هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
1405/02/09
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (۱) فی موضوعیته للعم الإلهی و أوّلیة ارتسامه فی النفس (۴)/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (۱) فی موضوعیته للعم الإلهی و أوّلیة ارتسامه فی النفس (۴)
سخن در موضوع علم و بیان تفسیر اعراض ذاتی بود. حکما گفتند موضوع هر علم آن چیزی است که در این علم از عوارض ذاتی آن بحث میشود.
۱. ابهام و اشکال متکلمین در تفسیر عرض ذاتی:
عدهای از متکلمین، چون مقصود از عرض ذاتی را دقیق متوجه نشده بودند، منشأ اشکالاتی شده بود. تعبیری که حکما در مورد عرض ذاتی به کار بردهاند این است که عرض ذاتی یعنی «ما یعرض لذات الشیء أو لأمر یساویه»، آنچه که عارض بر خودِ ذاتِ شیء میشود یا به خاطر امری مساوی عارض بر او میشود. از طرف دیگر متکلمین دیدند که بعضی از این محمولات و عوارض، اخصّ از موضوع علم است؛ مساوی او نیست. چون این تفسیر صحیح را متوجه نشدند، گفتند این سخن حکما که «عرض ذاتی ما یعرض لذات الشیء است»، مسامحه در گفتار است. در برخی مواضع نیز گفته بودند این تناقض است؛ چون چیزهایی در این علم بحث میشود که غالباً از خودِ دایره موضوع اخص هستند و عرض ذاتی به حساب نمیآیند.
الف) تفسیر متکلمین از عرض ذاتی برای حل اشکال:
پس توضیحی در مورد عرض ذاتی به کار گرفتند؛ گفتند عرض ذاتی که در کلام حکما آمده «موضوع کل علم ما یبحث عن عوارضه الذاتیة» اعم از این است که عرض ذاتیِ خودِ موضوع باشد، یا عرض ذاتیِ نوعی که در تحت موضوع است باشد، یا عرض عامِ نوعی که در تحت موضوع است باشد، یا عرض ذاتیِ عرض ذاتی باشد، یا عرض عامِ عرض ذاتی باشد.
حال یکییکی وارد اینها میشویم تا بفهمیم مقصود این متکلمین چه بوده است.
۱) عرض ذاتی موضوع: عرض ذاتی که برای اصل خودِ موضوع علم باشد که واضح است؛ مثلاً احکامی که شما در وجود بار میکنید مثل وحدت، کثرت، حدوث، وجوب و امکان، اعراض ذاتی خود وجود است. یا اگر مثال محسوس بزنیم، شکل داشتن عرض ذاتی جسم است. هر جسمی شکل دارد. جسم هم موضوع طبیعیات است؛ پس میتوان گفت جسم آن چیزی است که از عوارض ذاتی آن (مثل تشکّل) در طبیعیات بحث میشود. پس این عرض ذاتی است که مربوط به خودِ موضوع علم است.
۲) عرض ذاتیِ نوع در تحت موضوع: مثلاً موضوع طبیعیات جسم است؛ یکی از تقسیمات جسم این است که جسم یا جسم اثیری است یا جسم عنصری. جسم اثیری و فلکی تبدیل به چیزی نمیشود، از صورتی که دارد، منقلب و متبدل به صورت دیگر نمیشود. اما جسم عنصری تبدل پیدا میکند؛ انقلاب در عناصر جایز است. پس منقلب شدن و انقلاب از صورتی به صورتی در عناصر، ویژگیِ نوعی از انواع جسمی است که در تحت جسم مطلق است. بنابراین انقلاب عرض ذاتیِ یک نوع از انواعِ در تحت موضوع است و در طبیعیات نیز از آن بحث میکنیم؛ یکی از مباحث طبیعیات است که این انقلاب چیست و با چه شرایطی پیش میآید.
۳) عرض عامِ نوع در تحت موضوع: مثلاً یکی از ویژگیهای عنصر این است که حرکت دارد. ولی حرکت اختصاص به جسم عنصری ندارد؛ حرکت در جسم فلکی نیز هست. معذلک ما از حرکت عناصر هم بحث میکنیم، یک قسمتی از بحثهای طبیعی است. فقط در اینجا یک شرطی گذاشتهاند؛ گفتند آن عرض عامی که مربوط به یک نوعِ خاص در تحت موضوع علم است (مثل حرکت که عرض عام است در ارتباط با جسم عنصری و جسم عنصری نیز یکی از انواع در تحت جسم مطلق است) نباید آنقدر عام باشد که از دامنه اصل موضوع بیرون بزند. مثلاً اگر به جای بحث حرکت جسم عنصری (که عَرَض عام برای جسم است، چون شامل جسم فلکی نیز میشود) از امکان بحث کنیم. جسم عنصری ممکن است و امکان عرض عام آن است. این سخن صحیح است؛ ولی دایره امکان از جسم مطلق بزرگتر است و شامل مجردات هم میشود. پس ما در طبیعیات از امکان بحث نمیکنیم. چون این عرض عام اگرچه عرض عامِ یک نوع از انواعِ در تحت این جسم مطلق است، ولی دامنه شمول آن از اصل موضوع بزرگتر است.
۴) عرض ذاتیِ عرض ذاتیِ موضوع: مثلا در طبیعیات اصل موضوع جسم است. یکی از عوارض ذاتی جسم ضوء، نور و روشنی است. اجسام روشن میشوند یا بعضی اجسام خودشان نورپاشی دارند. این ضوء که از عوارض ذاتی اجسام و اصل موضوع علم است یک ویژگی دارد. ویژگی نور این است که گیاه را به رشد و نمو میآورد و مهیج گیاهان برای رشد و نمو است. پس تهییج گیاه توسط نور، ویژگی ذاتی نور است که خودِ این نور عرض ذاتیِ اصل موضوع طبیعیات است. اشکالی ندارد که ما در طبیعیات از عرض ذاتیِ عرض ذاتیِ اصل موضوع نیز بحث کنیم، همانطور که قسمتی از بحثهای طبیعی بحث اضواء است.
۵) عرض عامِ عرض ذاتیِ موضوع: در همین مثال نور که خودش عرض ذاتی جسم است، نور ویژگی و عرض عامی دارد که هم در او هست، هم در غیر او. مثلاً عرض عامِ نور این است که موجب گرما میشود؛ اگر نور به جایی بتابد او را گرم میکند. این گرمادهی ویژگی نور است، ولی منحصر در نور نیست؛ توسط اشیاء دیگر و به طرق دیگر میشود این گرما را حاصل کرد و فقط اختصاص به نور ندارد. پس گرمادهی عرض عام برای عرض ذاتیِ اصل موضوع است. البته با همان شرطی که گذشت که دامنه این عرض عام از اصل موضوعِ مطلق بزرگتر نشود؛ مثلاً امکان عرض ذاتیِ نور است و نور جزو ممکنات است. ولی چون دامنه شمولِ امکان فراتر از اصل موضوع طبیعیات است، پس ما از امکانِ نور در طبیعیات بحث نمیکنیم. ولی از گرمادهیِ نور بحث میکنیم، با اینکه گرمادهی نسبت به او عرض عام است.
این یک راه حل بود که اگر حکما گفتهاند «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة»، این عرض ذاتی با همین توضیح شامل پنج مورد میشود.
ب) تفاوت گذاری بین محمول علم و محمول مسئله:
توجیه دیگری داشتند؛ گفتند باید بین محمولِ علم و محمولِ مسئله فرق گذاشت. همانطور که علم موضوع کلی دارد، محمول کلی نیز دارد؛ همانطور که ریزموضوعاتی است که در مسائل این علم است، در آن مسائل محمولاتی هم هست. این محمولهایی که در مسائل است، زیرمجموعه محمولِ علم هستند. محمول علم عرض ذاتیِ موضوع علم است؛ اما ریزمحمولهایی که این محمول به آنها تقسیم میشود دیگر عرض ذاتی نیست و مربوط به مسئله و موضوعات است. اینها توجیهاتی بود که عدهای داشتند.
ج) نقد تفسیر متکلمین:
مرحوم صدرالمتألهین میفرماید که اینها توجه نکردند به اینکه لازم نیست دایره عرض ذاتی با موضوع علم مساوی باشد؛ ممکن است اخص باشد؛ بلکه بسیاری از عوارض ذاتی اصلاً همینگونه هستند و با اینکه اخص هستند، ولی همچنان صادق است که «یعرض لذات الموضوع». از طرف دیگر ممکن است اموری از عوارض ذاتیه موضوع نباشند ولی بتوان با آن امر قسمت مستوفاة و فراگیر در موضوع علم داشت که قبلاً نیز اشاره شد. مثلاً میتوان گفت هر موجودی یا اسود است یا لااسود به سلب مطلق؛ این قسمت مستوفاة است و همه را در بر گرفته است، ولی برای وجود عرض ذاتی نیست. بعضی عوارض غریبه نیز هست که با آن قسمت مستوفاة درست نمیشود؛ نمیتوان گفت هر موجودی یا سیاه است یا سفید؛ مستوفاة نیست. حتی در مورد جسم نیز نمیتوان گفت هر جسمی یا سیاه است یا سفید. پس اینکه قسمت فراگیر باشد یا نباشد، ربطی به عرض ذاتی ندارد. اینکه دایره عرض ذاتی لزوماً مساوی با موضوع باشد نیز ربطی ندارد. مثلاً فصول عارض بر ذات اجناس هستند با اینکه قطعاً فصل از جنس اخص است. ناطق بر ذات حیوان عارض میشود؛ فصل مقسّم اینگونه است که با عروضش بر ذات جنس، جنس را تقسیم میکند. این حصّههای جنسی چگونه قابل تصور و فرض است؟ آیا ما اگر بخواهیم بگوییم مثلاً «بعض الحیوان ناطق»، اول یک «بعض» میسازیم؟ یک تکه از حیوان جدا میکنیم، بعد بر این حصه حیوانی ناطق عارض میشود؟ یا نه، با خودِ عروض ناطق، این حیوان حصه حصه و پاره پاره میشود و تقسیم میشود؟ میگوییم بعض الحیوان ناطق، بعضه غیر ناطق. نه اینکه ابتدا حصه حصه و تقسیم کنید، سپس این تکه حیوان که تقسیم شد ناطق به آن عارض بشود؛ معلوم است که اینطوری نیست. پس واقعاً صحیح است که گفته شود اولاً ناطق عارض بر ذات جنس است و ثانیاً حصه حصه شدن، تحصیص و تحصّص، به خودِ عروض ناطق است؛ نه اینکه قبل از آن تحصّص پیدا کند و بعداً ناطق عارض شود. در سایر اعراض ذاتی هم همینگونه است و ممکن است دایره اخص باشد. ممکن است واسطه باشد همانطور که قبلاً اشاره شد.
۱) ملاک مسئله فلسفی: در مسائل فلسفی، اگر به محمول و عرضی برسیم که عروض این عرض و اسناد این محمول بر موضوع متوقف بر این شرط باشد که باید این موضوع تقیّد و محدودیت پیدا کند و یک نوع معیّن (از انواع طبیعی یا ریاضی) و آماده برای پذیرش این عرض بشود، میگوییم بحث، محمول و عرض آن، عرض ذاتی نیست و در فلسفه نیز از او بحث نمیکنیم. مثلاً عروض محمول زوجیت متوقف بر این است که موضوع یک نوع معین از انواع ریاضی شود؛ مثلاً دو، چهار، آنگاه به آن میگوییم این زوج است. یا عروض حرکت بر جسم که باید موجود مقید به قید مادی شود، یک نوع خاص و طبیعی از انواع جوهری شود؛ آنگاه این موجود طبیعی (یعنی موجودی که مرکب از جهت فعلیت و ماده است) آمادگی دارد که به آن بگوییم یا متحرک است یا ساکن. پس بحث سکون و حرکت (حرکتهای عرضی) که از عوارض جسم مادی به این معنا است، بعد از نوع شدن این نوع و آمادگی برای پذیرش این محمول است. اگر اینطور شد ما از حرکت و سکون عرَضی در فلسفه اولی نباید بحث کنیم.
د) سوء فهم متکلمین از کلام حکما:
ایشان دوباره باز میگردند و میگویند که این متکلمین مطلب را متوجه نشدند و میخواهد دوباره سوءفهمشان را بگوید؛ مثلاً در مورد خط یا بقیه کمیات متصل قار، حکما مثال زده بودند که مثلاً عرض ذاتی خط چیست؟ استقامت و انحناء. خط یا مستقیم است یا منحنی؛ پس استقامت و انحناء عرض ذاتی خط است. چون تصور اینها این بود که عرض ذاتی باید مساوی با موضوع علم باشد، دیده بودند که اینکه مساوی نیست، بعضی خطوط منحنیاند و بعضی منحنی نیستند، آنگاه گفتند این یک تناقض در گفتار حکما است که از طرفی عرض ذاتی آنگونه تفسیر شده که «ما یعرض لذات الشیء»، که معنایش این است که باید مساوی باشد؛ از طرف دیگر مثال که زدند برای عرض ذاتی گفتند مثل استقامت و انحناء برای خط. سپس توجیه کردند که پس عرض ذاتی نه استقامت است و نه انحناء است، بلکه یک مفهوم مبهمِ مردد بین استقامت و انحناء، عرض ذاتی است. اینکه بالخصوص انحناء باشد یا بالخصوص استقامت باشد، دیگر عرض ذاتی نیست.
بررسی مسائل مشترک بین فلسفه و علوم جزئي:
به مناسبت اینکه گفته شد محمولات و عوارضی که متوقف بر طبیعی شدن یا ریاضی شدن است (و عارض پس از طبیعی و ریاضی شدنِ این وجود بار میشود) بحث فلسفی نیست و باید در علوم جزئي بحث شود، در پایان این بحث نکتهای را تذکر میدهند. ما میبینیم بعضی از امور هست که در فلسفه بحث شده است، در علم اسفل هم بحث شده است. مثلاً اعداد را در فلسفه دارید؛ کم را برمیشمارید، توضیح میدهید، انواع در تحت کم و از جمله اعداد را میگویید. یا خط، سطح و احکام اینها را میگویید. از طرف دیگر عدد یا خط و سطح در هندسه و حساب نیز بحث شده است. پس یک چیز است که هم در فلسفه بحث شد و هم در علم اسفل بحث شد.
ایشان میگوید که این را باید بدانیم که بعضی از امور هست که به یک ملاحظاتی در فلسفه از آنها بحث میشود و به یک اعتباری در علم اسفل بحث میشود؛ اینها خلط مباحث و تداخل مسائل نیست، مسئلهها متفاوت است.
الف) لابشرطیت این امور از ماده:
اولاً یک نکته را معلوم کنیم؛ این امور که در دو علم اعلی و اسفل بحث میشوند، در خودِ ماهیتشان ماده به حسب نحوه وجود ذهنی یا عینی داخل نیست. یعنی ماهیت آنها مطلق از ماده است، چه در وجود ذهنی، چه در وجود خارجی؛ مطلق از ماده و جدا از ماده، یعنی قابل این است که اینطور باشد. مثلاً وحدت هم قابل این است که آن را در موجود مادی بشناسیم و موجود مادی را به وحدت توصیف؛ هم قابل است که مجرد را به وحدت توصیف کنیم. در خودِ وحدت، ماهیت و درکی که ما از وحدت داریم اینطور نیست که حتماً باید در وجود خارجی یا وجود ذهنی همراه و ملحوظ با ماده باشد؛ میتواند باشد و میتواند نباشد. اما برخی امور حتماً و حتماً در همان مقام شناختی هم که داریم مبرای از ماده هستند؛ مثل وجوب ذاتی و نفی قسمت فکی؛ در این معنا اصلاً نباید ماده باشد و نمیشود که لحاظ شود. بعضی امور نیز هست که در خودِ مفهوم آن اصلاً ماده اخذ شده است و نمیتوان بدون ماده آن را تصور کرد؛ مثل حرکت، زمان و تقسیم فکی. تصور اینها متوقف بر این است که ماده قابل و پذیرا تصور شود تا سپس بتوان گفت که تقسیم پذیر است. حرکت خروج از قوه به فعلیت است به نحو تدریج؛ بدون ماده قابل تصور نیست. ولی بعضی امور به حسب ماهیت اینگونه نیست و هم میتواند با ماده ملاحظه شود و هم نشود. از این امور به یک اعتباری در فلسفه بحث میشود و به یک اعتبار نیز در علوم اسفل بحث میشود.
ب) وجوه بحث از این امور در علم اسفل:
اینکه چرا اینگونه است دو وجه دارد:
۱) اعتبار عروض بر ماده: وجه اولِ اینکه این شیء یا بعضی انواع آن اگر بدون عروض بر ماده ملاحظه شد باید در فلسفه از او بحث کنیم، مثل خط، سطح و عدد که اشاره کردیم این است که اگر شما خط و سطح را بما هو عارضٌ للمادة ملاحظه کردید، باید در علم اسفل بحث کنید. مثلاً در ریاضی وقتی حسابدان یا مهندس احکام اعداد یا اشکال هندسی را بیان میکند، درست است که در اصل ماهیت اینها ماده لحاظ نشده است، ولی منظور او این است که اگر در خارج باشد اینگونه است؛ این مثلث اگر در خارج باشد باید اینطور مساحت آن را حساب کرد، مکعب را اینطور باید حساب کرد، کره، دایره و عدد اینگونه است. پس یعنی به یک اعتباری او عارض بر ماده لحاظ میشود، آنگاه ریاضیدان احکام این را بیان میکند که مثلا احکام این عدد یا این شکل خاص هندسی چیست که اگر در خارج بود باید به این نحوه محاسبه شود. گاهی نیز ما بدون اینها آن را ملاحظه میکنیم؛ یعنی خودش را بما هو هو ملاحظه میکنیم؛ در این صورت بحث فلسفی میشود.
۲) بحث از برخی انواع در تحت آن: وجه دیگری که وجود دارد برای اینکه این امور در علوم اسفل بحث میشود این است که بعضی از نحوهها و انواعی که در تحت این امر هستند جز در ماده قابل تصور نیست. مثلا وقتی وحدت و کثرت را به خودیِ خود و مطلق لحاظ کنیم نه مشروط به ماده است و نه وابسته به ماده. اما بعضی از نحوههای کثرت بدون ماده قابل تحقق و تصور نیست، مثل کثرتِ حاصل از تقسیم فکّی. اگر شیئی را تکهتکه کنید، کثرتی حاصل میشود و این یک نحوه کثرت است، ولی بدون ماده قابل فرض نیست. پس با این لحاظ و از این حیث نیز میتوان این مباحث را در علوم اسفل مطرح کرد. اگر احیاناً در علم سافل برخی مقدمات گفته شد که لزوماً مسئله آن علم نیست، بلکه مقدمات آن است، اشکالی ندارد. مثلا کثرتِ حاصل از تقسیم فکّی باید در طبیعیات مطرح شود، ولی اگر کسی وحدت و کثرت را ابتدا در طبیعیات توضیح بدهد، اشکال ندارد؛ این مطالب بر سبیل مبدئیت است، نه بر سبیل اینکه این چیزی که گفته شده مسئله آن علم است.
ج) بحث از مبادی علم در مکتوبات آن علم:
باید توجه کرد اینکه گفتند مقدمات یک علم داخلِ خودِ آن علم نیست، مقصود این نبوده است که شما وقتی میخواهید کتابی از این علم خاص بنویسید، حق ندارید مبادی علم خودتان را در آن کتاب بیاورید. ممکن است شخصی مبادی علم خود را که در جای دیگر کسی به آن نپرداخته است، در همان کتابی که در مورد این علم نوشته بیاورد. فردی مبادی فیزیک را در یک کتاب فیزیکی بیاورد. اما اگر آورد بر سبیل این نیست که این مبادی، مسئله فیزیک است؛ اینها مبدأ فیزیک است؛ به قول امروزیها فلسفه فیزیک است. چه کسی علاقهمند به این است که فلسفه فیزیک بنویسد؟ شیمیدان که نمیرود فلسفه فیزیک بنویسد. یک فیلسوف که نمیآید فلسفه فیزیک بنویسد. خودِ فیزیکدان باید این کار را بکند.
متن کتاب
و مثل هذا التحيّر و الاضطراب وقع لهم في موضوعات سائر العلوم. بيان ذلك أن موضوع كل علم كما تقرر ما يبحث فيه عن عوارضه الذاتية و قد فسروا العرض الذاتي بالخارج المحمول الذي يلحق الشيء لذاته أو لأمر يساويه[1]
توضیح: موضوع علم آن است که از عوارض ذاتی آن بحث میشود. عرض ذاتی یعنی چه؟ اولاً خارج از حقیقت و ذات شیء است، ثانیاً محمول بر او است، ثالثاً لاحق و عارض بر او میشود ذاتاً، یا به خاطر امری که مساوی با این موضوع است عارض بر او میشود.
فأشكل الأمر عليهم لما رأوا أنه قد يبحث في العلوم عن الأحوال التي يختص ببعض أنواع الموضوع بل ما من علم إلا و يبحث فيه عن الأحوال المختصة ببعض أنواع موضوعة
توضیح: دیدند در علوم از حالاتی بحث میشود که مختصِ انواع موضوع است نه موضوع مطلق. اصلاً غالبا در علوم مسائل همینگونه هستند؛ همه مسائل که محمولاتش مساوی موضوع مطلق علم نیست و اگر اینطوری باشد که علوم اصلاً پیشرفت نمیکند، به چند مسئله محدود میشود.
فاضطروا تارة إلى إسناد المسامحة إلى رؤساء العلم في أقوالهم بأن المراد من العرض الذاتي الموضوع في كلامهم هو أعم من أن يكون عرضا ذاتيا له أو لنوعه- أو عرضا عاما لنوعه بشرط عدم تجاوزه في العموم عن أصل موضوع العلم أو عرضا ذاتيا[2] لنوع من العرض الذاتي لأصل الموضوع أو عرضا عاما له بالشرط المذكور[3]
توضیح: گفتند این حکما که عرض ذاتی را اینگونه تفسیر کردند در کلامشان مسامحه بوده است. پس ما مقصود آنها را فهمیدیم، مقصودشان این است؛ گفتند مراد از عرض ذاتی موضوع در کلام حکما اعم از این است که عرض ذاتی برای موضوع باشد، «له» یعنی للموضوع، مثال از طبیعیات زدیم مثل تشکّل برای جسم. «أو لنوعه» یعنی عرض ذاتیِ نوعی باشد که در تحت موضوع است. «أو عرضاً عاماً لنوعه» عرض عامِ آن نوع باشد مثل حرکت برای جسم عنصری، البته به شرطی که دامنه این عرض عام از اصل موضوع فراتر نرود. «أو عرضاً ذاتیاً لنوع من العرض الذاتی لأصل الموضوع» یا عرض ذاتیِ عرض ذاتی باشد. «أو عرضاً عاماً له بشرط مذکور» یا عرض عامِ همین عرض ذاتی باشد؛ ولی باز به شرط عدم تجاوز از عمومیتش. یک توجیهشان این بود که اینها مسامحه کردند و مقصود این است.
و تارة إلى الفرق بين محمول العلم و محمول المسألة كما فرقوا بين موضوعيهما بأن محمول العلم ما ينحل إليه محمولات المسائل على طريق الترديد
توضیح: گفتند محمول علم عرض ذاتیِ موضوع علم است همانطور که موضوع علم با موضوع مسئله متفاوت است.
إلى غير ذلك من الهوسات التي ينبو عنها الطبع السليم
توضیح: این دو توجیه است که اجمالاً اشاره شد، توجیههای دیگر نیز بوده است که دیگر طبع سلیم از این هوسها نفرت دارد.
و لم يتفطنوا بأن ما يختص بنوع من أنواع الموضوع ربما يعرض لذات الموضوع بما هو هو
توضیح: توجه نکردند که آن چیزی که مختص به نوعی از انواع موضوع است، مثل ناطق که مختص انسان است، گاهی عارض بر ذات خودِ موضوع میشود بما هو هو، با اینکه اخص است.
و أخصية الشيء من شيء لا ينافي عروضه لذلك الشيء من حيث هو هو
توضیح: اینکه چیزی اخص از یک موضوعی باشد منافات ندارد که بگوییم این اخص بما هو هو عارض بر ذات موضوع است.
و ذلك كالفصول المنوعة للأجناس فإن الفصل المقسم عارض لذات الجنس من حيث ذاته مع أنه أخص منها
توضیح: مثل فصلها که عارض ذات جنس است با اینکه اخص از آن است.
و العوارض الذاتية أو الغريبة للأنواع قد تكون أعراضا أولية ذاتية للجنس و قد لا تكون كذلك
توضیح: گاهی عرض ذاتیِ یک نوع یا عرض غریبِ یک نوع است ولی برای اصل موضوع(جنس) عرض ذاتی است؛ گاهی هم نیست البته.
و إن كانت مما يقع به القسمة المستوفاة الأولية
توضیح: اگرچه ممکن است با همین عرض، قسمت مستوفاة که شامل همه طرفین شود واقع گردد، ولی معذلک عرض ذاتی به حساب نیاید. گاهی هم ممکن است عرض ذاتی باشد.
فاستيعاب القسمة الأولية قد يكون بغير أعراض أولية
توضیح: فراگیریِ قسمت اولیه مثل تقسیم موجود به اسود و لااسود، گاهی به غیر از اعراض ذاتی اولیه است؛ سواد عرض اولی برای موجود نیست ولی با آن میتوانید قسمت مستوفاة داشته باشید.
و قد يتحقق أعراض أولية و لا تقع بها القسمة المستوعبة
توضیح: گاهی عرض اولی است ولی قسمت مستوفاة هم نیست. خلاصه مطلب اینکه اصلاً این ملاک که قسمت مستوفاة باشد یا نباشد ربطی ندارد.
