1405/02/22
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (۶) فی أن الوجودات هویات بسیطة، و أن حقیقة الوجود لیست معنی جنسیا و لا نوعیا و لا کلیا مطلقا/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (۶) فی أن الوجودات هویات بسیطة، و أن حقیقة الوجود لیست معنی جنسیا و لا نوعیا و لا کلیا مطلقا
۱. بساطت حقیقت وجود:
فصل ششم در بیان دو مطلب است که در واقع اثبات هرکدام دیگری را اثبات میکند؛ اینکه وجود حقیقت بسیط است و این حقیقت، مرکب از معانی جنسی و فصلی نیست؛ اصلاً خودش معنای نوعی نیست تا این ترکیبها را داشته باشد. قبل از اینکه وارد استدلالشان شویم باید مقدمهای را از منطق در مورد نسبت اجزاء ذاتی با یکدیگر و همچنین نکتهای را در مورد حمل یادآوری کنیم.
الف): بررسی و تحلیل جنس و فصل:
در مباحث فلسفی مکرر شنیدید که گفته میشود جنس و فصل و ماده و صورت تفاوتشان در اعتبار بشرط لائي و لابشرطی است. چون جنس و فصل لابشرط هستند، قابل حملاند؛ ماده و صورت بشرط لا هستند و قابل حمل نیستند. در تعابیر دیگر نیز شنیدهاید که جنس به لحاظ نحوه تحصل مبهم است؛ آن چیزی که این ابهام را زائل میکند فصل است. مثلاً وقتی ما حیوان جنسی (نه حیوان نوعی) را در ذهن ملاحظه کنیم به لحاظ وجود ذهنی ابهام دارد. حیوان جنسی قابل ملاحظه نیست مگر اینکه فصل در کنارش ملاحظه شده باشد. پس این فصل است که در واقع موجب رفع این ابهام میشود.
۱) منشأ اعتبار بشرطلائي و لابشرطی: این سخنان همه یک منشأ دارد. در خارج باید زمینهای باشد تا نفس انسان در این زمینه افاضه بشود، تعبیر به ماده میکنیم. مرتبه حیوانی زمینه است برای افاضه صورت انسانی؛ که این زمینه و آن صورت مفاض، هر دو به وجود واحد موجودند. با اینکه هر دو به وجود واحد موجودند، اما اگر بخواهیم در ملاحظات و اعتبارات عقل این وجود واحد را تحلیل به خصوصیاتی کنیم، ناچاریم معانی و مفاهیم متعدد به کار بگیریم تا خصوصیات این وجود واحد شناخته بشود. بعضی از این معانی متعدد بین این اشیاء ملحوظ با اشیاء دیگر مشترک است، بعضیها نیز مختص است که اینجا همان معانی جنسی و فصلی ظهور و بروز پیدا میکنند. ما اگر این معانی را در ظرف ادراک به تفصیل خواستیم بشناسیم و بیان کنیم، از یک سو این معانی با یکدیگر متفاوتاند، از یک سو اینها از چیزی انتزاع شدهاند که آن منشأ انتزاع به وجود واحد موجود است. همه اینها را باید مدنظر داشته باشید. آنچه که در ظرف خارج است مابهازای جنس و فصل است که به وجود واحد موجود است. اما اگر اینها را در ذهن آوردیم یا به نحو بشرط لا لحاظ میکنیم که میشود ماده و صورت عقلی، یا لابشرط لحاظ میکنیم که میشود جنس و فصل.
چرا میتوانیم اینها را لابشرط لحاظ کنیم و بگوییم بر یکدیگر حمل میشوند؟ سرّش برمیگردد به اینکه چون به وجود واحد موجودند. اینکه چرا به اعتبار بشرط لائي قابل حمل نیست چون حقیقتاً خصوصیات متفاوتی در این وجود واحد است که این خصوصیات با آن جهات دیگرش متفاوت است. پس هر دو صحیح است؛ به حسب ملاحظه و اعتبار ما است. اینکه میگفتند اعتبار ماده و صورت بشرط لا است و غیرقابل حمل، در جنس و فصل لا بشرط و قابل حمل، مقصود از این اعتبار این نیست که ما گاهی دلمان بخواهد یکجور نگاه کنیم، دلمان بخواهد جور دیگری نگاه کنیم؛ به دست ما نیست. اعتبار ما یعنی ملاحظهای که عقل در این ملاحظه مضطر است؛ با اینکه اینها به وجود واحد در مصداق خارجی موجودند ولی خصوصیات متفاوتی هم هستند. برای اشاره به این دو میگوییم این اعتبار بشرط لائي و لا بشرطی.
۲) نقش فصل در تحصل ذهنی جنس: وقتی که در این ملاحظات عقلی و اعتبارات، جنس و فصل را در نظر میگیریم، میبینیم بعضی از این خصوصیات در همان موطن ذهن دچار ابهامی است که برای رفع این ابهام باید خصوصیت دیگر همراه آن ملاحظه شود. همین معنای معروف که میگویند ماهیتِ جنس، معین است اما نحوه وجود ذهنیاش مبهم است. پس حیوان جنسی به لحاظ تحصل ابهام دارد، تحصل ندارد؛ تحصل آن به معنای نحوه حصول ذهنی است. وگرنه به لحاظ ماهیت که مشخص است حیوان چیست. به محض اینکه شما ماهیت حیوان را به طور معین و مشخص در نظر گرفتید یعنی دارید حیوان نوعی را ملاحظه میکنید؛ از این جهت ابهام ندارد. اما همین که حیوان جنسی را ملاحظه کردیم یعنی آن خصوصیتی که در ضمن کدام نوع است؛ معنای جنس اینطور است. برای اینکه این مشخص باشد باید شما فصل را بیاورید. پس معنای آن سخن که گفتند فصل محصل جنس است، یعنی به لحاظ وجود ذهنی اینطوری است و ما نمیتوانیم حیوان جنسی را بدون فصل ملاحظه کنیم. اگر شما حیوان را بدون فصل ملاحظه کردید یعنی اصلاً آن حیوان جنسی نیست؛ حیوان نوعی را ملاحظه کردید.
برای همین ممکن است تعبیر کنیم که فصل مفید تحصل جنس است به این اعتبار؛ وگرنه به حسب خارج علیت و معلولیتی بین جنس و فصل یا مابهازای جنس و فصل نیست؛ چون به وجود واحد موجودند؛ معنا ندارد که در وجود واحد علیت و معلولیت تحقق پیدا کند. یعنی در این ملاحظات و اعتباراتی که گفته شد اینطوری است؛ تا فصل ملاحظه نشود حیوان جنسی قابل ملاحظه نیست. پس ملاحظه و اعتبار حیوان جنسی متوقف بر ملاحظه فصل است. همین توقف به حسب این اعتبار یک نحوه علیت است. از این تعبیر کنیم او علت است، محصِّل است و امثال اینها اشکال ندارد؛ ولی توجه باید داشت که مقصود علیت در خارج نیست.
نتیجه سخن: نتیجه این سخن این میشود که فصل هیچگاه مقوّم جنس نیست. مقوم جنس بودن یعنی در حریم ذات باشد و ذاتی او به شمار برود. ما گفتیم ماهیت جنس مشخص است؛ ابهام در تحصل ذهنی او است، نه در ماهیت ذهنی. پس فصل هیچگاه مقوّم جنس نیست؛ همانطور که جنس نیز مقوّم فصل نیست ولی هر دو مقوم نوعاند.
۳) نسبت جنس و فصل به یکدیگر: اما نسبتشان به یکدیگر چیست؟ جنس و فصل نسبت به هم عرض خاص و عاماند. عرضاند چون هیچکدام در حریم ذات دیگری نیستند. فصل عرض خاص است برای جنس؛ اگر مثال از انسان بزنیم چون ناطق بر حیوان عارض میشود، نه بر چیز دیگری. حیوان بر ناطق عارض میشود، اما بر غیر ناطق هم عارض میشود. پس اگر گفتند جنس و فصل نسبت به یکدیگر عرض خاص و عام هستند، کسی اشتباه نکند که جنس و فصل که ذاتیاند، چطور عرض عام و خاص هستند. وقتی که میگوییم عرض، یعنی در حریم ذات نیست؛ عموم و خصوصش نیز به همین معنا که اشاره شد.
در خصوص فصل چون مقوّم جنس خود نیست، با آمدنش ابهام وجودی جنس را در ذهن با تقسیم کردن برطرف میکند. پس میگویند فصل مقسّم جنس است؛ با آمدن ناطق و عروض این عرض خاص بر معنای جنسی حیوان، حیوان به دو حصّه تقسیم میشود؛ یکی حصه ناطق و نطقی، یکی حصّه مقابل آن. پس فصل مقسّم برای جنس است، نه مقوم؛ چون ماهیت جنس معلوم است. این نکته با آن مقدمات باید خوب مد نظر باشد.
ب) بررسی شرایط صحت حمل:
نکته دوم اینکه هرگاه محمولی را بر موضوعی حمل میکنیم، صحت این حمل دو رکن دارد. مقصود از صحت این است که مفید فایده باشد.
۱) شرط اول: یکی اینکه موضوع و محمول جهت اتحاد در وجود داشته باشند. آنچه که وجود محمول است، بعینه وجود موضوع باشد. اگر غیر این شد، یعنی محمول و موضوع از حیث وجود تباین داشته باشند، اینهمانی که گفته شود این آن است، معنا نمیدهد. پس شرط صحت حمل، اتحاد وجودی موضوع و محمول است.
۲) شرط دوم: شرط دیگر، اختلاف موضوع و محمول در معنا و مفهوم است. اگر موضوع و محمول هیچ نحوه اختلافی در معنا و مفهوم نداشته باشند حمل بیمعنا میشود. به یک نحوه اگر در نظر بگیریم که اصلاً غلط است یعنی غیرقابل حمل است، محال میشود. اگر شما چیزی را به عنوان موضوع در نظر بگیرید، بدون تکرار التفات و بدون توجه مجدد، همان چیزی که موضوع لحاظ شد بعینه محمول باشد؛ معنایش دوگانگی شیء واحد است. چون چیزی را که به عنوان موضوع در نظر گرفتید بدون اینکه دوباره به آن توجه کنید میخواهید محمول در نظرش بگیرید و این دوگانگی امر واحد است و غلط است. اما یک نحوه دیگر محال نیست، بلکه بیفایده است. همان چیزی که موضوع در نظر گرفتید، دوباره محمول هم در نظر بگیرید و التفات مکرر به آن بکنید، بگویید الف الف است؛ این لغو است. اگر هم قرار است موضوع و محمول به لحاظ معنایی و مفهومی یکسان باشند باید یک نحوهای اختلاف بینشان باشد تا این حمل مفید معنای محصّلی باشد، مثل اختلاف به اجمال و تفصیل در حمل اولی ذاتی. غیر از این حمل اولی ذاتی و آن دو نحوه دیگر که یا لغو یا محال است، در موارد دیگر که همگی حمل شایع صناعی است، همواره اینچنین است که موضوع حتماً با محمول خودش به لحاظ معنایی و مفهومی متفاوت است. این شرط حمل است.
پس دو شرط: اتحاد وجودی و اختلاف در معنا و مفهوم در حملهای شایع.
ج) استدلال اول بر بساطت وجود؛ ابطال ترکیب از جنس و فصل:
با این دو مقدمه که معلوم شد سراغ استدلالی که مرحوم ملاصدرا برای اثبات بساطت وجود و نفی اجزاء حدی آورده است برویم. ایشان میفرمایند اگر برای وجود جنس و فصلی باشد تا از ترکیب جنس و فصل، نوع وجود به وجود بیاید، از دو صورت خارج نیست. احتمال اول این است که وجودِ نوعی که مرکب از جنس و فصل مفروض است، جنس آن وجود باشد. احتمال مقابل هم این است که جنس آن غیر از وجود باشد.
