« فهرست دروس
درس حدیث استاد سید محمدمهدی میر باقری

1403/07/07

بسم الله الرحمن الرحیم

بیان صدر المتألهین/کتاب الحجه /شرح اصول کافی

 

موضوع: شرح اصول کافی/کتاب الحجه /بیان صدر المتألهین

 

بیان صدرالمتألهین و بررسی آن

روايت اول باب اضطرار حجت را ترجمه کردیم، بيان مرحوم علامه مجلسي را هم عرض کردیم. ایشان فرمودند استدلال‌هاي مختلفي مي‌شود از اين روايت به دست آورد که دو تايش را ذکر کردند.

مروری بر بیان علامه مجلسی

يکي بيان نوراني خودشان بود. ايشان عمدتاً چهار، پنج تا مقدمه دارند. مقدمه اول اين است که خداي متعال که صانع ماست، صانع حکيم است، بنابراين ما را لغو خلق نکرده. مقدمه دوم این که حالا که لغو خلق نکرده، حتما براي عبادت و معرفت خلق شده‌ايم، نه براي عيش مادی در دنيا. سوم اين که معرفت و درک مناسک عبادت و کمالات روحي و عملي، يعني رشد در معرفت و عبادت، اين از اموري است که براي ما مستقيم ممکن نيست، از طريق تشبيه و درک حسي و امثال اينها براي ما حاصل نمي‌شود، بنابراين نياز به راه ديگري است. آن راه ديگر هم وحي است. پس ضرورت وحي اثبات مي‌شود تا اينجا. بعد فرمودند وحي هم حتماً يک حامل وحيی مي‌خواهد. اين حامل وحي بايد ظرفيت تنزه و تقدس داشته باشد، تا بشود وحي را تلقي بکند. بنابراين ما محل وحي نيستيم که از آن طريق معرفة الله و مناسک قرب و عبادت به ما برسد؛ بنابراين نياز به يک واسطه و رسولي اثبات مي‌شود. عرض کردم ایشان اضافه مي‌کنند که اگر يک موقعی هم القائاتی به ما از طريق وحي بشود، عنايتي بشود، ما طريق تمييز وحي و واردات شيطاني را نداريم، لذا باز از طريق وحي به خودمان هم حجت بر ما تمام نمي‌شود؛ بايد واسطه‌اي باشد و آن واسطه، هم بايد جهت قدسي داشته باشد تا بتواند وحي را تلقي کند، هم جنبه بشري داشته باشد تا به ما القاء بکند و ما بتوانيم از آن استفاده بکنيم. براي اثباتش هم نياز به معجزات است؛ بايد يک تمايزي داشته باشد. اين مجموع مقدماتي بود که ايشان از اين روايت استظهار فرمودند.

یک بيان را هم از صدرالمتألهين نقل مي‌کنند. منتها بعد عرض مي‌کنم که ایشان يکي از مقدمات برهان صدرالمتألهين را انداخته‌اند؛ به نظرشان مقدمه غير ضروري و غلطي بوده. البته در مجموع پيداست ایشان دارند استدلال را نقد مي‌کنند، ولي يک مقدمه‌اش را رأساً حذف کرده‌اند.

بیان صدر المتألهین

در شرح کافيِ ملاصدرا، پنج تا مقدمه براي توضيح اين روايت ذکر شده. آن پنج مقدمه را عرض کرديم. مقدمه اول اين بود که ما صانعي داريم که اين صانع قدرت دارد، قادر مطلق است و عاجز نيست. يک موقع عاجز است؛ نمي‌شود بگوييد بعث رسل مي‌کند يا نمي‌کند؛ عجز دارد. ولي اگر فرض شد صانعي داريد که قدرت علي کلّ شيء دارد، اين می‌تواند مقدمه اثبات رسول باشد. اگر صانعي اثبات نشد، که هيچ، پيداست رسل اثبات نمي‌شوند. اگر صانعي اثبات شد که عاجز است، باز هم نه. اگر صانعي است که «قادرٌ على كلِّ شَيء» اين مقدمه اول است. مقدمه دومي که ايشان بيان کردند اين است که اين صانع قادر در معرض ادراک حسي و ملامسه و مشاهده و گفتگوي با ما نيست، چون جسم و جسماني نيست، تعلق به جسم ندارد؛ اين هم دوم. سوم اين که اين صانعي که در معرض ادراکات ظاهري ما نيست، حکيم هم هست، عالم به خير است، عالم به منافع نظام و مصالح معيشت انسان و دوام و بقاء اوست، علم به اين نظام خير و نظام احسن و علم به صلاح معيشت انسان دارد؛ اين هم مقدمه سوم. مقدمه چهارم اين که اين صانع حکيم، به خاطر اين که در مقام تقدّس است، ممتنع است که بدون واسطه، عالم کثرات را خلق و تدبیر کند؛ بنابراين يک واسطه‌اي، هم در مقام خلق و هم در مقام تدبير لازم است. خداي متعال اگر بخواهد اين عالم که عالم کثرات هست را تدبیر کند، بايد با واسطه تدبير کند، کما اين که با واسطه خلق می‌کند؛ چون خلق و تدبير بدون واسطه، ممتنع است. حالا اين بر مي‌گردد به قاعده الواحد و بعضي مباحث ديگر حکمي که جاي بحث‌هاي جدي هم دارد؛ متکلمين هم مخالف‌اند با اين مقدمه. مقدمه پنجم هم اين است که اگر او صانع قادرِ حکيمِ منزهِ از دسترسي ماست و تصرفات و تدبيرش نسبت به ما با واسطه واقع مي‌شود، ما هم محتاج به تدبير او در اين عالم هستيم. تدبير براي چه؟ تدبير در طريق معيشت در دنيا، که معيشتمان معيشت عادله بشود، و تدبير براي اين که ما از عقوبت عقبي هم نجات پيدا کنيم. ما برای معيشت صالحه و عادله در دنیا و براي اين که از عقوبت در عالم آخرت نجات پيدا کنيم، نيازمند به تدبير و تعليم هستيم. بنابراین ما نياز به تدبير داریم، او هم قادر است، حکيم است، اين تدبير هم مستقيم واقع نمي‌شود، ما هم نمي‌توانيم مستقيم با او ارتباط برقرار کنيم، پس وسايط لازم است. وسايط چه کساني‌اند؟ ایشان مي‌گويند این وسایط بايد بشري باشد که از يک طرف بتواند آن حقايق را تلقي بکند و از يک طرف هم القاء بکند. بايد صاحب معجزه هم باشد، براهيني داشته باشد که در عالم انساني با بقيه تفاوت پيدا کند. اين بيان ايشان.

منتها ایشان مقدمة پنجم را يک توضيحي مي‌دهند. بله، خداي حکيمي هست، يک. قادر است، دو. در دسترس ما نيست که با حواسمان درکش بکنيم، سه. اگر بخواهد ما را تدبير بکند با واسطه تدبير مي‌کند، چون در عالم کثرات تدبير مستقيم واقع نمي‌شود، چهار. اما چه کسی گفته که ما در اين عالم به تدبير او احتياج داريم؟ خودمان معيشتمان را اداره مي‌کنيم؛ عقلمان برايمان کافي است. ایشان مي‌خواهند اين را توضيح بدهند که چرا ما در تدبير خودمان، حتي در تدبير معيشتمان، نياز به خداي متعال و نياز به ربوبيت او و تدبير او داريم، تا اثبات بشود که بايد اين تدبير از طرف خداي متعال واقع بشود و حالا که مي‌خواهد واقع بشود، بايد واسطه باشد چون تدبیر مستقیم، ممتنع است.

تبیین ضرورت احتیاج به تدبیر الهی

چرا محتاج به تدبيريم؟ مقدمات متعدده‌اي را ذکر کرده‌اند که توضيح يک فصلي از شفاء ابن سيناست. اصلاً در بسیاری موارد، عين همان عبارات است، منتها با يک تنقيح دقيق‌تري که آن عبارات را هم قابل فهم مي‌کند. در کتاب شفاء، در بحث نبوت که اواخر الهيات هم هست، مقدماتي ذکر شده؛ ايشان همان مقدمات را، یا عین عبارات را و یا با يک تنقيح در عبارت و معنا، با يک اضافاتي ذکر مي‌کنند. آن مقدمات اين است:

يک: انسان براي تأمين نيازهاي خودش، مضطر به مشارکت ديگران است؛ به تنهايي نمي‌تواند نيازهاي خودش را تأمين کند. انسان مثل بعضي از حيواناتی که منفرد زندگي مي‌کنند نیست؛ نمي‌تواند منفرد زندگي کند، نياز به مشارکت دارد. اين مشارکت، يعني نياز به اجتماع و مدينه و شهر و امثال اينها. يک انسان مدني است، نياز به يک زندگي اجتماعي دارد. اين نکته اول.

نکته دوم: حالا که بناست با مشارکت با هم زندگي کنيم ـ اين را مفصل توضيح مي‌دهند ديگر ـ هريک بخشي از نيازهاي ديگري را تأمين مي‌کنيم؛ سرجمع نيازهاي کل جامعه تأمين مي‌شود. تقسيم مشاغل و تخصص‌ها و آرام آرام بحث‌هاي پيچيده‌اي که در حيات اجتماعي بشر پيش آمده، اين تنوعي که در مشاغل و حِرَف و کارهاست، اين ناشي از همين است که ما خودمان نمي‌توانيم نيازهايمان را تأمين کنيم، به مشارکت و حيات اجتماعي نياز داريم. وقتي حيات اجتماعي براي تأمين نيازهاي ضروري ما لازم شد، وقتی اين جامعه شکل گرفت، مشارکت شکل گرفت، يک تعامل عمومي حتماً پيدا مي‌شود. ما با هم يک تعاملي داريم، داد و ستدي داريم. وقتی اين تعامل عمومي اتفاق افتاد، نياز به قانون و سنت مي‌شود و اين قوانين و سنن هم بايد عادله باشد. به يک مجموعه سنن و قوانين عادله‌اي نیاز پيدا مي‌کنيم. پس ما حياتمان بايد اجتماعي باشد، باید در آن تعامل باشد و وقتی مي‌خواهيم با هم تعامل بکنيم، قانون عادله مي‌خواهيم. اين هم مقدمه بعدي.

مقدمه سوم: سنت و قانون، به خصوص قانوني که بر اساس عدل باشد، يک کسی را مي‌خواهد که هم قانون‌گذار باشد و هم عادل باشد؛ هم عدل را ايجاد بکند، هم قوانين را. مي‌گويند اولاً نمي‌شود این قانون‌گذاری را به خود ما واگذار کنند؛ اين يک نکته مهمي است. الآن در ـ به اصطلاح ـ دانش‌هاي سياسي روز مي‌گويند خير، اين طوري نيست، بشر خودش مي‌تواند از طريق قرارداد اجتماعي به آن بهترين نظام عادله برسد. حکماي ما معمولاً اين طوري مي‌گفتند که نمي‌شود انسان‌ها را به خودشان واگذار کنيد که خودشان اين سنت‌ها را برقرار کنند. چرا؟ چون هر کسي دنبال منافع خودش هست و عدل را بر اساس منافع خودش تعريف مي‌کند، بنابراين مي‌خواهد ظلم و عدل را بر اساس منافع شخصي خودش قانونمند بکند و لذا قانونگذاري بر اساس منافع مي‌شود و از همين جا تعارضات اجتماعي شکل مي‌گيرد. بنابراين نياز به قانون عدل است و قانون عدل آن است که منافع عمومي به نحو عادله در آن ملاحظه بشود و اينها را نمي‌شود به خود افراد واگذار کرد؛ بايد يک قانون‌گذار عادلي باشد که بتواند سنن عدل را برقرار بکند. اين ادعای ایشان است.

مقدمه بعد: اين شخصي هم که قانون‌گذار است، نبايد از جنسي باشد که در دسترس نيست؛ بايد صورت بشر به خودش بگيرد و لباس بشر بپوشد و در عين اين که لباس بشر مي‌پوشد، بايد يک امتيازاتي هم داشته باشد که او را قبول کنند. امتيازش به همان معجزه‌اش است. بايد يک کسي باشد، امتيازاتي داشته باشد، آن نظام عدل را درک بکند. اگر بخواهيد این سیر را دنبال کنيد، يک مقدمات پيچيده‌اي پيدا مي‌کند دیگر. مثلاً کسي که مي‌خواهد نظام عدل را درک بکند، بايد خودش اصلاً مستغرق در منافع و طرف دعوا نباشد، باید فوق اينها باشد. پس آن جنبه فوق بشري هم بايد در او باشد، لباس بشر هم بپوشد. وقتي لباس بشر پوشيد، معجزات هم بايد داشته باشد و از طريق معجزه معلوم بشود که اين يک آدمي است که فوق بشر عادي است و او مي‌تواند قانون‌گذار باشد تا معيشت را به يک معيشت عادله تبديل کند.

عرض کردم یک مقدمات پيچيده‌اي در بيان حکما هست که بعضي‌ها اینها را ساده کرده‌اند و آن سادگي‌ها گاهي اوقات به دقت‌هاي کلام لطمه مي‌زند. حالا خودتان کلام را به دقت ببینید؛ من خيلي نمي‌خواهم وقت شما را بگيرم. چون بحث ما اصلاً اينها نيست؛ مي‌خواهيم روايات را بيشتر معنا کنيم.

بنابراين خلاصه بحث تا اينجا اين مي‌شود: ما براي اصلاح معيشت خودمان و تأمين صلاح معاد خودمان نياز به تدبير داريم. چرا احتياج داريم؟ مي‌گويند به خاطر اينکه ما براي حل نيازهاي ضروري خودمان احتياج به مشارکت اجتماعي داريم؛ در مشارکت اجتماعي يک تعاملي شکل مي‌گيرد، داد و ستد و انواع مختلف تعامل که در جامعه هست؛ اينها نياز به قانون عادله دارد؛ قانون عادله هم نمي‌شود به خود مردم واگذار بشود، چون هر کسي عدل را متناسب با منافع خودش تعريف مي‌کند؛ پس بايد يک قانون‌گذاري باشد که بتواند عدالت عمومي را، عدالتي را که منافع همه به نحو عادله در آن تأمين بشود، تبديل کند به قوانين مدنی و حقوقي و کيفري و جزايي و امثال اينها. حالا انواع هم پيدا کرده ديگر! اين قانون‌گذار هم بايد از جنس بشر باشد تا بتواند با آنها تعامل کند. در عين حال بايد يک جنبه قدسي داشته باشد که تعالي از اين امور داشته باشد، تا هم بتواند آن حقيقت سنت عادله را تلقي کند و هم خودش طرف نزاع قرار نگيرد. بعد در عين حال بايد جنبه بشري داشته باشد تا بتواند القاء کند. وجود چنين شخصي که مي‌خواهد این قانون عادله را تلقي بکند و بعد هم به جامعه تعليم بکند و القاء بکند، ضروري است. پس تا اینجا ضرورت يک چنين شخصي که قانون عادله را براي تأمين عدالت اجتماعي و حيات اجتماعي تلقي بکند و القاء بکند، اثبات کردند؛ مي‌گويند اين ضروري است.

بعد ايشان وارد يک بحث دیگر مي‌شود؛ مي‌گويد: اين وقتي ضروري شد، حتماً محقق مي‌شود. چون اولاً خلقت يک چنین انسانی و قرار دادن يک چنين واسطه‌اي، هيچ امتناع عقلي ندارد. اين هم که به او معجزه بدهد تا بتواند اثبات بکند يک فرد ممتازي است، طرف نزاع نيست، دنبال منافع شخصي خودش نيست، از عالم بالاتري دارد تدبير مي‌کند معيشت ما را، خودش داخل در اين حلقه معيشت نيست، اين هم باز يک امر ممکني است. هم جعل چنين شخصي، هم خلقش، هم رسالت دادن به او، هم معجزه دادن به او، همه از امور ممکنه است. از طرفي هم این جزء ضرورت‌ها و منافع ضروري انسان هست. بنابراين محال است خداي متعال اين کار را انجام ندهد؛ خداي متعال عالم به نظام خير است و اين ضرورت را به علم فعلي و عنايي خودش می‌داند و هيچ مانعي هم وجود ندارد، لذا اين علم مبدأ خلق مي‌شود. ایشان یک بحثي در علم الهي دارند که وقتی خدای متعال به آن نظام احسن علم پيدا کند، اگر هيچ امتناعي هم نداشته باشد، واقع مي‌شود. بنابراين قهراً چنين چيزي خلق مي‌شود.

حالا يک مثالي هم مي‌زنند؛ مي‌گويند: کمتر از این را خداي متعال با آن علم به خير ايجاد کرده. چون علم به نظام خير داشته، آن علم مبدأ خلقت يک اموري شده که منافعش خیلی کمتر از يک چنين رسولي است. مثل اين که خداي متعال در خلقت طبيعي ما يک خصوصياتي قرار داده. مثلاً روي بشرة پوست صورت ما محاسن سبز مي‌شود؛ اگر اين سبز نمي‌شد، که به بقاي ما لطمه نمي‌خورد، ولي يک حُسني داشته در معيشت، لذا خلق شده. يا فرض کنيد کف پاي ما گود است، اين را خداي متعال در خلقت همه آدم‌ها قرار داده؛ اين يک منفعتي داشته و علم الهي مبدأ پيدايش اين امري شده که منتهي به منفعت است. مي‌دانيد اینها بحث‌هاي پيچيده‌اي است؛ مسأله نظام خير و علم الهي و این که نسبت علم الهي با وقوع چیست و آیا این علم منتهی به تحقق می‌شود یا نه، مفصل است ديگر. مي‌گويند اگر آن منافع جزئي با علم الهي محقق شده، حتماً اين علم الهي به نظام خير، مبدأ تحقق يک رسولي هم خواهد شد که واسطه باشد و آن نظام عادله را براي معيشت نازل کند و تبيين کند و در اختيار جامعة بشري قرار بدهد؛ حتماً چنین رسولی هم خلق خواهد شد و به او رسالت داده خواهد شد تا اين امر محقق بشود. اين بيان ايشان.

اين بيان براي چیست؟ براي اثبات مقدمه پنجم است که تدبير براي ما ضروري است. چرا نياز به تدبير داريم؟ چون در حل نيازمندي‌هاي خودمان نياز به مشارکت اجتماعي داريم، این مشارکت هم منتهي مي‌شود به تعامل و داد و ستدهاي اجتماعي. مقصودم فقط داد و ستد اقتصادي نيست؛ انواع تعاملي که پيدا مي‌شود، ازدواج مي‌کنند، همکار مي‌شوند، نظام شهري ايجاد مي‌کنند؛ خلاصه تعاملاتي بينشان برقرار مي‌شود. اين تعاملات هم نياز به نظام و سنن عادله دارد. اين سنن عادله را هم خود انسان‌ها نمي‌توانند تأمين بکنند، چون منافع خودشان را معيار عدل قرار مي‌دهند. کأنه انسان‌ها خودشان همه منفعت طلب‌اند. مي‌دانيد اين را خيلي‌ها گفته‌اند ديگر؛ می‌گویند همه منفعت طلب‌اند. بايد يک انساني که داخل اين بازي منافع نيست و از عالم قدس است، بيايد و لباس بشري هم بپوشد، آن نظام عادله را تلقي کند و القاء کند. اين ضرورت حيات انساني است و اين ضرورت هم به علم الهي واقع خواهد شد. چرا؟ چون هم ضرورت دارد، هم ممکن است، کمتر از اين هم واقع شده. بنابراین علم الهي به نظام خير، مبدأ تحقق نظام رسالت مي‌شود و اين «واسطة در تدبير» جعل مي‌شود.

آیا نمی‌شود خدای متعال مستقيم ما را تدبير کند؟ به خودمان واگذار نکند که خودمان جعل قانون کنيم؛ مستقيم هدايتمان کند! مي‌گويند اين را قبلاً گفتيم که تدبير بدون واسطه ممکن نيست. نمی‌شود هدايت از طريق ملک واقع بشود؟ مي‌گويند اين هم ممکن نيست؛ چون ما قوايمان نمي‌تواند ملائکه را درک بکند. انبياء هم که درک مي‌کردند، با قواي قدسي‌شان ملائکه را درک مي‌کردند.

پس نمي‌شود به خودمان مستقيم القاء بشود، ملک هم نمي‌تواند واسطه باشد. پس بايد يک بشري را رسول کند. منتها اين بشر بايد يک جنبه قدسي داشته باشد که اولاً بتواند آن نظام عادله الهي را تلقي کند و دوم اين که خودش داخل در بازي تنازع منافع نشود. و الا اگر خودش هم يک طرف تنازع منافع شد، اگر به این معنا از جنس ما شد، باز همین مشکل هست که نمي‌شود به او واگذار کني. بعد هم خدای متعال کمتر از اين را با علم الهي تأمين کرده، لذا اين منفعت حتما تأمين مي‌شود. بالضروره چنين چيزي واقع مي‌شود؛ ضرورت ماست، مانعي هم ندارد، لذا علم الهي به نظام خير مبدأ تحققش مي‌شود. اين بياني که ايشان دارند.

اين توضيح مقدمه پنجم بود. مقدمه پنجم این بود که ما نياز به تدبير داريم و تبیینش هم اين طوري بود که چون نظام اجتماعي داريم، قانون عادله مي‌خواهيم و قانون عادله هم از طريق تدبير الهي بايد به ما برسد و اين تدبير هم با واسطه است.

حالا اين مقدمات و استدلال را چطور بر روایت تطبيق مي‌کنند؟ اين مقدمه اول که گفتيد ما خالق صانع داريم، اين که در روايت روشن است؛ حضرت فرمودند لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً[1] . اين مقدمه اول. البته تعبیر «قادر» در این جا نبود؛ ايشان اضافه کردند.

برويم سراغ مقدمه دوم، که اين خدايي که خالق ماست، جسم و جسماني نيست. مي‌گويند اين هم که همان مُتَعَالِياً عَنَّا است؛ مُتَعَالِياً یعنی همین. اين هم مقدمه دوم. پس ما خالق قادري داريم أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً؛ این یک. جسم و جسماني نيست، در معرض مشاهده ادراکات حسي ما نيست، «مُتَعَالِياً عَنَّا وَ عَنْ جَمِيعِ مَا خَلَقَ». علاوه بر آن، بعدش هم مي‌فرمايد: لَمْ يَجُزْ أَنْ يُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لَا يُلَامِسُوهُ فَيُبَاشِرَهُمْ وَ يُبَاشِرُوهُ وَ يُحَاجَّهُمْ وَ يُحَاجُّوهُ[2] . اين هم مقدمة دوم، که ارتباط مستقيم با او ممکن نيست.

اما مقدمه سوم: ايشان فرمودند که اين خداي متعال حکيم است، منتها حکيم را اين طوري معنا کردند: حکيمي است که عالم به وجوه خير و عالم به منفعت نظام و راه دستيابي به مصلحت عباد هست. اين هم که در روايت آمده: وَ كَانَ ذَلِكَ الصَّانِعُ حَكِيماً مُتَعَالِياً. این حَكِيماً يعني همين. اين هم مقدمه سوم.

