1405/01/23
بسم الله الرحمن الرحیم
نوآوری و امتداد اجتماعی در فلسفه اسلامی/مقدمات /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/مقدمات /نوآوری و امتداد اجتماعی در فلسفه اسلامی
۱. شبهه رکود در فلسفه اسلامی:
یکی دیگر از نکاتی که لازم است در مورد فلسفه دانسته شود سوالی است که خیلی مطرح میشود که فلسفه اسلامی بعد از ملاصدرا دچار رکود شده است؛ چه پیشرفتی حاصل شده است و چرا مثل فلسفه غرب که هر روز نظر میدهند و هر روز مسائل جدید مطرح میشود نیست؟ کأنّه گونهای ایستایی و توقف در گذشته خود داشته است.
الف) تفاوت سیر فلسفه اسلامی و فلسفه غرب:
پیش از اینکه در مورد نوآوری در فلسفه اسلامی سخن بگوییم، ابتدا به یک تفاوت اساسی که بین سیر فلسفه اسلامی و چیزی که به عنوان فلسفه غرب در دانشگاهها شناخته شده است میپردازیم.
۱) سیر عرضی فلسفه غرب: اگر بخواهیم بر اساس تقسیم بندی که مورخان فلسفه غرب تقسیم کردند سیر مدوّن تاریخ فلسفه را در نظر بگیریم، یک دوره باستان است که خود یک لایههایی از پیش سقراطیان تا نو افلاطونیان دارد؛ دوره قرون وسطی است، سپس فلسفه جدید است تا به دوران معاصر میرسد. تقریبا از قبل سقراط و سپس تکملهای در افلاطون و بعداً تکمله و تدوین منظم تری در ارسطو، تا فلسفه قرون وسطی یک سیری وجود داشت؛ سپس این به زبان عربی ترجمه شد و بعد همین ترجمه دوباره به لاتین ترجمه شد. اولین مواجهه غربیها با فلسفه یونان در دوره قرون وسطی در واقع از طریق ترجمه عربی فلسفه یونانی بود؛ بعداً که خود آنها به آثار اصلی یونانی دست پیدا کردند، نیازی به ترجمه عربی نداشتند و ادامه آن با فیلسوفان جدید مثل دکارت و امثال او تا معاصران پیش رفت. افرادی از دوره فیلسوفان جدید که به عنوان فیلسوف و مؤثر در جریان فلسفی غرب شناخته شدند مثل بیکن، دکارت، هیوم، کانت و ...، تقریبا در غالب موارد یا لااقل در مبانی و مفروضات اساسی در عرض یکدیگرند. دکارت از بیخ و بُن قبلیها را کنار گذاشته است و خود فلسفه جدیدی تأسیس کرده است و همینطور کانت و هگل. در دوره جدید تا معاصر تقریبا بسیاری از فیلسوفان مؤثر غربی بر اساس اغراضی که خودشان داشتند مکاتبی تأسیس کردند؛ البته قطعا از قبلیها متأثر بودند. نمیتوان گفت دکارت هیچ اثری از قبلیها نگرفته است. ولی نسبت مکاتبی که امروز به عنوان مکتب دکارت، کانت و هگل شناخته میشود با یکدیگر، مثل نسبت ملاصدرا و ابن سینا با یکدیگر نیست. نسبت این مکاتب در بسیاری از موراد نسبت عَرضی است؛ البته منکر اثر پذیریها از یکدیگر نیستیم، ولی در بسیاری از مسائل این مکاتب در عرض یکدیگرند. به عبارت دیگر کانت فلسفهای در مقابل در مقابل فلسفه قبلی تأسیس کرده است؛ کانت با دکارت این کار را کرده است؛ هگل و هیوم نیز همین کار را کردند. هر کدام مکتبی برای خود تأسیس کرده اند. البته احیانا ممکن است اشتراکاتی با هم داشته باشند. این یک سیر عرضی در فلسفهها است.
۲) سیر طولی فلسفه اسلامی: برعکس فلسفه الهی یونان که در عالم اسلام ترجمه شده است؛ و در قالب مشائين و حکمای مشائی و سپس در کنار آنها اشراقی و در شکل متعالیه امتداد پیدا کرده است. ملاصدرا هیچگاه ادعا نکرده بود که من یک مکتب فلسفی جدید تأسیس کردم. اصلا نگفت من یک مکتب جدید تأسیس کردم، این سخنان امروزیها به تقلید از غرب است که مکتب حکمت متعالیه، مکتب فلسفه اشراق و مکتب مشاء؛ چون در غرب فلسفه دکارت و فلسفه کانت گفته شده. مکاتب فلسفی که امروز رایج شده است چنین حرفی نداشتند که ما یک مکتب هستیم. البته همانطور که ابن سینا سخنان و اصول و مبادی را از تجربه فارابی استفاده کرده است و در خیلی مواضع آن را بسط داده است، ممکن است در مواضعی نیز نقد کرده و نظر دیگری داشته باشد. شیخ اشراق خیلی اوقات حرف گذشتگان را قبول دارد، در مسائلی هم اختلاف دارد. اینگونه نبود که تمام آنچه که مشائين گفتند بگوید باطل است و من از صفر میخواهم یک فلسفه جدید بدون اشتراک با گذشته تأسیس کنم. ملاصدرا نیز همینطور است. همیشه یک رابطه طولی بین اندیشمندان و محتوای فکری آنها وجود داشته که هر فرد بعدی در صدد تکمیل محتوای قبلی یا رفع نواقص او بوده است. البته مسلماً اختلاف نظر و انتقاد هم بوده است. خودِ ملاصدرا که به عنوان یک شاخص شناخته میشود که باعث تغییر خیلی از مسائل گذشته شد، در بسیاری از مسائل دنبال این است که بگوید گذشتگان نیز همین حرف را میگفتند. میخواهد برای خود از گذشتگان شریک پیدا کند. شیخ اشراق میگوید حرفهای ما، حرف حکمای باستان قبل ارسطو است[1] .
این مطلب کجا تفاوت را نشان میدهد؟ اگر یک جریان فلسفی وجود داشته باشد که افراد مختلف به طور مداوم این جریان را امتداد میدهند و تلاششان این نیست که یک مکتب و فکر جدید بیاورند؛ بلکه تلاش این است نواقص گذشته جریانی که صحت عمده مسائل آن را قبول دارند برطرف کنند. اگر نکته اضافی هم وجود داشت، خودِ آن شخص اضافه کند؛ که بسیاری اوقات (نه همیشه) تکمیلهایی که داشتند، در واقع تبیین و تشریح سخنان گذشتگانی بود که آنها مقدماتی را نمیگفتند و یا مفروغ گرفته و فکر میکردند عقل خواننده میرسد، برخی هم حرف قبلی را متوجه نمیشدند و اشکالاتی میکردند؛ نفر بعدی با افزودن مقدمات و تشریح و تبیین آنها حرف قبلی را توضیح داده و انتقادات و اشکالات کسانی که بعداً آمده بودند را جواب میداد. خیلی اوقات تکمیلها اینگونه بود.
شما در فلسفهای که ما امروز به عنوان فلسفه اسلامی میشناسیم با چنین وضعی مواجهید؛ امتداد یک جریان فکری بیش از دو هزار سال که در واقع همه در این مطلب وارد شدند و همه اتفاق بر این داشتند، با اختلافات حاشیهای جزئي که بوده است. بر خلاف سیر فلسفه جدید در غرب که از بیکن و دکارت و امثال او شروع شده است و اینها به جای اینکه در طول یکدیگر باشند، هرکدام خودشان جریانساز شدند.
۳) تفاوت سیر طولی و عرضی: اگر عقلا و نخبگان فکری بشری در طول بیش از دو هزار و سیصد سال بر سر مطلبی با یکدیگر اتفاق نظر داشته باشند و دائما این جریان را تقویت و تکمیل کنند، چقدر در این مطلب میتوان اشکال کرد و نوآوری داشت در قیاس با مطالب شخصی مثل دکارت که جریانی ساخته و به خیال خود قبلی را نقد کرده است. یک محصول فکری که نتیجه کار صدها نابغه و فیلسوف باشد و اینها بر یک اموری اتفاق نظر داشته باشند بیشتر قابل اشکال و مناقشه است یا اینکه یک نفر با فکر خود حرفی بزند؟ معلوم است که در مورد اخیر بیشتر اشکال میشود. وقتی اشکال شد، اسم این اشکالات و سخنان دیگری که در عرض مطلب قبل گفته شد را نوآوری میگذارند و سپس میگویند چرا در فلسفه اسلامی نوآوری ندارید. اگر عقلای بزرگی از عالم بر مطلبی اتفاق نظر داشتند؛ به قول فارابی هیچ چیزی در عالم یقینی تر از این نیست که بزرگترین عقلا در طول تاریخ همگی بر یک امری اجماع کرده و اتفاق نظر در چیزی داشته باشند[2] ؛ معلوم است که از این مطلب نمیتوان یقینیتر پیدا کرد. اینطور نبوده که عقلای گذشته دغدغه شناخت واقعیت نداشته باشند و فقط امروزی ها این شناخت را داشتند؛ بقیه صرفا چون افلاطون و ارسطو حرفی را گفتند همینطور کورکورانه و تقلیدوار هرطور شده این سخن را به کرسی بنشانند. همانطور که ما امروز دوست داریم واقعیت را بشناسم و دنبال این هستیم، غربیها، دکارت، افلاطون و ارسطو هم همینطور بودند. ارسطو جملهای دارد که میگوید من با افلاطون دوستم، اما با حقیقت دوستتر[3] . اگر قرار شد بین حقیقت و سقراط انتخاب کنم، حقیقت را انتخاب میکنم. در فیلسوفان مسلمان نیز همینطور است. این مطلب را اشاره کردیم به این دلیل که بعضی دانشجویان و اساتیدشان چنان حرف میزنند مثل اینکه تعمدی بوده که همه به هر قیمتی شده بر یک مطالبی اتفاق نظر داشته باشیم، نه به خاطر اینکه واقعیت است، بلکه به خاطر اینکه در جریان فلسفی بوده است. ولی اینطور نیست. اگر همه دغدغه شناخت حقیقت دارند و یک عدد معتنابه از کسانی که مردمان عادی و کوچه بازاری نبودند، بلکه متفکر بودند، برچیزی اتفاق داشتند نمیشود این مطلب را به همین سادگی نقد و رد کرد.
نتیجه سخن: پس یکی از ریشهها برای نوآوری و قیاس آن با فلسفه اسلامی به این بر میگردد که به سیر طولی و تفاوت آن با سیر عرضی فلسفه توجه نمیشود. در سیر طولی وقتی مطلب و محتوایی مورد اتفاق نوابغ است و همه یکی پس از دیگری آن را تأیید کردند به سادگی نمیتوان به آن اشکال کرد. البته اگر میتوانید اشکال کنید، کسی تعبد و تقلید بر اینها ندارد. اما وقتی نتوانستید نگویید چرا نوآوری ندارند. چون در غرب هرکسی حرفی زد نوآوری شد، فلسفه برای آنها ساعت زد؛ برای اینکه آنها اینگونه نیستند، همانطور که او به سادگی حرف جدید میزند، کس دیگری هم به سادگی همان حرف را رد میکند. اینکه دائما حرف جدید آورده شود فضیلت نیست، بلکه فضیلت آن است که حرف صحیح گفته شود. فضیلت در نوآوری صِرف نیست، فضیلت در حرف صحیح و حرف مطابق واقع است. اگر حرف مطابق واقع ما را قبلیها فهمیدند، قبل از آنها نیز فهمیدند، ما نیز همینطور میفهمیم و همین را تأکید میکنیم؛ آیا باید انتقاد کرد که چرا شما فقط همین حرف را میزنید و حرف دیگری نمیزنید؟ اگر حرفی صحیح است چه باید بکنیم؟ به خاطر نوآوری باید حرف غلط بزنیم و در اوهام غرق شویم که میخواهیم نوآوری کنیم؟ پس یک ریشه این است و سیر طولی و عرضی را باید مد نظر داشت.
ب) تفاوت در محتوای فلسفی:
نکته و تفاوت دیگر این است که بعضی اوقات کسانی به عنوان فیلسوف مطرح شده و مطالبی را به عنوان فلسفه میگویند که در واقع باید گفت مشترک لفظی با فلسفهای است که ما به آن فلسفه میگوییم. ابتدا باید منظور از فیلسوف الهی روشن شود که مقصود مثلا کانت و دکارت نیست، این افراد ملحد نیستند و به یک معنا فیلسوف الهیاند؛ ولی جزو فیلسوفان الهی که مقصود ما است نیستند.
۱) غرض فلاسفه الهی از فلسفه: فیلسوف الهی که شامل عدهای در ایران و یونان باستان و سپس در قالب فلسفه اسلامی میشود؛ کسانی بودند که هدف و غرض فلسفه را تکمیل نفس میدانستند و معتقد بودند تکمیل نفس در بُعد نظر به این است که حقایق مافوق فلک قمر شناخته بشود. شناخت مادون فلک قمر فضیلتی برای انسان نیست. مقصود از مادون فلک قمر عالم کون و فساد است که اشیائي در او حادث شده و سپس زائل میشوند و شیء جدیدی حادث میشود. اگر به زبان امروزی بخواهیم بگوییم عالم کون و فساد، یعنی همین عالم طبیعت که ما میشناسیم. تصور عدهای از آنها این بود که عالم کون و فساد مادون فلک قمر است؛ اگر فلک و جسم فلکی در عالم طبیعت نباشد، باید گفت همه این کرات و اجرام و کهکشانها، عالم کون و فساد و طبیعت است.
شخصی از ابتدا میگوید فلسفه به معنای شناخت حقایق عالم و کامل شدن نفس به برکت این شناخت است؛ وقتی به تفسیر این حقایق رسید که این حقایق عالم که شناخت آن موجب کمال نفس است به چه معناست؛ در پاسخ میگوید حقایق یعنی آنچه که ثابت است. در اوایل منظومه وقتی خواست حق را معنا کند، یکی از معانی حق آنچه که ثابت بالفعل است و در خارج بقاء دارد بود. هیچ چیز در عالم کون و فساد بقاء ندارد. هر حادثی که در مرتبه کون و فساد در نظر بگیرید زائل شدنی است. اما چون معتقد به افلاک بودند و باقی نیز هست، پس شامل کون و فساد نمیشود. ملائکه و مافوق آن نیز همینطورند. آن کسی که مقصودش از حقیقت شناخت حقایق عالم و کامل شدن نفس به آن است از ابتدا میگوید فلسفه تکمیل و استکمال نفس به چنین شناختی است.
۲) محتوای فلسفه رایج امروز: امروز خیلی از این افرادی که اسم فلسفه را آورده و درصدد تعریف فلسفه بر میآیند اصلا به مافوق عالم طبیعت و کون و فساد، و ملائکه و خداوند کاری ندارند. اگر مسئلهای برای آنها از مافوق عالم طبیعت مطرح باشد فقط در همین حد است که آيا خدایی وجود دارد و ما نسبت به او چه وظیفه ای داریم، مختاریم یا مجبوریم؛ یا حیات پس از مرگ هست یا نه؛ کل مسئله ماوراء طبیعت آنها این است. اما اینکه ما چگونه به شهود خداوند میرسیم؛ اسماء، صفات و ویژگی های او چیست؟ حیات پس از مرگ چه مواقف و مراتبی دارد؟ آیا ملائکهای هستند؟ معرفت آنها چه نقشی در وجود انسان دارد؟ آنها چه نقشی در تکامل انسان دارند؟ اصلا اینها برایشان مطرح نیست. آنچه مطرح است تدبیر و تمشیتی است که مربوط به عالم طبیعت است؛ اینکه چگونه زندگی کنیم و به آرامش برسیم، آن هم نه آرامش معنوی الهی که در ادیان میگویند؛ چه موضع اثباتی نسبت به خدا داشته باشید، چه موضع سلبی داشته باشید، چه شکاک و لا ادری باشید، چگونه به آرامش برسید. نظام عالم را بر وجه کلی چگونه تدبیر کنید. بسیاری از اوقات برای عدهای از کسانی که از فلسفه حرف میزنند این قسمت از فلسفه مهم است و به این فلسفه میگویند؛ البته عدهای نیز هستند که به مسائل بنیادین میپردازند، ولی نه به شکلی که در فلسفه اسلامی با آن جزئيات بحث شده است که هرچه بیشتر شما از حقایق مافوق عالم طبیعت بشناسید، اعم از عوالم قبل و بعد از طبیعت، کمال نفسانی تان بیشتر است. اصلا آنها به این کاری ندارند.
پس این نکته را باید مد نظر داشت که وقتی سخن از عدم نوآوری به میان آمد؛ یک عامل این است که اصلا تلقی اینها از فلسفه متفاوت است. یک کسی میگوید اصلیترین و مهمترین قسمت فلسفه برای من شناخت مجردات و مافوق عالم طبیعت است. اینجا چه نوآوری باید داشته باشیم؟ مثلا جبرئيل امسال با جبرئيل هزار سال قبل چه فرقی کرده است؟ اسماء و صفات الهی چه فرقی کرده است؟ این امور که ثابت هستند. تفاوت در معرفت ما است؛ ما میتوانیم تفاوت کنیم؛ او تفاوت نمیکند. اگر به فرض شخصی معرفت کامل از خداوند، ملائکه و عوالم بعد از مرگ دارد، نوآوری برای ما این است که ما نیز به همین معرفت برسیم. آنگاه که ابراز کردیم که ما هم به همین معرفت رسیدیم برای خودمان نوآوری و استکمال شد؛ ناظر بیرونی که اصلا به حقیقت توجه ندارد میگوید اینکه همان حرف قبلی را گفت و نوآوری نشد. از آن طرف در تدبیر و تمشیت عالم و کلیاتی که این افراد در بعضی قسمتها اسم آن را فلسفه میگذارند، هر روز میتوان سخن جدیدی گفت. بالاخره در مورد عالم متغیر میشود متغیر سخن گفت؛ ناظر این را نگاه میکند و میبیند که حرفها جدید شد. سپس میگوید در فلسفه غربی نوآوری است، در اینجا نوآوری نشده است. فلسفه غربی پویا است؛ فلسفه اسلامی ایستا است.
نتیجه سخن: پس نکته دوم در مورد نوآوری فلسفه این است که ابتدا تصور خود را از فلسفه مشخص کنید که اصلا غرض شما چیست. البته ما منکر این نیستیم که فلسفه در حیات دنیوی نیز مؤثر است؛ اما این تأثیر قرار نیست در سبک زندگی و امثال این امور باشد. اثرگذاری آن در مبانی معرفتی است. اما چون سخن در فلسفه اسلامی است در عالم اسلام، وقتی به جزئيات رسیدیم فلسفه قرار نیست اثری داشته باشد؛ چون کسی که اهل فلسفه اسلامی است و در عین حال به دین معتقد است مییابد که گسترده ترین شکل تدبیر جزئیات در قالب علمی که به آن فقه گفته شده است از طرف شارع بیان شده است. حالا او در قسمت فلسفه عملی چه میخواهد بکند؟ چه نوآوری در فلسفه عملی میخواهد داشته باشد؟ فلسفه عملی به کلیات میپردازد. البته شما میتوانید عدالت و امثال این امور را تعریف کنید، ولی همه اینها در حد کلیات است؛ به جزئي وارد نمیشود. چون دینی که قبول دارد، جزئیاتش را نیز گفته است.
این چند نکته باید مد نظر باشد؛ یعنی توجه به تفاوت سیر طولی و عرضی، توجه به اینکه تلقی ما از فلسفه و غرضی که دنبال آن هستیم چیست و اینکه در جانب حکمت عملی ما هرچه تلاش کنیم، هیچگاه نمیتوانیم فقه بیاوریم و حکمت عملی هیچگاه جایگزین فقه نمیشود؛ چون در واقع فقه گسترده ترین شکل حکمت عملی است. پس در این قسمتها نوآوری معنا نمیدهد، الاّ اینکه انسانی در کشف حقایق ثابت به مرحله بالاتری برسد. از این حقایق ثابت چیزی را کشف کند که گذشتگان به آن نرسیده بودند. میدان و راه باز است، هرکس میتواند حرف جدیدی در کشف حقایق ثابت بزند. کسانی مثل کُربن در کتاب خود به اعتبار اینکه مرحوم آقای آشتیانی (رحمة الله علیه) در خراسان بودند، نوشته بود مکتب خراسان، مکتب قم، مکتب اصفهان، مکتبسازی و شاخه شاخه کرده بود؛ که این قبیل کارها بیشتر با ذوق غربیها سازگار است. در فلسفه اسلامی زمان، مکان و افراد برای ما موضوعیت ندارد. غرض شناخت حقایق است با همان تعبیر که گذشت؛ از تجربه همه باید استفاده کرد و به این معنا مکتبسازی وجهی ندارد.
نوآوری در فلسفه اسلامی:
الف) لزوم تبیبن، تحریر و تنظیم فلسفه به زبان امروز
اما چیزی که اگر کسی خواست میتواند اسم این را نوآوری بگذارد، این است که اولاً این محتوای عمیق و عظیم ارزشمند فلسفه اسلامی به حسب زمان امروز باید به گونه و زبانی به نسل امروزی تحریر، تنظیم و رسانده شود که برای آنها جاذبه داشته باشد. شما اگر آثار کندی را با فارابی و سپس آثار فارابی را با آثار ابنسینا مقایسه کنید خیلی تفاوت مییابید. پختگی در آثار فارابی مییابید که کندی آنطور نیست. سپس فارابی به مطالبی پرداخته است که ابنسینا ضرورتی ندیده که بخواهد آنها را تکرار کرده و بپردازد؛ چون مطلب جا افتاده است. قسمتهایی نیز همان مطالب گذشته است، برخی قسمتها هم تکمیل و توسعه است؛ تا به حکمت متعالیه و همینطور سیر آن تا امروز میرسیم. ما به حسب تغییر ذائقه نسلها و همچنین به حسب سوء فهم و برداشتهای غلطی که از مطالب فلسفی شده است همواره نیاز داریم که معلمان، مدرسان و اهل فلسفه دائما در نحوه تبیین، ارائه و مقدماتی که برای ارائه مطلب لازم است، دقت و بازنگری کنند؛ ممکن است در برخی موارد مطالب مقدماتی وجود داشته است که گذشتگان این مطالب را مفروغ گرفته بودند و تصورشان این بوده که خواننده متوجه است؛ و یا غافل بودند که این مطلب در اینجا دخالت دارد؛ برای وضوح مطلب باید این مطالب آورده شود. یک قسمت از چیزی که نیاز به تحول و تغییر به حسب شرایط دارد از این امور است. کاری نداریم که کسی اسم این را نوآوری بگذارد یا نه؛ ولی در تبیین و تقریراتی که امروزه میشود باید مراقب بود که یک خطری وجود دارد. عدهای امروز بحثهای فلسفی را در کتابها و مقالاتشان به گونهای تقریر میکنند که اگر خواننده و محصل فلسفه امروز فقط بخواهد به این مطالب بسنده کند ارتباطش با آثار گذشتگان قطع میشود. چون نمیفهمد و نمیتواند با آنها ارتباط برقرار کند. ما باید مراقب باشیم که آنقدر در نقش این تقریر و تبیینها فرو نرویم که سبب شود این نسل محصل فلسفه امروز (که در آینده مدرسان فلسفه اند)، چیزی و به گونهای یاد بگیرند که نتوانند شفا و آثار فارابی و ملاصدرا را بخواند. ارتباط با آثار گذشته باید حفظ بشود. این یک قسمت کار است.
ب) پاسخگویی به مسائل جدید در عین تحفظ بر اصول فلسفی
قسمت دیگر کار این است که ما امروز بر اثر گسترش یافتن علوم با مسائلی مواجهیم که اساس آن از قبل بوده است، ولی احیانا شکل و تقریر آن متفاوت است. موضوعاتی که ممکن است تفاوتهایی در حد اصغر (نه حد اکبر) داشته باشد؛ مثل آنچه که در فیزیک یا زیست شناسی در مورد ادراک و منشأ حیات پیدا شده است؛ پاسخگویی به این مسائل و چگونگی تحفظ بر اینکه این یافتههای جدید علمی در فیزیک و زیست شناسی با مسائل الهیاتی و پذیرش عالم غیب و مجردات منافاتی ندارد وظیفه فیلسوفان است. کسی که اهل فلسفه است باید به اینها بپردازد. توقعی از علوم دیگر نیست. مسائلی که در برخی مکتبهای فلسفه غرب به لحاظ بحثهای معرفت شناسی و ... پیدا شده است باید پرداخته و پاسخ داده شود. تدوینها یا تک نگارههایی در موضوعات خاص به سبک و بیانی که با آنها همراهی داشته باشد و به زبانی که آنها بفهمند؛ اگر فلسفه اسلامی را به سبک خودمان بگوییم آنها اصلا متوجه نمیشوند چه میگوییم؛ ولی اگر با سبکی باشد که توافق با آنها دارد و سپس نظر مختار را بگوییم، لازم است و جای کار نیز دارد.
اثرگذاری اجتماعی فلسفه:
فلسفه میتواند اثرگذاری اجتماعی داشته باشد، ولی نه مثل فلسفههای غرب؛ چون اصولا تلقی فلسفههای غربی متفاوت است؛ آنها به چیزهایی فلسفه میگویند که ما اصلا به آن فلسفه نمیگوییم. فقط اشتراک لفظی پیدا میکند. اینکه چه مقدار و چگونه ما بر اساس مسائل و مبانی فلسفه اسلامی میتوانیم دامنه اثرگذاری اجتماعی و امتداد اجتماعی داشته باشیم، مسئلهای است که باید روی آن بحث شود و به سادگی نمیتوان در این مورد نظر داد؛ جای بحث و تأملات زیادی دارد. ولی فارغ از هر نظری که ما بدهیم، قیاس کردن با غرب که چرا آنجا اینطور است و اینجا اینطور نشد قیاس غلطی است. تمدن غربی بر اساس مسیحیتی است که شریعت آن در گستره اجتماع یا نیست و یا محدود است؛ تمدنی که در آن شریعت نبوده است و یا رنگ و حضوری نداشته است با تمدنی که شریعت در همه ابعاد آن حضور دارد را نمیتوان قیاس کرد و سپس گفت چرا اینجا فلسفه در عرصه اجتماع اثر نداشته است؟ این قیاس، قیاس صحیحی نیست. اما در اثرگذاری اجتماعی باید بیشتر بحث کرد. وقتی هم که در این مسائل وارد بحث شدیم کسی نباید تصور کند که یک روزه، یک ساله، ده ساله قرار است جواب بدهد.
الف) لزوم تحقیق و بحث گسترده جهت استحکام و قوت مباحث اجتماعی فلسفه:
نظامی که به عنوان فلسفه اسلامی میبینید، در قسمتی که خودش مدعی است استحکام بسیار خوبی دارد. سپس کسی توقع داشته باشد در مسائل جدیدی که قرار است بر اساس فلسفه اسلامی جواب داده شود همینطور کسی بیاید نظر یا محتوایی با همان قدرت و قوت ارائه کند؛ معلوم است که چنین چیزی نمیشود. این چیزی که امروز به عنوان فلسفه دست ما است، محصول دو هزار و پانصد سال تفلسف فیلسوفان بوده که به اینجا رسیده است. یک شبه و یکساله چنین چیزی تدوین نشده است. اگر میخواهید امتداد اجتماعی فلسفه و یا فلسفه برای کودک بگویید، معلوم است که چنین چیزی به سادگی درست نمیشود. ولی باید شروع کرد، امیدواریم به نتیجه برسد. ولی قطعا نتیجهای قابل مقایسه از حیث استحکام و قوت با آنچه که اکنون در فلسفه اسلامی داریم به دست نمیآید. صدها سال باید کار کرد، همانطور که در فلسفه نظری این کار شده است. بسته به تفاوت علاقه ها و سلیقه ها باید وارد شد.
ب) ضرورت پرداختن به مباحث فلسفی در عرصه اجتماع:
آخرین نکته که به نحوی با اجتماع و امتداد اجتماعی (ولی غیر مستقیم) مرتبط است ضرورت پرداختن به مباحث فلسفی و آوردن آن در صحنه اجتماع است؛ ولی نه به معنای امتداد اجتماعی که غرب میگوید. منظور این است که محتوای فلسفه، گزارهها و عقاید فلسفی را در حدی که قابل تنزل به فهم عوام باشد منتقل کنید. بعضی مسائل قابل تنزل به فهم عوام نیست؛ مثلا دعوای اصالت وجود و ماهیت را نمیتوان برای کودک و نوجوان یا عوام کوچه و بازار مطرح کرد و فعلا برای این افراد لزومی هم ندارد؛ ولی بعضی مسائل فلسفی را میتوان به سطح فهم عوام تنزل داد و خیلی هم اثرگذار است. ضروری است که جهانبینی فلسفی در لایه های مختلف برای مردم در سطوح گوناگون تنزل داده شود.
۱) غلبه حسگرایی بر نسل امروز: یک جریانی در علوم و همه تمدنهای موجود وجود دارد که اسباب و عللی نیز دارد، فعلا به ریشه آن نمیپردازیم؛ آنچه که اکنون واقعیت ملموس خارجی است و با آن مواجهیم غلبه حسگرایی است. امروز مردم به دلایل مختلف به شدت و به نحوی که در هیچ مقطعی از مقاطع تاریخ بشر به این صورت نبوده است به سمت حسگرایی رفته و سقوط میکنند. الحاد و حسگرایی دو روی یک سکه است. حتی اگر کسی حسگرا باشد ولی ظاهرا مؤمن به خداوند، مسلمان و مسیحی معتقد باشد، خودِ حسگرایی نحوهای الحاد و ام الفساد همه بلاهای دیگری است که در مقام معرفت بر سر انسان میآید. اولین ویژگی مؤمن که در قرآن به آن اشاره کرد ﴿یؤمنون بالغیب﴾[4] است. مؤمن کسی است که باید ایمان به غیب داشته باشد. این در مقابل حسگرایی است. امروزه ما با جریانهای بسیار شدید از جوانب مختلف مواجهیم؛ پیشرفتهایی که در علوم شده است، اثراتی که در زندگی طبیعی انسانها داشتهاند و اخیرا فضای مجازی و سپس بدتر از آن هوش مصنوعی، از جمله اموری است که حسگرایی را به شدت در انسانها تشدید میکند. چارهای هم نیست؛ شما نمیتوانید امروز فضای مجازی، هوش مصنوعی و یا استفاده از این علوم در زندگی روزمره را کنار بگذارید. شرّ لابد منه است و باید باشد. چه فینفسه خوب باشد، چه بد، در ضرورت آن کسی شکی ندارد و اینها خود اسباب حسگرایی است. از آن طرف اگر شما در جنب حسگرایی این شخص را با جهانبینی الهی و غیبی به معنای واقعی واکسینه نکنید، نه اینکه به زبان بگوید من معتقد به خدا هستم، غالب حسگرا ها مؤمن هستند؛ ولی مشکل در نسل امروز ظاهر نخواهد شد. مشکل در نسل های آینده پیدا میشود. اکنون هم هست ولی کمتر، هرچه جلوتر برود بیشتر میشود. خیلی از مؤمنین امروزی مؤمن بر اساس عقل و استدلال و قناعت منطقی که نیستند. بر اساس چیزهایی قانع شده (و هرچقدر هم حسگرا باشد از ایمان خود دست بر نمیدارد) که امروز وقتی جریان حسگرا پیش آمد آن امور اثر نمیکند؛ چون مقابلهای خیلی قوی دارد. ایمان آنها بر اساس یقین روانشناختی و به تعبیر خودمان بر اساس قوه واهمه بوده است، نه بر اساس عاقله؛ قوه واهمه اینگونه است که اگر از طرف مقابل جریان قویتری بر او حاکم شود و تلقین و اثر بیشتر داشته باشد سمت او میرود؛ و حسگرایی امروز نسبت به پذیرشی که قبلا واهمه عوام نسبت به بزرگانِ خود داشتند اصلاً قابل قیاس نیست. ولی نسل مؤمن امروزی چون عادت کردند به جریانهای گذشته، اگر حسگرا هم باشند از ایمان خود دست بر نمیدارند. ولی فرزندانشان دیگر اینطور نیست. هرچه جلوتر برود نیز بدتر خواهد شد.
۲) راه مقابله با حسگرایی:
اگر ما به عنوان طلبه دغدغه دین مردم را داشته باشیم، یکی از اوجب واجبات این است که در جهت تقابل با حسگرایی و عواملی که ما نمیتوانیم آنها را سلب کرده و ریشه کن کنیم، از نظر فکری، منطقی و عقلی، گونهای ذهن این افراد را غنی کرده و محتوای معرفتی به او بدهیم که او در مقابل جریان حسی به چالش افتاده و متوقف شود. ممکن است ما نتوانیم با جریان حسی و چیزهایی که در قوه واهمه شخص وارد شده مقابله کنیم؛ چون هر کاری کنید جریان واهمه در غالب افراد قویتر از عقل است. ولی لااقل این است که شما اگر با استدلالهای منطقی و عقلی این شخص را قانع کردید، او در درون خود به چالش میافتد. لااقل قوه واهمه یک معارض عقلی دارد و مدعی بلا معارض نیست. لذا یکی از نحوههای امتداد اجتماعی فلسفه، (اسمش نوآوری هم میتواند باشد) این است که ما تلاش کنیم و آن قسمتی از محتوای فلسفی که قابل عرضه، ارائه و تنزل است را به فکر کودک، نوجوان، جوان و لایههای دیگر منتقل کنیم؛ اگر غیر این باشد دین از دست اینها خواهد رفت. اگر کسی بتواند عقاید چند نسل آینده را ببیند و با این چیزی که در عصر حاضر و قبلتر از آن به عنوان دین وجود داشت مقایسه کند، تفاوت روشنی مییابد. مثلاً در نمونههای حسی که تجربه کردید؛ زمانی بود که برای فرد مؤمن دغدغه این بود که کدام موسیقی حلال و کدام حرام است؛ امروز هیچ مرزی نمانده است و همه چیز به هم خورده است، یک چیزی جا افتاده شده است. زمانی دغدغه این بود که حجاب در جامعه چگونه است؛ امروز رسما به رسمیت شناخته شده است که بیحجاب باشیم؛ عادی شده است. زمان طولانی هم نیست. وضع جامعه اینطور شده است و ما هم نمیتوانیم جلویش را بگیریم. در مسائل اعتقادی نیز همین امور پیش آمده است. زمانی اگر کسی بینماز بود مخفی میکرد، روزهخواری را مخفی میکرد؛ امروز به عکس شده است. اگر کسی در ماه رمضان روزه باشد و جایی برود خجالت میکشد جلوی بقیه بگوید روزه دارد، در بعضی لایهها واقعا اینطور شده است. میگوید من برای سلامتی این کار را میکنم که یعنی ما هم با کلاس هستیم. روزه گرفتن و نماز خواندن نزد لایههایی بیکلاسی شده است. قبلا اینطور نبود، بلکه عکس این بود. در جنبههای دیگر نیز همینطور خواهد شد و دامنه آن وسعت پیدا میکند. اینطور نیست که در لایههای غیر مذهبی اند اینطور شده باشد. بسیاری از ولیدههای مذهبی همینطور شدند. پدر و مادر هم هیچکار نمیتواند بکند. پدر و مادر مذهبی و محجبه هستند، دختر آنها چه در عمل و چه در اعتقاد اینطور نیست. چقدر میتواند با او دعوا کند؟ من بسیار سراغ دارم در خانوادههای مذهبی که فرزندانشان اینطور شدند. سرّ همه اینها بر میگردد به اینکه اینها تعلیمات لازم را ندیدند. نظام فشل آموزش و پرورش با اینکه به خیال خودشان از سال اول تا سال دوازدهم بحثهای تعلیمات دینی را آموزش میدهند، ولی بالاخره اشکالی وجود دارد که نتوانسته این شخص را قانع کند؛ و الاّ این که همه اینها را خوانده است؛ پس اشکال چیست که اینطور شده است؟ در دانشگاه نیز وضع بدتر از این است.
۳) وظیفه طلاب در مقابله با حسگرایی و امتداد فلسفه در عرصه اجتماع:
یک نحوه از امتداد فلسفی که با وظیفه طلبهها ارتباط مستقیم دارد این است که بفهمند و بشناسند که امروز چه چیزی میتواند جلوی اینها را بگیرد و اینها را قانع کند که لااقل به انکار دین خدا نرسند. ما راضی شدیم به اینکه نماز هم نمیخواند، نخواند؛ لااقل معتقد باشد که به شقاوت ابدی نیافتد. خطری که من در آینده میبینم ترک اعتقاد به طور کلی است. و اگر دست کسی برسد ولی کوتاهی کند قطعا مسئول است. لازم است که دوستان طلبه گاهی از قشر دور و بر خود و محدودیتهایی که دور خودشان پیچیدند بیرون بیایند و بفهمند که در بقیه لایههای جامعه چه خبر است. طلبهها چون معمولا با خودشان سر و کار دارند، نمیدانند که افراد دیگر در چه فضای فکری هستند. فقط در خیابان قیافه آنها را میبینند، فضای فکری را نمیبینند. به نظر تنها راهی که برای ما مانده که در مقابل جریان حسگرای دجال امروز بتوانیم مقابله کنیم همین است. بدون اینکه اسم دین بیاید، چون تا اسم دین را بیاورید موضع میگیرند؛ ولی اگر اسم عقل و فلسفه را بیاورید پرستیژ خاصی دارد و میگوید فلسفه و استدلال است. ما به لحاظ ابزارها هیچگاه نمیتوانیم مثل آنها باشیم؛ نه از این باب که آنها قویتر هستند، بلکه اصلاً او از راهی میرود که ما آن را قبول نداریم. مثلا ما نمیتوانیم از راه جاذبه های جنسی الهیات را ترویج کنیم. ولی او کار خود را از همین راه ترویج میکند. مثل اینکه اگر شخص مؤمن با کسی که معتقد نیست بر سر کسب ثروت مسابقه بدهند قطعاً آن ملحد برنده میشود. برای اینکه او از هر راهی حاضر است پول در بیاورد. ولی مؤمن از راه رباء و دزدی حاضر نیست پول در بیاورد. هرچه هم در آورد باید خمس و زکات آن را بدهد. پس ملحد پولدارتر میشود. در این مسئله نیز همینطور است. شما در تبلیغات محدودیت دارید، او محدودیت ندارد. لذا وقتی شما نمیتوانید در فیلم و انیمیشن مثل او عمل کرده و جاذبه درست کنید، پس باید از راهی بروید و در نهاد این فرد، جوان و کودک ریشهای را قرار دهید که خودش با خودش درگیر بشود. اگر شما بتوانید در امهات مسائل اعتقادی این افراد را به اقناع عقلی که نهادینه شود برسانید، دیگر نگران این نباشید که او فسق و گناه مرتکب میشود یا نه؛ نه اینکه او را ول کنیم، آن به جای خود. ولی نگران این نباشید؛ اگر اقناع عقلی در او باشد بالاخره درست میشود. ولی اگر فقط با سرشاخه مبارزه کردید و اقناع عقلی نباشد کار خراب میشود؛ این اقناع عقلی هم فقط با بحث های فلسفی قابل نهادینه شدن در ذهن افراد است.