۱) بررسی احتمال اول؛ وجود بودنِ جنس: و اما اگر جنس مفروض خودش وجود است، مقدمهای که از بیرون اشاره کردیم این بود که نسبت فصل با جنس این است که فصل محصّل جنس است، نه مقوم او. در واقع فصل، جنس را تقسیم میکند به حصهای که در ضمن خودش است و حصه مقابل. پس همیشه فصل محصّل و مقسّم است؛ نه مقوّم ذات. در اینجا نیز جنس ما وجود است؛ فصل هم میخواهد به وجود تحصّل بدهد. تحصّل به چه معناست؟ تحصل یعنی وجود. پس فصل باید به وجود، وجود بدهد؛ یعنی به جای اینکه وجود را تقسیم کند، مفید ذات وجود باشد؛ پس میشود مقوّم آن، نه مقسم. در منظومه گفت: «اذ قلب المقسم مقوما»[1] ؛ نصفی از این استدلال شبیه آن چیزی است که در منظومه گفته است. فصلِ مقسّم تبدیل به فصل مقوم میشود. چون فرض این است که جنس خودش وجود است؛ فصل هم که قرار است به جنس تحصل بدهد؛ پس یعنی فصل باید به این جنسِ وجود، وجود و تحصل بدهد؛ پس مقوّم شد. این بر فرض احتمال اول که جنس ما خودش وجود باشد.
۲) بررسی احتمال دوم؛ ماهیت بودنِ جنس:
و اما اگر جنس غیر از وجود است، ماهیت مفروضی در نظر بگیرید. غیر از وجود ماهیت است. به سراغ فصل برویم. شما یک ماهیت جنسی دارید و فصلی دارید. دوباره در مورد فصل این سوال تکرار میشود که خود این فصل وجود است یا غیر وجود؟ هر دو احتمال غلط است.
وجود بودن فصل: اما اگر فصل وجود باشد؛ یعنی شما یک ماهیت مفروض دارید به عنوان جنس، این ماهیت جنسی به اضافه فصلی که خودش وجود است، روی هم ترکیب شده است و میشود وجود نوعی. در این فرض هر دو شرط حمل مخدوش میشود. شرط صحت حمل این بود که بین موضوع و محمول اتحاد وجودی و اختلاف مفهومی باشد. در این فرض چه دارید؟ ماهیت جنسی به علاوه فصل وجودی که روی هم میشوند نوع وجودی. اولاً چون نوع بر فصل خودش و بالعکس قابل حمل است، شما باید بگویید مثلاً هر انسانی ناطق است، هر ناطقی انسان است؛ دامنه نوع و فصل مساوی هم است. در این فصلی که خودش وجود است، نوع هم که وجود است، اختلاف مفهومی کجاست؟ شما میتوانید فصل وجود را بر خود این نوع حمل کنید. نوع وجود است، فصل هم که بنا بر فرض وجود است؛ اختلاف مفهومی ندارند؛ چون همان چیزی که خودش فصل است و وجود است بعینه نوع هم هست. پس شرط اختلاف مفهومی بین موضوع و محمول به هم خورد.
یک شرط دیگر اتحاد وجودی بود، یعنی موضوع و محمول با وجود تغایر، به وجود واحد موجود باشند. این هم معنا نمیدهد؛ چون این فصل خودش وجود است، نوع هم وجود است؛ اتحاد اینها در وجود در صورتی معنا میدهد که این وجود، زائد بر خودش باشد و سپس بگوییم در وجود متحد است. مثل ناطق و انسان که ناطق در وجود با وجود انسان متحد است. اینجا هم باید بگویید وجود فصلی در وجودش با وجود نوعی در وجودش متحد است، در حالی که اینگونه نیست؛ وجود زائد ندارد تا این سخن را در مورد آن بگوییم. پس شرط اتحاد وجودی به هم میخورد، چون وجود زائد ندارد؛ آن شرط اول هم که اختلاف مفهومی است نیز به هم میخورد.
غیر وجود بودن فصل: و اما اگر فصل غیر از وجود باشد، یک ماهیت «الف» دارید که جنس است، یک ماهیت «ب» تصور کنید که فصل است؛ «الف» و «ب» روی هم نوع وجودی شدهاند. اینجا اختلاف مفهومی صحیح است؛ یعنی این فصل مفروض به لحاظ مفهومی با آن نوع وجودی که مرکب از این جنس و فصل است مختلف المفهوم است. اما اتحاد وجودی به هم میخورد؛ چون اتحاد وجودی در صورتی معنا میدهد که وجود این فصل مفروض با وجود نوعی که خودش وجود است متحد باشد؛ یعنی دوباره باید مثل آن محذور قبلی یک وجود زائدی باشد تا این نوع به این وجود زائد موجود باشد و در این وجود زائد با وجود فصل متحد بشود؛ در موضوع و محمول شرط اتحاد وجودی وقتی معنا میدهد که به وجود زائد موجود باشد. اینجا اینطور نیست. این حاصل استدلال اول ایشان بود.