س: در مقدمات فرمودند که امتناع دارد ولي روايت مي‌گويد لَمْ يَجُزْ، اجازه نيست.

ج: لَمْ يَجُزْ يعني جواز عقلي ندارد؛ جواز عقلي از آن فهميده‌اند ديگر. لَمْ يَجُزْ يعني ممکن نيست، نه اين که اجازه شرعي نيست. چون بحث استدلال است دیگر.

اما مقدمه چهارم که خلق و تدبير بدون واسطه ممکن نيست. می‌گویند ممتنع است که حضرت حق اين عالم کثرات را بدون واسطه خلق و تدبير کند. اين را هم مي‌فرمايند از اين عبارت استفاده مي‌شود: «ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِي خَلْقِهِ يُعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَى خَلْقِهِ وَ عِبَادِهِ». بنابراین خداي متعال حکيم است، نمي‌شود مشاهده‌اش بکنيم، حالا که مشاهده نشد، پس واسطه مي‌خواهد. اين «واسطه مي‌خواهد»، همان مقدمه چهارم است.

تقریر علامه از بیان صدرالمتألهین و وجه تفاوت آن

مرحوم مجلسي اين برهان را نقل مي‌کنند، ولی اصلاً مقدمه چهارم را مي‌اندازند! چون اولاً قبولش ندارند، ثانياً احساس مي‌کنند که اين مقدمه اينجا اضافي است. اگر شما گفتيد که خداي متعال متعالي است و ما درک حسي و حضوري از او نداريم، اگر نه با تشبيه نه با حس نمي‌توانيم او را درک بکنيم، پس واسطه مي‌خواهد ديگر! حالا چه ممکن باشد خلق و تدبير بدون واسطه، چه ممکن نباشد! اين که سفراء ثابت شد، از اين باب ثابت شد، نه از اين باب که چون تدبير مستقيم ممکن نيست. لذا ايشان آن مقدمه را انداخته.

در متن اين استدلال هم وقتي مي‌خواهند تطبيق کنند، اين مقدمه چهارم را از اينجا بيرون مي‌آورند: ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِي خَلْقِهِ. اين که مقدمه چهارم نيست! اين را از راه‌هاي مختلفي مي‌شود اثبات کرد، يکي مقدمه چهارم است؛ ولی با حذف آن مقدمه هم قابل اثبات است ديگر! لازم نيست بگوييم که «تدبير مستقيم ممکن نيست؛ ممتنع است که خداي متعال عالم کثرات را مستقيم تدبير کند». خير، ولو تدبير مستقيم هم ممکن باشد، ما در مقام درک مستقيم نيستيم. اگر هم مي‌خواستند استدلال کنند، بايد از آن مقدمات ديگر مي‌گفتند؛ مثلاً از لَمْ يَجُزْ أَنْ يُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لَا يُلَامِسُوهُ فَيُبَاشِرَهُمْ وَ يُبَاشِرُوهُ استفاده مي‌کردند، نه اين که ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ. لذا عرض کردم که علامه مجلسی اصلاً اين مقدمه را حذف کرده‌اند.

اما مقدمه پنجم، که ما در معاشمان محتاجيم؛ مي‌گويند: تعبیر وَ يَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَاؤُهُمْ وَ فِي تَرْكِهِ فَنَاؤُهُمْ اشاره مجملي است به آنچه که ما در مقدمه پنجم گفتيم. مقدمه پنجم اين بود که ما حياتمان اجتماعي است، نياز به قانون عادله داريم، قانون عادله هم مُعدّل و قانون‌گذار مي‌خواهد، اين قانون‌گذار هم نبايد از جنس ما باشد که درگير تضاد منافع باشد، بايد از عالم بالاتري باشد و... مي‌گويند همه‌اش در همين جمله است: وَ يَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ. این همه چيز را از اينجا بيرون آورده‌اند، که اين ناظر به حيات اجتماعي ماست!

مناقشات نسبت به بیان صدر المتألهین

اين هم ادعایی است که باید آن را بحث بکنيم؛ تمام نيست. اگر ما فردي هم مي‌خواستيم زندگي کنيم، محتاج به انبياء بوديم؛ اين‌طور نيست که اگر کسي بخواهد از حيات اجتماعي جدا بشود، ديگر نياز به پيغمبر ندارد؛ این‌طور نیست که صرفاً چون حيات اجتماعي داريم و نظام معيشتمان نياز به قانون عادله دارد، نياز به انبياء داریم. علاوه بر اين که يک بحث‌هاي پردامنه‌اي هم هست که اين قانون عادله، عدل در معيشت را ايجاد مي‌کند یا...؟ کأنه ایشان مي‌خواهند بگويند که ایجاد عدالت در خود نظام اجتماعي، ولو فرض کنيد مرتبط به سعادت اخروي هم نباشد، محتاج به انبياست. ولي این يک بحث پردامنه‌اي است. فرض کنيد ما حيات اجتماعي نداشتيم؛ دیگر نياز به انبياء نداشتيم؟ اضطرار ما به حجت، در فرض حيات اجتماعي است؟ حتماً بايد اثبات کنيم که انسان مدني بالطبع است تا مضطر به انبياء بشود؟ يا نه، انسان در خلوت خودش هم محتاج به انبياست؟ عرض می‌کنم احتياج به حجت، بيش از احتياج به هوايي است که در آن تنفس مي‌کنيم. نمي‌گويم حيات اجتماعي محتاج نيست؛ حيات اجتماعي هم محتاج است. ما در زندگي اجتماعي‌مان هم محتاجيم؛ چون نظام عادله بايد از طريق وحي به ما برسد. آن هم نه فقط از باب اين که ما منفعت‌طلب هستیم و تضادّ در منافع داريم، نه؛ اصلاً اگر تضاد در منافع هم نداشته باشيم، نظام عادله را نمي‌توانيم درک بکنيم. این يک سخن ديگري است.

شريعت براي فرد هم هست ديگر؛ چرا فقط اجتماع؟ آیا اين که براي اثبات نياز به تدبير الهي، بگوييم «چون ما مدني بالطبع هستیم»، سخن تمامی است؟ «مدني بالطبع» هم يعني این که نيازهاي ضروري، ما را به حيات اجتماعي مي‌کشاند، وادار به زندگي اجتماعي مي‌کند. یعنی اين‌طور نيست که حيات اجتماعي يک امر زائد باشد؛ نه، نيازهاي ضروري است که ما را به حيات اجتماعي و مشارکت مي‌کشاند. این درست. ولی اين حد وسط نيست که شما بگویید «چون حيات اجتماعي داريم، نياز به انبياء داريم». فرض کنيد حيات اجتماعي هم نداشتيم؛ باز هم نياز به انبياء داشتيم. مگر اين که شما بگوييد: اگر حیات اجتماعی نداشتیم، مثل حيوانات نيازهاي ضروري‌مان را با هدايت غريزي تأمين مي‌کرديم و ديگر نياز به پيغمبر نبود! کأنه انبياء آمده‌اند اين نيازهاي طبيعي ما را تأمين کنند؛ کأنه سقف احتياج ما به انبياء در دنيا براي اين است که مي‌خواهيم معاشمان را تأمين کنيم. حالا چون معاشمان معاش اجتماعي است، نياز به قانون و قانون‌گذار دارد. به خلاف حيواناتي که با غريزه اداره مي‌شوند. نظام اجتماعي، با غريزه اداره نمي‌شود. کأنه اين نظام اجتماعي هم براي تأمين معاش است و اين معاش هم ربطي به معاد ندارد.

البته ظاهر اين استدلال‌ها اين است؛ نمي‌گويم که نمي‌شود اینها را ارتفاع ببخشيم. اگر بخواهيد اين استدلال را تحليل کنيد، ظاهرش اين است. مکرر هم این استدلال شده؛ نوعاً در نبوت عامه، استدلالي که آقايان مي‌کنند همين است. مي‌گويند انسان مدني بالطبع است. چرا مدني بالطبع است؟ از باب اين که نيازهاي ضروري‌اش جز در روابط اجتماعي تأمين نمي‌شود؛ خداي متعال ما را براي حيات اجتماعي خلق کرده است؛ مشارکت و تعامل اجتماعي هم نياز به قانون عادله دارد؛ قانون عادله هم رسول مي‌خواهد. کأنه انبياء ضروري‌اند، براي اين که ما عدل در معاش داشته باشيم. چرا حيوانات نمي‌خواهند؟ مي‌گويند چون نظام زندگی حيوانات پيچيده نيست، آن هم با غريزه هدايت مي‌شود. کأنه چون غريزه براي عدالت اجتماعی ما کفايت نمي‌کرده، انبياء بايد بيايند عدالت اجتماعي را تأمين کنند تا معاشمان اصلاح بشود.

عرض کردم اين از دو ناحيه قابل بحث است. يکي اين که آیا اگر حيات فردي داشتيم، احتياج به انبياء نداشتيم؟ ممکن است بگويند: «نه، اگر حيات فردي داشتيم، براي معيشتمان احتياج نداشتيم؛ يک غريزه‌اي به ما مي‌دادند، با غريزه‌مان زندگي مي‌کرديم. فقط براي حيات معنوي و اخروي نياز به انبياء داشتيم». اما شما اين را در اين استدلال نياورده‌ايد. ما اگر فردي هم زندگي مي‌کرديم، مضطر به انبياء بوديم ديگر!

بله، ایشان در مقدمه گفته‌اند که مردم در معاش و معاد محتاج‌اند، ولي در توضيح این مقدمه، آن امر معاد را توضيح نمي‌دهند. صرفاً مي‌گويند: چون ما حيات اجتماعي داريم، برای برقراری عدالت در حيات اجتماعي به انبياء نیاز داريم؛ عدالت اجتماعي بدون انبياء محقق نمي‌شود. حد وسط استدلال ایشان این است ديگر. سؤال این جاست: اگر فردي زندگي مي‌کرديم، دیگر پيغمبر نمي‌خواستيم؟

س: اصلا حيات فردي وجود ندارد. از اول اجتماعي زندگي کرديم. بشر اجتماعي بوده. يعني يک مجموعه بوده. يک واحد خانواده بوده به يک معنا. از اول يک نفر نيامده که شما بگوييد يک نفر يک نفر به وجود آمده، همه‌اش هم فرض کنيد يک نفر يک نفر بوده. همچين چيزي نداريم. يعني فرد خارجي نداريم.

ج: اين بياني که شما مي‌فرماييد، با يک تقرير بيان خوبي است، ولي با يک تقرير نه. یکی این است که بگویید: ما براي تأمين نيازمندي‌هايمان نياز به جامعه داشتيم؛ پس ما نياز پيدا مي‌کنيم به جامعه براي معاشمان. آن وقت در امور اخروي‌مان چرا احتياج پيدا مي‌کنيم؟ چون اگر نظام زندگي‌مان عادله نباشد، در حیات اجتماعی ظلم مي‌کنيم و چون در حيات اجتماعي ظلم مي‌کنيم، در آخرت گرفتار مي‌شويم. بنابراین براي اين که در آخرت گرفتار نشويم، بايد نظاممان عادله باشد. پس اصل، اين معيشت عادله است و اگر ما عدالت را در معيشتمان داشتيم، در آخرت هم عقوبت نمي‌شويم. اين يک تقرير. در اين تقرير، معيشت اجتماعي انسان اصل می‌شود. آن وقت من عرضم اين است: براي حيات فردي چطور؟ ما احتياج نداريم؟ کمالات فردي احتياج به انبياء ندارد؟

