1403/07/02
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی عنوان باب اضطرار/کتاب الحجه /شرح اصول کافی
موضوع: شرح اصول کافی/کتاب الحجه /بررسی عنوان باب اضطرار
بررسی عنوان باب (اضطرار به حجت) و تبیین مقدماتی بحث حجیت و اضطرار به امام
مقدمه: تأملی در عنوان (اضطرار به حجت)
بحث در كتاب الحجة کتاب شريف کافي است. باب اولي که ايشان مطرح کردهاند، تحت عنوان اضطرار به حجت است. يک مقداري از خود اين عنوان بحث ميکنيم.
ما در روایات تتبع کرديم ـ دوستان ما تتبع کردند ـ عین لفظ این عنوان را نیافتیم؛ عنواني است که مرحوم کليني براي اين باب انتخاب کردهاند و تحت اين عنوان از نياز به رسول و امام بحث کردهاند، اضطرار به حجت. اگر لفظ عنوان در روايت آمده بود، بيشتر ميشد در بابش تأمل کرد، چون عنوان از معصوم بود. ولي بالأخره اين عنواني که ايشان انتخاب کردهاند، عنوان دقيقي است. حالا يک مقداري از آن بحث ميکنيم، بعد هم وارد روايات باب ميشويم. تفصيل اين بحث را هم انشاءالله در پايان مباحث اضطرار به حجت، وقتی که پنج روایات باب تمام شد، از آن بحث ميکنيم.
در این عنوان، يکي تعبیر (اضطرار) است که ايشان انتخاب کردهاند، یکی هم تعبیر (حجت) است. مرحوم مجلسي در شرحشان، در مرآة العقول، اين عنوان را ترجمه که ميکنند، ميگويند به معنای [لابدّيّت و ناچار بودن از حجت معصوم] است. بعد يک قيد هم اضافه ميکنند: حجت معصومي که عالِم به جميع نيازمنديهاي مردم زمان خودش باشد. کأنّه موضوع بحث را اين عنوان قرار ميدهند که ما بالأخره نياز داريم به يک حجتي بين خود و خداي متعال ـ وقتي ميگوييم حجت، دو طرف پيدا ميکند؛ يک طرف ما هستيم، يک طرف خداي متعال، که بشود احتجاج کرد ـ و آن حجت هم بايد معصوم باشد و عالم به جميع نيازمنديهاي مردم هم باشد؛ مضطر به چنين چيزي هستيم، و لا بُدَّ. بعد هم ميفرمايند که همين موضوع در کتب کلامي و فقهي و فلسفي و عرفاني موضوع بحث قرار گرفته است.
ولي عرض کردم عنواني که مرحوم کليني انتخاب کردهاند، دقيق است. يکي عنوان (اضطرار) است. صرف نياز معمولي و طبيعي را مطرح نميکنند؛ ميگويند ما مضطريم. اگر همه امکانات را هم داشته باشيم در عالم، بدون اين امکان نميشود کار را انجام داد.
بعد همين قدر که ميگويند اضطرار به حجت، پيداست مصبِّ اضطرار را هم معيّن ميکنند. حجت يعني حجت بين ما و خداي متعال. حالا بعد عرض ميکنم که حجت چه هست؛ چون خود حجت در روايات، خيلي از آن بحث شده و کمتر هم روي آن تأمل شده که حجت چه هست؛ آن را بايد بحث کنيم. حالا فيالجمله ميخواهم عرض کنم که وقتي ميگوييد (اضطرار به حجت)، در حجت، ارتباط بين ما و خداي متعال ملحوظ است. يعني اگر ما بخواهيم مرتبط با خداي متعال باشيم، حتماً يک حجتي بايد در بين باشد که از يک طرف ارتباط ما را با حضرت حق تأمين بکند و از طرف دیگر ارتباط حضرت حق هم با ما در يک شئوني از همين مسير اتفاق بيافتد. بنابراين ما به يک چنين امري احتياج داريم.
پس پيداست مصبّ اصلي اضطرار، اضطرار به ارتباط با خداي متعال است؛ چون ما مضطريم به ارتباط با خداي متعال، لذا مضطريم که بين ما و خداي متعال يک حجتي باشد که طبيعتاً معصوم هم بايد باشد ـ لذا مرحوم مجلسي هم این قید را اضافه ميکنند ـ تا وقتي اين ارتباط برقرار ميشود، خطا در آن نباشد؛ عصمت بايد محفوظ باشد. حالا خود حجت هم ـ که بعداً از آن بحث میکنيم ـ از شئونش همان عصمت هست. پس کأنه اين طوري است: ما مضطر به ارتباط با خداي متعال هستيم و در اين اضطرار، مضطر به يک حجتي هستيم که بين ما و خداي متعال واسطه بشود. اين عنوان اصلي باب است.
حالا من يک مختصري از حجت بحث ميکنم. بحث پردامنهاش إنشاءاللّه بماند برای بعد. به خصوص در باب پنجم همين كتاب الحجة، روایاتی که مرحوم کليني آوردهاند، شئون حجت را توضيح ميدهد. عنوان باب این است: أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ. آنجا اين روايات را آوردهاند. من بعضي از تعابیرش را ميخوانم. مثلاً يک جا آمده تَكُونُ الْأَرْضُ لَيْسَ فِيهَا إِمَامٌ؟ قَالَ (ع) لَا[1] . کأنه حجت همان امام است. يا مثلاً إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ؛ چرا؟ كَيْمَا إِنْ زَادَ الْمُؤْمِنُونَ شَيْئاً رَدَّهُمْ وَ إِنْ نَقَصُوا شَيْئاً أَتَمَّهُ لَهُمْ[2] ؛اگر چيزي اضافه کردند به دين خدا، ردّ کند و اگر کم کردند، بيان کند. یا آمده: مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهَا الْحُجَّةُ يُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو النَّاسَ إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ[3] ؛ يعني کأنه حجت کسي است که معرِّف حلال و حرام است و داعي الي سبيل الله است. پس اضطرار به حجت يعني اضطرار به يک چنين شخصيتي. يکي از روايات اين است: إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْحَقُّ مِنَ الْبَاطِلِ[4] ؛کأنه اضطرار به حجت، اضطرار به عالِمي است که مدار تعيين حق و باطل است در عالَم. پس اينها شئوني است که آنجا ان شاء الله از آن بحث ميکنيم.
ولي در اينجا اجمالش همين بود که عرض کردم که اضطرار به حجت، اضطرار به ارتباط با خداي متعال است. اگر ما نخواهيم با خداي متعال مرتبط باشيم و اضطراري در ارتباط نباشد، طبيعتاً اضطرار به حجت هم از بين ميرود؛ (اضطرار به حجت)، يک اضطرار مستقل از اضطرار به ارتباط با خداي متعال واحتجاج با خداي متعال نيست. اين يک نکته.
لوازم احتجاج انسان در عالم
وقتي ما ميخواهيم احتجاج کنيم، از يک طرف احتياج داريم به عقلِ عمل و عقلِ نظر، در طرفي که با او احتجاج ميشود. اگر عقل نظر و عقل عمل در ما نباشد، هيچ حجتي تمام نميشود. آخر کار، احتجاج ـ فيالجمله ـ از ترکيب عقل نظر و عقل عمل تمام ميشود. فرض کنيد ما يک هدفي را ميخواهيم انتخاب کنيم که آن را حق ميدانيم، بعد هم با عقلِ نظر راهش را پيدا ميکنيم. مثلاً ما ميخواهيم يک زندگي اجتماعي بکنيم. این مردم، این جامعه، اين شیوه زندگی را انتخاب کردهاند. وقتي انتخاب کردند، طريق رسيدنش را هم با محاسبات فلسفي و نظري و با عقل نظر تمام ميکنند. آن وقت حجت تمام ميشود. آن وقت ميگويند مثلاً تأمين سلامت، راهش اين است. و الّا اگر عقل عمل و عقل نظر نباشد اتمام حجت نميشود.
