیت اطلاق کردید) لازم نمی‌آید که لزوماً مبدأ اشتقاق قائم به معروض باشد.

 

و أما الوجود بمعنى الموجود فهو يعرض للماهية بحسب الاعتبار الذهني حیث يجد العقل الماهية إذا أخذت بذاتها بلا ضميمة عارية عنه

 

توضیح: این دو احتمالی که گفتیم که به حسب خارج یا به حسب ذهن، بر فرض این بود که مقصود شما از وجود یا موجود، بشرط لا و معنای مصدری باشد. اما اگر مقصود وجود یا موجود لا بشرط (او ترجیح می‌دهد بگوید موجود لابشرط، از اصطلاح وجود خوشش نمی‌آید) و آن مفهوم عام بدیهی که همه می‌فهمند و حمل هم می‌کنند است؛ بله، ماهیت را بدون وجود در نظر می‌گیرید و می‌فهمید که وجود جنس و فصل آن نیست و در مرتبه بعدی که متأخر از ملاحظه ماهیت من حیث هی است، مفهوم موجود را بر او حمل می‌کنید. البته این در ظرف ذهن است. موجودِ لابشرط، عارض بر ماهیت به حسب اعتبار ذهنی می‌شود؛ زیرا که عقل آنگاه که ماهیت را به خودی خود بدون ضمیمه‌ای نگاه کند، می‌یابد که او عاری از وجود است.

 

و يجده في المرتبة الثانية عارضا لها و لهذا يحكم بأنه عرض لها

 

توضیح: این وجود را عارض بر ماهیت می‌یابد؛ لذا حکم می‌کند که وجود عرضیِ ماهیت است.

 

و لا يجوز عروضه لها في نفس الأمر لأنهما في نفس الأمر أمر واحد لا تغاير بينهما فيه أصلا

 

توضیح: ولی عروض وجود بر ماهیت در نفس‌الامر جایز نیست؛ چون هر دو در نفس‌الامر واحد هستند.

 

ضرورة أن السواد و الوجود في نفس الأمر واحد ذاتا و وجودا فلا يتصور هناك نسبة بينهما بالعروض و غيره

 

توضیح: پس بین این دو دیگر نسبتی نیست؛ چون نسبت، بین شیئی و شیء است، باید تغایر باشد تا نسبت معنا بدهد، وجود همان ماهیت است، کوْن الماهیة است، در نفس‌الامر خود ماهیت است. تغایر نیست تا نسبتی داشته باشد، پس عارض هم نیست، اتصاف هم نیست. این در نفس‌الامر است.

 

و أما في الاعتبار الذهني فهما شيئان لأن العقل قد يفصل هذا الشي‌ء الواحد إلى ماهية متقدمة و وجود متأخر فيتصور بينهما النسبة بهذا الاعتبار انتهى ملخص ما ذكره

 

توضیح: در ملاحظات ذهنی دو امر هستند؛ چون عقل این شیء واحد را تفصیل می‌دهد و تحلیل می‌کند به ماهیتی و وجودی، دقیقاً مثل همان مقدمه‌ای که ما در اصالت وجود می‌گفتیم که ما از امر واحد خارجی دو مفهوم می‌گیریم، ولی هرچه که قائل به اصالت وجود در مورد وجود می‌گوید دشتکی دقیقاً عکس آن را در مورد ماهیت می‌گوید.

 

و لا يخفى على المتفطن أن بين كلامه و بين ما حققناه نحوا من الموافقة

 

توضیح: آنچه که ایشان گفت با آنچه که ما می‌گوییم یک نحوه موافقت دارد، ولی موافقتش مثل این است که کسی بگوید هیولای اولی ابسط بسائط است، خدا هم ابسط بسائط است. او از باب ناچیزی ابسط بسائط است و هیچی نیست؛ خداوند از فرط فعلیت ابسط بسائط است. یک نحوه موافقت به این صورت نیز می‌شود پیدا کرد.

 

و إن كان بينهما نحو من المخالفة أيضا فإن الوجود عنده إما أمر مصدري و إما مفهوم محمول عام بديهي و كلاهما اعتباريان

 

توضیح: او غیر از این دو ملاحظه و این دو امر ذهنی و اعتباری، چیز دیگری برای وجود قائل نیست. ما می‌گوییم متن واقع نحوه وجود عینی است.

