1405/02/26
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (۷) فی أن حقیقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (۷) فی أن حقیقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه
۱. عدم سببیت و تعلق برای حقیقت وجود:
فصل هفتم، بیان این مطلب است که هیچ نحوه سببیت و تعلقی به حقیقت وجود نسبت داده نمیشود. در ادامه بحث قبلی که بحث بساطت وجود بود، با همین مدخل در این فصل شروع میکند که وجود به اجزاء بالفعل خارجی یا تحلیلی ذهنی مطلقاً تقسیم و تحلیل نمیشود.
الف) نفی اجزاء تحلیلی و خارجی از وجود:
اگر ما هر نحوهای اجزاء برای وجود در نظر بگیریم، همه یا بعضی از این اجزاء یا خودشان وجودند یا غیر وجود. اگر خودش وجود است که پس اجزاء برایش معنا نمیدهد. و اما اگر غیر وجود است، بر فرض اینکه یک جزئش وجود و اجزای دیگرش غیر وجود، یعنی خودش جزء خودش قرار گرفت.
اگر آن اجزاء غیر وجودند، یعنی خارج از وجودند. وجود ترکیب شده است از چیزی که خارج از وجود است. اگر غیر وجود است که عدم است دیگر. اگر هم موجودند، یعنی اجزای غیر وجود بر خود وجود به وجود تقدم دارند. چون اجزاء به هر حال باید تقدم بر مرکب داشته باشند. و همچنین این اجزاء و مقومات باید تقدم بر آن متقوم داشته باشند. مقومات یک شیء مقدم بر خود شیء هستند. تقدمشان به چه چیزی باید باشد؟ یعنی بالوجود تقدم دارند. اگر تقدم بالوجود نداشته باشند که برای وجود اجزاء به حساب نمیآیند. پس باید اجزاء وجود بر خود وجود تقدم وجودی داشته باشند، یعنی تقدم شیء بر خودش. پس خلاصه ما هیچ نحوه جزئی برای وجود نمیتوانیم در نظر بگیریم، چه در تحلیل، چه در خارج.
ب) تقرر ذاتی وجود و عدم وابستگی به غیر:
نتیجه این سخن این است که پس وجود به خودش متقرر است؛ به چیزی تقرر ندارد و وابسته به چیزی نیست. اگر متقرر به ذات خود است، پس یعنی حقیقت وجود نه تعلق به فاعل دارد، نه تعلق به ماده و قابل دارد، نه به موضوع دارد. چون به هر چه تعلق داشته باشد، این یک نحوهای وابستگی است که با آن استدلال قبل منافات دارد. حاصل و لبّ مطلب این است؛ یک سری نکات فرعی در متن وجود دارد که اشاره خواهد شد.
اشکلات و تفصّیات:
از اینجا ملاصدرا شروع به نقل شبهاتی از شیخ اشراق میکند و به آنها پاسخ میدهد. سیر بحث را دقت میکنید؛ با نفی اجزاء رسیدیم به تقرر ذاتی وجود خودش به خود خودش و نفی وابستگی به غیر. پس وقتی میگویید متقررٌ بنفسه، یعنی عینیت دارد. بنابراین به ماده، فاعل، غایت، صورت، موضوع، به هیچکدام از اینها وابسته نیست. نتیجه این سخن عینیت و تقرر وجود است در متن واقعیت.
الف) شبهه شیخ اشراق پیرامون عینیت وجود:
شیخ اشراق سوال و شبههای را مطرح میکند. میگوید اگر وجود عینیت و تقرر دارد، وجود به چه چیزی نسبت داده میشود؟ موضوع وجود چیست؟ ماهیت است. مثلاً شما میگویید «انسان موجود است»، «مَلَک موجود است». پس یک قابل و مقبولی دارید، صفتی و موصوفی دارید. شما میتوانید انسان را توصیف کنید به اینکه انسان موجود است، میتوانید هم توصیف کنید که موجود نیست. پس صفت و موصوف و قابل و مقبول است، مثل موضوع است. شما قابل و مقبولی دارید و بعد ادعا هم میکنید که این وجود در خارج تقرر و عینیت دارد؛ در مقابل ما (یعنی شیخ اشراق) میگوییم وجود امر اعتباری است، یعنی آنچه تقرر دارد ماهیت است؛ عقل از این ماهیت متقررۀ مجعوله مفهومی انتزاع میکند. شما میگویید نه، در خارج عینیت و تقرری برای وجود است. سوال ما این است؛ یا این ماهیت مفروض و وجودی که در متن خارج است، هر دو با هماند و معیت دارند، یا ماهیت قبل وجود است، یا ماهیت بعد وجود است. از این سه احتمال بیرون نیست.
اگر ماهیت قبل از وجود است، پس خودش ثبوتی دارد؛ وجود برای چه به او اضافه بشود؟ چه نقشی دارد؟ پس ماهیت خودش موجود است. اگر ماهیت بعد از وجود است، پس وجود موجود است. صفت و موصوفی که گفتیم به هم میخورد؛ وجود برای ماهیت صفت بود؛ ماهیت موضوع و قابل وجود است. وجود خودش که موجود است. اگر با هم معیت دارند، پس شما دو شیء دارید؛ یکی ماهیت است، یکی هم وجود. پس دوباره صفت و موصوف به هم میخورد؛ ماهیت مع الوجود موجود است، نه اینکه بالوجود موجود باشد. این حاصل اشکال شیخ اشراق است
ب) پاسخ ملاصدرا به شبهه شیخ اشراق:
۱) ماهیت مع الوجود موجود است: ملاصدرا میگوید که ماهیت موجود است مع الوجود؛ با هم معیت دارند، تقدم و تأخر ندارند. اما منجر به تسلسلی که شما ادعا کردید نمیشود. چون شیخ اشراق میگوید وقتی ماهیت بالوجود موجود نیست، بلکه ماهیت موجود است، وجود هم که موجود است، دوباره نقل کلام میکنیم به وجود آن ماهیت که او چگونه موجود است؟ ملاصدرا میگوید منجر به تسلسل هم نمیشود. ماهیت موجود است بالوجود، نه مع الوجود که دو شیء منفک از هم باشند، بعد بخواهید نقل کلام کنید به تحقق ماهیت. اینکه ماهیت موجود است بالوجود، یعنی به خود وجود، بدون نیاز به یک وجود زائد. مثل چه چیزی میماند؟ در موارد دیگری که خودت نیز قبول داری. مثل اینکه تقدم و تأخر اشیاء زمانی به زمان است، ولی تقدم و تأخر اجزاء خود زمان به خودشان است، نه به یک زمان زائد تا منجر به تسلسل بشود. اینجا هم مثل همان میگوییم.
۲) اتصاف ماهیت به وجود به تحلیل عقل است: علاوه بر اینکه این صفت و موصوف و قابل و مقبولی که گفته شد، به تحلیل عقل است؛ در خارج که ما صفت و موصوفی نداریم مثل جسمی که گرما بر او عارض میشود، ماهیت هم یک موضوع و موصوفی باشد که وجود میخواهد در خارج بر او عارض بشود. این عروض، عروض تحلیلی است، نه عروض خارجی. چون ظاهر برداشت از کلام شیخ اشراق این است که تصور ایشان از قابل و مقبول و صفت و موصوف، عروض خارجی است. این حرف بر اساس نظری که معتزله در ثابتات ازلی داشتند جور در میآید. آنها میگفتند قبل از وجود ماهیت یک نحوهای ثبوت دارد، بعداً وجود بر او عارض میشود. با این اشکالات و برداشتی که از کلام ایشان میشود، اینطور تصور میشود که گمان شیخ اشراق این است که اگر گفتیم وجود عینیت دارد یعنی باید یک چیزی در خارج اضافه بشود به ماهیت خارجی، سپس به دنبال آن این محذورها و اشکالها را بار کرده است.
متن کتاب
فصل (7) في أن حقيقة الوجود لا سبب لها بوجه من الوجوه[1]
توضیح: هیچ نحوه سببیت برای حقیقت وجود نیست. سببیت همیشه لزوماً سبب فاعلی نیست؛ موضوع هم یک نحوه سببیت برای عرضش دارد، ماده یک نحوه سببیت دارد، غایت همینطور. این تعلق و توقف چیزی بر چیزی معنای عام سببیت و علیت است، هر نحوه که میخواهد باشد. اینجا به طور مطلق میخواهیم اثبات کنیم که هیچ نحوه تعلق و سببیتی برای حقیقت وجود نیست.
إني لأظنك ممن يتفطن مما تلوناه عليك بأن الوجود لا يمكن تأليف حقيقته من حيث هي من كثرة عينية خارجية أو ذهنية فعلية أو عقلية تحليلية
توضیح: گمان میکنم که متفطن و متوجه شدهاید از آنچه که ما قبلاً گفتیم. حقیقت وجود به خودی خود نه از کثرت عینی خارجی و ذهنی ترکیب یافته است و نه از کثرت فعلی یا عقلی تحلیلی. گاهی ممکن است به حسب خارج بسیط باشد، ولی در ذهن تحلیلش میکنید، مثل ملائکه و عقول که به حسب خارج بسیطاند اما در ذهن به جنس و فصل تحلیل میشود.
أ لست إذا نظرت إلى ما يتألف جوهر الذات منه و من غيره وجدت الذات في سنخها و جوهرها مفتاقة إليهما
توضیح: اینکه گفتیم هیچ نحوه تعلق ندارد، در بحث علل خواندید که بعضی علل، علل داخلیاند، بعضی علل خارجی؛ علل قوام و علل وجود. اینجا به طور مطلق هر نوع سببیتی را میخواهیم نفی کنیم، حتی آن سببیتی که از باب افاضه وجود نیست، یعنی اجزای درونی داشته باشد که اجزاء مفیض وجود آن مرکب نیستند.
اینجا در عبارت به استادش اقتدا کرده است که اینطور میگوید. «أ لست» را بردارید که معنای جمله معلوم شود. اگر نگاه بکنیم به آن چیزی که ذات از او و از غیر او تشکیل شده است، یعنی به اجزاء ذاتی یک شیء نگاه کنیم، اینچنین مییابیم؛ اگر ذات دارای اجزاء باشد، ما اینطور میفهمیم که این جوهر ذات و گوهره شیء وابسته به این اجزاء است، مفتاق و محتاج است. ولو اینکه رابطهاش رابطه وجودبخشی نباشد مثل فاعل، ولی وابستگی هست؛ هر مرکب محتاج به اجزاء است.
و إن لم يكن على أنها الأثر الصادر منهما
توضیح: اگرچه که این وابستگی به معنای صدور وجودی نیست.
بل على أن حقيقتها في أنها هي هي متعلقة القوام بهما
توضیح: بلکه به این نحوه در مورد مرکب و اجزایش که حقیقت آن مرکب و ذات، در همین که این ذات، ذات باشد، وابسته به آن اجزائش است؛ قوامش وابسته به اوست.
بل جوهر الذات بعينه هو جوهر ذينك الجوهرين سواء كان بحسب خصوص الخارج أو الذهن أو الواقع مطلقا
توضیح: بلکه آن جوهره ذات مرکب بعینه همان جوهر آن دو جوهر جزئی و اجزائش است؛ چه به حسب خارج باشد مثل ماده و صورت، چه ذهن باشد مثل جنس و فصل، یا به طور مطلق اعم از ذهن و خارج.
فإذا فرض لحقيقة الوجود من حيث هي هي مباد جوهرية قد ائتلف منها جوهر ذاته
توضیح: اگر برای حقیقت وجود به خودی خود شما مبادی فرض کنید، ذاتیاتی فرض کنید (مبادی جوهری یعنی ذاتیات) که جوهر ذاتش و حقیقت ذاتش تالیف و ترکیب یافته از آن مبادی و اجزاء باشد.
فكل واحد من تلك المقومات أو بعضها إما أن يكون محض حقيقة الوجود
توضیح: همه اجزاء یا بعضی از آن اجزاء، یا خودشان وجودند، این یک احتمال است. یا بعضی یا همه وجود نیستند.
فالوجود قد حصل بذلك المبدأ قبل نفسه
توضیح: اگر همه وجودند، خود اجزائش وجودند، ترکیب وجود هم دوباره وجود است؛ پس اینکه خودش است.
و إما أن يكون أو واحد منها أمرا غير الوجود
توضیح: و اما آن احتمال دیگر؛ یا اینکه همه یا بعضی از اجزاء غیر از وجود باشند.
فهل المفروض حقيقة الوجود إلا الذي هو ما وراء ذلك الأمر الذي هو غير الوجود
توضیح: پس آیا آنچه که به عنوان حقیقت وجود فرض شده است، جز آن است که ماورای این اجزاء (غیر وجودها) است؟ از خارج مطلب را در نظر بگیرید تا در عبارت گم نشوید؛ این مرکب که بنابر فرض وجود است، غیر از آن اجزائش است که آنها یا همه یا بعضیشان غیر وجودند. آیا غیر از این است؟ پس آنچه شما به عنوان وجود فرض کردید که یک مرکب است، غیر از آن امور داخلی و غیر از اجزائش است. پس آیا آنچه که فرض شده به عنوان حقیقت وجود، جز آن است که ماورای این امر است که این امر (اجزاء) غیر از وجود است؟ «ذلک الامر الذی هو غیر الوجود»، همان اجزاء است. آیا آن مرکب که حقیقت وجود فرض شد، غیر از آن اجزاء است که غیر وجودند؟
فالذي فرض مجموع تلك الأمور عاد إلى أنه بعضها أو خارج عنها.
توضیح: «فالذی فرض مجموع»، آنچه که مجموع از اجزاء فرض شده، یعنی حقیقت وجود؛ این وجودی که مجموع همین اجزاء است، یا بعض آن دوباره خودش وجود است، یا خارج از آن اجزاء است. «بعضها» یعنی خود این وجود بعضی از خود آن اجزاء است، بنا بر احتمال دوم است که گفت: «اما ان یکون او واحد منها». چون مثلاً دو جزء دارد، یا هر دو جزء غیر وجودند یا یکی غیر وجود است. اینجا که میگوید «بعضها»، پس اگر یک جزء از این اجزاء خودش وجود است، آن مرکب ما که خودش هم وجود است، دوباره بعضی از جزء همین اجزاء و یکی از همان اجزاء است. یا نه، هر دو جزء اصلاً غیر وجودند؛ از ترکیب غیر وجود، وجود حاصل شده است، پس میشود خارج از او. یعنی حقیقت وجود خارج از این اجزائی است که اینها غیر وجودند و در عین حال اجزاء وجود هم هستند.
و أيضا يلزم أن يكون غير الوجود متقدما على الوجود بالوجود و هو فطري الاستحالة قطعي الفساد.
توضیح: آنگاه این اجزائی که غیر وجودند، چون جزء هستند باید در وجود مقدم باشند. پس اجزای غیر وجود، در وجود بر آن مرکب که خودش وجود است تقدم دارند. پس غیر وجود (یعنی آن اجزاء مفروض) مقدماند بر وجود که مرکب حاصل است؛ در چه تقدم دارند؟ در وجود تقدم دارند. بعد هم که تقدم شیء بر خودش پیش میآید.
و أيضا كان حصول حقيقية الوجود لتلك المقومات أقدم من حصولها لما يتقوم بها أي الوجود فيلزم حصول الشيء قبل نفسه فدار الوجود على نفسه و هو ممتنع
توضیح: حصول حقیقت وجود برای این مقومات، اقدم است و تقدم دارد بر حصول این حقیقت برای آنچه متقوم به این مقومات است، که آن مرکب حاصل باشد. چون اجزاء باید تقدم بالوجود داشته باشند، نتیجه این اجزاء خودش وجود است. پس باز این اجزاء در وجودشان تقدم دارند بر آن وجود حاصل که مرکب باشد. یعنی دوباره وجود در وجود بر وجود تقدم داشته باشد.
فإذن حقيقة الوجود يستحيل أن يجتمع ذاته من أجزاء متباينة في الوجود كالمادة و الصورة[2]
توضیح: ماده و صورت اجزای متباین الوجودند، حقیقت وجود مرکب از ماده و صورت و امثال آن نیست.
أو ينحل إلى أشياء متحدة الحقيقة و الوجود.
توضیح: یا نه، گاهی ممکن است به حسب خارج بسیط است، بعد در تحلیل اینطور تجزیه بشود، این هم غلط است.
و بالجملة يمتنع أن يتصور تحليل حقيقته إلى شيء و شيء بوجه من الوجوه
توضیح: محال است که بتوانیم حقیقت وجود را به هر نحوهای تحلیل به اجزائی کنیم. هرگونه در نظر بگیرید، به این معناست که آن اجزاء بالوجود مقدم باشند یا بالوجود موجود باشند؛ این با آن قاعده که صرف الشیء قابل تکرر نیست و تکرر هر کجا پیدا شد غیر باید دخالت کند منافات دارد.
كيف و صرف الحقيقة لا يتكرر و لا يتثنى بحسبها أصلا لا عينا و لا ذهنا و لا مطلقا
توضیح: یعنی خود حقیقت به خودی خود تکرار بر نمیدارد. نه در خصوص عین، نه در خصوص ذهن، نه علی الاطلاق و اعم از ذهن و عین مثل ماهیتی که اعم از ذهن و عین است؛ ذاتی غیر از وجود در نظر بگیریم که ذهن و عین را در بر بگیرد.
و إذ قد علمت استحالة قبلية غير الوجود على الوجود بالوجود لاح لك أن الوجود من حيث هو متقرر بنفسه موجود بذاته فهو تقرر نفسه و وجود ذاته
توضیح: حال که تقدم بر وجود نمیشود، پس وجود خودش به خودش موجود است، تقررش به خودش است. وقتی این را دانستی پس اینکه میگوییم متقرر به ذات خود، یعنی خودش خودش است، نه اینکه دوباره به وجود زائد موجود باشد. «موجود بذاته» یعنی «فهو تقرر نفسه»، ثبوت خودش است. خودش وجود خودش است.
فلا يتعلق بشيء أصلا بحسب ذاته
توضیح: پس حقیقت وجود به حسب حقیقت وجود، تعلقی به غیر ندارد. چون هر نحوه تعلق به غیر داشت، با این تقرر ذات دیگر سازگار نیست. دوباره میآید جزو همین که یک سببی و یک متعلق به وجهی داشته باشد.
بل بحسب تعيناته العارضة و تطوراته اللاحقة له
توضیح: این جمله را باید خوب دقت کنید. یک مقدار عبارت در اینجا اندماج داشت. این جمله که میگوید او به حسب ذات تعلق به غیر ندارد، به حسب تعیّنات و تطورات تعلق به غیر دارد، این «بل» که میگوید، توجه کنید که این تعین و لحوق، لحوق شیئی به شیئی نیست که بگویید به حسب حقیقت وجود تعلق به غیر ندارد، اما تعیناتش تعلق دارد. این لحوقِ حد شیء به شیء است که لحوق این حد نتیجه تنزل خود وجود است، نتیجه ظهور خود وجود است؛ نه اینکه واقعاً غیر دخالت کرده است و شده این مراتب یا تجلیات. آنچه را که ما تطورات یا تجلیات وجود میشناسیم، در حقیقت اقتضاء ظهور و بروز خودش است. اما در مقام تحلیل ذهنی، چون ما ماهیتها را موضوع قرار میدهیم و سپس وجود را به او حمل میکنیم، این نحوه تعلق در مقام ذهن برای ما هست به حسب ادراکی که داریم؛ و الاّ به حسب متن واقعیت، لاحق شدن و اضافه شدن غیر به تعینات وجود معنا نمیدهد. غیری نیست تا لاحق بشود؛ و الا اگر غیر فرض کنید، دوباره آن غیر یا وجود است یا عدم است. اگر وجود است که وجود است. عدم هم که معنا نمیدهد لاحق بر وجود و عارض بر وجود بشود. پس اینجا لحوق و اضافه شدنش از باب ملاحظه اعتبارات و مراتب درجات وجود یا تجلیات وجود است، نه اینکه غیر واقعاً لاحق شده است.
فالوجود من حيث هو وجود لا فاعل له ينشأ منه
توضیح: فاعلی که وجود بما هو وجود از او نشأت گرفته باشد ندارد. اشکالی ندارد که مرتبهای از وجود نشأت از مرتبه دیگر گرفته باشد؛ این وجود من حیث هو وجود نیست که از غیر نشأت گرفته است، این ظهور خودش است یا تنزلش است.
و لا مادة يستحيل هي إليه
توضیح: ماده و زمینهای که این ماده مبدّل به وجود شود و استحاله به وجود پیدا کند معنا نمیدهد؛ آنچنانی که مثلاً ماده چوب استحاله پیدا میکند به خاکستر. در وجود بیمعناست.
و لا موضوع يوجد هو فيه
توضیح: موضوعی که این وجود در آن موضوع موجود بشود مثل عرضی که عارض بر جسم بشود. الاّ به حسب ذهن؛ بله، به حسب ذهن ما به ماهیت میگوییم ماده عقلی است، یا میگوییم موضوعِ وجود است، یا میگوییم وجود عارض بر ماهیت است؛ اینها همه در تحلیل است.
و لا صورة يتلبس هو بها
توضیح: صورتی که وجود متلبس به این صورت بشود، مثل ماده چوب که در ضمن این چوب است بعد متلبس به صورت خاکستر میشود. وجود مثل ماده باشد و یک صورت جدید پیدا کند.
و لا غاية يكون هو لها
توضیح: اگر وجود من حیث هو وجود فاعل ندارد، غایت هم ندارد؛ البته غایتی که غیر از خودش باشد.
بل هو فاعل الفواعل و صورة الصور و غاية الغايات
توضیح: غایة الغایات هم اشتباه معنا نشود؛ چون غالباً تصور ما از غایت این است که یک فاصلهای از متحرک دارد، بعد حرکت میکند تا به آن برسد. کسی حرکت نمیکند که به وجود برسد؛ او خودش نحوه وجود هست. سیر و سائر و مسیر و مبدأ و منتهی همه وجود است. اگر بنابر تشکیک حساب کنیم، مرتبه وجود ضعیف به کمال میرسد؛ اگر بر اساس نظام تجلی هم حساب کنیم، این تجلی به اصل خودش برمیگردد.
إذ هو الغاية الأخيرة و الخير المحض الذي ينتهي إليه جملة الحقائق و كافة الماهيات
توضیح: برگشت همه حقایق و ماهیات به او، برگشت شیئی به یک شیئی نیست. حقایق یعنی نحوههای وجود؛ خارج نشده بود تا برگردد، بلکه همان کامل شدن یا برگشت به اصل، ظاهر شدن اصل مقصود است. کافه ماهیات هم که او برمیگردد چون ماهیات مفاهیمی است و در واقع نحوههای وجود است که ذهن ما از خصوصیات وجودات انتزاع میکند. پس نه اینکه در آینده میخواهد برگردد، همین الان هست، اصلاً حقیقتش همین است.
فيتعاظم الوجود عن أن يتعلق بسبب أصلا إذ قد انكشف أنه لا سبب له أصلا
توضیح: وجود برتر از این است که تعلق به چیزی پیدا کند. به همان بیان قبلی هر نحوه سببیت و تعلق نفی شد.
لا سبب به و لا سبب منه و لا سبب عنه و لا سبب فيه و لا سبب له
توضیح: «لا سبب به»، «ما به الشیء هو هو» صورت است؛ «لا سبب به» نفی صورت میکند. «لا سبب منه»، «ما منه الشیء» یعنی فاعل؛ «لا سبب منه» نفی فاعل میکند. «لا سبب عنه»، «ما عن الشیء» مادهاش را میگویند؛ «لا سبب عنه» یعنی نفی ماده. «لا سبب فیه»، «ما فیه الشیء» موضوع شیء است؛ وجود موضوع ندارد. «لا سبب له»، «ما له الشیء» یعنی آن غایت؛ این شیء برای چیست؟ به سمت چه چیزی در حرکت است؟ «لا سبب له» یعنی غایت هم ندارد.
و ستطلع على تفاصيل هذه المعاني إن شاء الله تعالى.
توضیح: در اوایل مرحله ششم بحث میکند.
إشكالات و تفصيات
أنه قد بقي بعد عدة شبهات في كون الوجود ذا حقائق عينية
توضیح: شبهاتی هست در اینکه وجود دارای حقیقت عینی باشد.
منها ما ذكره صاحب التلويحات
بقوله إن كان الوجود في الأعيان صفة للماهية فهي قابلة
توضیح: اگر وجود عینیت دارد، در خارج هم صفت ماهیت است؛ میگوییم «الماهیة موجودة»، «الانسان موجود»، میگوییم انسانِ موجود؛ «فهی» یعنی ماهیت، قابل است. این مقدماتش است.
إما أن تكون موجودة بعده فحصل الوجود مستقلا دونها فلا قابلية و لا صفتية[3]
توضیح: حال این وجودی که در اعیان و صفت ماهیت است و ماهیت هم قابل اوست، یا این ماهیت بعد الوجود میآید، ابتدا وجود میآید بعد ماهیت. پس وجود که خودش برای خودش است، ماهیت هم که بعداً میآید، پس صفت و موصوف معنا نمیدهد.
أو قبله فهي قبل الوجود موجودة
توضیح: اول ماهیت است مثل حرف معتزله، بعد وجود میآید؛ پس از اول موجود بود، چرا میگویید بعد وجود به آن اضافه شد؟
أو معه فالماهية موجودة مع الوجود لا بالوجود فلها وجود آخر
توضیح: یا وجود و ماهیت با هم معیت دارند. پس دو شیء هستند مثل ماده و صورت، ملازم همدیگرند ولی دو شیء هستند. حال که دو شیء هستند، موجودِ مع الوجود است، میگوییم این وجود از کجاست؟ او خودش باید وجود داشته باشد، فیتسلسل.
و أقسام التالي باطلة كلها فالمقدم كذلك.
توضیح: همه این اقسام بر اساس یک پیشفرض بود که وجود عینیت داشته باشد، پس این مشکل از همان پیشفرض است.
و الجواب عنه باختيار أن الماهية مع الوجود في الأعيان
توضیح: ماهیت و وجود معیت دارند، اما نه معیت شیئي و شیئی، معیت حد و محدود.
و ما به المعية نفس الوجود الذي هي به موجودة بدون الاحتياج إلى وجود آخر
توضیح: «و ما به المعیة» چیست؟ خود وجود است. «و ما به المعیة»، یعنی معیار این معیت و همراهی، خود وجود است. «ما به المعیة» خود وجودی است که این ماهیت به برکت این وجود موجود است و نیاز به وجود دیگری نیست.
كما أن المعية الزمانية الحاصلة بين الحركة و الزمان الذي حصلت فيه بنفس ذلك الزمان بلا اعتبار زمان آخر حتى يكون للزمان زمان إلى غير النهاية.
توضیح: مثل حرکت و زمان، که حرکت در یک زمانی است، ولی وقتی میگویید در یک زمانی است، یعنی این زمان به وجود خود حرکت موجود است، با هم معیت دارند، نیاز به زمان دیگر نیست. این مثال است البته؛ بهتر این بود که به اجزاء زمان و تقدم و تأخر آن مثال میزد؛ چون حرکت و زمان هر دو یک نحوهای از تحقق دارند، ولی یکی تعین دیگری است. حرکت موجود است، قدر و تعیّن این موجود زمان است. ولی ما اینجا نمیخواهیم بگوییم ماهیت موجود است، وجود هم موجود است، بعد مثل حرکت و زماناند. وجه قرب این مثال را باید بگیرید و الاّ از وجوه دیگر مبعد است. این یک مطلب، که پس از این شقوق سهگانه، این شق اخیرش را انتخاب میکنیم و اینطوری جواب میدهیم. حرکت در زمان است، زمان که در حرکت نیست؛ ما میگوییم حرکت در چه زمانی واقع شده است. حالا اینکه حرکت در این زمان است، یعنی که خود این زمان در چه زمانی است؟ برای این منجر به تسلسل میشود. میگوید این زمان به خودش است، به زمان دیگر نمیخواهد. اینجا وجه قربش از این جهت است که ماهیت به وجود موجود است، این ماهیت دوباره وجود دیگری نمیخواهد که نقل کلام به او بکنیم.
ثم إن اتصاف الماهية بالوجود أمر عقلي ليس كاتصاف الموضوع بسائر الأعراض القائمة به حتى يكون للماهية وجود منفرد و لوجودها وجود ثم يتصف أحدهما بالآخر بل هما في الواقع أمر واحد بلا تقدم بينهما و لا تأخر و لا معية أيضا بالمعنى المذكور و اتصافها به في العقل.
توضیح: وجود و ماهیت در واقع امر واحدی است، تقدم و تأخر وجودی و زمانی و امثال اینها بینشان نیست؛ اگرچه یک نحوهای تقدم به آن نسبت میدهید، تقدم بالحقیقه. ولی این از آن تقدمهای معروف نیست اصلاً که بقیه فهمیده باشند؛ این اصطلاح خاصی است که بعداً ملاصدرا گفت که وجود بالحقیقه تقدم بر ماهیت دارد، چون در واقع بالمجاز اسناد تحقق به ماهیت میدهیم. این را کنار بگذارید. نحوههای دیگر تقدم و تأخر اصلاً بین وجود و ماهیت بیمعناست. و اتصاف ماهیت به وجود هم در عقل است. این هم که «لا معیة بالمعنی المذکور»، یعنی به همین معنایی که اینجا گفتیم، مثلاً جوهر با عرضش معیت دارند؛ به این معنا میگوید وجود و ماهیت معیت ندارند.