1405/01/22
بسم الله الرحمن الرحیم
شبهاتی پیرامون غایت فلسفه /مقدمات /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/مقدمات /شبهاتی پیرامون غایت فلسفه
۱. شبهه عدم تکامل اسلام و مسلمانان بدون فلسفه:
در مورد غایت بالذات حکمت نکاتی مطرح گردید. یکی از سوالاتی که به دنبال این ادعاها پیش میآید این است که اگر چنین فواید و غایاتی بر حکمت مترتب است، لازمهاش این است که آن کسی که اهل اینها نباشد نقصان دارد و به این کمال نرسیده است. در اسلام هم که این مطلب نبوده است؛ پس علاوه بر اینکه آن اشخاص به کمال نرسیدند، دین هم یک نقصانی دارد و برای رفع این نقصان باید با ترجمه کتب فلسفی و افزودن آنها به اسلام، نقص اسلام را بر طرف کرد. پس هم اسلام ناقص است، هم مسلمانان بدون فلسفه ناقصاند، هم اصولا اولیای دین (العیاذ بالله) کوتاهی کردند که یا نتوانستند یا نخواستند، پس باید سراغ افراد دیگر رفت.
الف) مقصود از حکمت حقیقی:
بعضی نکاتی که پیش از این اشاره شد لازم به یادآوری است. قبلا اشاره شد که مقصود از حکمت یا فلسفه، اصطلاحات در هر زبانی و با هر لفظی که باشد نیست. اولا مقصود اصلی و اساسی از حکمت یا فلسفه شناخت صحیح و دقیق حقایق مافوق عالم طبیعت است. این حقیقت حکمت است. البته مقدماتی دارد که امور عامه است. ولی در واقع حقیقت حکمت و حکمت حقیقی شناخت ذات و صفات خداوند و اقرب لوازم وجودی حق تعالی مثل ملائکه و همچنین عوالم پس از این عالم و به طور کلی همه حقایق و موجودات ماوراء طبیعت است. شناخت صحیح اینها حکمت است. این ادعا که اسلام فلسفه و حکمت نداشته است، بنابراین با توجه به غایتی که برای این علم گفته شد، پس اسلام ناقص بوده است و ما به فلسفه یونان یا فلسفه هر ملت دیگری محتاج شدیم غلط است. در بین تمام ادیان الهی و مکاتب فلسفی الهی و عرفان های الهی، دینی که مفصلترین و بیشترین توصیف را از موجودات ماوراء طبیعت داشته اسلام است. به این معنا بیشترین حکمت و بیشترین فلسفه را اسلام گفته است. اما آن کسی که میگوید اسلام فلسفه نداشته است و بعداً با نهضت ترجمه این اصطلاحات وارد شده است، در واقع فلسفه را به این اصطلاحات تقلیل و تنزل داده و سپس میگوید چون این اصطلاحات در اسلام نبوده است، پس اسلام فلسفه نداشته است. مغالطه این استدلال این است. فلسفه به معنای اصطلاحات نیست. فلسفه علم به حقایق ماوراء طبیعت است.
ب) توافق حکمت حقیقی با معارف قرآنی:
ادیان الهی موجود و کتاب های آنها با صرف نظر از اینکه تحریف شده یا نشده است؛ فرض کنیم کتب الهی که موجود هستند مثل تورات و انجیل تحریف نشده باشند و این کتب همانی باشد که بر پیامبرانشان نازل شده است، مثل ادعایی که ما در مورد قرآن داریم، اینها نیز به دست ما رسیده باشد؛ در این صورت محتوا معلوم است. همین کتب را کسی با قرآن مقایسه کند؛ قرآن را از حیث معارف و توصیفاتی که نسبت به خداوند و اسماء و صفات و ویژگیهای مختلف و همچنین نسبت به توصیفاتی که از ملائکه و عوالم بعد از مرتبه طبیعت شده است با تورات و انجیل کنونی مقایسه کنید؛ خواهید دید که اصلا قابل مقایسه نیست. مُعظَم آنچه در تورات و انجیل وجود دارد یا تاریخ و یا دستورات اخلاقی و عملی است. معارف در آنها بسیار بسیار کم است. بیان این معارف و تعریف و توصیف و شناساندن حقایق مافوق عالم طبیعت حکمت است. پس ادعای آن کسانی که میگویند اسلام فلسفه نداشته است اگر به این معناست که اصطلاحات فلسفه یونان در اسلام نبوده است؛ خیر، نبوده است. همانطور که این اصطلاحات در فلسفه ایران باستان نیز نیست. در تورات و انجیل هم نیست. هر مکتبی اصطلاحات خود را دارد. ولی این اصطلاحات که اصلا فلسفه نیست. فلسفه علم به حقایق ماوراء طبیعت است. اتفاقا مُعظَم آیات قرآنی همین مطالب است. در قرآن حدود پانصد یا ششصد آیه در مورد فقه است. بیشتر آیات در مورد معارف است. پس ادعای اول مبتنی بر مغالطه یا سوء فهم از معنای فلسفه و خلط حقیقت معنا با اصطلاحات و الفاظ لغوی است. بنابراین اسلام حکمت دارد، فلسفه دارد؛ عمده قرآن حکمت و فلسفه است، خودش هم گفته است که ما حکمت نازل کردیم.
در اصطلاح فلسفه رایج به دو دسته فلسفه عملی و فلسفه نظری تقسیم میگردد. همه این امور در قرآن هست. هم احکام و دستورات عملی وجود دارد و هم معارف و فلسفه نظری، ولی با اصطلاحات قرآنی؛ قرار نیست اصطلاحات نشان دهنده یک علم باشد. علم بر مدار اصطلاح نمیگردد، بر مدار معنا میگردد. چون علم ناظر به شناخت واقع است. شناخت واقع را با هر لفظ و اصطلاحی که توضیح بدهید مهم نیست. مهم این است که واقع را به درستی بشناسید و توصیف کنید.
تقابل اصطلاحات یونانی با اصطلاحات وحیانی:
چرا در چیزی که به اسم فلسفه اسلامی معروف شده است ما از اصطلاحات فلسفه یونانی استفاده کردیم و اگر این چیز خوبی بود چرا ائمه دستور به ترجمه ندادند؟ پیامبر و امام و همچنین آنچه که در قالب وحی به انسانها میرسد، قالب خاص خود را دارد که با هیچ علم و دانشی قابل قیاس نیست. نباید محتوای وحی را در عرض یک دانش بشری قرار داد و بگوییم این از چه سنخ دانشی است. محتوای وحی از سنخ هیچکدام از دانشها نیست. محتوای وحی علم اصول فقه، فقه، منطق، فلسفه، عرفان، ریاضیات و طبیعیات نیست. وحی در عرض این علوم قرار نمیگیرد. وحی حقایقی است که در راستای هدایت بشر از مجرای نبی به انسان در قالب الفاظ ولی با سبک خاصی که متفاوت با سبک سایر علوم و دانشها است به انسان رسیده است. همانطور که وظیفه بقیه مردم عامی این است که به وحی مراجعه کنند برای هدایت خود، وظیفه یک دانشمند نیز همین است. هم برای هدایت شخصی خود و هم برای علم خود که اگر احیانا در وحی نکته و مسئله و راهنمایی چه به عنوان مبنا و چه مسئله مطرح شده بود که میتوانست در علم خود از آن استفاده کند، این کار را بکند و دامنه علم خود را گسترش بدهد. در دانش مصطلح فلسفه به صورتی که در یونان یا ایران باستان بوده است به اتکای عقل اموری را شناختند و سپس اصطلاحگذاری کردند. در ایران باستان به یک نحوه اصطلاح کردند، در یونان به یک نحوه، ممکن است مکاتب دیگری نیز باشد که آنها هم به نحو دیگری اصطلاحگذاری کردند. اگر کسی حقانیت وحی را پذیرفت تبعاً مثل بقیه مردم موظف است که به وحی مراجعه کند و سپس ببیند چگونه میتواند از وحی برای گسترش و تعمیق دانش خود استفاده کند؛ مثل کاری که ملاصدرا کرده است. چرا دامنه فلسفه ملاصدرا با فلسفه ابن سینا متفاوت است؟ نه اینکه ابن سینا معتقد به وحی نبوده است؛ بلکه به فکرش نرسید یا نفهمید و یا هر دلیل دیگری که آن نحوه استفادهای که ملاصدرا توانست از وحی بکند، او نتوانست. نتیجه این شد که فلسفه ملاصدرا در زمینه معارف و شناخت حقایق مافوق عالم طبیعت گسترشی پیدا کرد که آن نحوه در کلام ابن سینا نیست.
الف) دلیل فقدان اصطلاحات فلسفی در گزارههای وحیانی:
پس اگر سوال و ابهام این است که چرا در وحی این اصطلاحات یا این مطالب نیست، در پاسخ باید گفت این اصطلاحات نیست، همانطور که اصطلاحات هیچ علم دیگری نیز نیست؛ چون اصولا وحی در عرض دانش های بشری و اصطلاحات آنها قرار نمیگیرد. ولی این دانشها موظفاند به او مراجعه کنند، همانطور که عوام موظف اند مراجعه کنند. هرکس بر اساس علم خود بهرهای میبرد. به لحاظ محتوا البته محتوایی است که اگر ما آن را بخواهیم طبقه بندی کنیم و بگوییم این قسمت از محتوایی که در وحی است بر اساس ملاکهای شما در چه دانشی قرار میگیرد، باید بگوییم در فلسفه قرار میگیرد. همانطور که اگر بگوییم موضوع و مسائل و محتوای آیاتی که مربوط به خمس و زکات و نماز و حج است، در طبقه بندی دانشها در کدام دانش قرار میگیرد؛ کسی نمیگوید در طبیعیات یا اصول فقه قرار میگیرد. بلکه در فقه قرار میگیرد. پس محتوا وجود دارد ولی با اصطلاحات خودش. حالا کسی که اهل فلسفه است مثل هر علم دیگری باید اصطلاح سازی کند و این اصطلاح سازی امر طبیعی است. اصطلاحات فقهی یا اصولی در وحی یا احادیث بوده است؟ شما در وحی استصحاب و قطع و ظن دارید؟ معلوم است که فقیه یا اصولی به حسب رشته یا غایتی که به دنبال آن است باید اصطلاحگذاری کند؛ ولی در همین استصحابی که اصطلاحگذاری کرده است از روایت استفاده کرده است. محتوای روایت را تبدیل کرده است به یک قاعده اصولی و اصطلاحگذاری کرده است. «قاعده استصحاب»، «اصل مُثبت»، «واسطه خفی»؛ اینها که هیچکدام در روایت نبود. در روایت فرمود «لا تنقض الیقین بالشک»[1] ؛ از این روایت این همه مطلب در آوردند و برای هرکدام اصطلاح گذاشتند، باید همین کار را بکنند. یک فیلسوف نیز باید اصطلاحگذاری کند. میتواند محتوا را از وحی بگیرد، ولی اصطلاح گذاری باید بکند. مگر متکلمین همین کار را نکردند؟ اصطلاحات کلامی و عرفانی که در وحی نبوده است. ولی عارف و متکلم به تناسب کار و رشته خود مطالب را گرفتند، هرکس بر اساس ذهنیات و افق اندیشه خود اصطلاحات گذاری کرده است.
اگر سوال این است که این اصطلاحات در وحی است؟ نه اصطلاحات فلسفی، نه عرفانی، نه فقه، نه اصول هیچکدام در وحی نیست. البته ممکن است بعضی الفاظ مشترک باشد. اگر امکانش بود و به لحاظ لغوی و امثال اینها توانستند از تعابیر وحیانی یا روایی استفاده کنند میکنند، چنانکه بعضیها کردند. در همین اصطلاحات فلسفی، کلامی، عرفانی، بعضی از متون دینی گرفته شده است. ولی خیلیها هم گرفته نشده است. در فقه و اصول نیز همینطور است. اما به طور کلی اگر سوال این است که آیا در وحی این اصطلاحات وجود دارد؛ خیر، در وحی نیست. چون اصطلاح سازی مربوط به دانش است؛ مربوط به وحی نیست.
ب) دلیل استفاده از اصطلاحات یونانی در فلسفه اسلامی:
اما اینکه چرا ما بالخصوص از اصطلاحات فلسفه یونان در سیر فلسفه اسلامی استفاده کردیم؟ اصطلاحسازی در هر دانشی کار بشری است، کار وحیانی نیست. دانشمندان به حسب حوزه های مختلف علمی میخواهند اصطلاحات وضع کنند. هم میتوانید در ابداع این دانش از خودتان اصطلاحگذاری کنید، هم میتوانید از تجربه دیگران استفاده کنید. ما در مسیر شناخت حقایق مافوق عالم طبیعت که این محتوا عمده معارف قرآنی را تشکیل میدهد، میخواهیم اصطلاحسازی کنیم و این محتوا را به یک علم و دانش تبدیل کنیم؛ زمانی که قرار شد این اصطلاحسازی بشود، یا خودتان فی البداهة این کار را میکنید و یا از تجربه بشری استفاده میکنید. تنها تجربهای که در دسترس مسلمانان بود، تجربه ای بود که از ترجمه آثار فلسفه یونان به دست آمده بود. با اینکه فلسفه در ایران باستان سابقه داشت ولی آثار معتنا به وجود نداشت که دلایلی دارد. از جمله اینکه آثارشان دو مرتبه دستخوش حوادثی شد و از بین رفت. علاوه بر اینکه اصولا یک نظام تعلیماتی خاصی در ایران باستان بود که فقط یک قشر خاص اجازه تعلیم داشتند. بقیه اجازه با سواد شدن نداشتند. درس خواندن عمومی نبود. به لحاظ تاریخ اینطور است و کسی نمیتواند انکار کند. پس با اینکه نهضت ترجمه فقط اینطور نبود که کتاب های یونانی به زبان عربی ترجمه شود، بلکه از ایرانی و هندی نیز ترجمه شد. هرکس هم از اینها به تناسب خودش مطلبی گرفت؛ در طب گرفتند، در ادبیات نیز ترجمه شد؛ ولی در قسم شناخت حقایق مافوق عالم طبیعت آنچه که نظاممند به دست مسلمانان رسید آنچیزی بود که به اسم فلسفه یونان و مخصوصا آثار ارسطو و افلاطون ترجمه شده بود. یک اصطلاح گذاری و یک روش و ترتیب نسبتا مناسبی داشت. اینها که استفاده کردند یعنی در واقع از تجربه گذشتگان استفاده کردند. اما اگر امروز سیر تکاملی فلسفه ملاصدرا که بر اساس همین اصطلاحات جلو آمده و حکمت متعالیه شده است را مقایسه کنید با کتاب های ارسطو به عنوان اولین کتابهایی که سیر نسبتا منطقی و منظمی در آثار فلسفی داشت؛ انصافا از حیث فلسفه اعلی و متافیزیک قابل مقایسه نیست. افق و سیر مطلب خیلی متفاوت شده است. تجربه را گرفتند، ولی خودشان بسط دادند و پیشرفت کردند و متحول شده است. پس این از باب استفاده از تجارب بشری است و هیچ عاقلی منع نمیکند که اهل دین کامل از تجربه گذشتگان استفاده کنند. در زمان پیامبر (علیه السلام) گفتند در مکانی اسلحه هایی وجود دارد؛ افرادی را فرستادند که بروند در جای دیگری ببیند و بسازند. مگر پیامبر (علیه السلام) نمیتوانست به علم غیب بگوید و این افراد بسازند؟ میتوانست ولی این کار را نکرد. چون بشر اینگونه است که باید از تجربه گذشتگان خود استفاده کند. در قرآن امر به سیاحت شده است، سپس خود قرآن دلیل آن را گفته است. سیر کنید در زمین برای اینکه عبرت بگیرید.[2] عبرت گرفتن به این معناست که چیزی که او داشت خوب بفهمید، بعد در آن حد متوقف نشوید. از آن به یک چیز دیگری عبور کنید. افراد خیال میکنند که سیاحت و عبرت گرفتن یعنی اینکه اینها بدی کردند و چنین شدند و مُردند، ما این کار را نکنیم. خیال میکند عبرت فقط این است. این یک قسمت عبرت گرفتن است. یا در آیه دیگری که فرمود شما گروه ها، قبایل، طوایف مختلفید که همدیگر را بشناسید.[3] این شناخت برای چیست؟ برای اینکه خداوند به هر گروهی بر اساس استعداد و قابلیت یک چیزهایی داده است. بشناسید و از یکدیگر یاد بگیرید. اینها نقص دین نیست، دستور دین است. دین در آن چیزی که بر عهده اوست (میزانی از مطالب الهی و معارف و احکام که برای هدایت بشر لازم است) اگر کوتاهی کرده بود ناقص است؛ او کوتاهی نکرده است. کاملترین شکل را در حکمت عملی و نظری گفته است. اما فهم این حکمت عملی و نظری با ما است. آیا در تدوین اصول فقه که قواعدی است برای استنباط احکام، کسی شبهه میکند که اینها موجب وهن دین است و اگر چنین چیزی لازم بود خودش باید میگفت؟ کسی این را نمیگوید. چون دین آنچه را که لازم باشد گفته است. این قواعد به این جهت است که ما بتوانیم از این دین استفاده کنیم و آن را بفهمیم؛ این نقص دین نیست. بلکه نقص ذهن ما است. ذهنت را کامل کن تا بتوانی دین را بفهمی. در جانب معارف نیز همینطور است. پس استفاده از اصطلاحات فلسفه یونان و روشی که از بدیهیات شروع کنیم، کمکم نظریات یکی پس از دیگری تا برسیم به بحثهای دیگر، استفاده از یک تجربه بشری است و عقلاً و شرعاً ممدوح و مأمور به است.
نرسیدن عوام به کمال نفسانی و غایت حکمت:
یکی دیگر از اشکالات که مطرح شده این است که عوام یا کسانی که اهل این حرفها و اصطلاحات نبودند، قاعدتا نباید به غایت و کمال برسند. دوباره باید یادآوری شود که اصطلاح علم نیست، معنا مهم است. چه کسانی که به حسب اصطلاح اهل حکمت و فلسفه شمرده شوند و چه کسانی که به حسب اصطلاح در زمره فلاسفه شمرده نشوند، اگر آن معانی و حقایق را خوب دریافتند به این معناست که آنها اهل حکمتاند و به حقیقت معنا رسیدند، در نتیجه به غایت نیز میرسند. ممکن است شخصی اصطلاحات را حفظ کرده است، ولی حقیقت معنا را در نیافته است، به چنین غایتی نمیرسد؛ ولو اینکه همه بگویند او فیلسوف و مدرّس فلسفه است. این امور مهم نیست و الفاظ است. معنا مهم است. معنا در نفس هر شخصی حاصل شد به کمال میرسد.
و اما عوامی که اهل معنا و اصطلاح نیستند قاعدتا به این کمال نمیرسند. ولی این اشکال به دین نیست، اشکال به خود عوام است. صاحب دین به همه دستور داده است از زن و مرد که دنبال علم بروید؛ «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة»[4] ، «اطلبوا العم ولو بالصین»[5] ، «الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَخُذِ الْحِكْمَةَ وَلَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ»[6] و امثال این روایات؛ امر به طلب علم زیاد شده است. عدهای از مسلمین این امر دینی را امتثال نکردند؛ حداکثر اگر امتثال کردند پای چند منبر نشستند، اینکه طلب علم نیست. اینها به آن کمال نمیرسند، پس باید بگوییم دین ناقص است؟ یا اینها ناقص اند که امر دینی را امتثال نکردند. خودِ دین گفته است دنبال علم بروید. اشکالی که به عوام وارد است را چرا به دین وارد میکنید؟ پس در پاسخ به این اشکال که اگر کسی اهل اصطلاحات و علم نیست به کمال نمیرسد باید بین دو مطلب جدا کرد؛ اولاً علم را بشناسید که علم اصطلاح نیست و معانی است. این معانی در نفس هرکس با هر لفظی که حاصل شد به کمال میرسد. در نفس هرکس هم که این معانی نبود چه اصطلاحات باشد، چه نباشد به کمال نمیرسد؛ و ثانیاً اشکال از خود شخص است و ربطی به دین ندارد.
الف) حکمت و ملت:
این سخن البته به این معنا نیست که عوامی که از دستور دین تخلف کرده و طلب علم نکردهاند، به شقاوت دچار میشوند. شقی نمیشوند؛ ولی به آن نحوه سعادتی که مطلوب اصلی بود نیز نرسیدند. دو اصطلاح را فلاسفه به کار بردند تا همین مطلب معلوم شود و آن اصطلاح حکمت و ملت است. اگر کسی اصل معنا (شناخت حقایق مافوق عالم طبیعت) در قالب هر لفظ و اصطلاحی، در نفس و روح او حاصل شد، حقیقت اسماء الله و ملائکه و حقیقت برزخ و قیامت را شناخت به این معناست که در نفس خود حکمت دارد؛ در قالب هر لفظی باشد او دارای حکمت است. برای کسی که دارای حکمت است خیر کثیر و غایت سعادتمندانه که پیش از این اشاره شد حاصل میشود. اما اگر کسی این نحوه علم و معرفت را نداشت و با ضربی از تشبیه و تمثیل و تنظیر و تصوراتی که با تطبیق کردن بر عالم طبیعت حاصل شده است، اعتقاد و معرفت پیدا کرد؛ اگر از قبر و برزخ و مُسائله قبر چیزی شنید و قبول کرد که در شرع گفته شده مُسائله قبر است؛ تصور او از مُسائله قبر چیست؟ همانطور که در مُسائله دنیوی اگر بگویند میخواهند امتحان بگیرند و سوال و جواب کنند تصور میکند که بدن او در موضعی است، مقابل او نیز شخص دیگری با یک بدنی و سوال و جواب میکنند و میگویند اعتقاد به خدا و پیغمبر داری یا نه. تصور این شخص در قبر نیز (با هر تصوری که از قبر دارد) اینگونه است، تفاوت این است که طرف سوال کننده به جای اینکه آدم باشد یک مَلَک است؛ چون تشبیه کرده است به مُسائله دنیوی تصور او از مُسائله اینگونه است. پس یک تصوری ولو مبهم است و خیلی دقیق نیست، اما بالاخره بی اعتقاد و بی معرفت محض نیست. در دین گفتند بهشت است، باغ است، درخت دارد، زمین آن سایه است، نهر آب و عسل و شیر دارد؛ پس یک بهشتی تصور کرده است ولو دقیق نباشد، اما بی معرفت محض نیست. با تشبیه و تنظیر به نمونههای دنیوی یک معرفتی دارد. اگر کسی اینچنین اعتقاد و شناختی نسبت به حقایق مافوق عالم طبیعت پیدا کرد نمیتوانید بگویید ملحد و کافر است. او در کفر و الحاد نیست، چون قبول دارد، ولی تصور او تصور مبهم است. اما اصل مطلب را قبول دارد. با هر تصوری که باشد همین مقدار برای اقل مراتب سعادت کفایت میکند. خودِ این نحوه اعتقاد و معرفت میتواند دارای درجات و مراتب و مقول به تشکیک باشد؛ در جانب حکمت نیز مقول به تشکیک است. ممکن است شخصی در بعضی قسمتهای اعتقادی به حکمت رسیده باشد، در بعضی قسمتها در ملت باشد. اینطور نیست که یک مرز جغرافیایی بین این دو بکشید و بگویید اگر کسی اهل حکمت است همه چیز او حکمت است، اگر اهل ملت است همه اعتقادات او در ملت است. آمیخته با یکدیگرند. مسائل مختلف است، معرفت ها درجه و مرتبه دارد. این شدت و ضعف بسته به اینکه نحوه معرفت چگونه باشد وجود دارد.
۱) ملاک حکمت: ملاک حکمت این است که به حقیقت رسیده باشد تصوراً و در مقام تصدیق نیز بر اساس مقدمات به تصدیق عقلی یقینی (برهان) رسیده باشد؛ در مقام تصور حقیقت را تصور کرده و شناخته است، در مقام تصدیق برهانی تصدیق کرده است. این حکمت است. اگر غیر از این بود که در مقام تصور به تشبیه و تمثیل باشد؛ در مقام تصدیق از باب تبعیت از بزرگان و وحی بدون برهان ذهنی باشد ملت است. ممکن است در بعضی مسائل از باب حکمت حاصل شده باشد، در بعضی مسائل از باب ملت حاصل شده باشد. مراتب سعادت به حسب اینها مختلف است. بر فرض تمام معارف و اعتقادات شخصی بر اساس ملت و تشبیهات، تمثیلات، تنظیرات و تبعیت از پیامبران باشد اهل سعادت است، ولی مرتبه سعادت او با کسی که در مراتب بالاتر است تفاوت میکند. همانطور که در مقام عمل انسانها با یکدیگر مختلفاند؛ چطور عمل صالح ذو ابعاد است. اگر کسی را گفتیم عمل صالح دارد هم میشود فرض کرد که در تمام جنبههای عملی، عبادی، معاملات، تجارت، سیاست و خانواده صالح باشد؛ کسی ممکن است در بعضی جنبهها صالح باشد، در بعضی جنبهها فاسق باشد. انسان ذو ابعاد مختلف است. همینطور از صالح محض بگیرید تا کسی که همه چیز او بد است؛ در مقام شناخت نیز همینطور ذو مراتب است.
پس اینکه گفته شود عوام که اکثریت مسلمانان میشوند به کمال و سعادت نمیرسند، صحیح نیست. عوام اصطلاح را ندارند، اما معنا را چه؟ اگر معنا را دارند در همان حدی که معنا برای او حاصل شده است در حکمت است، اگر نیست در مرتبه ملت است. همانطور که در مقام عمل اکثر مسلمانان اینطور نیستند که در تمام جنبههای عملی اهل صلاح و سداد و تقوا باشند. اکثری در مرتبه میانی هستند. نه فاسق و فاسد محضاند، نه مؤمن متشرع مطلق؛ در اعتقادات نیز همینطور است. پس سعادت و شقاوت بر این اساس باید مشخص بشود و این ربطی به این ندارد که شما اهل اصطلاح متعارف فلسفی باشید یا نباشید.