یک تقرير ديگر هم مي‌شود کرد که با اين متفاوت است. ما بعداً عرض مي‌کنيم که اضطرار ما اعم از اضطرار فردي و اجتماعي است. ما در جامعه آفريده شده‌ايم؛ اين‌طور نيست که منفصل از حيات اجتماعي خلق شده باشیم؛ ما در روابط اجتماعي خلق مي‌شويم. البته نوع ارتباطمان با جامعه ـ اینها بحث‌هاي پردامنه‌اي است ـ به اختيار خودمان بر مي‌گردد؛ این که با جامعه کفار مرتبط بشويم، با جامعه مؤمنين مرتبط بشويم، چه سطحي از ارتباط داشته باشیم، اینها به خودمان بر می‌گردد. ولي به هر حال ما اجتماعي خلق مي‌شويم و حيات اجتماعي نياز به انبياء دارد. عرض من اين است: بگوييد ما اصلاً حيات فردي نداريم؛ حيات فردي ما، ذيل حيات اجتماعي است. از اول، موضوع اضطرار به انبياء حيات اجتماعي است. حالا چرا در حيات اجتماعي نياز به انبياء داريم؟ چون مي‌خواهيم عدالت در زندگي دنيا داشته باشيم؟! يا حيات اجتماعي متصل به حيات اخروي است؟! ما اصلاً براي سير به طرف قرب نياز به انبياء داريم؛ فرق نمي‌کند که واحدش فرد باشد يا جامعه. در اين استدلال، حُکما مي‌خواهند بگويند که واحد اضطرار به انبياء جامعه است. عرض ما اين است که اگر فرض بکنيد انسان اصلاً تنها هم بود، باز هم مضطر به انبياء بود؛ اين انسان با اين استعدادها، مضطر به انبياء بود. بله، حيوان پيغمبر ـ به مصطلح خاص خودش ـ نمی‌خواهد. ولي انسان با اين استعدادهايي که دارد، ولو در حيات فردي خودش، محتاج به انبياست. واحد اضطرار به انبياء، اعم از فرد و جمع است.

سخن شما يک امر ديگري است؛ مي‌گوييد: ما اصلاً فردي نداريم، ما از اول اجتماعي هستيم؛ اين که اضطرار به انبياء از باب حیات اجتماعي است، به خاطر این است که ما اصلاً غير حيات اجتماعي نداريم. اگر بشود این را اثبات کنيد، آن وقت يک جنس ديگري است. حرف بدي هم نيست، البته با مقدمات خودش. يک مقدماتي دارد که باید آنها را در جاي خودش تمام کنید؛ باید ثابت کنید که انسان عمدتاً حياتش اجتماعي است و موضوع بعثت انبياء از اول، سرپرستي جامعه است و فرد در درون جامعه سرپرستي مي‌شود. اين يک نگاه است.

نگاه آقايان که اين استدلال را مي‌فرمايند، این نیست؛ کأنّه مي‌گويند که اگر انسان حيات فردي داشت، دیگر مضطر به انبيا نبود و مي‌شد با غريزه اداره بشود. کأنه مي‌خواهند بگويند که ما براي تأمين معاشمان احتياج به حيات اجتماعي داريم، نه براي تأمين معادمان. توضيح هم مي‌دهند؛ مي‌گويند: يکي نجاري مي‌کند براي آن، اين نان مي‌پزد براي آن، آن پزشک است، اين فلان است؛ پس به همديگر احتياج داريم. اينها براي معاشمان است دیگر؛ به حسب ظاهر ربطي به معادمان ندارد. کأنه حد وسط اين است: ما براي تأمين معاشمان احتياج به حيات اجتماعي داريم؛ حيات اجتماعي، قانون عادله و رهبر عادل مي‌خواهد؛ آن هم انبياء هستند. عرض من این است: ما با اين ظرفيتي که داريم، اگر بخواهيم زندگي فردي کنيم، پيغمبر نمي‌خواهيم؟ اين استدلال آقايان، جاي مناقشه است ديگر! حالا شما يک تقرير ديگري می‌فرمایید؛ مي‌گوييد اصلاً فرد فقط در درون جامعه زندگي مي‌کند و قرب فردي‌اش هم ذيل قرب اجتماعي‌اش است. آنها بحث‌هاي پيچيده‌ای است. اين چیزی که آقايان مي‌گويند، اين نيست؛ مي‌گويند: انسان در تأمين نيازمندي‌هاي معيشتي خودش نياز به حيات اجتماعي دارد، مضطر به حيات اجتماعي است؛ حيات اجتماعي قانون عادله مي‌خواهد؛ قانون عادله هم از طريق انبياء بايد ابلاغ و اعمال بشود؛ پس احتياج به انبياست. سؤال اين است: اگر انسان با همین استعدادها در فردانيتش زندگي مي‌کرد، اضطرار به انبياء نداشت؟ این یک.

دوم این که اگر مقدمات را در اين حد ببنديد، لازمه‌اش این است که بگویید حيات اجتماعي هم برای معيشت است و ربطي به پرستش و قرب ندارد. عرض کردم مرحوم علامه مجلسي در استدلال خودشان حد وسط را معرفت و عبوديت قرار مي‌دهند. اينجا اين نيست؛ حد وسط را تأمين مصالح اجتماعي قرار داده‌اند. می‌گویند: انسان موجود اجتماعي است؛ نياز به روابط اجتماعي دارد؛ نياز به نظام عادله دارد؛ نظام عادله قانون عدل مي‌خواهد. می‌گوییم: اولاً اگر انسان فردي زندگي مي‌کرد، در حيات فردي خودش هم مضطر بود. ثانياً آيا اين نظام عادله‌اي که شما مي‌گوييد نظام عادلة معيشت است؟! بنابراين اصل احتياج به انبياء، براي تأمين معيشت است؟ عدالت در معيشت است؟ نه در قرب و پرستش؟ فرض این است که حيات اجتماعي، معيشت است ديگر!

