1405/02/05
بسم الله الرحمن الرحیم
المقدمة (۳)/المسلک الأول /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/المسلک الأول /المقدمة (۳)
۱. فضیلت و شرافت حکمت:
ایشان در قسمت پایانی این مقدمه چند نکته در مورد فضیلت و شرافت حکمت بیان میکنند.
الف) علت وجود اشیاء:
نکته اول اینکه حکمت، علت وجود اشیاء است. در منظومه گفته شد که حکمت دو معنا دارد؛ معنای اول علم به حقایق اشیاء و عمل بر مقتضای آن، و معنای دوم إحکام و اتقان در کار است. در اینجا مقصود علم به حقیقت و عمل بر مقتضای اوست.[1] سرِّ اینکه در زبان عربی به فلسفه حکمت گفته شد و اینگونه ترجمه شده است، این است که در فلسفه اولاً مطلوب این است که انسان بتواند در حد طاقت بشری حقیقت اشیاء را بداند؛ سپس بر اساس بعضی از حقایقی که میداند چون تعلق به عمل پیدا میکند، کارهای خود را انتظام بخشد که همان حکمت عملی است. این معنا اگر بر خداوند اطلاق شد، واضح است که حکمت، علم الهی به حقایق اشیاء است و اینکه خداوند هر کار و هر نحوه آفرینشی که دارد و هرچه میآفریند، بر اساس مصالح و اقتضائات و نظام اتم و احسن است. پس قسمت دوم تعریف حکمت که علم به حقیقت شیء و عمل بر مقتضای آن باشد، به این معنا نیز بر حقتعالی صدق میکند.
اینکه اینجا فرموده است حکمت سبب وجود اشیاء است، به همین دلیل است؛ خداوند علم به حقایق اشیاء و نظام اتم و احسن دارد، بر اساس همین علم به نظام اتم نیز اشیاء را آفریده است.
ب) اطلاق معنای حکمت بر اعلی مرتبه و مراتب نازله:
اگر این معنا از حکمت را بر فلسفهای که در نزد حکما رایج است تطبیق کنیم، معنای آن این است که مرتبه نازله و رقیقه این حقیقت است؛ نه اینکه هممرتبه با مثل عقول یا علم انبیاء باشد، ولی لااقل به عنوان رقیقه بر او صادق است. همانطور که در سایر امور ما اطلاقات مشترک به کار میگیریم، ولی کسی از این اطلاق مشترک سوءبرداشت نمیکند. شما به انسان میگویید عالم است، قادر است، مرید است، حی است؛ این کمالات را به انسان اطلاق میکنیم؛ همین عناوین را نسبت به خداوند نیز به کار میگیریم. هیچکس نمیگوید چرا شما به انسان میگویید عالم، به خدا نیز میگویید عالم، به خدا میگویید حیّ، به انسان نیز میگویید حیّ؛ معنایش این است که به لحاظ مفهومی اشتراک معنوی هست و این اشتراک معنوی مصحح این است که عنوان واحد علم را در علم واجبالوجود بالذات و هم در انسان، به کار بگیرید. یا میتوان گفت این تنزل و جلوه علم الهی است، یا مرتبه نازله است، و یا هر تعبیر دیگری.
عین این سخن در مورد حکمت نیز وجود دارد. اگر اعلی مرتبه حکمت متصف به چنین شرافتی است که در مورد آن بشود گفت که حکمت مصدر و علت وجود اشیاء است، این نحوه شرافت به نحو رقیق شده و تنزل یافته، بر تنزل یافته حکمت نیز باید صادق باشد؛ همانطور که در سایر موارد مثل قدرت و علم همین سخن جاریست. علم در خدا هست، در انسان نیز وجود دارد؛ اما علم انسان وابسته به علم الهی است، مخلوق و تجلی علم الهی است و یا مرتبه نازله علم الهی است؛ حکمت نیز همین است. اگر حکمت متصف به شرافت است، این شرافت در مرتبه نازله در حد و قدر و قواره خودش است.
ج) بررسی واژه حکمت در قرآن کریم و انطباق آن با حکمت نظری و عملی
نکته دیگر این است که واژه حکمت به کرات در قرآن آمده است؛ در بعضی آیات حکمت را در عداد کتاب قرار داده است، ﴿یعلمهم الکتاب و الحکمة﴾[2] . وقتی میخواهد این نعمت را ذکر کند، فقط نگفته است من کتاب دادم، با اینکه در این کتاب، حکمت هم بوده است، ولی گفته است کتاب و حکمت. در چند مورد مخاطب آن خود پیامبر است در سوره اسراء و در آیاتی که مربوط به لقمان است؛ اموری را خداوند فرمود که بعضی از قبیل اعتقادات است، بعضی از قبیل امور عملی و رفتاری و اخلاقیات است، بعد فرمود ﴿ان ذلک مما اوحی الیک ربک من الحکمة﴾[3] . در مورد لقمان نیز معروف است که به او حکمت داده شده است؛ وصایای لقمان را که ذکر کرده است همینطور است؛ از نفی شرک و اینکه شرک ظلم است و امور رفتاری و اخلاقی که به فرزندش توصیه کرده بود. اینها حکمت است؛ چون ویژگی لقمان حکیم بودن است وگرنه معلوم است که لقمان پیامبر نیست.
این امور بر اساس اصطلاحی که در قرآن آمده است، دقیقاً با حکمت عملی و نظری (البته در شاخه اعتقادات، خصوص معرفت مافوق طبیعت و در رأس آن معرفت خداوند و توحید) انطباق دارد. یعنی ادعایی که حکما دارند و به درستی این ادعا را مطرح کردهاند که فلسفه به معنایی که به حکمت ترجمه شده است، ترجمه دقیق و درستی بوده است؛ چون همه این مسائلی که در قرآن به عنوان آموزههای حکیمانه ذکر شده است، دقیقترین و عمیقترین مسائلی است که در فلسفه به دنبال شناخت آنها هستیم، البته ممکن است مقدماتی بخواهد؛ مقدمه حکمت نیز بالاخره مقدمه و لازم است، مثل مقدمه واجب. اگر در مورد این مطلب کار نشده باشد، خوب است که در مورد آن تحقیقاتی بشود.
اساس مطلبی که اینجا فرمودند در مورد شرافت حکمت اینها است، نکات جزئی دارد که در متن اشاره میشود.
متن کتاب
ثم لا يخفى شرف الحكمة من جهات عديدة منها أنها صارت سببا لوجود الأشياء على الوجه الأكمل[4]
توضیح: شرافت حکمت از چند جهت است. یک وجه با معنای حکمت که به معنای علم به حقایق و عمل بر مقتضای آن است؛ خداوند علم به نظام اتم و احسن دارد و علم دارد که آفرینش و ایجاد این نظام مطابق مصلحت است و خلاف مصلحت نیست؛ این عمل بر مقتضای آن میشود. پس حکمت سبب وجود اشیاء است به نحو اکمل، چون نظام آفرینش نظام اتم است؛ اگر غیر این باشد و اتم و اکملی فرض بشود و خداوند نیافریند (نه اینکه در توهم ما فرض بشود، بلکه معنای فرض صحیح) معنای آن این است که یا عجز داشته است، یا بخل ورزیده و یا جهل داشته است؛ همگی غلط است. چون یک عدهای اتمیت نظام را منکر هستند، میگویند نظام عالم نظام اتم نیست ولی خداوند اینطور آفریده است. این از حرفهایی است که خودش ناقض خودش است؛ چون اگر از او بپرسید که خداوند که عالم را اینگونه آفرید، بدون مصلحتی آفرید؟ فرض کنید بهتر از این تصور میشود، ولی بالاخره خداوند این را آفریده است، آیا یک مصلحتی داشته است یا نه؟ قاعدتاً میگوید بله مصلحت داشته است؛ همین که مصلحت داشته است یعنی پس این اتم است. این شخص به حرف خودش توجه ندارد؛ یعنی خودش ناقض است. هیچکس نمیتواند اتمیت نظام را نفی بکند.
بل سببا لنفس الوجود إذ ما لم يُعرف الوجود على ما هو عليه لا يمكن إيجاده و إيلاده؛ و الوجود خير محض و لا شرف إلا في الخير الوجودي
توضیح: اینکه سبب خود وجود است، یعنی وجود امکانی، نه وجود واجبی؛ زیرا تا وجود آنگونه که هست شناخته نشود، ایجاد و ایلاد (ایلاد در اینجا به معنای ایجاد و اظهار است) نمیشود.
و هذا المعنى مرموز في قوله تعالى ﴿وَ مَنْ يُؤْتَ اَلْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً﴾[5]
توضیح: اینکه حکمت در هر مرتبهاش که باشد، ولو آن رقیقه نازله که باشد، بالاخره این رقیقه، رقیقه آن امر شریف است، پس خودش هم بهره از این شرافت دارد. این معنا به رمز در فرمایش حق تعالی اشاره شده است.
و بهذا الاعتبار سمى الله تعالى نفسه حكيما في مواضع شتى من كتابه المجيد الذي هو ﴿تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ﴾[6]
توضیح: اینکه همه جا این حکمت به معنای این علم به حقیقت و عمل بر مقتضایش باشد، آنطور نیست؛ بعضی جاها این است، بعضی جاها هم از إحکام در فعل میآید.
و وصف أنبياءه و أولياءه بالحكمة و سماهم ربانيين حكماء بحقائق الهويات
توضیح: هم آنها را ربانی نامید و هم امر کرد، فرمود ﴿ولکن کونوا ربانیین﴾[7] ؛ همه باید ربانی باشند. ربانی بودن یعنی اینکه این انتساب و این نسبت وجودی انسان با خداوند به کمال نصابش برسد؛ اول در علم است که آن زمینه علمی و معرفتی او درست شود و از شرک علمی پاک شود، سپس هرچه بیشتر در مسیر تکامل اخلاقی و عملی قرار بگیرد.
فقال ﴿وَ إِذْ أَخَذَ اَللّهُ مِيثاقَ اَلنَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ﴾[8] و قال خصوصا في شأن لقمان و﴿َ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ اَلْحِكْمَةَ﴾[9] كل ذلك في سياق الإحسان و معرض الامتنان
توضیح: اینها به عنوان بیان نعمتهایی است که خداوند داده است. اگر این افراد حکیم هستند، حکیم یعنی کسی که بالاخره این حکمت صفت او است یا به نحو اتحاد عالم و معلوم به نحو عینیت با ذات، یا لااقل وصف زائد ملازم.
و لا معنى للحكيم إلا الموصوف بالحكمة المذكورة حدها التي لا يستطاع ردها
توضیح: حد و تعریف این حکمت نیز بر اساس آیات معلوم شد که اموری است که در ارتباط با توحید است؛ اولین چیزی که از این حکمتها در فرمایش لقمان بود، فرمود: ﴿یا بنی لاتشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم﴾[10] . در جای دیگر فرمود: ﴿ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون﴾[11] ؛ پس این شرک فقط همین که کسی در لحاظ اولیه ذهنی اولیه بگوید دو خدا نیست، معنا نمیشود. آن کسی که میگوید دو خدا نیست توجه ندارد که خودش وقتی توحید را شمارشی و عددی معنا میکند در عین شرک است. در سوره اسراء هم که مخاطبش خود پیامبر است، اولین آیات مربوط به توحید است؛ بعد وارد بحث عمل میشود که مثلاً ﴿لاتمش فی الارض مرحا﴾[12] ، صدایت را بلند نکن و امثال اینها. خب حکیم یعنی آنکه موصوف به حکمت است؛ حدش این است که اشاره کردیم و کسی نمیتواند این را رد کند. اگر در همان آیات که گفتیم تأمل شود، این قابل رد نیست که آن معنایی که مدنظر قرآن است و از این آیات برمیآید، دقیقاً همان است که در حکمت نظری و عملی گفته شده است.
و من الظاهر المكشوف أن ليس في الوجود أشرف من ذات المعبود و رسله الهداة إلى أوضح سبله
توضیح: در نظام عالم حقتعالی اعلیالمراتب است و اقرب لوازم وجودی حق، ملائکه و باطن اولیای کمل الهی است؛ اینها توصیف به حکمت شدهاند، نازله و رقیقه آن نیز بالاخره بهرهای از همین شرافت دارد.
و كلا من هؤلاء وصفه تعالى بالحكمة فقد انجلى وجه شرفها و مجدها فيجب إذن انتهاج معالم غورها و نجدها
توضیح: خداوند انبیاء، اولیاء و خودش را وصف به حکمت کرد. پس لازم است انتهاج و طلب کردن معالم و علائم بالاییها و بلندیهایش و فرورفتگیهایش، آن غورهایی که عمیق در آن میشود تا آن نجدها و بلندیها.
فلنأت على إهداء تحف منها و إيتاء طرف فيها و لنقبل على تمهيد أصولها و قوانينها و تلخيص حججها و براهينها بقدر ما يتأتى لنا و جمع متفرقات شتى واردة علينا من المبدإ الأعلى فإن مفاتيح الفضل بيد الله يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ[13]