د) استدلال دوم؛ بساطت وجود واجب:
استدلال دوم مختصر است. اگر وجود مرکب از جنس و فصل باشد، لازمهاش این است که واجب الوجود نیز مرکب باشد؛ چون شما به واجب اطلاق موجود میکنید در حالی که میگویید بسیط است. اگر قرار شد وجود مرکب باشد، در هر موضعی که وجود به هر شیئی اطلاق شد باید این ترکیب باشد؛ «الذاتی لا یختلف و لا یتخلف». پس در واجب هم باید ترکیب باشد. و همه حکما هم اجماع دارند که وجود واجب، وجود بحت محض است؛ ذاتش عین وجود است، «الحق ماهیتُهُ إنّیتُهُ»؛ اگر همین انیت و وجود، مرکب از اجزاء ذاتی باشد پس واجب بسیط نخواهد بود.
متن کتاب
فصل (6) في أن الوجودات هويات بسيطة و أن حقيقة الوجود ليست معنى جنسيا و لا نوعيا و لا كليا مطلقا[2]
توضیح: حقیقت وجود که ما با این مفهوم به آن اشاره میکنیم مرکب از ذاتیات نیست تا سپس در قالب مفهوم نیز مرکب باشد. هم مفهوم وجود بسیط است و هم ما به ازای آن بسیط است. وقتی گفت هویت بسیط یعنی ناظر به خارج است. باید در خارج بسیط باشد تا سپس مفهوم حاکی از آن نیز بسیط باشد. ولی ماهیت ها در خارج مرکباند. ذهن کسی نرود به اینکه ماهیت اعتباری است؛ بالاخره بالعرض یا بالتبع تحققی به آن نسبت میدهیم. در همین اسناد بالعرض یک نحوه ترکیب، کثرت و تعدد در ماهیت مییابید.
دو مطلب را از هم جدا کنید: اولاً وجود بسیط است و دوم اینکه حقیقت وجود از قبیل معانی ماهوی نیست؛ اعم از اینکه این معنای ماهوی را جنس در نظر بگیرید یا نوع یا هر کلی دیگری.
اعلم أن الحقائق الوجودية لا يتقوم من جنس و فصل.
توضیح: تقوّم از جنس و فصل ندارد.
و بيان ذلك -بعد ما تقرر في علم الميزان أن افتقار الجنس إلى الفصل ليس في تقومه من حيث هو هو
توضیح: بعد از آنکه اثبات شد در منطق و تبیین شد که نیاز جنس به فصل در تقوّمش به خودی خود نیست، در قوام ذاتش محتاج به فصل نیست.
بل في أن يوجد و يُحصَّل بالفعل
توضیح: در آن حصول بالفعلش است. این حصول بالفعل البته برای معنای نوعی، در ذهن است؛ برای فرد، در خارج است. شبیه آن نسبتی که فصل با جنس دارد (که محصل اوست نه مقوّم) این نسبت را آن عوارض مشخصه با نوع در خارج دارد که عوارض مشخصه هم محصّل این نوع میشوند نه مقوم آن. پس اینکه اینجا در مورد نیاز جنس به فصل ایشان میفرمایند، یعنی در تحصّل ذهنی اینطوری است و در خارج مربوط به عوارض مشخصه خواهد بود. پس افتقار جنس به فصل در تقوّم من حیث هو نیست، بلکه در این است که وجود پیدا کند و بالفعل محصل شود.
فإن الفصل كالعلة المفيدة للجنس باعتبار بعض الملاحظات التفصيلية العقلية-
توضیح: فصل مثل علت مفید جنس است، اینجا گفت «کالعلة» از بیرون گفته شد که این علیت به معنای علیت در خارج نیست. عقل در بعضی از ملاحظات تفصیلی خود وقتی بخواهد آن معانی را به اشیاء به عنوان معانی ذاتی و غیرقابل انفکاک نسبت بدهد میبیند اسناد بعضی متوقف بر بعضی است؛ بعضی در رفع ابهام توقف بر دیگری دارند. این توقف به هر نحوی که باشد یک چیزی مثل علیت است؛ چون علیت به معنای عام این است که چیزی بر چیزی متوقف باشد. هرگاه چیزی بر چیزی متوقف بود، معنای علیت صدق میکند. ممکن است در ملاحظه عقلی و ذهنی باشد، تقدم و تأخرهایی که ما در ملاحظات داریم؛ ممکن است در خارج باشد، در خارج ممکن است به نحو علتهای اعدادی باشد، به نحو شرط باشد، به نحو عدم المانع باشد، به نحو فاعلیت، به نحو غایت، به نحو ماده، صورت؛ اینها تقسیمات متعددی است که در بحث علیت باید خواند. ولی آنچه که مشترک بین همه اینها است این است که عقل گونهای توقف بین این دو مییابد. همین مقدار توقف کافی است که ما عنوان علیت را به آن بدهیم. این جمله معترضه اشاره به آنچه که در منطق اثبات شده است با توضیحاتی که از خارج عرض شد دارد.
هو أنّه لو كان لحقيقة الوجود جنس و فصل لكان جنسه إما حقيقة الوجود أو ماهية أخرى معروضة للوجود
توضیح: «هو» خبر «بیان ذلک» است. بیان اینکه حقایق وجودیه متقوّم از جنس و فصل نیستند این است که اگر برای حقیقت وجود جنس و فصلی باشد به سراغ جنس آن میرویم؛ یا خود جنس حقیقت وجود است یا یک ماهیت دیگری که معروض وجود است و وجود بر او عارض است.
فعلى الأول يلزم أن يكون الفصل مفيدا لمعنى ذات الجنس فكان الفصل المقسم مقوما هذا خلف
توضیح: احتمال اول: وقتی جنس خودش وجود است، فصل هم محصّل جنس است، یعنی فصل محصّل وجود است؛ محصل وجود یعنی وجود بخش. پس فصل به وجود، وجود داده است؛ پس مفید ذات جنس میشود نه مقسّم آن. لازم میآید بنابر فرض اول که فصل مفید معنای ذات و حقیقت جنس باشد، چون حقیقت جنس اینجا بنا بر فرض وجود بود، فصل هم به او وجود میدهد. این خلاف آن اصلی است که در منطق اثبات شده است.
و على الثاني يكون حقيقة الوجود إما الفصل أو شيئا آخر
توضیح: بر فرض اینکه جنسِ وجود، خودش وجود نباشد به سراغ فصل آن میرویم. ولی عبارت یک مسامحهای دارد. در اصل باید میگفت: «و علی الثانی یکون الفصل إمّا حقیقة الوجود أو شیئاً آخر». محذورات بر همین اساس تقریر میشود ولی حالا یا سهو خودش یا نُسّاخ بوده است. بنابر فرض دوم که آن معنای جنسی وجود نباشد، بلکه جنس وجود خودش یک ماهیتی است، فصلش یا وجود است یا غیر وجود.
و على كلا التقديرين يلزم خرق الفرض كما لا يخفى[3]
توضیح: چه فصل ما وجود باشد، چه فصل غیر از وجود باشد؛ خلاف فرض پیش میآید؛ یعنی حمل به هم میخورد. فرض این است که شما میتوانید نوع را بر جنس و فصلش و یا بالعکس حمل کنید. صحت این حمل هم متوقف بر دو شرط است.
لأن الطبائع المحمولة متحدة بحسب الوجود مختلفة بحسب المعنى و المفهوم و هاهنا ليس الأمر كذلک.
توضیح: از خارج توضیحاتی که گفته شد مدنظر باشد. چون اینجا همینطور گفت که این خلاف است؛ گفتیم به چه نحوه خلاف است. اگر فصل وجود باشد هر دو شرط از بین میرود؛ اگر فصل ماهیت باشد یک شرط از بین میرود. در هر صورت پس صحت حمل دیگر نخواهیم داشت. این حاصل دلیل اول بود.
و أيضا يلزم تركيب الوجود الذي لا سبب له أصلا و هو محال.
توضیح: چون بنابر اتفاق همه حکما وجود واجب عین ذاتش است، پس ذاتش وجود است و بسیط است. این ذاتی که عین وجود است، اگر قرار شد وجود جنس و فصل داشته باشد یعنی ذاتش مرکب خواهد بود.