ولي صرف عقل نظر و عقل عمل هم کافي نيست. فرض کنيد عقل عمل و عقل نظر بسيط باقي بمانند، مثل دوران طفوليت؛ آیا هيچ وقت ميشود در مسائل پيچيدۀ اجتماعي با آنها احتجاج کنيد؟ ما در جامعه دائماً در حال احتجاجيم ديگر؛ قوانين جزائي داريم، کيفري داريم، حقوقي داريم. اینها همهاش مسير احتجاج در جامعه است. يک مسير بسيار پيچيدهاي هم هست. مثلاً ميگويم: قوانين رانندگي، رفت و آمد با وسايل نقليه. اين قوانين، يک قوانيني است که به آن احتجاج ميشود. آيا صرف عقل نظر و عقل عمل کافي است؟! مثلاً فرض کنید یک کسي بعد از این که از مادر متولد شد، هيچ آموزش اجتماعي نبيند؛ يک عقل عمل و عقل نظر دارد. وقتی آمد در اين دنياي مدرن، يک دفعه ميفهمد که بايد چطوري مثلا رانندگي بکند؟ يا نه، اين يک تعليماتي ميخواهد. يعني از سادهترين احتجاجها تا پیچیدهترین آنها، غير از اين که به يک عقل عمل و عقل نظر نياز دارد، به تعليم و تعلّم هم نياز دارد، و الّا حجت واقع نميشود.
اين که بعضي گفتهاند در احتجاج، عقل کافي است، اصلاً اين طوري نيست. همين احتجاجهاي عادي را عرض میکنم؛ اصلاً ارتباط با خداي متعال را هم کنار ميگذاريم. در همين احتجاجهاي اجتماعي که اتفاق ميافتد، آيا آدم عاقل، عقلش براي اين احتجاجها کافي است؟ يا نه، احتجاج نیاز به تعلیم و تعلّم دارد. بخصوص وقتي شکل اجتماعي پيدا ميکند، یعنی وقتی طرف پيدا ميکند. ما ميخواهيم طبق حجت اين جامعه عمل کنيم، میخواهیم در اين جامعه حجت داشته باشيم؛ اگر ما را به دادگاه بردند، گفتند چرا اين کار را انجام دادي، حجت داشته باشيم. آيا براي این احتجاج، صرف عقل عمل ما و عقل نظري ما کافي است؟! هيچ وقت اينها کافي نيستند. تا وقتی که يک تعليماتي نبينند و در يک بستري بزرگ نشوند، به کار نمیآیند.
آن وقت اگر خوب دقت کنید، اين تعليمات، خود عقل عمل و عقل نظر را بالفعل ميکند؛ يعني عقل عمل و عقل نظر مثل يک بذري است، بعد بالفعل ميشود، يک تعلقاتي پيدا ميکند، خواستههايي پيدا ميکند، بعد يک دستگاه محاسباتي پيدا ميکند.
بنابراين احتجاج، يک عقل عمل و عقل نظرميخواهد و يک پرورش عقل عمل و عقل نظر ميخواهد و همچنین يک دستگاه بيروني میخواهد که آن ساختارها را ايجاد ميکند. و الّا اگر این دستگاه نباشد، باز دوباره تعلیمات هم بی ثمر میماند. مثلاً ميگويم: شما ميخواهيد رانندگي کنيد؛ قبول کردهايد که مناسک رانندگي منوط به اين است که فرض بکنيد مراعاتهايي بشود. حالا بايد يک ساختار بيرونياي هم برايش ايجاد کنند؛ باید جادههاي مناسب تأمين کنند، علامتگذاري کنند، يک جايي چراغ قرمز بگذارند، يک جايي علامت توقف ممنوع بگذارند. اينها همهاش ميشود حجت. حجت بدون اينها تمام نميشود. حتی در یک بستر ساده مثل رانندگی این طور است؛ برای یک رانندگي، حجت به راحتي تمام نمیشود. حالا بگو من عقل دارم! العَقلُ حُجَّةٌ باطِنَةٌ [5] !بله، العَقلُ حُجَّةٌ باطِنَةٌ؛ شما يک آدمي را که عقل هم دارد، بفرستيد در يک جامعهاي که اصلاً آشناي به فرهنگ آن جامعه نيست؛ ميتواند با آنها احتجاج کند؟! و ميتوانند با او احتجاج کنند؟! يا نه، آدم باید در يک بستري پرورش پيدا کند.
لذا حجت يک طرفش عقل ماست، يک طرفش پرورش اين عقل و همچنین بسترهاي بيروني است. صرف اين پرورش عقل عمل و نظر هم کافی نيست؛ بسترهاي بيرونياش هم بايد فراهم شود.