 

و عندنا أمر حقيقي عيني بذاته وجود و موجود بلا اعتبار أمر آخر

 

توضیح: این حقیقت عینی خودش وجود و موجود است، نیاز به انضمام ضمیمه‌ای ندارد تا بعد تسلسلی بخواهد پیدا شود.

 

و أما اتحاد الوجود مع الماهية فهو مما فيه جهة الموافقة.

 

توضیح: ولی جهت موافقت یعنی در لفظ؛ وگرنه در معنا نتیجه حرف‌های ایشان این می‌شود که اصلاً فرقی بین قضیه کاذب و صادق نباید باشد. چون این ماهیت‌ها که با هم مخالف هستند، وجود هم که امر اعتباری است و جهت اتحاد حقیقی نمی‌شود. پس وقتی گفتید انسان ضاحک است، با اینکه گفتید انسان سنگ است، جهت اتحادش چیست؟ انسان ضاحک است؛ ضاحک که یک ماهیت است، انسان هم که ماهیت است، ولی این گزاره صادق است، بدون اینکه جهت اتحاد واقعی داشته باشد که به وجود برگردد. انسان سنگ است، سنگ ماهیت است و انسان هم ماهیت است؛ جهت اتحاد هم در آن نبود، دلیلی هم نیست. پس اینها چه فرقی با یکدیگر کردند؟

 

ثم إن في كلامه وجوها من النظر أورد عليه بعضا منها معاصر العلامة الدواني و يرد على المورد أيضا أشياء كثيرة لو اشتغلنا بها لكان خروجا عن طور هذا الكتاب.

 

توضیح: این دو کلاً با یکدیگر معارضه داشتند. تقریبا همزمان بودند و مکانشان هم نزدیک بود. این به آن اشکال می‌کرد، آن یکی به این یکی اشکال می‌کرد...؛ بعداً پسر دشتکی (غیاث‌الدین دشتکی) جاهایی که پدرش به دوانی جواب نداده بود، در کتاب‌هایش جواب می‌داد.

 

و منها ما في حكمة الإشراق و التلويحات من أنه ليس في الوجود ما عيَّن ماهيتَه الوجودُ

 

توضیح: این «فی الوجود» یعنی در عالم امکانی، در واقع؛ وجود و ماهیت که بحث ماست نیست. شیخ اشراق گفت در عالم چیزی نیست که وجود ماهیتش را معین کند؛ یعنی وجود تعیین‌کننده ماهیت باشد. چرا اینطور است؟

 

فإنّا بعد أن نتصور مفهومه قد نشك في أنه هل له الوجود أم لا فيكون له وجود زائد

 

توضیح: بعد از اینکه ما ماهیت یک شیء را تصور کردیم شک می‌کنیم که آیا وجود دارد یا ندارد، معنای وجود را می‌فهمیم، آن شیء را هم می‌فهمیم، نمی‌دانیم که وجود برای او ثابت است نه. پس وجود تعیین‌کننده نیست؛ چون اگر وجود می‌خواست تعیین‌کننده باشد، به محض تصور باید مشخص می‌شد. پس معلوم می‌شود وجود مغایر ماهیت است، زائد است.

 

و كذا الكلام في وجوده و يتسلسل إلى غير النهاية و هذا محال

 

توضیح: به سراغ همین وجود زائد می‌رویم؛ آیا وجود دارد یا نه؟ پس وجودش دوباره وجود دارد، چرا به این تسلسل می‌افتیم؟ برای اینکه از اول شما برای وجود عینیت قائل شدید.

 

و لا محيص إلا بأن الوجود المقول على الموجودات اعتبار عقلی.

 

توضیح: باید بگوییم این صرفاً اعتبار عقلی و با ملاحظه عقل است و چاره‌ای جز این نیست.

 

و جوابه بما أسلفناه من أن حقيقة الوجود و كنهه لا يحصل في الذهن و ما حصل منها فيه أمر انتزاعي عقلي و هو وجه من وجوهه[3]

 

توضیح: پیشفرض استدلال شما این بود که گفتید من در ذهنم وجود و ماهیت را تصور می‌کنم، نمی‌دانم که این ماهیت وجود دارد یا نه، پس زائد است. ما قُصِد لم یقع و ما وقع لم یُقصَد. آنچه شما تصور کردید ما قائل به عینیتش نیستیم؛ آن چیزی که ما قائل به عینیتش هستیم، هیچکس نمی‌تواند تصور کند. پس به جای دیگری می‌زنید و چیز دیگری می‌گویید. جوابش آن است که حقیقت وجود در ذهن نمی‌آید، آنچه در ذهن می‌آید یک امر انتزاعی عقلی است.

 

و العلم بحقيقته يتوقف على المشاهدة الحضورية و بعد مشاهدة حقيقته و الاكتناه بماهيته التي هي عين الإنية لا يبقى مجال لذلك الشك.

 

توضیح: اگر هم کسی به شهود رسید این حرف‌های تو را نمی‌زند. ماهیت به معنای عام مقصود است.

 

و الأولى أن يورد هذا الوجه معارضة إلزامية للمشائين كما فعله في حكمة الإشراق

 

توضیح: اولی این است که این سخن ردّ ادعای مشائین باشد که مغایرت وجود و ماهیت را از این راه اثبات کردند که گفتند ما تصور ماهیت می‌کنیم، معلوم است؛ نمی‌دانیم وجود دارد، پس غیرالمعلوم غیر از آن چیزی است که معلوم است؛ مشکوک غیر از مجهول است.

 

لأنهم قد استدلوا على مغايرة الوجود للماهية بأنا قد نعقل الماهية و نشك في وجودها

 

توضیح: استدلال کرده‌اند بر مغایرت وجود و ماهیت، گفته‌اند ماهیت تصور می‌کنیم، شک در وجود داریم.

 

و المشكوك ليس نفس المعلوم و لا داخلا فيه فهما متغايران‌ في الأعيان فالوجود زائد على الماهية

 

توضیح: این «فی‌الاعیان» از آنهایی است که به مشائین چسباندند؛ وگرنه مشائین چنین حرفی نگفتند. خود شیخ اشراق یکی از همین‌ها است؛ تصور او از مشائین این است که اینها می‌گویند در اعیان وجود زائد بر ماهیت است و آنها را می‌کوبد. یا رویش نمی‌شده و زمانه زمانه‌ای بوده که نمی‌توانسته به معتزله ایراد بگیرد، یا واقعاً سوءفهم داشته، بعضی مواضع هم واقعاً حرف مشائین را متوجه نشده است؛ تصور غلطی دارد و بر تصورات غلط خود نیز به اسم مشائین اشکال می‌کند. اگر این استدلال اثبات کرد که متغایر در اعیان هستند پس وجود زائد بر ماهیت است.

 

و الشيخ ألزمهم بعين هذه الحجة

 

توضیح: شیخ می‌گوید اگر چنین شد پس شک و علم که با هم جمع نمی‌شود، با این حجت می‌خواهد آن سخن را ابطال کند.

 

لأن الوجود أيضا كوجود العنقاء مثلا فهمناه

 

توضیح: شما نه تنها که ماهیت را می‌فهمید، معنای وجود را هم می‌فهمید که چیست، شک در وجود که نداریم، ولی عینیتش را نمی‌دانیم.

 

و لم نعلم أنه موجود في الأعيان أم لا

 

توضیح: چون نمی‌دانیم که وجود سیمرغ در خارج هست یا نه. پس عین همین استدلال که در مورد ماهیت کردید که ماهیت را می‌دانیم ولی وجودش را نمی‌دانیم؛ وجود سیمرغ را هم نمی‌دانیم که هست یا نه، پس وجود زائد دارد. یعنی شیخ اشراق بنا بر آن تصوری که از مشائین دارد که وجود را در خارج زائد بر ماهیت می‌دانند، آنها را الزام کرده که بر اساس همین استدلال پس باید قائل به زیادت وجود بر وجود بشوید که تسلسل هم پیش بیاید. چون مثلاً وجود سیمرغ را ما می‌فهمیم، ولی نمی‌دانیم که وجود سیمرغ در خارج هست یا نه.

 

فيحتاج الوجود إلى وجود آخر فيتسلسل مترتبا موجودا معا إلى غير النهاية

 

توضیح: یعنی بر اساس سخن شیخ اشراق اینطور باید اشکال کنید. او نیز همین اشکال را کرده است.

 

لكن ما أوردناه عليه يجري مثله في أصل الحجة

 

توضیح: با سخنی که ما گفتیم، هم سخن شیخ اشراق و هم سخن منسوب به مشاء باطل می‌شود. ما اشکال کردیم که اصلاً آنچه شما تصور می‌کنید با آنچه ما قائل به عینیتش هستیم متفاوت است.

 

فانهدم الأساسان.

 

توضیح: هم اساس منسوب به مشاء و هم اساس خود شیخ اشراق منهدم شد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo