« فهرست دروس
درس اسفار استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/01/30

بسم الله الرحمن الرحیم

المقدمة (۲)/المسلک الأول /اسفار جلد ۱

 

موضوع: اسفار جلد ۱/المسلک الأول /المقدمة (۲)

 

مرحوم صدرالمتألهین مباحث فلسفه نظری را به تناظر چهار مرحله تکامل روحی انسان در عرفان، به چهار قسم تقسیم کرده است. ایشان در این مقدمه چند تعریف نقل می‌کنند.

 

۱. وجه تقسیم حکمت به نظری و عملی:

 

ابتدا باید به نکته‌ای در مورد وجه تقسیم حکمت به نظری و عملی توجه کنیم تا سپس سرّ اینکه چرا جانب حکمت عملی لازم است معلوم شود.

 

الف) انسان، موجود دو بُعدی:

 

انسان موجودی دو بُعدی است که هم جنبه روحی معنوی و غیبی و هم جنبه جسمانی ظاهری دارد؛ در اینجا مهم نیست که این دو جنبه را واقعا دو جوهر متفاوت بدانیم که مثلا جنبه بدن مادی، جوهری است که بالکل مباین با نفس است؛ یا اینکه دو مرتبه حقیقت واحدند و یا به هر نحو دیگری. این بحث در تقسیم حکمت مدخلیتی ندارد؛ چون هر نظری در این مسئله داشته باشیم قطعا جنبه باطنی و روحی انسان با این جنبه بدنی و جسمانی مرتبط و بر یکدیگر اثرگذارند؛ چه دو مرتبه حقیقت واحد، چه دو جوهر مباین مرتبط با هم و چه هر تفسیر دیگری.

 

ب) ضرورت تدبیر جنبه مادی انسان:

 

نکته دیگر اینکه ارتباط نفس انسان با بدن مادی به گونه ای است که اگر این جنبه بدن مادی به درستی تدبیر و تمشیت نشود و اصلاح خاص بر اساس نظم خاصی نداشته باشد، قطعا در جانب نفسانی و روحانی و معنوی او نیز اثرگذار است. بدون تدبیر صحیح جانب بدن مادی امکان کسب کمال در جانب روحی وجود ندارد. در این مسئله فرقی نمی‌کند که چه مبنایی داشته باشم. چون این تدبیر، تمشیت، آثار و افعالی که در مرتبه بدن مادی برای انسان وجود دارد به منزله علت اعدادی و آماده کننده برای نفس است که مستعد دریافت کمال شود. اگر این إعداد و زمینه سازی مهیا نشد یا اصلا کمال نمی‌آید و یا اگر به فرض کمال آمد بقاء نداشته و زائل می‌شود. این مطالب را خود فلاسفه نیز گفتند. مخصوصا فارابی در این قسمت سخنانی دارد و عناوینی را تقسیم کرده است که چندگونه فیلسوف هستند و هرکدام خصوصیاتی دارند.[1] بنابراین تدبیر صحیح جانب بدن مادی و انتظام دادن به افعال برای انسان ضروری است و الاّ کمالی که باید برای نفس حاصل شود، حاصل نخواهد شد.

 

ج) اقسام حکمت عملی:

 

افعالی که انسان باید به‌ آنها انتظام دهد و از آن طریق کمال کسب کند به سه دسته تقسیم شده است.

 

     قسمتی از امور بدنی مربوط به شخص خودش و تدبیرات خودش است.

     قسمت دیگری از رفتارهای انسان در جانب بدن مادی در ارتباط با جمعی است که با آنها مرتبط است؛ مثلا خانواده، اقوام،‌ دوستان و کسانی که به نحوی تدبیر آنها با اوست یا تعاملی با آنها دارد. اینکه در گذشته یکی از شاخه‌های حکمت عملی را تدبیر منزل می‌گفتند، به معنای جنبه نزول انسانی و محلی که سکونت دارد و افرادی که با آنها مرتبط است می‌باشد؛ حتی شامل حیواناتی که از آنها استفاده می‌کند نیز می‌شود. مربوط به شخص خودش بما هو شخصٌ نیست؛ بلکه در یک جمع است، ولی جمع محدود.

     گاهی افعال و اموری از انسان باید سر بزند که در ارتباط با جمع محدود خانواده و دوستان و رعیت نیست. بلکه در ارتباط با جمع گسترده‌تری است که به آن جامعه و اجتماع می‌گوییم و این در تمدن‌ها پیدا می‌شود. در یک نظام قبیله‌ای معمولا این امور پیش نمی‌آید، بلکه باید تمدن بزرگی باشد. وقتی تمدن تشکیل شد و حکومت‌ها پیدا شدند، در سعادت یا شقاوت انسان مؤثر هستند؛ لذا چون به نحوی با سعادت و شقاوت انسان مرتبط می‌شود پس تدبیر آن، نحوه اثرگذاری، اثرپذیری و اداره جامعه قسمت دیگری است.

مجموع اینها حکمت عملی است که همه ناظر به بُعد جسمانی و دنیوی انسان است. اخلاق فردی، تدبیر منزل و سیاست مُدن.

 

د) نتیجه سخن:

 

پس سرّ تقسیم حکمت به دو شاخه نظری و عملی این است که چون خودِ انسان همینگونه است و بدون شاخه نظری، حکمت عملی معنا پیدا نمی‌کند؛ حکمت عملی بر اساس حکمت نظری تأسیس می‌شود. وقتی در اخلاق فردی می‌خواهید بشناسید که رذائل و فضائل و راه کسب آنها چیست، ابتدا باید انسانی را که صاحب این رذیله یا فضیلت است بشناسید؛ اینکه کمال او در چیست می‌شود فضیلت او، هرچه مقابل این کمال است برای انسان رذیله می‌شود. لذا حکمت عملی مؤسَّس بر بنای نظری است. از طرف دیگر اگر در جانب حکمت عملی و جنبه رفتاری که به انسان نهایتا بر می‌گردد کوتاهی شد، در دریافت حکمت نظری از ناحیه عقول نیز قابلیت انسان کم می‌شود یا نمی‌تواند آن را حفظ کند. پس چون انسان دو بُعدی است این دو بُعد در جانب حکمت برای او وجود دارد.

 

ه) تفاوت عقل نظری و عملی با حکمت نظری و عملی:

 

در ادامه این مطلب نکته دیگری را باید توجه کرد. ممکن است در بعضی نوشته‌ها و سخنان برخی مدرسان و نویسندگان فلسفی سخنی آمده باشد که عقل نظری و عملی و حکمت نظری و عملی یکسان است؛ برخی اینها را با هم خلط کردند. حکمت نظری و عملی با عقل نظری و عملی متفاوت است. نباید اینها را با هم اشتباه گرفت. حکمت نظری و عملی هر دو،‌ دو علم فراگیری هستند، یعنی باید یاد بگیریم و هر دو نیز از کارکردها یا دریافت‌های عقل نظری است. عقل نظری یعنی جنبه ادراکی انسان که مرتبط با عقول و مجردات تام است و اگر این عقل نظری (نفس ناطقه) قابلیت داشت، حقایق را از عقول دریافت می‌کند. حقایقی که دریافت می‌کند یا در قالب حکمت نظری است، یا در قالب حکمت عملی. پس حکمت نظری و عملی از دریافت‌های عقل نظری است.

 

و اما عقل عملی یعنی آنچه را که انسان در بُعد نظر و حکمت عملی از طریق عقول دریافت کرده و فهمیده است (که مثلا حقیقت عدالت چیست و این مصلحت و کمال نفس است، حقیقت ظلم و سایر رذائل چیست و اینها موجب نقصان است)، بتواند در جانب عمل اجرا کند، این بُعد اجرایی و جنبه عملی را عقل عملی مي‌گوییم. ممکن است در جانب عقل نظری در قوت باشد، ولی در جانب عقل عملی ضعیف باشد. پس عقل نظری و عملی با حکمت نظری و عملی اشتباه نشود.

 

غایت حکمت نظری و عملی:

 

الف) غایت حکمت نظری:

 

قبلا به صورت مفصل در مورد غایت سخن گفته شد. ایشان در مورد غایت حکمت نظری خیلی مختصر اشاره می‌کنند. ما حکمت نظری را کسب می‌کنیم که چه بشود؟ خود همین علم و دانستن مطلوب است. یعنی خودش غایت خودش است. حکمت نظری کسب می‌شود که برای انسان ملکه شود؛ به عبارت دیگر ما در حکمت نظری صورت و نقشه کامل نظام وجود را در ذهنمان ترسیم کرده‌ایم. یک عالم عقلی و ذهنی مطابق با عالم خارج می‌شود. این مسئله مدنظر باشد که وقتی گفتیم عالم عینی و خارجی، خیلی اوقات از کلمه عینی و خارجی ذهن ما متبادر به عالم طبیعت، مادون فلک قمر و عالم کون و فساد است. دانستن این حقایق فضیلتی برای انسان نیست، الاّ به قدر ضرورت و رفع احتیاجات او؛ عالم عینی که اگر نقشه و هیئت او در انسان حاصل شد کمال است و غایت آن نیز بعد از رفع موانع، شهود این حقایق است، مافوق عالم کون و فساد و علم به مجردات است. پس در حکمت نظری ما نقشه نظام وجود را به نحو تمام و کمال باید کسب کنیم و این خودش غایتی است که از مقام علم حصولی مبدل به حضور و شهود می‌شود.

 

ب) غایت حکمت عملی:

 

و اما غایت حکمت عملی این است که آنچه را که در مقام حکمت عملی فهمیدیم که چه چیزی خیر، مصحلت و کمال است و چه چیزی مقابلات آنها است، فضیلت و رذیلة شناخته شد، سپس در مقام تخلق نفسانی و اعمال مطابق او رفتار کنیم. اما به حکم محدودیت عقل، ما در قسمت حکمت عملی نمی‌توانیم به همه جزئیات برسیم. کلیات را می‌توانیم بفهمیم. جزئیات و تفصیل آن با شرایع الهی است.

 

برخی نکات دیگر وجود دارد که در متن توضیح داده خواهد شد.

 

متن کتاب:

 

السفر الأول و هو الذي من الخلق إلى الحق في النظر إلى طبيعة الوجود و عوارضه الذاتية

 

توضیح: سفر اول اینکه طبیعت وجود، حقیقت عامه و احکام کلی وجود شناخته بشود. ایشان بعداً مفصل در مورد عوارض ذاتی بحث می‌کنند که مقصود چیست.

 

و فيه مسالك‌

 

المسلك الأول في المعارف التي يحتاج إليها الإنسان في جميع العلوم‌

 

و فيه مقدمة و ستة مراحل‌

 

المقدمة في تعريف الفلسفة و تقسيمها الأولي و غايتها و شرفها

 

اعلم أن الفلسفة استكمال النفس الإنسانية بمعرفة حقائق الموجودات على ما هي عليها و الحكم بوجودها تحقيقا بالبراهين

 

توضیح: پس به دو چیز اشاره کرد. اولاً در مقام تصور، تصور صحیحی داشته باشیم. لذا فرمود معرفت حقایق موجودات علی ما هی علیها؛ ثانیاً در مقام تصدیق، تصدیق به وجود آنها نیز تصدیق یقینی برهانی باشد.

 

لا أخذا بالظن و التقليد

 

توضیح: این قید برای تحقیقا است. گاهی ما از راه حجت، برهان قطعی، حد و تحدید حقیقی چیزی را می‌فهیمم؛ گاهی نیز با ظن و تقلید.

 

بقدر الوسع الإنساني

 

توضیح: این معرفت حدی دارد؛ معرفت ما به حقایق، نمی‌تواند نامحدود باشد. لذا همواره در تعریف حکمت این قید را می‌آورند؛ در همان حدی که می‌شود. هیچکس ادعا نمی‌کند که با حکمت و حتی با عرفان شهودی (اگر مقصود از عرفان، شهود و کشف حقایق به نحو علم حضوری هم باشد) کسی به معرفت حقیقی حقایق عالم برسد.

 

و إن شئت قلت نظمِ العالم نظما عقليا على حسب الطاقة البشرية

 

توضیح: اگر خواستی اینچنین بگو که حکمت استکمال نفس انسانی به معرفت انتظام عقلی عالم، ساماندهی عقلی، نقشه ذهنی و عقلی بر اساس طاقت بشری است.

 

ليحصل التشبه بالباري تعالى

 

توضیح: این غایت است. همانطور که خداوند علم به نظام وجود به نحو تام و تمام دارد، اگر ما توانستیم تشبّه پیدا کنیم و ادای او را در بیاوریم. نه اینکه علم ما مثل خداوند بشود.

 

و لما جاء الإنسان كالمعجون من خلطين: صورة معنوية أمرية و مادة حسية خلقية

 

توضیح: وجه تقسیم حکمت به نظری و عملی: انسان مثل معجونی از دو جنبه تشکیل شده است، صورت معنوی امری (امر به معنای عالم امر و مجردات است)، و ماده حسی خلقی طبیعی.

 

و كانت لنفسه أيضا جهتا تعلقٍ و تجرد

 

توضیح: همانطور که انسان دو جنبه دارد، نفس نیز از حیث عقل نظری جنبه تجرد و از حیث تدبیر بدن جنبه تعلق به ماده دارد.

 

لا جرم افتنت الحكمة بحسب عمارة النشأتين بإصلاح القوتين إلى فنين نظرية تجردية و عملية تعلّقیة

 

توضیح: چون انسان اینچنین است حکمت افتنان پیدا کرد و فن فن شد به دو فن به حسب عمارت و آبادی دو نشئه که این آبادانی دو نشئه انسانی به این معناست که هم نشئه باطنی معنوی آباد شود و هم نشئه ظاهری جسمانی که دو قوه انسان است؛ یعنی عقل نظری و عملی.

 

أما النظرية فغايتها انتقاش النفس بصورة الوجود على نظامه بكماله و تمامه

 

توضیح: غایت در اینجا به این معناست که در حکمت نظری به دنبال حصول چه چیزی هستیم. و الاّ غایت که در اصل مبدّل شدن علم حصولی به حضوری و شهود است. ما در حکمت نظری آنچه که حاصل می‌کنیم این است: انتقاش یافتن، منقوش و مرتسم شدن نفس به صورت وجود همانگونه که هست. هرچقدر که کسی کامل‌تر و تام‌تر نقشه نظام وجود را بداند به این معناست که بُعد نظری کامل تر شده است و هرچه ناقص‌تر بداند ناقص‌تر است. برخی مطالب که گفته می‌شود، برخی افراد‌ می‌گویند این چه استفاده کاربردی دارد؟ آنقدر ذهنشان در کاربرد و جنبه جسم و عمل است، می‌گوید اینکه ما بفهمیم که در یک کره دیگری، بلکه بی نهایت کره دیگر نیز حیات‌های دیگر هست، یا در گذشته بی‌نهایت بوده است، چه فایده‌ای برای ما دارد؟ توجه ندارد که اگر این علم حاصل شد به این معناست که علم به فاعلیت فاعل مطلق حاصل شده است. در واقع فاعلیت نامتناهی او شناخته شده است؛ وگرنه شناخت اینکه در کره دیگری چه شکلی‌اند و به چه زبانی سخن می‌گویند فضیلتی برای ما نیست. آفرینش نامتناهی، در واقع به معنای فاعلیت نامتناهی خداوند است. نحوه‌ای از شناخت فاعلیت خداوند است. این اثر دارد و اثر آن نیز کاربردی نیست که در جسم و در بدن ظاهر شود؛ بلکه اثر آن معرفتی است. پس غایت حکمت نظری صورت یافتن و نقش بستن صورت وجود به نحوه نظامی که هست می‌باشد.

 

و صيرورتها عالما عقليا مشابها للعالم العيني

 

توضیح: اینکه نفس عالم عقلی مشابه و مضاهی با عالم خارجی بشود.

 

لا في المادة بل في صورته‌ و رقشه[2] و هيئته و نقشه

 

توضیح: مشابهت با عالم خارج نه در ماده، بلکه در صورت و هیئت و نقش و رقش او. اینکه در ماده مشابهت پیدا نمی‌کند واضح است. چون شیئيت شیء به ماده نیست، بلکه به صورت اوست. علاوه بر اینکه اصلا مُعظَم وجود ماده ندارد. مجردات ماده ندارند تا سپس کسی بخواهد در ماده او را بشناسد. اگر کسی بخواهد مادیات و موجودات طبیعی را بشناسد باید بر وجه صوری بشناسد، یعنی حقیقتآن را بشناسد. پس مشابه عالم خارجی، نه در ماده، بلکه در صورت و هیئت و نقش و رقشش؛ حقیقت و شیئيت شیء نیز به صورت اوست، نه به ماده او.

 

برخی از مخالفان فلسفه گفته‌اند شیئيت شیء به ماده است. سپس وقتی می‌خواهند مثال بزنند می‌گویند به خاطر چوب تخت است که شما می‌توانید بر روی آن بخوابید، نه به خاطر صورت تخت؛ روی صورت تخت که کسی نمی‌تواند بخوابد؛ پس همان چوب تخت اصل است. این شخص اصلا توجه نکرده که مطلب چیست. همین کسی که منکر این سخن که شیئيت شیء به صورت است باشد، اگر مثلا در خواب شیئي ببیند و در بیداری آن شیء مقابلش ظاهر شود می‌گوید من این شیء را در خواب دیدم. خودش همینطور اشاره می‌کند. یعنی ناخودآگاه ذهنش به همین است که شیئيت به صورت است. نمی‌گوید میزی که من در بیداری می‌بینم چوب است، آنکه در خواب بود چوب نبود،‌ بلکه یک صورت بود. برای اینکه شیئيت و حقیقت شیء به صورت آن است. بخواهیم یا نخواهیم همینطوری هست. ولی اگر ذهن خیلی متوجه مادیات باشد ممکن است از این در مقام علم حصولی و ترکیبی غفلت کند.

 

و هذا الفن من الحكمة هو المطلوب لسيد الرسل المسئول في دعائه ص إلى ربه، حيث قال: «رب أرنا الأشياء كما هي‌»[3]

 

توضیح: البته در اینکه حکمت نظری به این نحوه که ما پرداختیم مسؤول و مورد تقاضای ختمی مرتبت یا سایر اولیا باشد فیه ما فیه. اینکه حضرت فرمودند: «رب أرنا الأشیا کما هی» علم حضوری شهودی و فناء تام در حق تعالی است. چون حقیقت اشیاء تقوّم به حق است و حق تعالی مفیض وجود آنها است. اگر کسی بخواهد حقیقت اشیاء را شهود کند باید از چشم حق شهود کند. سطح خیلی خیلی پایین آن، حکمتی است که ما می‌خواهیم بخوانیم (مقصود اصطلاحات نیست)؛ و این حکمت حتی در همان معنای مفهومی و ذهنی، مورد سوال نبوده است. اصل آن مطلب مورد سوال است. لذا اینجا فرمایش ایشان که پیغمبر همین فنی که ما می‌خواهیم وارد آن بشویم را سوال کرده باشد صحیح نیست.

 

و للخليل ع أيضا حين سأل‌ ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً﴾[4] و الحكم هو التصديق بوجود الأشياء المستلزم لتصورها أيضا.

 

توضیح: چندان معلوم نیست که این نحوه تصدیقات مورد طلب اولیای کمّل الهی باشد. اگر به جنبه شهودی حمل شود، با تصدیق به معنای ذهنی خیلی تفاوت می‌کند. آنچه که آنها طلب می‌کنند شهود است و این شهود حتی برای اولیاء هم دفعتا حاصل نمی‌شود. ﴿واعبد ربّک حتی یأتیک الیقین﴾[5] ؛ یعنی بالاخره یقین درجات و مراتبی دارد. مراتب عالیه آن نحوه‌هایی از شهود است، هرگونه که تفسیر شود. آنها این را طلب می‌کنند، نه علم مفهومی. اگر اینگونه باشد که فیلسوفی هم علم مفهومی کسب کرد، پیغمبری هم همین را طلب کرد، بعد از کسب چه تفاوتی با هم می‌کنند؟

 

و أما العملية فثمرتها مباشرة عمل الخير

 

توضیح: باید کار خیر بکند، خیرات هم درجاتی دارد. از رذائل پاک شود، به فضائل آراسته شود تا مراتب بالاتر؛ اگر حکمت عملی در جانب عمل پیاده شد و عقل عملی درست تدبیر کرد، نهایت سیر عقل عملی با نهایت عقل نظری بعد از رفع حجاب‌ها یکی خواهد شد. لذا این تقسیمی که در دنیا برای ما وجود دارد که می‌گوییم جانب عقل نظری و عملی، در آخرت معنا ندارد. آنچه که از اعمال در اجسام اخروی و ابدان اخروی سر می‌زند، با آنچه که در جانب بدن مادی از انسان سر می‌زند متفاوت است. این نتیجه ضروری ملکاتی می‌شود که انسان کسب کرده است.

 

لتحصيل الهيئة الاستعلائية للنفس على البدن و الهيئة الانقيادية الانقهارية للبدن من النفس

 

توضیح: نکته‌ای که قبل از ورود به متن اشاره نکردیم این است که ما به طور طبیعی، چه قائل به مبنایی مثل ملاصدرا شویم که نفس را جسمانیة الحدوث می‌داند، چه مثل مشهور که نفس را روحانیة الحدوث می‌دانند، در ابتدا واجد کمال نیستیم و آنچه که به حسب قوه درک و فهم برای ما حاصل می‌شود، جنبه محسوسات و مادیات است. نیازهای مادی ما و تلاش برای رفع آنها است که اولین شناخت‌ها، تلاش‌ها و کارهای ما را تشکیل داده است. سپس به تدریج، بر اساس تربیت خانواده، تمدن، جامعه، مذهب و دینی که حاکم است ممکن است در تحت تربیت هایی قرار بگیرد، علاوه بر نیازهای مادی محسوس کم‌کم چیزهای دیگری نیز بفهمد و قاعدتا اینطور است که می‌فهمد. در غالب موارد آنچه که انسان‌ها برای آن تربیت می‌شوند نیازهایی است که در ارتباط با همین عالم است. مگر کسانی که در تحت تعلیمات خاص مذهبی باشند که علاوه بر جنبه مادی به نیاز‌های معنوی، عالم غیب و امثال این امور نیز توجه داشته باشند.

 

این ویژگی فطری انسان باعث می‌شود که ما اگر در تحت تربیت نباشیم، جانب بدن و رفع نیازهای بدنی بر نفس استعلا پیدا کند؛ حکما از این تعبیر به هیئت استعلایی بدن بر نفس کرده‌اند. یعنی تمام اهتمام، توجهات، حرکات، سکنات و ذهنیاتی که شخص دارد به این دلیل است که نیاز‌های جانب بدن را رفع کند. االبته ممکن است افراد به حسب همت، علایق و سلایقشان متفاوت باشند. ممکن است شخصی همین نیازهای زودگذر خود را ببیند،‌ دیگری ممکن است برای ده سال آینده برنامه ریزی کند، ولی همه اینها در راستای این عالم است. این باعث می‌شود که به تدریج نفس مقهور و مغلوب جانب بدن شود. یعنی استعلا از طریق بدن باشد و بدن مستولی می‌شود. کأنّه نفس مثل خادمی است که باید بدود، تلاش و اندیشه کند که چطور نیازهای جانب جسمانی اش را برطرف کند.

 

و اما اگر در تحت تربیت قرار گرفت برخلاف مورد قبل، بدن مقهور نفس شده و رفع نیازهای واقعی، کسب لذت‌های حقیقی و سعادت ابدی مقصود و اصل می‌شود؛ بدن، افعال بدنی و تدبیر و تمشیت جانب بدن باید در خدمت کسب آن سعادت باشد. یعنی استعلا از جانب نفس بر بدن است. در حکمت عملی به دنبال چنین چیزی هستیم. یعنی به گونه‌ای امور و افعال را تدبیر و تمشیت کنیم که هیئت استعلایی از جانب نفس بر بدن حاصل شود و نفس بر بدن استیلا داشته باشد. نه اینکه مقهور جانب بدن بشود. پس عمل خیر و آنچه که نتیجه جانب حکمت عملی می‌شود برای غلبه، استعلا و استیلای جانب نفس بر بدن است. بدن و نیازهای بدن منقاد و مقهور و مغلوب در تحت نفس باشد.

 

و إلى هذا الفن أشار بقوله ع «تخلقوا بأخلاق الله‌»[6]

 

توضیح: البته این فن قسمتی از روایت است. «تخلقوا باخلاق الله» اعم است. باید می‌فرمود این روایت به کل فلسفه اشاره دارد. «تخلقوا باخلاق الله» یعنی در جانب اعمال همانطور که خداوند به عدالت رفتار می‌کند، اعمال و افعال الهی اینچنین است ما نیز همین کار را بکنیم. ولی این یک بُعدش است؛ جنبه دیگر اخلاق الهی صفات اوست. باید به صفات الهی تشبّه پیدا کرد و ممکن است همه‌ این صفات عملی نباشند، مثل علم. لذا اینکه اینجا فرمود «إلی هذا الفن اشار»، باید به کل حکمت می‌گفت، نه خصوص حکمت عملی.

 

و استدعى الخليل ع في قوله‌ ﴿وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ‌﴾[7]

 

توضیح: اینجا نیز آن تفاوتی که گفته شد وجود دارد. یک قسمت از الحاق به صالحین بحث عمل است. قسمت دیگر آن علم، معرفت و شهودی است که صالحین دارند. مقصود فقط حکمت عملی و جنبه عقل عملی نیست.

 

و إلى فني الحكمة كليهما أشیر في الصحيفة الإلهية ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‌﴾[8] و هي صورته التي هي طراز عالم الأمر ﴿ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ﴾[9] ‌ و هي مادته التي هي من الأجسام المظلمة الكثيفة

 

توضیح: به هر دو قسمت اینگونه اشاره فرمود. ﴿احسن تقویم﴾ صورت و باطنی است که طراز و بر منوال و به موازات عالم عقل و مجردات تام است. رد شدن به اسفل سافلین جنبه مادی است.

 

﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا﴾[10] إشارة إلى غاية الحكمة النظرية وَ ﴿عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‌﴾[11] إشارة إلى تمام الحكمة العملية

 

توضیح: این ایمان اشاره به غایت حکمت نظری است؛ ایمان صحیح آن است که بر اساس شناخت صحیح باشد، نه اینکه صرفا الفاظ و مفاهیم مبهمی در ذهن داشته باشد و بگوید ایمان آوردم. خداوند واحد است، آنگاه که پرسیده شود معنای واقعی وحدت چیست، به این امور کاری نداشته باشد. پس این ایمان، ایمان دقیق و صحیحی نیست. ﴿و عملوا الصالحات﴾ اشاره به تمام حکمت عملی است.

 

البته در این آیه نیز می‌تواند به این معنا باشد، ولی نحوه‌های دیگر هم می‌شود معنا کرد. خلق در لغت به معنای آفرینش نیست. خلق به معنای تقدیر است. اگر کسی بخواهد بر معنای آفرینش حمل کند باید قرینه داشته باشد؛ این معنای مجازی است. جعل به معنای آفرینش است، نه خلق؛ خلق یعنی تقدیر. ولی افراد چنان مسلم می‌گیرند که خلق به معنای آفریدن و جعل است؛ بعد در کنار این معنا، احکام دیگری هم گفته می‌شود. لذا اگر خلق را به معنای تقدیر بدانیم، معلوم نیست که بتوان اینطور معنا کرد.

 

و للإشعار بأن المعتبر من كمال القوة العملية ما به نظام المعاش و نجاة المعاد و من النظرية العلم بأحوال المبدإ و المعاد و التدبر فيما بينهما من حق النظر و الاعتبار

 

توضیح: ما در جانب حکمت عملی معیاری داریم. همه چیزهایی که در مقام عمل پیش می‌آید چه بسا خیلی لزومی در جانب شناخت عمیق آن و کسب منافع نیست. افراط در جانب کسب منافع عملی نهایتا به ضرر انسان تمام می‌شود. اگرچه افراد در مقطعی که دنبال آن هستند توجه نمی‌کنند. آنچه که در حکمت عملی معتبر و مفید است اموری است که به انتظام و نظم بخشی نظام حیات بشری کمک کرده و دخالت دارد؛ هرچیزی که در این انتظام دخالت دارد و حیات بشری را در راستای رسیدن به سعادت نهایی تنظیم می‌کند. این میزان از حکمت عملی لازم است. پایانی در جانب حکمت نظری نیست که فردی بگوید چقدر حکمت نظری یاد بگیریم. از قبیل اموری است که هرچه بیشتر باشد کامل‌تر است. ولی حد بشر البته علم مطلق و نامتناهی نیست. در جانب نظر احوال مبدأ، معاد و مراتب میانی مثل عوالم خلقی، ملائکه و این امور مد نظر است.

 

قال أمير المؤمنين ع: «رحم الله امرأ أعدّ لنفسه و[12] استعد لرمسه و علم‌ من أين و في أين و إلى أين»‌[13]

 

توضیح: برای اشعار به آن مطلب این فرمایش امیرالمؤمنین را شاهد می‌آورد. خداوند رحمت کند انسانی که خودش را آماده کند، استعداد برای گور پیدا کند؛ «من أین» اشاره به مبدأ فاعلی دارد، «فی أین» اشاره به اینکه در این مابین در چه مرتبه‌ای است و «إلی أین» اینکه غایتش را بشناسد.

 

و إلى ذينك الفنين رمزت الفلاسفة الإلهيون حيث قالوا تأسيا بالأنبياء ع الفلسفة هي التشبه بالإله‌

 

توضیح یکی دیگر از تعاریف فلسفه این است که فلسفه تشبه به اله است. هم در جانب نظر و علم و هم در جانب عمل؛ اگر علم به حقایق اشیاء و علم تام در حد طاقت بشری باشد، عمل هم بر مدار عدالت باشد، به این معناست که تشبه به حق تعالی حاصل شده است.

 

كما وقع في الحديث النبوي ص: «تخلقوا بأخلاق الله‌»[14] يعني في الإحاطة بالمعلومات و التجرد عن الجسمانيات.[15]

 

در اینجا این روایت واقعا شاهد صدق این مدعا است؛ یعنی هم در جانب علم و هم در جانب عمل.

 


[1] تحصیل السعادة، فارابی، محمد بن محمد، دار و مکتبة الهلال (بیروت، لبنان)، ص۹۶. سعادت از نگاه فارابى، جابری مقدم، علی اکبر، ج1، ص77.
[3] رسائل الشريف المرتضى، السيد الشريف المرتضي، ج2، ص261.. عین الیقین، ملا محسن فیض، دارالحوراء‌ (بیروت، لبنان)، ج۱، ص۲۴
logo