نعم كل ما يلحق الشيء لأمر أخص و كان ذلك الشيء مفتقرا في لحوقه له إلى أن يصير نوعا متهيئا لقبوله ليس عرضا ذاتيا بل عرضا غريبا على ما هو مصرح به في كتب الشيخ و غيره كما أن ما يلحق الموجود بعد أن يصير تعليميا أو طبيعيا ليس البحث عنه من العلم الإلهي في شيء[4]
توضیح: هر چیزی که لاحق و عارض بر شیء میشود به واسطه یک امر اخصی، و این شیء مفتقر و نیازمند است در لحوق این عارض که نوعی باشد که آمادگی پذیرش برای قبول این عرض داشته باشد؛ این قبیل عوارض که با این شرط عارض میشوند عرض ذاتیِ موضوع نیستند بلکه عرض غریباند. مثل زوجیت که عارض میشود بر عدد؛ موجود اول باید با انضمام قیود، به مرتبه عدد برسد و حالا این عدد است که آماده پذیرش زوجیت و فردیت است. اینها پس عرض غریب میشود.
و ما أظهر لك أن تتفطن بأن لحوق الفصول لطبيعة الجنس كالاستقامة و الانحناء للخط مثلا ليس أن يصير نوعا متخصص الاستعداد
توضیح: ظاهر میشود برای شما که لاحق شدن این فصلها به طبیعت جنس (مثلاً استقامت و انحناء را عارض بر طبیعت خط بدانید) اینطور نیست که ابتدا خط یک ویژگی پیدا کند، سپس منحنی شود؛ بلکه اصلاً ویژگی پیدا کردن آن با عروض خود انحناء است.
بل التخصص إنما يحصل بها لا قبلها فهي مع كونها أخص من طبيعة الجنس أعراض أولية له
توضیح: خاص شدن و مقید شدن با خودِ همین عارض است نه قبل از عروض این عارض. پس اموری مثل استقامت و انحناء، ناطق و... اعراض آن جنس است با اینکه مساوی هم نیست.
و من عدم التفطن بما ذكرناه استصعب عليهم الأمر حتى حكموا بوقوع التدافع في كلام الشيخ و غيره من الراسخين في الحكمة
توضیح: چون این را متوجه نشدند، گفتند ابنسینا به تناقض سخن گفته است.
حيث صرحوا بأن اللاحق لشيء لأمر أخص إذا كان ذلك الشيء محتاجا في لحوقه له إلى أن يصير نوعا ليس عرضا ذاتيا بل عرضا غريبا
توضیح: حالا چرا آنها این را گفته بودند و چگونه آنها تناقض را در کلام ابنسینا توهم کردندا؟ از یک سو ابنسینا تصریح کرده بود که آنچه که لاحق و عارض به یک شیء میشود به خاطر یک امر اخص، اگر این شیء در لحوق و عروض این عارض محتاج به این باشد که یک نوع بشود اول و سپس این عارض بیاید، این دیگر عرض غریب است. از یک سو این را گفته بود.
مع أنهم مثلوا العرض الذاتي الشامل على سبيل التقابل بالاستقامة و الانحناء المنوعين للخط
توضیح: سپس مثال خواسته بزند برای یک عرض ذاتی که دوطرفی است و هر دو طرف آن بر سبیل تقابل شامل همه خطها میشود؛ هر خطی بالاخره یا مستقیم و یا منحنی است؛ پس از طرفین تقابل هم بیرون نیست. اینطور مثال زدند و بعد این خواننده گفته اینکه مساوی آن نیست. بعضی خطوط منحنیاند و بعضی خطوط مستقیماند؛ اینکه مساوی با اصل خط نیست. مثال زده بودند عرض ذاتی شامل بر سبیل تقابل را به استقامت و انحناء که منوع خط است.
و لست أدري أي تناقض في ذلك سوى أنهم لما توهموا أن الأخص من الشيء لا يكون عرضا أوليا له حكموا بأن مثل الاستقامة و الاستدارة لا يكون عرضا أوليا للخط بل العرض الأولي له هو المفهوم المردد بينهما.
توضیح: ملاصدرا میفرماید نمیدانم چه تناقضی اینجا است؟ اینها مشکلشان توهم خودشان بود که گمان کردند اگر چیزی اخص از شیء باشد عرض اولی او نیست، لذا حکم کردند به اینکه مثل استقامت و استداره عرض اولی نیست. معلوم نیست بین استقامت و انحناء چه مفهوم مرددی اینها تصور میکنند که این عرض ذاتی است.
و مما يجب أن يعلم أن بعض الأمور التي ليست ماهياتها مفتقرة في الوجودين العيني و الذهني إلى المادة لكنها مما قد يعرض لها أن يصير رياضيا كالكم أو طبيعيا كالكيف قد لا يبحث عنها في العلم الكلي بل يفرد لها علم على حدة كالحساب للعدد أو يبحث عنها في علم أسفل كالبحث عن الكيفيات في الطبيعيات
توضیح: اموری هست که بر حسب ماهیت در ذهن و عین نیاز به ماده ندارد. ما اصل کیف یا اصل عدد را در فلسفه داریم و بعد در طبیعیات و ریاضی هم هست.
و ذلك بأحد وجهين: الأول أنه يعتبر كونها عارضة للمواد بوجه من الوجوه و يبحث عنها بهذا الاعتبار في علم مفرد
توضیح: این به دو وجه است. وجه اول اینکه اگر به این نحو که او عارض بر ماده است بحث از آن بکنیم و اینگونه آن را در نظر بگیریم، پس باید در اسفل باشد.
فإن العدد يعتبر تارة من حيث هو و بهذا الاعتبار يكون من جملة الأمور المجردة عن المادة و يبحث عنه في باب الوحدة و الكثرة من الأمور العامة
توضیح: اگر بگوییم موجود معدود است، اینکه موجود قابل شمارش است، برای اینکه این حکم را شما بدهید لازم نیست این موجود طبیعی یا ریاضی باشد تا بگوییم قابل شمارش است و معدود است؛ پس عدد از این جهت مسئله فلسفی میشود.
و يعتبر أخرى من حيث تعلقه بالمادة لا في الوهم بل في الخارج و يبحث عنه بهذا الاعتبار في التعاليم فإنهم يبحثون عن الجمع و التفريق و الضرب و القسمة و التجذير و التكعيب و غيرها مما يلحق العدد[5]
توضیح: اگر در خارج باشد باید عارض بر ماده باشد؛ به این اعتبار از آن در علوم تعلیمی بحث میشود.
و هو في أوهام الناس أو في موجودات متحركة منقسمة متفرقة مجتمعة.
توضیح: این جمله آخر با آن جمله قبل که گفت «و یعتبر أخری من حیث تعلقه بالمادة» منافات ندارد. جمله قبلی این است که ما این را از حیث تعلقش به ماده در خارج ملاحظه کرده و میگوییم این احکام را هم دارد. جمله آخر میخواهد نحوهی وجود غالبیِ اینها را بگوید که غالباً اینگونه است؛ بالاخره اعداد یا غالباً فقط در ذهن افرادند یا در خارج عارض بر این اجسام و معدودات هستند.
و الثاني أن يبحث عنها لا مطلقا بل عن بعض أنواعها التي لا توجد إلا باستعداد المادة و حركاتها و استحالاتها فاللائق بالبحث عنه إنما هو العلم الأسفل
توضیح: وجه دوم از اینکه بعضی از امور در علم اسفل بحث میشود این است که بر وجه اطلاق نیست، بلکه بعضی از انواعی که در تحت آن اصل کلی هستند در ذیل مادهاند؛ مثل کثرت حاصل از تقسیم فکی.
فإن اتفق أن يذكر بعض أحوالها فيه على الوجه العام كان ذلك على سبيل المبدئية لا على أن يكون من المسائل هاهنا.
توضیح: اگر در همین علم اسفل بعضی از مقدمات و احوال به نحو عام و مطلق و نه به نحو خاص (نحوه خاص مسئلهاش میشود) گفته شد، بر سبیل مبدئیت است. برخی ممکن است خلط کنند. وقتی گفته شد موضوع علم یا مبادی علم در خودِ علم بحث نمیشود، یعنی مسئله آن علم نیست؛ نه اینکه آن کسی که کتابِ این علم را مینویسد حق ندارد در مقدمه بحث اینها را مطرح کند؛ ولی اگر مطرح کرد به عنوان مسئله علم نیست. همانطور که اگر یک کسی کتابی مینویسد، بالاخره به یک لغتی و با یک ادبیاتی مینویسد؛ به عربی مینویسد باید صرف و نحو و معانی بیانش مناسب باشد، به انگلیسی مینویسد باید مطابق گرامر انگلیسی باشد، به فارسی مینویسد مطابق دستور زبان فارسی باشد، ولی به این معنا نیست که اگر شخصی کتاب فیزیک یا فلسفه به زبان فارسی نوشت، این لغات فارسی جزو علم فیزیک است. ولی بالاخره با یک زبانی باید نوشت. یا اگر کسی مثالی، قصهای، ضربالمثلی برای تقریب به ذهن در یک مسئلهای آورده است، اینها مسئله آن علم نیست. لذا باید بین کتابی که در یک علم نوشته میشود با هرچه که در اوست و بین اصل علم فرق گذاشت.