« فهرست دروس

درس خارج فقه استاد سیدعبدالهادی مرتضوی

99/09/23

بسم الله الرحمن الرحیم

عدم فرق در حد بين زن و مرد و مسلمان و ذمي / سرقت از مال مشترك / حد سرقت / حدود – جلسه 57مسأله 4 «في السرقة من المغنم روايتان إحداهما لا يقطع‌، و الأخرى يقطع إن زاد ما سرقه على نصيبه بقدر نصاب القطع».[1]

موضوع: عدم فرق در حد بین زن و مرد و مسلمان و ذمی / سرقت از مال مشترک / حد سرقت / حدود – جلسه 57

مسأله 4: «في السرقة من المغنم روايتان إحداهما لا يقطع‌، و الأخرى يقطع إن زاد ما سرقه على نصيبه بقدر نصاب القطع».[1]

گفتیم در مورد شرکت چه باید بگوئیم، آیا تقدیم با صحیحه محمد بن قیس[2] و روایت مسمع[3] است که بگوئیم حد جاری نمی شود و حکم به عدم قطع کنیم یا اطلاقات ادله سرقت را اخذ کنیم و حکم به قطع و اجرای حد نمائیم.

صاحب جواهر در اینجا مطلبی دارند و می فرمایند عمومات سرقت تقدیم می شود به قطع و اجرای حد حکم می کنیم، چون عمومی نداریم که حکم به عدم قطع کنیم و صحیحه محمد بن قیس چنین دلالتی ندارد.

علاوه بر اینکه صاحب جواهر در سند صحیحه محمد بن قیس هم اشکال می کنند.[4]

اشکال: در اینجا چگونه ایشان می فرمایند عمومی وجود ندارد؟! آیا عمومی از صحیحه محمد بن قیس اقوا وجود دارد؟! می فرمایند: «إِنِّي لَا أَقْطَعُ أَحَداً لَهُ فِيمَا أَخَذَ شِرْكٌ».

حضرت می گویند هر جا پای شراکت به میان بیاید، قطع و حد جاری نمی باشد.

آیا عمومی از این بالاتر وجود دارد؟!

و همچنین سند این روایت هم تمام است و اشکال صاحب جواهر جا ندارد، چون یکی از طرقی که این صحیحه به آن طریق آمده است معتبر و صحیحه است.

حال اگر قائل شدیم که صحیحه محمد بن قیس، صحیحه ابن سنان را تقیید می زند، حکم غنیمت را پیدا می کند و الا باید گفت مطلقا حد جاری نمی شود و با این مطلب اگر صحیحه محمد بن قیس تمام باشد (که تمام است)، در مال شراکت، نیازی به فرمایش مرحوم شهید در مسالک نیست.

مرحوم شهید در مسالک فرموده است: ملکیت غانم ضعیف تر از ملکیت سارق در مال شراکتی است، اگر در غنیمت بگوئیم حد جاری نیست، در مال شراکتی به طریق اولی باید گفت حد جاری نمی باشد.[5]

اشکال: مرحوم صاحب جواهر این فرمایش را ذکر می کند و بر آن اینگونه اشکال می کند که این اولویت نا تمام است.[6]

با این حرف، مسئله 4 تحریر به پایان می رسد.

مسأله 5: «لا فرق بين الذكر و الأنثى، فتقطع الأنثى فيما يقطع الذكر، و كذا المسلم و الذمي فيقطع المسلم و إن سرق من الذمي، و الذمي كذلك سرق من المسلم أو الذمي».[7]

در مسئله 5 این را بیان می کنند که در اجرای حد سرقت فرقی نیست که زن و مرد مسلمان با ذمی است و فرق ندارد که ذمی از مسلمانان از ذمی سرقت کرده باشد یا برعکس، زن از مرد سرقت کرده باشد یا مرد از زن سرقت کرده باشد.

در این مسئله، 4 فرع بیان می شود:

فرع اول: عدم فرق بین مرد بودن و زن بودن سارقادله بر این فرع:

دلیل اول: عدم الخلاف بین الفقهاء[8]

دلیل دوم: عمومات ادله سرقت

دلیل سوم: این حکم صریح آیه قرآن است: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما».[9]

خداوند می فرماید دست زن و مرد دزد، قطع می شود و اطلاقات روایات هم همین را می گفت که فرقی بین اجرای مرد و زن در اجرای حد نمی باشد.

پس نظریه مرحوم امام نسبت به این فرع تمام است.

فرع دوم: سرقت مسلمان از ذمی

اگر مسلمانی از یهودی یا نصرانی که در ذمه اسلام است، دزدی کند، آیا حد سرقت بر این مسلمان جاری می شود یا خیر؟

در اینجا می فرمایند حد بر مسلمانان جاری می شود و دست مسلمان قطع می شود.

دلیل بر این حکم: عمومات ادله سرقت و دلیلی نداریم که این عمومات را تخصیص بزند و این عام می گوید حد جاری است.

آنچه که در اینجا مهم است، ملکیت مال مسروق است و فرض این است که ذمی هم مالک می شود و در این صورت سرقت از مالک تصور دارد و باید بگوئیم دست مسلمان بخاطر سرقت از ذمی، قطع می شود.

ان قلت: ما در بحث قصاص گفتیم از شرایط قصاص تساوی در دین است و اگر مسلمانی، کافر ذمی را بکشد، مسلمانان قصاص نمی شود.

قلت: این شرط در قصاص وجود دارد اما در حد سرقت این شرط وجود ندارد.[10]

پس نظریه مرحوم امام در این فرع تمام می باشد.

فرع سوم: سرقت ذمی از مسلمانان

اگر فرد ذمی از مسلمانان دزدی کند، دستش قطع می شود بخاطر عمومات ادله سرقت و تخصیصی برای این ادله ذکر نشده است.

پس نظریه مرحوم امام در این فرع هم تمام می باشد.

فرع چهارم: سرقت ذمی از ذمی

اگر کافر ذمی از ذمی دیگری سرقت کند، آیا حد سرقت بر این فرد جاری می شود یا خیر؟

در این هم باید گفت که حد جاری می شود، چون عمومات ادله سرقت در اینجا جاری می شود و شامل سرقت ذمی از ذمی هم می شود.

نکته: قبلا بحثی صورت گرفت که آیا حاکم اسلامی می تواند بر ذمی حد جاری کند یا خیر که مفصلا گفتیم و چند قول بود و بعضی گفته بودند حاکم باید بر ذمی هم حد جاری کند، بعضی گفته اند حاکم نمی تواند بر ذمی حد جاری کنند و باید به دادگاه خودشان ارجاعش دهد.

ما گفتیم حاکم مخیر است که که خودش این حد را جاری کند یا اینکه او را تحویل دادگاه خودشان بدهد و هر چه آنجا تصمیم گرفته شد، همان جاری شود.

پس نظریه مرحوم امام در مسئله 5 تمام است.


[1] خمینی، سید روح الله، تحریر الوسیله، ج2، ص483.
[2] «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنْ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ: فِي رَجُلٍ أَخَذَ بَيْضَةً مِنَ الْمَقْسَمِ (المغنم) فَقَالُوا قَدْ سَرَقَ اقْطَعْهُ فَقَالَ إِنِّي لَا أَقْطَعُ أَحَداً لَهُ فِيمَا أَخَذَ شِرْكٌ»؛ حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج28، ص288، ابواب حد السرقه، باب24، ح1، ط آل البیت.
[3] «وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنْ مِسْمَعِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ عَلِيّاً ع أُتِيَ بِرَجُلٍ سَرَقَ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ فَقَالَ لَا يُقْطَعُ فَإِنَّ لَهُ فِيهِ نَصِيباً»؛ حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج28، ص288، ابواب حد السرقه، باب24، ح2، ط آل البیت.
[4] «و خبر محمد بن قيس و مسمع قد عرفت عدم الجابر لهما في الفرض، بل لو سلم صحة الأول لكنه لا يصلح مخصصا للعمومات بعد إعراض المشهور و غيره، كما هو واضح»؛ نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، ج41، ص486.
[5] «عدم القطع مع أخذه بقدر حقّه، و ثبوته مع الزيادة بقدر النصاب يظهر من الروايات المذكورة في السرقة من الغنيمة، لأن شركة الغانم أضعف من شركة المالك الحقيقي، للخلاف في ملكه، فإذا قيل بعدم قطع الغانم فالشريك أولى»؛ عاملی، زین الدین بن علی، مسالک الافهام، ج14، ص484.
[6] «و فيه منع الأولوية المزبورة بالنسبة إلى المسروق منه في عدم القطع مع سرقته قدر النصيب مع فرض بلوغ حصة الشريك فيه نصاب السرقة كمنع استفادة حكم مطلق المال المشترك مما سمعته في الغنيمة، و خبر محمد بن قيس و مسمع قد عرفت عدم الجابر لهما في الفرض، بل لو سلم صحة الأول لكنه لا يصلح مخصصا للعمومات بعد إعراض المشهور و غيره، كما هو واضح»؛ نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، ج41، ص486.
[7] خمینی، سید روح الله، تحریر الوسیله، ج2، ص483.
[8] «و لم يخالف فيه أحد»؛ فاضل لنکرانی، محمد، تفصیل الشریعه، ص510.
[9] سوره مائده (5)، آیه 38.
[10] «و عدم جريان القصاص في حقّ المسلم إذا قتل الذمّي لا يقتضي عدم جريان القطع فيه فيما إذا سرق منه؛ لعدم الملازمة بين الأمرين، و قيام الدليل هناك على اعتبار التساوي في الدين و عدم قيامه في المقام، بل مقتضى الإطلاق عدمه، مضافاً إلى أنّ القطع من حقوق اللّٰه تبارك و تعالى، بخلاف القصاص الذي هو حقّ الناس»؛ فاضل لنکرانی، محمد، تفصیل الشریعه، ص510.
logo