من نسبت نمي‌دهم؛ ممکن است کسي بگويد: نه، اين که مي‌گويند نظام عادله، مراد نظام عادله‌اي است که در روابط اجتماعي، روابط پرستش حاصل شود؛ وقتي نظام عادله است که همه روابطش روابط بندگي بشود، همه جا مسجد بشود. روابط تجارت‌خانه، آن وقتی عادله است که تجارت‌خانه هم مسجد بشود. ممکن است اين را بگويند، ولي خلاف عباراتشان است. لذا وقتی ابن سينا در يک فصل ديگري بحث عبادات را مي‌کند، که انبياء چرا مناسک عبادي را مي‌آوردند، این‌طور توضيح مي‌دهد که چون انبياء در همه زمان‌ها نبودند، براي اين که مردم سنت‌هاي انبياء را فراموش نکنند، مناسک عبادي مي‌آوردند که تکرارش موجب تذکر دائمي به انبياست. پس کأنه انبياء آمده‌اند نظام معيشت را درست کنند، آن وقت براي اين که مردم يادشان نرود يک پيغمبري بوده، دنبال او حرکت کنند، نماز و روزه آمده! اين هم که توجيه نماز! مي‌شود برای اینها هم یک تأويل خيری بیان کرد، ولي ظاهرش همین است که ـ اگر اين طوري معنا کنيد ـ انبياء آمده‌اند نظام معيشت ما را درست کنند، عدالت در معيشت اصل است.

بله، اگر شما عدالت در معيشت را برگردانديد به پرستش، تقريباً استدلال شما بر مي‌گردد به همان برهان علامه مجلسي. يک جا حد وسط مصالح اجتماعي است، يک جا عبادت و پرستش است. مرحوم علامه ديگر نمي‌روند بگويند ما اجتماعي زندگي مي‌کنيم و حيات اجتماعي قانون مي‌خواهد و قانون، قانون‌گذار عادل مي‌خواهد؛ نه، اين طوري نيست. مي‌گويند: ما بايد خدا را بپرستيم، چون ما براي پرستش خلق شده‌ايم؛ پرستش وحي مي‌خواهد؛ برای وحي هم بايد انبيائي باشند که جنبه قدسي داشته باشند، جنبه بشري هم داشته باشند، معجزه هم داشته باشند. آن تقرير با اين تقرير آقایان متفاوت است. اين تقرير را هم مي‌شود به آن برگرداند.

خلاصه بر اساس اين استدلال حِکمي، اضطرار ما به انبیاء اين است: ما حيات اجتماعي داريم؛ حيات اجتماعي، قانون عادله و قانون‌گذار عادل مي‌خواهد؛ پس انبياء ضروري‌اند. اين اضطرار را من انکار نمي‌کنم؛ ولی اين يک اضطرار حداقلي است، خيلي حداقلي است. برای اين اضطرار، دیگر لازم نيست کسي باشد که صاحب مقامات زيارت جامعه کبيره باشد، هر روز هم با زيارت جامعه کبيره زيارتش کنيد! که چه؟ که بفهميم يک امامي هست، حالا به حرفش گوش بدهيم تا به عدالت اجتماعي در معيشتمان برسيم! اين همان کت دوختن براي دکمه است. خدا پيغمبري فرستاده، ائمه‌اي فرستاده، با اين صفات؛ ما مي‌خواهيم بگوييم حالا براي اين دکمه‌اي که لازم داريم که نظم اجتماعي‌مان است، آن پيغمبر درست شده؛ براي اين دکمه، يک کت درست کرده‌اند! در حالي که اين طوري نيست. ما به اندازة عظمت انبياء به آنها مضطريم. صراط و سبيل و وجه و باب و جنب و اين شئوني که براي امام آمده، التَّامِّينَ‌ فِي‌ مَحَبَّةِ اللَّهِ وَ الْمُخْلِصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ[3] ، اين براي ايجاد يک نظام عادله در معيشت نبوده که بگوییم چون بشر مدني بالطبع است و حيات اجتماعي دارد، قانون عادله مي‌خواهد. عرض کردم، مي‌شود از اينجا شروع کنيم: قانون عادله، قانوني است که معيشت را به بستر تقرب تبديل کند؛ تا بستر تقرب نشود عدالت نيست. مي‌شود این را گفت، ولي ظاهر سخن آقايان اين نيست. به خصوص که ـ عرض کردم ـ در شفاء يک باب ديگري براي مناسک عبادي درست مي‌کنند در این که چرا انبياء عبادات مي‌آورند؛ می‌گوید: چون انبياء فترت دارند، مردم يادشان مي‌رود، لذا بايد عباداتي باشد، دائماً ذکر کنند، متذکر به خدا بشوند. اين تقرير‌ها براي اين بعثت و اين هدايت کافي نيست؛ خلاصه کردن روايات در اين حد، تمام نيست.

عرضم را جمع کنم. مرحوم علامه مجلسي دو تا طریق ذکر کردند، يکي آن تبیین خودشان است، يکي اين تبیین صدرالمتألهین. تفاوت‌های اين دو طريق با یکدیگر روشن شد. مقدمه چهارم ملاصدرا را هم علامه مجلسي نیاز نديده‌اند؛ استدلال او را ذکر مي‌کنند، اصلاً عين عبارات را همين شرح اصول کافي صدرالمتألهين را مي‌آورند، ولي اصلاً آن مقدمه چهارم را مي‌اندازند، رأسا حذفش مي‌کنند. کأنّ مي‌گويند احتياجي به آن مقدمه نيست. گويا از منظر ایشان، حرف غلطي هم هست، که ما از باب الواحد لا يصدر عنه إلا الواحد بگوييم که خلقت و تدبير مستقیم کثرات از حضرت حق ممتنع است؛ اين را ايشان قبول ندارند.

یک ذيلی هم روايت دارد؛ بیان ایشان در آن ذيل را هم ـ ان شاء الله ـ تقرير مي‌کنيم. بعد ببينيم روايت را چطور بايد معنا کرد، يعني از عمودهاي اصلي روايت بحث کنيم، و سطح معناي روايت را هم يک مقداري توضيح بدهيم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo