« فهرست دروس
درس اسفار استاد سید محمد موسوی بایگی

1404/12/04

بسم الله الرحمن الرحیم

غایت فلسفه/مقدمات /اسفار جلد ۱

 

موضوع: اسفار جلد ۱/مقدمات /غایت فلسفه

 

در مباحث مقدماتی، بحث تعریف، موضوع و مسائل فلسفه نیز طبعاً باید مطرح شود. اما چون مرحوم صدرالمتألهین در متن اسفار متعرض این مباحث شده است، لذا اینها را زمانی که به متن رسیدیم بحث می‌کنیم و در این مباحث مقدماتی، نکاتی را اشاره خواهیم کرد که هنگام پرداختن به متن نمی‌توان وارد آنها شد؛ چون منجر به تشویش و پراکندگی می‌شود.

 

۱. غایت فلسفه:

 

یکی از رئوس ثمانیه یا نکاتی که قبل از شروع هر علمی باید به آن پرداخت، مسئله غایت این علم است. در بحث‌های دیگر غالباً اینطور بوده است که اوایل شروع هر بحثی در مورد فلسفه و یا مسائل اعتقادی که مبتنی بر معقولات است، گفته‌ایم که غایت بالذات این است که نفس بعد از رفع موانع و حجاب‌ها، به شهود چیزی می‌رسد که از قبل علم آن را کسب کرده است؛ پس غایت بالذات حکمت، در واقع شهود مجردات و خداوند است با مراتب خود. برای شروع اسفار کاملاً منطقی است که با توجه به گذشته و تحصیل شخصی که وارد بحث اسفار شده است و آگاهی‌ که نسبت به مسائل دارد، بتوانیم این ادعا را اثبات کنیم.

 

اثبات غایت فلسفه:

 

الف) مقدمات

 

۱) صور ذهنی: اولین مقدمه در مورد صور ذهنی ما است. ذهن هر انسان از صورت‌ها، معانی و امور ذهنی مختلفی پر شده است. این صور و معانی ذهنی دو گونه‌اند:

 

     بعضی ارتباطی با واقعیت ندارند، یعنی به منزله تخیلات یا توهمات صِرفی هستند که یا ساخته و پرداخته خود این صاحب ذهن است یا از دیگری گرفته است، به هر حال همه از قبیل اباطیل است؛ یعنی اموری که نمی‌توان به آنها علم و آگاهی گفت. مثلاً شما یک رمانی می‌خوانید، فیلمی می‌بینید؛ صورت‌ها و معانی که در این داستان و فیلم به نحوه‌های مختلفی اتفاق افتاده است، در ذهن وجود دارد. پس موطن ذهنی دارد، اما خود این شخص می‌داند که این داستان یا این فیلم ارتباطی با واقعیت ندارد و علم به حساب نمی‌آید. بعضی از این صور اینچنین است. بعضی صور دیگر ممکن است ساخته خود شخص باشد. گاهی اوقات ممکن است این شخص در گمان خود، صور ذهنی دارد و این صور را علم می‌پندارد، اما در واقع علم نیست و جهل مرکب است. چه شخص بداند که اینها اباطیل است و چه شخص گمان یا یقین دارد که اینها علم است؛ چون در واقع حکایت از حقیقت خارجی ندارد همگی اباطیل است. آن قسمی که جهل مرکب است تبعا وضع خیلی بدتری دارد؛ چون در واقع دو مشکل وجود دارد؛ هم صورت ذهنی هست و علم نیست، و هم این شخص جهل به این دارد که اینها علم نیست. اما کسی که مثلاً داستان خوانده است می‌داند که این علم و آگاهی نیست و ربطی به واقعیت ندارد.

     قسم دیگر از صور ذهنی، صورت‌هایی است که به نحوی به حسب خود حکایت از واقعیت می‌کند؛ ما به این صور علم می‌گوییم. در ابتدای منطق نیز خوانده‌ایم که علم صورت حاصله از شیء است؛ یعنی اموری در ذهن ما باشد که حکایتگر از متن واقعیت است.

۲) ملاک علمیت صورت ذهنی:

 

معلوم شد علمیت و ارزش علم به این است که با واقعیت مرتبط باشد. این به چه معناست؟ ملاک علمیت و ارزش صورت ذهنی ارتباط با واقعیت است و اگر ارتباط با واقعیت نداشت باطل و پوچ است. این به معنای ظهور و آشکاری واقعیت بر نفس و ذهن است. اما اینکه چه نحوه‌ و چگونه ظهوری، مطلبی است که به آن خواهیم پرداخت؛ اما وقتی گفتیم این صورت ذهنی علم است و اشاره به علم کردیم، پس علمیت و ارزش آن صورت به واقع‌نمایی است؛ مقصود از واقع‌نمایی ظهور و آشکاری واقعیت بر ذهن است. اگر ادعا کردیم که در ذهنمان صور علمی است، اما واقعیتِ مربوطه بر ما آشکار نباشد، در واقع تناقض است. پس فرض صورت علمی به هر نحوی که باشد در واقع یعنی آشکاریِ آن واقعیت بر ذهن. باید توجه کرد که ما در ذهن دو چیز نداریم. اینطور نیست که ما یک صورت ذهنی داشته باشیم، سپس چیز دیگری به نام آشکاریِ آن واقعیت خارجی، محکی و معلوم بر ذهن داشته باشیم. مثلاً وقتی که شما علم به میز دارید، می‌گویید صورت میز، علم من است؛ آشکار بودن این میز بر من نیز به معنای همین صورت است. پس بالوجدان ما در ذهن دو چیز نداریم؛ یکی آشکاریِ آن شیء و محکی، و یکی علم ما به آن شیء و صورت آن در نزد ما. بلکه این حقیقت واحدی است. در واقع دو تعبیر است از دو منظر؛ گاهی از جهت محکی نگاه می‌کنید، می‌گویید آشکاریِ این محکی بر ذهن؛ گاهی از جهت ذهن نگاه می‌کنید، می‌گویید صورت علمیه‌ای که از آنِ این ذهن است. فرض علم بدون فرض این آشکاری معنا نمی‌دهد.

 

۳) تفاوت نحوه های علم و آگاهی:

 

صور ذهنی‌ ما به یک نحوه و یک مرتبه نیستند؛ نحوه های آگاهی و فهم ما از واقعیت و یا آشکاری‌ واقعیت، با یکدیگر متفاوت است.

 

الف) تقسیم صور علمی از جهت واقع‌نمایی

 

بعضی صور ذهنی از واقعیت‌های خیلی محدود خبر می‌دهند؛ مثلاً اطلاعات و اخبار از جزئیاتی که در عالم طبیعت پیش آمده است؛ باران آمد، دمای هوا چه قدر است، چه کسی مُرد، چه کسی متولد شد، اینها خبر است. به معنای عام، علم به اینها صادق است، بالاخره یک نحوه آگاهی است و مرتبط با واقعیت است، پس آگاهی و علم به حساب می‌آید. اما آن چیزی را که به ما نشان می‌دهد، واقعیتی محدود است. پس یک واقعیت محدود بر ما آشکار است. اینها نیز علم ما است. برخی از علوم ما واقعیت‌های گسترده‌تری را به ما نشان می‌دهد. مثلاً اگر ما علم پیدا کردیم که امروز یا دیروز دما چقدر بود یا کجا باران آمد، کجا برف آمد، کجا خشکسالی شد، کجا جنگ است، چه کسی مُرد، چه کسی زنده شد، اینها خبرهایی هستند مربوط به یک مرتبه خاص و یک شیء یا چند شیء خاص که در یک زمان و مکان خاص هستند. اینکه امروز دما چقدر است به کار فردا و سال دیگر نمی‌آید.

 

اما بعضی صور علمی ما واقعیت‌های خیلی وسیع‌تری نشان می‌دهد. مثلاً اگر شما علم پیدا کردید به اینکه «آب خالص در صد درجه به جوش می‌آید»، این ربطی به امروز و فردا و این زمان و آن مکان دیگر ندارد؛ همیشه همینطور است. در عالم طبیعت با این شرایط همینگونه است. یا اگر علم پیدا کردید که «مجموع زوایای مثلث صد و هشتاد درجه است» تفاوت می‌کند با یک خبر جزئی که در کجا زلزله شده است.

 

طبعاً ما به حسب اصطلاح رایج بین مردم، به مطلقِ آگاهی‌های ذهنی علم و دانش و رشته علمی نمی‌گوییم. اگر کسی تمام اخبار دنیا را بلد باشد، همه رسانه‌ها را پیگیری کند که چه اخباری رخ داده است، عرفاً کسی به او نمی‌گوید دانشمند است. ولی اگر در یک رشته‌ علمی قضایای محدود همان علم را یاد گرفت و اثبات و تبیین می‌کرد، می‌گویند در این رشته دانشمند است. به هر روی این اصطلاح‌گذاری اهمیت چندانی ندارد. غرض اینکه صور علمی ما از حیث واقع‌نمایی متفاوت اند؛ بعضی واقعیت‌های خیلی خیلی محدود را به ما نشان می‌دهند، بعضی‌ها واقعیت‌های گسترده‌تر را نشان می‌دهند. به همین میزان که واقع‌نمایی آنها چه باشد، ارزش آن علم نیز متفاوت می‌شود. هر چقدر واقعیتی که به ما نشان می‌دهد گسترده‌تر بود، تبعاً برای ما ارزشمندتر است و اگر واقعیت کوچکتری را نشان می‌دهد، ارزش آن نیز به اندازه خودش است.

 

ب) مقایسه صور علمی جزئی و کلی (متغیر و ثابت)

 

همین صور علمی را مقایسه کنید با علومی که به متغیرات عالم طبیعت بر وجه کلی تعلق گرفته است و یا به علومی که به ثابتات عالم مثل مجردات و خداوند تعلق گرفته است. اینجا نیز همان ملاکی که اشاره شد جاری است. مثلاً اگر ما فهمیدیم آب در صد درجه به جوش می‌آید، راه درمان فلان بیماری چیست، کسی نمی‌گوید این امور را با اطلاعات و اخبار روزانه مقایسه کنید، اصلاً قابل قیاس نیست. اما همین علمی که به امور عالم طبیعت تعلق دارد و بر وجه کلی نیز برای ما ثابت شده است، اصطلاحاً هم به آن علم و دانش و رشته‌های گوناگون می‌گویند را مقایسه کنید با علم به حقایق ثابتی که این موضوعات، محکی و معلوم‌هایی که شناختیم بعد از قطع عالم طبیعت و تعلقات انسان به عالم طبیعت همچنان وجود دارند؛ برخلاف موضوعات و محکی که در دانش‌های متعلق به عالم طبیعت است. اگر انسان منتقل (انتقال به تعبیر مسامحی) به مرتبه برزخ و آخرت شد، آیا همچنان نیز در حیات برزخی و اخروی «آب در صد درجه به جوش می‌آید» و «بیماری سرماخوردگی و سرطان چگونه درمان می‌شود» برای او موضوعیتی پیدا می‌کند؟ یا مثلاً اگر اهل بهشت و یک پزشک بهشتی باشد می‌خواهد بهشتیان را درمان کند؟ اصلاً این معنا می‌دهد؟ اگر شخصی زمین‌شناس، کامپیوترشناس و یا ریاضی‌دان است، مثلثات آموخته است، اینجا از مثلثات استفاده می‌کند؛ یا قوانین کسر و انکسار نور را در فیزیک آموخته است، ترکیبات شیمیایی را آموخته است، این امور مثلاً در برزخ یا در آخرت چه موضوعی برای او دارد؟ زمین‌شناس، ستاره شناس و مخترع خوبی است، موبایل اختراع می‌کند، ماشین و هواپیما و موشک اختراع می‌کند، اسلحه می‌سازد؛ اینها در آخرت و بهشت چه ربطی دارد، با این علم چه می‌خواهد بکند؟

 

تفاوت این علم به حسب مرتبه‌ی آخرت و برزخ با اباطیلی که قبلاً اشاره کردیم چیست؟ چرا ما به آنها اباطیل می‌گفتیم؟ وجه بطلانش این بود که موضوع نداشت، واقع را نشان نمی‌داد، ارتباط با واقعیت نداشت؛ در ذهن ثبوت داشت اما واقعیتی را نشان نمی‌داد و محکی نداشت. انسانی که پزشک، فقیه، ریاضی‌دان و یا کیهان‌شناس خوبی است، همه اینها را خوب آموخته است، تا زمانی که نفس تعلق به دنیا دارد، اینها موضوع و متعلَّق دارد، پس علم است. اما وقتی نفس منقطع شد معلوم و موضوع و محکی‌ این امور چیست؟ از چه چیزی می‌خواهد خبر بدهد؟ از دنیا و موضوعاتی می‌خواهد خبر بدهد که فانی شده است. اگر در موطن خودش نیز فانی نشده است اکنون ربطی به او ندارد، اصلاً رابطه‌ معلوم با او منقطع شده است. پس تفاوت این صور از این جهت که الی‌الابد فاقد موضوع هستند با آن اباطیل چیست؟ اگرچه قبلاً به حسب یک نشئه‌ و رابطه‌ دیگر موضوع داشت، مهم هم بود. اما بعد از قطع تعلق از مرتبه‌ طبیعت از این جهت که موضوع ندارد، محکی و واقعیتی که باید نشان بدهد دیگر نیست. پس آیا بر این صور ذهنی همچنان نیز عنوان واقع‌نما صدق می‌کند؟ چه واقعیتی را می‌خواهند نشان بدهند؟

 

اما اگر علم به خداوند، اسما و صفات الهی، ملائکه، مراتب نفس خود و مواقف اخروی دارد آیا این علوم نیز مثل دسته‌ قبل است؟ یعنی واقع‌نما نیست؟ یا اینکه نه تنها مثل آن نیست، بلکه نمایش واقعیت این علوم از مرحله انقطاع از مرتبه طبیعت به بعد است؛ موضوع این علوم برای آن شخص از این مرحله به بعد ظهور و بروز پیدا کرده است. بنابراین صور علمیه به هر نحوه که باشند، یا واقع‌نمایی آنها محدود به مرتبه عالم طبیعت است و الی‌الابد واقع‌نما نیستند که بین خودشان هم اختلاف است؛ بعضی در حد خبر هستند، بعضی رشته‌های علمی‌اند؛ و یا واقع‌نمایی آنها محدود به طبیعت نیست، بلکه الی‌الابد واقع‌نما است. این مسئله، مسئله سختی نیست؛ بالاخره به حسب نشئه آخرت، آنچه ما در دنیا علم برشمردیم موضوع ندارد، موضوع که نداشت پس واقع‌نما هم نیست، اگرچه در موطن خودش خیلی کاربرد و اثر داشته باشد، هیچکسی نمی‌تواند منکر آن باشد.

 

گاهی شخصی روابط اشیاء، خصوصیات، نظم عالم و امثال این امور را به عنوان صغری در استدلال دیگری قرار می‌دهد که این نظم دال بر یک ناظم حکیم غایتمند کذا و کذا است. این رشته علمی او نبود، به معرفت صنع خداوند برگشت می‌کند و معرفت صنع نیز به معرفت صانع بر می‌گردد. اگر یک شیمی‌دان و زیست‌شناس و منجم از روابط و نظم حیرت انگیز در اشیاء ریز و درشت به حکیمی پی بردند؛ اکنون اینها که می‌گویند حکیم و ناظمی هست و غایتمند است جزو رشته علمی‌شان نیست، مسئله شیمی و فیزیک و کیهان شناسی نیست. سخن ما در خود صورت علمی خاص است که اثر آن چیست. اما اینکه از این استفاده کنید و به چیز دیگری برسید که مسئله این علم نیست اشکالی ندارد و ربطی به بحث ما ندارد.

 

۴) نحوه اتصال انسان به غیر:

 

نحوه اتصال ما به غیر چیست؟ چگونه با چیزی متصل هستیم؟ وقتی که می‌گوییم «ما»، مقصود نفسمان و حقیقت ذات است؛ اجزای بدن که به هم متصل است و می‌تواند اتصال دیگری به اجسام دیگر خارج از خودش داشته باشد و اینها اتصال ما به چیزی به حساب نمی‌آید. همانگونه که دیوارها را روی همدیگر گذاشته‌اند و با یک چیزی چسبانده‌اند، این میز و صندلی و موبایل را با پیچ و چیزهای دیگر به حسب خودشان به هم چسبانده‌اند، اعضا و اندام ما یا چیزی خارج از او را نیز ممکن است همینگونه با پیچ و چسبی که مناسبت با خودش دارد و از سنخ خودش است به یکدیگر بچسبانند.

 

اتصال ما به غیر، در واقع یعنی همان آگاهی ما. و اگر این آگاهی نباشد، مطلقاً ارتباط و اتصالی با غیر نداریم. فرض کنید انسانی خواب نباشد، هوشیار باشد، ولی ماده‌ای در بدنش تزریق کنند که تمام حواس پنج‌گانه او را از کار بیندازد. چطور وقتی به دندان تزریق موضعی می‌کنند قوه‌ لامسه‌ از کار می‌افتد و دیگر چیزی احساس نمی‌کند؛ همینگونه فرض کنید طوری باشد که قوه‌ بینایی از کار بیفتد، شنوایی و لامسه نیز همینطور؛ لامسه که گفته شد چه لامسه‌ بیرون و چه لامسه‌ درون، بعضی لامسه‌های ما مربوط به اندام‌های درونی است، معده درد می‌کند، ما اینها را می‌فهمیم، صدا می‌کند می‌فهمیم. فرض کنید تمام اینها از کار بیفتد و شخص در عین حال بیدار نیز باشد و بیهوش نباشد. چنین شخصی را تصور کنید؛ او اکنون در چه حالی است؟ با چه چیزی مرتبط است؟ هر چه کنار او یا چسبیده به بدن او باشد، نزدیک یا دور باشد، چه ادراکی دارد؟ هیچ ادراکی از عالم طبیعت ندارد. در ظلمت محض است، ظلمت مطلق. هیچ ادراک حسی به هیچ نحوی برای او نیست. اینجا اگر گفتیم ظلمت و تاریکی مطلق، مقصود تاریکی محسوسی که ما با قوه بینایی شناختیم نیست. معلوم و واضح است، به راحتی می‌توان چنین تصوری داشت و می‌فهمیم که اگر چنین وضعی برای کسی پیش بیاید، معنایش این است که او هیچ نحوه ارتباط و اتصالی از جهت جسمانی و عالم طبیعت با اشیاء طبیعی ندارد. ولی قوه‌ خیال او هست؛ در همین حال می‌تواند چیزهایی را که از قبل داشته تخیل کند، می‌تواند در همان امور بچرخد، تخیلات گوناگون داشته باشد. چرا تخیلات گوناگون دارد؟ چرا اشیائی را که از قبل شناخته، دوباره می‌تواند به خاطر بیاورد؟ که مثلاً من اکنون در چنین مشکلی افتاده‌ام، هیچ چیز نمی‌فهمم و هیچ ادراکی ندارم، فلان پزشک شاید بتواند من را کمک کند، چطور خودم را به او برسانم و امثال اینها؛ می‌تواند تخیل داشته باشد. اکنون که او اتصال به عالم طبیعت ندارد، چون درکی ندارد. مثلاً اگر همین پزشکی که با خودش تخیل می‌کند را نیز نمی‌شناخت، اتصال با او هم در قوه خیالش نداشت. اگر فرض کنیم هیچ صورت خیالی نداشته باشد، همانطور که تمام صور حسی از او قطع شد، صور خیالی هم از او قطع بشود، سپس در قوه‌ خیال هیچ چیزی تخیل نمی‌کند. اگر تخیل هم بکند، همان‌هایی است که در حیطه‌ خودش بوده است، تخیل جدیدی نمی‌تواند بکند مگر اینکه همان‌هایی که دارد را با یکدیگر جمع و تفریق کند، تخیل برای خودش بکند و همینطور بسازد. وگرنه غیر از چیزی که از قبل داشته نمی‌تواند تخیلی بکند، مگر دوباره خودش برای خودش بسازد. از بیرون چیزی برای او نمی‌آید. در وهم نیز همینطور است؛ اگر از قبل معانی موهوم داشته است، همان‌ها را توهم می‌کند؛ اگر امکان جمع و تفریق در معانی وهمی با صور خیالی خود داشته باشد هم همینطور، اما دیگر امر جدیدی برایش نیست.

 

پس در نتیجه اتصال و ارتباط انسان با غیر خود، از باطن نفس خودش است. اگر در باطن خودش چیزی نباشد، ارتباط و اتصال نیز معنا نمی‌دهد. اما در غالب موارد، چون بیشترین توجه ما به محسوسات است و از طرفی ما به محسوسات درونی خود و به محسوس بالذات توجه نمی‌کنیم، چون او همیشه ابزاری برای توجه به محسوسِ بالعرض خارجی است. از این مطلب غفلت می‌کنیم؛ خیال می‌کنیم با محسوس خارجی مرتبط هستیم، در حالی که در واقع ارتباط حقیقی در حیطه‌ نفس خودمان با محسوس بالذات است؛ چون اگر او نبود، اصلاً محسوس بالعرض خارجی برای ما آشکار نبود. آشکاریِ محسوس بالعرض خارجی یعنی همان محسوس بالذات ذهنی؛ وگرنه در واقع محسوس خارجی بر ما آشکار نیست. لذا اگر محسوس بالذات ذهنی باشد، ولی در محسوس بالعرض در خارج نباشد، هیچ تفاوتی برای شخص ندارد. او اصلاً درکی ندارد از اینکه در خارج آن محسوس هست یا نیست؛ چون درک این شخص بر اساس ذهنیت و معلومات بالذات خودش است، از هر قبیل که باشد. اگر بخواهیم به تعبیر فلسفی بگوییم آن محسوس خارجی فقط نقش إعدادی داشت. به هر نحوی این إعداد را از راه دیگر فراهم کنید و همان صورت حاصل بشود، از نظر مدرِک هیچ فرقی نمی‌کند؛ او اصلاً درکی ندارد از اینکه در خارج این بوده یا نبوده است. اگر بدن عاشقی در کنار بدن معشوقش است ولی هیچ درکی ندارد، اصلاً نمی‌داند که چنین چیزی هست، پس تصور و درک او این است که غایب از محبوبش است. حالا اگر با یک شوک الکتریکی، صورت نوری و یا با هر چیز دیگری بشود معشوق را شبیه‌سازی کنند و عاشق گمان می‌کند که در کنار جسم معشوق خود است، تصور او این است که واقعا هست؛ چون در واقع ظهور معشوق بر این عاشق، در باطن خود این عاشق است، خارج از او نیست. بنابراین راه ارتباط و اتصال در حیطه‌ خودِ نفس است، باید چیزی در نفس شخص باشد تا بگویید اتصال است. و خودِ این چیزی که در نفس است عین اتصال است، نه اینکه اینجا دو چیز داشته باشیم: نفسی که صورتی دارد و سپس این صورت مرتبط و متصل با آن امر خارجی است، یکی اتصال است و یکی صورت است، که بین این شخص و امر خارجی پلی زده باشد؛ نه، همه اینها در مقام تعبیر است. در حقیقت شخصی است که در حیطه نفس خود چیزی دارد که عین ارتباط و اتصال با امر خارجی و عین ظهور آن امر خارجی است، وگرنه امر خارجی در واقع از نفس غایب است. خود خارجی را که در نظر بگیریم از این شخص غایب است، در حضور او نیست.

 

۵) حقیقت علم:

 

حقیقت علم، ظهور، آشکاری، اتصال و هر تعبیر دیگری، وجدان و یافت یک چیزی است؛ اصلاً درک به معنای یافت و وجدان است. چه می‌یابیم؟ علم یا حضوری است یا حصولی؛ حضوری یعنی یافت خودِ معلوم، حصولی با واسطه است. در مباحث دقیق‌تر گفته شد که علم حصولی در واقع خودش نحوه‌ای از حضور است؛ اصلاً علم به معنای یافت و حضور و وجدان است. ولی این وجدان گاهی ضعیف است، گاهی قوی است. گاهی ما آنچه که وجدان کرده‌ایم را در خودمان یافته‌ایم؛ گاهی خودش به دست ما نرسید و در حیطه‌ ما قرار نگرفت، یک جایگزین برایش آوردیم که او را نشان بدهد، ولی در واقع این جایگزین چون خودِ او نیست، پس ضعیف‌تر از اوست. اگر می‌شد آنچه که معلوم به علم حصولی است، خودش در حیطه‌ عالم باشد؛ همچنانی که در علم حضوری که به حالات نفسانی خودش دارد، این حالات در حیطه اوست، همینطور معلوم به علم حصولی و معلوم بالعرض نیز در حیطه عالم می‌بود، اقوی، اکمل و خیلی بهتر بود؛ اگر دارای اثری نیز هست، اثرش بیشتر بود. اما چون عالِم ضعیف است، آنگونه که به حالات نفسانی خویش احاطه دارد، نمی‌تواند به معلوم بالعرض خارجی احاطه پیدا کند، پس جایگزین و نسخه‌ بدل آن را می‌گذارد و به آن صورت می‌گوید. اگر بهره‌ای از آثار نیز دارد، نسبت به علم حضوری ضعیف‌تر است. پس حقیقت علم یافت و وجدان در درون خودش است؛ اینکه تقسیم کردیم به حضوری و حصولی در واقع به اعتبار شدت و ضعف این عالم است. هر چقدر شدید الوجودتر باشد، نحوه‌ حضور معلوم برای او شدیدتر می‌شود، هر چه ضعیف‌تر بود، نحوه حضور معلوم ضعیف‌تر می‌شود؛ به جایی می‌رسد که می‌گوییم مفهومِ شیء است، خودش نیست، بلکه بدل آن است. اما به هر حال ارزش صورت ذهنی در واقع به این خاطر است که با واقعیت مرتبط است؛ اگر مرتبط نمی‌بود این نیز ارزشی نداشت و جزو همان اباطیل می‌شد.

logo