1404/12/09
بسم الله الرحمن الرحیم
روش اثبات مسائل فلسفی/مقدمات /اسفار جلد ۱
موضوع: اسفار جلد ۱/مقدمات /روش اثبات مسائل فلسفی
۱. روش اثبات مدعیات فلسفی:
یکی از نکات دیگری که در مورد فلسفه باید بدانیم روش اثبات مدعیات است.
الف) تقسیم دانش به قیاسی و غیر قیاسی:
در یک تقسیم دانش ها به دو گونه تقسیم ميشوند؛ دانش ها و علوم قیاسی و دانش های غیر قیاسی. مقصود از این تقسیم این است که بعضی از دانش ها وقتی به تمامیت خود رسید آنچه که بر او مترتب میشود و کاری که با این دانش انجام میدهید استدلال کردن و قیاس است. اما بعضی دانش ها وقتی تحصیل و کامل شد باید اثر عملی بر او مترتب شود. مثلا شخصی که پزشکی یا نجاری یاد میگیرد، وقتی همه اینها را یاد گرفت نباید بنشیند و استدلال کند، پزشک باید معالجه کند. پس یک اثر یا فعل بر او بار میشود، این دانش غیر قیاسی است. یا کسی نجاری، مکانیکی و یا مهندسی را در فنون مختلف یاد میگیرد، باید بر اساس این دانش یک کاری انجام بدهد و نتیجه آن یک کاربرد خارجی است. اما دانشی مثل فلسفه اینچنین نیست. کاری که بالخصوص با فلسفه انجام میشود این است که بعد از فراگیری استدلال کند؛ کلام نیز همینگونه است. شعر و خطابه نیز همینگونه است. یعنی همگی قرار است استدلال (هرگونه که باشد) به کار بگیرند. پس اولا روش، روش قیاسی و استدلالی است. مقصود از فلسفه این است. البته همانطور که در منطق گفته شده استدلال ها و قیاس ها بنابر اینکه از چه ماده ای استفاده کند متفاوت میشود. ما در فلسفه اولی فقط از ماده یقینیات استفاده میکنیم. لذا قیاس به کار رفته در فلسفه باید قیاس برهانی باشد. ممکن است دانش های دیگر نیز باشند که کارکرد آنها استدلال است ولی ماده آنها، ماده یقینی نباشد. از مشهورات، متخیلات و یا امور دیگر بنابر آنچه که در منطق خواندید استفاده کنند.
ب) اقسام دانش های قیاسی به حسب غرض:
نکته دوم اینکه در صنایع و دانش های قیاسی گاهی اوقات مقصود از استعمال و به کارگیری قیاس اثرگذاری در دیگران است. گاهی ممکن است کاربرد قیاس برای خود شخص است و برای خود او استدلال دارد؛ اما اینکه بر دیگران اثر بگذارد یا نه، نحوه دوم است. مثلا در جدل و خطابه که یک نحوه استدلال کردن است، کسی نميآید در اتاق بنشیند و خودش با خودش خطابه یا جدل کند. همیشه در جدل و خطابه غرض اثرگذاری بر دیگران است. اما در روش برهانی اثرگذاری اول برای خودش است. حتی اگر غیری نباشد که بخواهد به او تعلیم دهد و بر او اثر بگذارد، برای تکمیل نفسِ خود و کشف حقایق باید از روش برهانی استفاده کند. البته این مطلب منافاتی ندارد با اینکه از این روش برهانی برای تکمیل و اثرگذاری بر دیگران نیز استفاده کند. هر حکیمی که کتاب مینویسند و درس میدهد غرضش تکمیل دیگران است و میخواهد کمالی که خودش به آن رسیده است را به دیگران نیز منتقل کند. پس منافاتی بین این دو نیست. بر خلاف جدل و خطابه که همیشه بر اساس ذهنیت مجادل یا ایراد کننده خطابه در مقام اثرگذاری بر دیگران و رعایت مصالح برای کلیت جامعه و نظام انسانی است. او چیزهایی را مصلحت میداند و میخواهد آنها را در جامعه القا کند.
البته این نکته مد نظر باشد که مقصود از بیان این سه نحوه تقبیح خطابه و جدل نیست. موادی که در جدل به کار میرود ممکن است از یقینیات باشد. شخصی که ایراد جدل یا خطابه میکند لازم نیست فقط از مشهورات غیر یقینی استفاده کند. چون مشهورات شامل یقینیات نیز میباشد، اما غایت و غرض اثرگذاری بر دیگران است به طوری که اقناع شوند؛ این اقناع شدن از هر راهی که شد اهمیت ندارد، چه از راه یقینیات باشد و چه از راه مشهورات؛ معمولاً بر توده مردم که در مسیر تحصیل علوم عقلی نیستند غیر از موارد اندکی از یقینیات، بقیه قضایای یقینی که نظری هستند، چون واضح نیست اثر نمیگذارد؛ بلکه یقینیاتی اثر میگذارد که آنها بفهمند. مثلا اصالت وجود که برای شما یقینی است، به درد مردم نمیخورد چون نمیفهمند؛ ولی اجتماع نقیضین و بداهت واقعیت و امثال این امور را میفهمند. اینکه معروف شده است که در جدل از مشهورات استفاده میکنند نه از یقینیات، غالباً از این جهت است. نه اینکه مجادِل تعمّد دارد از یقینیات استفاده نکند. چون معمولاً غیر از یقینیات اولیه بقیه یقینیات نظری برای مردم عادی قابل فهم نیست.
استفاده از آیات و روایات و کشف و شهود در فلسفه:
از همین مطلب منتقل به نکته دیگری شویم که بعضا در گذشته بوده است، امروزه ممکن است حرف های بیشتری مطرح شود که فلاسفه در ابتدا به این سخن اقرار و ادعا کردند که روش ما، روش برهانی است. اما آیا تا آخر پایبند این روش بودند؟ آیا به کشف و دلایل شرعی استناد نکردند؟ از بعضی مواضع نیز شاهد میآورند که در کتب فلسفی سخن از آیات و روایات یا کشف شده است. بنا نداریم خیلی وارد این بحث شویم؛ چون ارزشی ندارد و اکثراً کسانی که درک درستی از بحث های فلسفه اسلامی ندارند به تبع غرب و مکاتب غربی که در کتاب هایشان معمولاً سخنی از کتاب مقدس نمیآورند (عده ای کتاب مقدس را قبول ندارند که اصلاً مورد بحث نیست، ولی همان کسانی که قبول دارند نیز از کتاب مقدس حرفی نمیآورند) این سخنان را میگویند؛ این قیاس ها و برخی امور دیگر ممکن است منشأ این باشد که این اشکال پیش بیاید.
الف) مقصود حقیقی از حکمت:
به طور کلی باید دانست وقتی که ما از فلسفه و حکمت سخن میگوییم مقصود این نیست که مثلا اگر ابن سینا یا ملاصدرا کتابی نوشتند، این کتاب حکمت است. حکمت کمال نفسانی است؛ مجموعه ای از معانی است که با اصطلاحات و الفاظ خیالی و خیال منتَشَر که قبلا اشاره شد متفاوت است؛ حقیقت حکمت آن است که در مقام تصور و تصدیق حقیقت شیء را تبیین کند و احکامی که بر او بار میشود نیز بر اساس یقینیاتی که اشاره شد، یقینی باشد. حقیقت حکمت این است. اما اینکه ما در چه قالبی این معنا را بیان کنیم ربطی به حقیقت حکمت ندارد. ما در قالب الفاظ فارسی، عربی، یونانی و یا زبان های دیگر فلسفه بیان میکنیم، آیا این الفاظ مدخلیتی در فلسفه دارد؟ این الفاظ به وضع لغوی دال بر معانی است، اگر آن معانی در نفس این شخص حاصل بود، به شرط اینکه این معنا در مقام تصور با تحدید و راه های دیگری که برای شناخت حقیقت شیء بیان شد و در مقام تصدیق نیز با برهان عقلی اثبات شده باشد فلسفه است. آیا یک فیلسوف که در ذهنش این معانی ملکه شده است، هیچ معنا، تصور و تصدیقی از سنخ دیگر نباید داشته باشد؟ اصلا چنین چیزی امکان دارد؟ انسان که عقل صرف نیست. دانش ها و صور ذهنی مختلف دارد، با همان تفاوتی که بین مطلق دانش و مطلق صور اشاره شد. قسمتی از صور ذهنی این معانی فلسفی و معقولات است. او در جای دیگر علم و دانش دیگری هم دارد. مثلا به دینی که معتقد است شناخت هایی پیدا کرده است. سپس بین بعضی از شناخت هایی که در معانی معقول دارد با شناخت هایی که از دین گرفته است انطباق مییابد. در مورد اینکه این انطباق صحیح است یا نه بحثی نداریم، از نظر آن شخص اینطور است. اگر در موضعی که بحث فلسفی میکند، آنچه که به نظرش با این معنا انطباق دارد از موضع دیگری ذکر کرد؛ به عنوان مثال از دین، عرفان، کلام و حتی علوم تجربی شاهدی بر سخنانش آورد که به نظرش با این مطلب معقول به هر نحوه ای قابل انطباق است، (نه به این عنوان که من این مطلب را از او گرفتم و اثبات کردم) باید به این شخص چه بگوییم؟ باید گفت تو بیخود کردی در کتاب فلسفی شاهدی از دین، عرفان و یا کشف آوردی؟ بله اگر او در اثبات یک مدعا گفت دلیل من بر این مدعا نقل یا کشف است، خروج از فلسفه است. ولی اشکالی ندارد که آن فیلسوف در کتاب خود حرفی بزند که فلسفی نباشد. شما نمیتوانید چون در فلان مسئله بدون اینکه دلیل عقلی بیاورد به شرع یا کشف استناد کرده است بقیه آراء او را زیر سوال ببرید. آن مسئله خاص را نباید پذیرفت. آیا اگر شخصی در مسائل فلسفی دیگر، ده مسئله فلسفی با ده استدلال آورد، سپس شخص دیگری پنج استدلال را رد کرد، میتوان گفت چون این پنج استدلال غلط است، پس با پنج استدلال صحیح نیز کاری نداریم؟ ربطی ندارد. مسئله خیلی پیچیده ای نیست، مگر اینکه کسی بخواهد عمداً خود را به نفهمی بزند یا مطلب را متوجه نباشد و یا با این لفاظی ها بخواهد مخاطب ساده دلی که به تازگی وارد بحث فلسفی شده است گول بزند. چه به نتیجه این لفاظی ها توجه داشته باشد و چه بی توجه باشد. پس مطلب خیلی پیچیده نیست. اولا فلسفه معانی معقول نفسانی است که این الفاظ گفتاری یا نوشتاری حاکی از آن معناست. این معانی تصوراً و تصدیقاً باید صرفاً از راه عقل اثبات و حدود آن تبیین شده باشد. اما همانطور که الفاظی که ما در کتاب های فلسفی میآوریم فلسفه نیست، حاکی از معانی معقول است؛ به عنوان نمونه ما در کتاب ها مثال میزنیم، مگر غربی ها برای تبیین مطالب مثال محسوس نمیزنند؟ آن مثال جزو فلسفه به حساب میآید یا مثالی برای تقریب به ذهن است؟ اگر فیلسوفی معتقد است که فلان مطلب دینی با این چیزی که در فلسفه اثبات کردیم انطباق دارد و یا کشفی را شاهد بیاورد (یا خودش مکاشفه کرده، یا از کسی نقل میکند) فلسفه نیست؛ دلیل اثبات هم نیست؛ ولی شاهد است. با توجه به جوّ فکری و فرهنگی مخاطب مثال ها عوض میشود. سبک مثال هایی که در کتب فلسفه اسلامی میزنند با سبک مثال هایی که در فلسفه غرب میزنند کاملا متفاوت است؛ معلوم میشود که در دو فضای متفاوت هستند؛ ولی در مثل مناقشه ای نیست. اگر در سبک فرهنگی یک اجتماع که اکثریت آنها از علاقه مندان یا معتقدان به این دین هستند، کسی به نظر خودش شاهدی آورد به این معنا نیست که خواسته مطلب را با یک دلیل دینی اثبات کند. شخصی میتواند بگوید این مطلب دینی دال بر آن مطلب فلسفی نیست، این بحث دیگری میشود.
تطبیق دین با فلسفه:
نکته دیگر اینکه برای بعضی این مسئله پیش آمده (چه کسانی که از فلسفه های غربی خوششان آمده است و چه اشخاصی که نقاب مقدس مآبی به چهره دارند و ادعای خلوص در دین میکنند) که فلاسفه دین را به زور با فلسفه تطبیق میدهند و ما از فهم دین محروم شدیم.
الف) حقیقت دین و فهم ما از دین:
اولا اگر کسی به عنوان شاهد بر مطالب فلسفی از دین چیزی آورد یا بعضی اعتقادات دینی را بر اساس مقدماتی از فلسفه به گونه ای تفسیر کرد، سخن در فهم ما از دین است؛ خودِ دین در دسترس هیچکس نیست. هر دو گروهی که ذکر شد وقتی که ادعای دین میکنند (از عجایب احوال این است که آن کسی که شبه ملحد است نیز این سخنان را میگوید) به گونه ای از دین حرف میزنند که انگار دین یک کالایی است رو به روی منظر شما، سپس میگوید اینکه دین است، آن هم که فلسفه است، شما به زور تطبیق کردید. مثل اینکه من میخواهم به مکانی بروم و بعد وسیله ای دارم که در جیب یا کیفم جا نمیشود، باید انقدر مچاله کنم که شکل آن تغییر کند تا در این جعبه جا بشود. از این نمونه مثال ها میزنند که در ذهن عوام بیشتر جا میگیرد. مگر دین در اختیار من و شما است که چنین حرف هایی میزنید؟ مگر دین امری است که در دسترس باشد؟ حقیقت دین چیست؟ آیا الفاظی که شما در قرآن و روایات دارید دین است؟ حقیقت دین علمی است که از هر طریقی برای شخصی که مدعی نبوت است حاصل شده است و او مأمور است که این حقایق نفسانی و آنچه که خداوند به او افاضه کرده است را در قالب الفاظ به مردم ابلاغ کند. او کار خود را درست انجام داده است. اما فهم این مردم از دین که دین نیست. آنچه که ما به عنوان دین در اختیار داریم همین منقولات است که اصولیون تقسیم کردند به ظنی السند، قطعی السند، ظنی الدلالة، قطعی الدلالة؛ فعلا بحث ما در این مطالب نیست. این منقولات حاکی از دین است، نه اصل دین؛ اصل دین حقیقتی است که در نفس پیامبر است. این الفاظ قرار است حاکی از آن باشد، همانطور که الفاظی که ما در کتاب های فلسفه میخوانیم حاکی از معنای معقول در نفس فیلسوف است. آیا هرشخصی که کتاب فلسفه و الفاظ این فیلسوف را خواند به آنچه که در نفس این فیلسوف است راه پیدا کرده و فهم صحیحی دارد؟ مسلماً اینطور نیست. اگر کسی الفاظی را که حاکی از دین حقیقی است خواند، فهم او لزوما مطابق با فهم و دانش و علم پیامبر است؟ چه کسی میتواند چنین ادعایی بکند؟ به همین دلیل باید کاری کرد به آن فهم نزدیک شد. سخن این است که از چه راهی و بر چه اساس و قواعدی میخواهید نزدیک بشوید؟
پس نکته اول این است که ما در دین جز اموری که غالبا از قبیل الفاظ اند و این الفاظ حاکی از معانی و علم پیامبر و امام است چیز دیگری در اختیار نداریم. یک قسمت کار در این فهم خود ما هستیم؛ از طرف پیامبر و امام کار تمام شده است، احادیث و منقولات دینی نیز در قالب قرآن و روایات جمع آوری و تدوین شده است، اکنون ما با اینها مواجهیم. ولی این دین نیست. بعضی از اینها ظنی السند است، ممکن است مجعول باشد، ممکن است بعضی ها نقل به معنا شده است، ممکن است گوینده یک چیزی اضافه کرده است، البته برخی قطعی السند و متواتر است. ولی هیچکدام از اینها دین نیست؛ حتی همان که قطعی السند است دین نیست، بلکه حاکی از دین است. اکنون ما با این متن مواجهیم و باید بفهمیم. فیلسوف میگوید آنچه من از این متن میفهمم با درکی که از فلسفه داشتم منطبق است؛ شما میگویید نیست، در واقع باید بگویید با فهم من از دین منطبق نیست. چرا میگویید با دین منطبق نیست و به زور این را با دین تطبیق کردید؟ مگر دین حقیقی دست شما است که فهمیدی و میگویی با زور تطبیق دادید؟ فهم شما اینگونه است. ولی هر کس هر ادعا و فهمی دارد، باید استدلال و دلیل بیاورد که بر چه اساسی فهم دینی اینگونه است. پس به یک سری ضوابط و قواعدی محتاج است. اگر کسی همینطوری کلی گویی و مغالطه کند و با این مثال ها ذهن مبتدی را مغشوش کند مغالطه کار است. البته تا وقتی افق درک جامعه ضعیف باشد، مغالطه کار پیروز میشود. همیشه اینطور است. چرا کار معاویه بیشتر از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیش میرود؟ چون معاویه به هر راهی متمسک میشود، ولی طرف مقابل میگوید من از راه درست بیرون نمیروم؛ بقیه میخواهند بپذیرند یا نپذیرند.
قصه معروفی است که میگویند ملای بیسوادی در روستایی بود؛ شخص باسوادی به آن روستا رفت؛ این ملا بعد چند وقت دید کاسبی او به هم میخورد؛ به مردم گفت من به شما اثبات میکنم که این شخص بیسواد است؛ سپس به فرد با سواد گفت بنویس مار، آنگاه خودش یک شکل مار کشید و به مردم روستا گفت کدام یک مار است؟
وقتی افق ذهن جامعه پایین بود این مغالطه کارها کارشان پیش میرود. چون حرفهایی که آنها میزنند همیشه با حس و عوام نزدیکتر است. البته مغالطه کار ممکن است شکل مقدس داشته باشد، ممکن است خود را به شکل شیک و روشنفکر نشان بدهد. تفاوتی نمیکند. خلاصه مطلب اینکه ادعاهایی که با دین تطبیق شد یا نه متوقف بر این است که شما اول فهم درست و دقیق از دین که مطابق علم پیامبر باشد داشته باشید، سپس بگویید چیزی که از فلسفه آمد مخالف یا موافق است. اگر اینها بفهمند و نخواهند مغالطه کنند باید بگویند آنچه که شما از فلسفه میگویید با فهمی که من از دین دارم جور در نمیآید. بله، هیچ فیلسوفی نگفته که هرچه من میگویم قرار است با فهم شما یکی بشود. البته به این معنا هم نیست که هر حرفی که عارف و فیلسوفی گفت لزوما صحیح است، یک امر شخصی است و هرکسی خودش باید برسد. فهم ملاصدرا برای خودش است و خودش هم بین خدا و خود باید جوابگو باشد، من و شما نیز همینطور. در مواضعی که به عمق دین نرسیدیم، حق نداریم مطلب فلسفی را تطبیق کنیم و بگوییم مقصود دین این بوده است. این ادعای بزرگی است که کسی بگوید این مطلب فلسفی همان مطلبی است که در دین آمده است. ادعای طرف مقابل که میگوید این مطلب فلسفی مخالف دین است نیز به همان اندازه بزرگ است. در اینجا تفاوتی ندارد. آنکه ادعا میکند این سخنان موافق دین نیست هم ادعای بزرگی کرده است. چون به این معناست که من حقیقت دین و مراد شارع را به درستی فهمیدم، این مطلب فلسفی را نیز فهمیدم و این دو با هم منطبق نیست. اما کسی که یکی را یا هر دو را نمیفهمد عقلاً و شرعاً اگر ملتزم به عقل و شرع باشد حق اظهار نظر ندارد؛ اما اگر ادای شرع در میآورد که بحث دیگری است. چون ادا در آوردن کاری ندارد. اساس شرع به حکم خودِ شرع بر عقل است؛ اساس دین بر علم است. اولین آیه که نازل شد گفت ﴿اقراء﴾[1] ، ﴿علّم الانسان ما لم یعلم﴾[2] ، از علم سخن گفت. در آیات دیگر نیز معلوم است.
۴. تقدس و نقد پذیری فلسفه اسلامی:
الف) طرح اشکال و شبهه:
عده ای با هر قصد و نیتی میگویند فلسفه اسلامی چون تقدس پیدا کرده است اولاً باید تقدس آن را نفی کنیم؛ به حرف بعضی غربیها استناد میکنند؛ اصل این حرف را نیز از غرب گرفتند. در غرب مدتی که حاکمیت دست حکومتهای دینی بود، بر اساس فهم عرفی متون دینی را شرح و تفسیر میکردند (علمی مثل علم اصول فقه ما آنجا وجود نداشت)؛ اگر کسانی با این فهمها و قرائت رسمی از دین که کلیسای کاتولیک به عنوان عقاید رسمی اعلام میکرد مخالفت میکردند، مجازات میشدند. نتیجه آن افراط این شد که کمکم کسانی پیدا شدند که به طور کلی تقدس را بزدایند و نفی کنند. آن افراط و تفریط ترجمه شد و یک عده اینجا از این حرف استفاده کردند که به خاطر اینکه قید اسلامی بر فلسفه اسلامی گذاشتند، میخواهند به آن تقدس بدهند و کسی آن را نقد نکند. از این حرف ها زیاد زدند بدون اینکه حتی یک مورد نشان بدهند که کجا مسئلهای از مسائل فلسفی را نقد کردید که همه به شما بتازند و بگویند با یک امر مقدس درافتادید؟ چرا تهمت میزنید؟ مگر این همه فیلسوفان که از کندی و فارابی تا ابن سینا و شیخ اشراق که این همه گذشتگان خود را نقد کردند، سپس میرداماد و ملاصدرا، هرکدام نسبت به قبلی نقدی داشتند، تا زمان خودمان، اینها خودشان نقد نکردند؟ آیا میگفتند از بیرون کسی حق ندارد نقد کند و فقط ما چون خودی هستیم نقد کنیم؟ یک دروغ آشکار بیّن که دروغی از این آشکارتر نیست که کسی انقدر وقاحت به خرج بدهد و بگوید که قید اسلامی را گذاشتند که کسی نقد نکند. امروزه انقدر در مقالات نقد میکنند، کسی گفت شما یک امر مقدس را نقد کردید؟ درباره علومی که حتی مستقیما از دین گرفته شده به این معنا که قبل از اینکه اصطلاح گذاری های علمی بشود از اول اینها بوده است مثل احکام عملی، این همه فقها با یکدیگر اختلاف نظر داشتند و برخی خلاف نظر مشهور نظر میدادند؛ کسی به آنها گفته است شما با امر مقدس مخالفت کردید و آن را نقد کردید؟ واقعا بعضی اسمشان معلم فلسفه است، ادای روشنفکری و آزاد اندیشی در میآورند و به همین وقاحت و بی شرمی دروغ میگویند و تهمت میزنند؛ آنگاه یک عده جوان دیگر برای اینکه این شخص ژست روشنفکری گرفته است، حرف او را همینطور کورکورانه تکرار میکنند بدون اینکه حرف طرف مقابل را گوش کند. ادعای روشنفکری هم میکنند. اینکه عین تاریک فکری و رذالت است. اگر کسی میخواست به خاطر مقدس بودن مخالفت کند خود تو همین حرفها را میزنی، مصاحبه میکنی، کتاب مینویسی، چه کسی جلوی تو را گرفته است؟ سپس میگویند هیچ چیز مقدس نیست. یک چیزهایی هم به سیاست وصل میکند؛ چون میخواهد بهره سیاسی هم ببرد. یک برداشتهای دیگری بوده که در جامعه سیاسی کسی نمیتواند ولایت فقیه و رهبر را نقد کند؛ در واقع یک عده دردشان از آن طرف است، درد او از فلسفه نیست، منتها میترسد یا رویش نمیشود از آن طرف بگوید، اینجا را میخواهد درست کند. ما به قسمتهای دیگر کاری نداریم.
ب) معنای تقدس یک شیء:
آنچه که در حیطه های فلسفی به ما مربوط است این است که نه کسی فوق نقد است، نه مقدس به این معنا شمرده شده که کسی نمیتوانید نقد کند؛ مقدس بودنِ یک چیز معنا دارد. چه چیز را میگوییم مقدس است؟ گاهی در حیطه اخلاق است، شخصی اخلاق و رفتار مناسبی دارد، از آلودگی به دور است. در باب ذوات، به حسب اصطلاح اگر چیزی از تعلقات به مرتبه ماده مبرّا و مجرد است میگویند مقدس است. مثلا به عقول جواهر قدسی میگویند؛ چون مثل عالم طبیعت و موجود مادی تعلق به ماده ندارد. به خداوند میگویند قدّوس است؛ چون هیچ عیب و نقص و محدودیتی در او نیست. اگر دانشی حکایت صحیح از خداوند و از جواهر قدسی داشته باشد حکایتگر از مقدسات است. مثلا اگر کسی در مورد هنر حرفی گفت میتوان گفت این مقدس است؟ ورزش، فیزیک، شیمی، پزشکی، کسی به اینها مقدس میگوید؟ اما اگر کسی به حسب اصطلاح گفت مقدس و قدوس بودن، مبرّا بودن از عالم ماده و طبیعت است، به این معناست که محدودیت های این عالم را ندارد. اگر دانشی حاکی از اینها باشد و صحیح باشد، به این دانش میگویند مقدس به این معنا؛ نه به این معنا که نمیشود آن را نقد کرد؛ معنای نقد کردن این نیست که هرچه ناقد گفت درست است؛ نقد کردن به معنای اشکال کردن کردن است؛ یک کسی مطلب را نمیفهمد و اشکال میکند؛ مگر به استدلال های وجود خداوند کسی اشکال نمیکند؟ باید گفت چون وجود خدا و علمی که حاکی از خداوند است مقدس است پس تو حق اشکال نداری؟ اصلاً متکلمین برای چه وارد شدند؟ برای اینکه همین اشکالات را میخواستند جواب بدهند. پس اشکال هست؛ اولیاء دینی نیز همین کار را کردند. ملحدینی که در زمان امام صادق (علیه السلام) با حضرت بحث و استدلال میکردند، آیا حضرت میفرمود شما اشکال نکنید چون یک امر مقدس را نفی میکنید؟ یا به آنها پاسخ میدادند؟
پس اگر مقدس بودن را ملازم میدانید با اینکه کسی حق نقد و اشکال ندارد، این دروغ و تهمت است. اما اگر کسی بگوید مقدس یعنی صورتها و معانی ذهنی که حاکی از امور ماوراء طبیعت است. اگر اثبات شد که امور ماوراء طبیعت وجود دارند، مثل خداوند و ملائکه مقدساند یعنی محدودیت ها و عیوب موجود مادی را ندارند. این علم نیز حاکی از اینها است، پس حاکی از مقدس است. به این معنا اشکال ندارد کسی بگوید مقدس است. هرچیزی مطابق واقع باشد همینگونه است؛ چون هر مرتبه از واقع آیات و تجلیات خداوند است، فعل خداوند است؛ چیزی که حاکی از فعل خداوند باشد از آن جهت که به خداوند بر میگردد میتوان گفت حاکی از امر مقدس است.
غرض اینکه تقدس داشتن را اول باید معنا کرد، اینجا مغالطه پیش میآید که لفظ مبهمی میآورند و این مغالطه کارها در این لفظهای مبهم همیشه پیروز میشوند. بعد نتیجه میگیرند که هیچ چیز مقدس نیست، هیچ چیز که مقدس نبود خدا و پیغمبر هم جزو این است، وقتی خدا و پیغمبر مقدس نبودند ولی فقیه و فلسفه نیز مقدس نیست. خدا مقدس است به این معنا که وجود او مبرّا از عیب است. میتوان در مورد براهین وجود خدا اشکال و نقدی کرد؛ فلسفه قابل نقد است و به این معنا مقدس نیست. اما اگر آن قسمتی که صحیح است، که آن نیز کار شخصی است و همینطور هرکس نمیتواند بگوید چون ملاصدرا گفت سخن درستی است و من قبول کردم؛ نه، اگر من قبول کردم باید برای خودم یقینی شده باشد؛ اگر این علم صحیح بود حاکی از امر مقدس است، ولی قطعا قابل نقد، اشکال و سوال است.
۵. نسبت دین با فلسفه:
با این سخن معلوم شد که نسبت دین با فلسفه چیست. تصور بعضی این است که فلاسفه، فلسفه را جایگزین دین میکنند. سپس میگویند ابن سینا و ملاصدرا اینگونه بودند.
الف) شناخت دین:
برای اینکه نسبت دین با فلسفه مشخص باشد اول باید دین را شناخت. دین مجموعه ای است که علم به حساب نمیآید و جزو هیچ دانشی قرار نمیگیرد. چون ما بر اساس تقسیم بندی دانش ها وقتی به چیزی علم و دانش میگوییم که موضوع، مبادی، روش، غایت و مسائلی داشته باشد. دین مجموعه ای از معارف گوناگون است که برای هدایت بشر در قسمتی که خود او نمیتواند آمده است و توسط انبیا (علیهم السلام) ابلاغ شده است. بعضی قسمت هایی که آنها به ما ابلاغ کردهاند از جمله مسائل فلسفی است. هرچه که آنها در ارتباط با توصیف خداوند و توصیف عوالم مافوق طبیعت گفته اند مسئله فلسفی است. بعضی از قسمت های دین را اگر به لحاظ دانش بخواهیم بگوییم جزو کدام دانش است، جزو فقه و حکمت عملی میشود؛ چون احکام عملی است که در مقام عمل گفته چه بکنیم. بعضی نکاتی که در دین آمده در زمره علوم تجربی قرار میگیرد. بعضی مسائل در دین آمده که در آنها از ریاضی استفاده کرده است؛ در خودِ قرآن از مسائل حساب استفاده شده است؛ در بحث ارث اینگونه است. حتی در مسائلی که مربوط به ماوراء طبیعت است همینگونه است، اینکه خداوند آسمان و زمین را در شش روز آفریده است[3] ؛ عدد «شش» چه موضوعیتی دارد؟ این عدد یکی از موضوعات علم حساب است. یا عروج ملائکه و روح، ﴿تعرج الملائکة و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنة﴾[4] ؛ «پنجاه هزار سال» چه موضوعیتی داشته است؟ ﴿إن یوما عند ربک کألف سنة مما تعدون﴾[5] ، ﴿إن عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهرا﴾[6] ؛ این آیات از چیزهایی استفاده میکنند که در علم حساب جا میگیرد.
ب) تطابق حکمت حقیقی با دین حقیقی:
غرض اینکه دین خودش علم نیست؛ چون اصلا برای علم و دانش به معنای مصطلح نیامده است، برای هدایت آمده است. ولی همه مؤلفهها در آن هست. اگر ما میخواهیم نسبت دین را با فلسفه حساب کنیم و معلوم باشد که مقصود از فلسفه درک از حقایق مافوق عالم طبیعت است که مطابق واقع باشد؛ دین هم که همین حقایق مافوق عالم طبیعت را در حدی که لازم بوده توصیف کرده است. از آن طرف گفتیم دین در دست ما نیست، حقیقت دین آن معارف و علمی است که در نفس پیامبر است، ما با الفاظ حاکی از دین سر و کار داریم؛ اگر مقصود از این سوال که نسبت دین با فلسفه چیست یعنی نسبت این معانی معقول با این الفاظ حاکی چیست؟ نسبتی ندارند و تباین است. آن معانی معقول در نفس فیلسوف است، این الفاظ هم لفظ است. اما اگر مقصود این است که نسبت معانی که در نفس فیلسوف است با حقایقی که دین از آنها خبر میدهد چیست، پاسخ این است که اگر این فلسفه واقعی و حکمت واقعی است باید مطابق با دین باشد، منتها معلوم است که تفاوت به شدت و ضعف است. هرچقدر فیلسوف تلاش کند قابلیت نفسانی او هرگز مثل نفس نبوی نبوده و نخواهد شد که افق درک مطالب مثل هم باشد. ولی وقتی که او در جهت فهم این حقایق و معانی که در نفس نبوی است تلاش میکند در واقع تلاش فلسفی میکند. این در جانب اعتقادات است که در واقع موضوع یکی است؛ دین از خدا سخن میگوید، فیلسوف نیز از خدا سخن میگوید، موضوع هردو یکی است؛ ولی قطعا افق علم پیامبر با افق درک فیلسوف قابل قیاس نیست. اما الفاظ حاکی غیر از هردو اینها است. اینکه الفاظ حاکی که ما فقط با آنها سر و کار داریم (نه آنچه که در نفس پیامبر است) را چگونه بفهمیم و بر اساس چه قواعدی معنا کنیم مسئله دیگری است.
ج) نسبت فقه و حکمت عملی:
نسبت حکمت عملی با احکامی که در دین آورده شده است مثل نسبت کلی با جزئيات نامتناهی است. ما در حکمت عملی و فلسفه چند کلی محدود میفهمیم، ولی دین به طور مفصل این احکام را در قالب الفاظ و مفصلتر هم گفته است، از جهتی مثل نسبت عموم و خصوص مطلق است؛ آنقدر تفصیل در قسم احکام عملی در دین وجود دارد که هرگز در حکمت عملی قابلیت چنین تفصیلی نیست. خودِ فلاسفه اذعان دارند و از ابن سینا نقل شد که گفت در قسمت عملی ما کلیاتی را میفهمیم، تقدیر و تفصیل آن با شریعت است و کار عقل نیست. آیا ما در مقام عمل قرار است به کلی عمل کنیم یا باید به جزئيات عمل کنیم؟ پس قرار نیست حکمت عملی جای فقه را بگیرد. البته گاهی حکمت عملی در فهم موضوعات کمک میکند؛ ولی تفصیل، تقدیر و بیان جزئیات بر عهده دین است؛ چون عقل راهی ندارد.
د) بدیل نبودن فلسفه از دین:
آخرین نکته این است که وقتی از فلسفه سخن گفتیم، قرار نیست بدیل دین باشد، همانطور که فقه بدیل دین نیست، بلکه فقه در واقع تفصیل دادن همان چیزی است که از آیات و روایاتی که در مورد احکام عملی است در آورده، تبویب و تنظیم کردند. ممکن است در این تبویب، تنظیم و فهم یک فقیهی خطا کرده و غلط فهمیده باشد. این فهم اوست و ربطی به دین ندارد؛ ولی بدیل دین نیز نیست. اگر کسی در جانب مسائل معرفتی با هر اصطلاحی بتواند حقیقت آنچه که در مورد ماوراء طبیعت است را با دلیل عقلی توصیف و تبیین و اثبات کند؛ چه خودش و دیگران اسم این شخص را فیلسوف و فلسفه بگذارند یا نگذارند، این فلسفه است. چون فلسفه غیر از این نیست. فلسفه یعنی فهم عقلانی دقیق از حقیقت اشیاء مافوق عالم طبیعت و اثبات یقینی آنها. نه این اصطلاحات و الفاظ، اینها حاکی از آن معنا است. اگر اسم کسی متکلم است ولی حقیقت را توصیف و تبیین کرد، راه اثبات نیز یقینی بود، نه از مشهورات، ولو اینکه خود آن شخص بگوید این کلام است، در واقع فلسفه است. عارف این کار را کرده باشد نیز همین است. اگر کسی بگوید من فیلسوف هستم، ولی از این راه نرفته است، بلکه یا جدل کرده و یا به طریق کلامی و عرفانی رفته است، نمیتوان به این علم فلسفه گفت. اینکه کسی چه اسمی روی خود بگذارد که اهمیتی ندارد، محتوا مهم است. لذا هیچگاه فلسفه بدیل نیست؛ فهمی که ما از دین داریم به شرطی که در مقام تصور حقیقت را تبیین کند و در مقام تصدیق نیز یقینی باشد فلسفه است. فلسفه چیزی غیر از این نیست.