سؤال... س: مقصود محتوا دادن به عقل عمل و نظر است؟
ج:يکي محتوا دادن است. يعني تربيت عقل عمل و عقل نظر. اگر تربيت نشوند، احتجاج نميشود. لذا در جامعه کفار، عقل يک طوری تربيت پيدا ميکند که احتجاجات بر اساس تعلق به دنيا شکل ميگيرد. حد مجازات هم دنياست، حد پاداش هم دنياست. وقتي بناست احتجاج بزرگتر از عالم دنيا بشود، هم ما بايد عقل عمل و عقل نظرمان بيش از دنيا را بفهمد، هم آن دستگاهي که دارد ما را تربيت ميکند باید عقل عمل و عقل نظر ما را با يک فضايي بزرگتر از اين دنيا آشنا کند، و هم اين که باید بسترهايي وجود داشته باشد. احتجاج که به راحتي تمام نميشود.
مثلا ميگويم: اگر يک جامعهاي در قدمهاي اوليه، نظام کيفري نداشته باشد، نظام حقوقي نداشته باشد، اگر زندان نداشته باشد، اگر مجازات نداشته باشد، چه احتجاجي در جامعه تمام ميشود؟ بله، ممکن است بگوييد: يک موقعي ما يک آدمهايي تربيت ميکنيم، آدمهاي کاملاً اخلاقي، که احتياج به مجازات ندارند. آن هم يک پرورش ديگري براي عقل عمل و عقل نظر است؛ آن هم آخر کار، يک نظام جزا ميخواهد. لذا اگر مثلاً خداي متعال بخواهد با یک کسی احتجاج کند، اگر بهشت و جهنمي نباشد، آخر کار احتجاج واقع نميشود. ميشود؟! به هيچ وجه! چه احتجاجي؟! براي درجات بالاتر از بهشت و جهنم هم همین است. فرض کنید یک کسي شد مؤمن درجه يک، قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ حُبّاً[6] ؛ آنجا هم اگر حب و غضب الهي نباشد، اگر رضا و سخط الهی نباشد، اگر این نباشد که يک عدهاي را دوست ميدارد و يک عدهاي را دوست نميدارد، باز حجتي تمام نميشود.
حالا اين را بعد مفصل بحث ميکنيم که حجت در بيرون، حجتي است که اولاً إشراف به عقل نظر و عقل عمل ما دارد و آن را پرورش ميدهد و حاضر در عقل عمل و عقل نظر ماست، و ثانياً ارتباط با خداي متعال دارد، و ثالثاً بسترهاي تحقق حجت را هم خود او در عالم محقق ميکند. در يک کلمه عَلِيٌّ قَاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ[7] ،و الا حجتي تمام نميشود. اين در جاي خودش. انشاءالله اين را بعداً مفصل بحث ميکنيم.
اضطرار به حجت در نیاز به خدا
بنابراين حجت دو طرف دارد؛ يک طرفش ما هستيم، يک طرفش خداي متعال است. ما مضطريم به حجت، در ارتباط با خداي متعال.
حالا اين اضطرار براي چیست، ارتباط ما با خداي متعال براي چیست؟ ما براي چه به ارتباط با خداي متعال محتاجيم؟ چه اشکال دارد ارتباط نداشته باشیم؟ ما قرارداد ترک مخاصمه با خداي متعال امضاء ميکنيم؛ نه خداي متعال با ما کاري داشته باشد، نه ما با خداي متعال! اگر واقعاً بتوانيم قرارداد ترک مخاصمه امضاء کنيم و مضطر به او نباشيم، مضطر به حجت هم نيستيم. مثل آدمهايي که توهم غنا پيدا ميکنند، ﴿كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى﴾[8] * ﴿أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى﴾[9] .اينها ديگر هيچ وقت احتياج به حجت بين خودشان و خداي متعال ندارند! احساس استغناء ميکنند؛ خودشان، خودشان را تأمين ميکنند ديگر! وقتي خودشان تأمين ميکنند، احساس استغناي از حجت الهي ميکنند.
پس پايگاه اضطرار به حجت، اضطرار به خداي متعال است. انسان به اندازهاي که اضطرار به خداي متعال پيدا ميکند، اضطرار به حجت بين خودش و خداي متعال پيدا ميکند. اگر اضطرارش به خدا براي تأمين دنيايش است، اضطرارش به حجت هم در همین حدّ است. يک کسي ممکن است بگويد: ما دنيايمان را بدون هدايت خداي متعال نميتوانيم اداره کنيم؛ اگر خودمان بخواهيم قانونگذاري کنيم، به همديگر ظلم ميکنيم.
سؤال..
بنابراین دامنه اضطرار به حجت، دامنه اضطرار به خداي متعال است. لذا اگر تلقی کسي اين است که ما مثلاً براي سعادت دنيايمان نياز داريم که خداي متعال براي ما قانونگذاري کند و يک مجري معصومي بفرستد، اینجا هم همین قدر ميگويد ما اضطرار به حجت داريم براي اين که قانون خدا را به ما برساند و اجرا کند تا ما به سعادت در دنيا برسيم. اگر کسي اضطرار به خدا را براي درک ثواب و عقاب ميفهمد، که ما به سعادت اخروي برسيم، يعني جهنم نرويم، بهشت برويم، در نگاه او اضطرار به حجت هم براي رساندن به بهشت و نجات از جهنم ميشود. اگر کسي در مقامات بالاتر هست، اضطرار به حجت يک ظرف ديگري پيدا ميکند؛ يعني ما مضطر ميشويم به حجت، براي مقام معرفت، براي مقام محبت؛ بنابراين حجت، طريق احتجاج در مقام محبت ميشود. اين اجمالش بود.
باز يک اشارهاي ميکنم، بعد إنشاءاللّه مفصل بحث ميکنيم. اگر فرض کرديد که ما ميخواهيم خداي متعال را بپرستيم، نگاهتان تفاوت دارد با اين که بگویید: ميخواهيم در دنيايمان خوش بگذرانيم و خوش گذراندن در دنيا هم نياز به قانون دارد تا نظم زندگي ما به هم نخورد و قانونگذار هم بايد مثلاً منفعت در قانون نداشته باشد و اين استدلالهايي که آوردهاند! ما احتياج داريم به خدا، براي نظم اجتماعي خودمان! حداکثرش اين است: ما ميخواهيم دنيا را بپرستيم، يک ناظمي ميخواهيم که در نظم دنياپرستي دعوا نشود؛ آن ناظم خداست و از طريق حجت، ما را هدايت ميکند در پرستش دنيا. بعضي تقريرات، انتهایش به همين جا میرسد!
واقعاً براي چه ما مضطر به خدا هستيم؟ پاسخ به این سؤال، از اينجا ، از این نگاه دنیاپرستی شروع ميشود، تا اين که بگوييد: نه، ما در معيشتمان مضطريم، در معادمان هم مضطريم. ريشه اضطرار هم يک چيز است: ما ميخواهيم خدا را بپرستيم، مضطر به عبادتيم، مضطر به معرفتيم. حالا عبادت و معرفت، طريق ميخواهد؛ طريق تحقق عبادت و معرفت، حجت الهي است بين ما و خداي متعال.
پس دامنه اضطرار، به اندازة دامنة اضطرار به خداي متعال است. ما چقدر مضطر به خداي متعال هستيم و در چه مقياسي؟ آن وقت اضطرار ما فقط در پرستش شخصيمان است، يا ما پرستش اجتماعي و تاريخي هم داريم؟ آیا اضطرار به يک حجتي داريم براي ساماندهي پرستش اجتماعي؟ يا نه، فقط در حوزه پرستش باطنيمان حجت و معصوم ميخواهيم و بقيه را با عقل خودمان اداره ميکنيم؟! اينها ميشود دامنه اضطرار به حجت.
معنای حجت را هم فيالجمله عرض کردم. آن کسي است که بين ما و خداي متعال واسطه است. آنچه خداي متعال اراده فرموده و ما به او اضطرار داريم، از طريق او واقع ميشود و به ما ميرسد. ما هم اگر بخواهيم در آن مسيري که خداي متعال راضي است حرکت کنيم، اين حرکت با آن حجت واقع ميشود.
لذا بعد از آن که تمام كتاب الحجة خوانده شد، (اگر معلوم بشود که ما بايد به سمت خداي متعال حرکت کنيم و در اين حرکت به سمت خداي متعال و پرستش خداي متعال، نياز به يک اسماء حسنايي داريم که از طريق آن اسماء حسني پرستش واقع بشود و اگر آن اسماء حسني نباشند، اصلاً امکان وقوع پرستش نيست،) آن وقت سطح (اضطرار به حجت)، (اضطرار به اسماء حسني) میشود. اگر معلوم بشود که (ما اضطرار به معرفت داريم و معرفت باب دارد، سبيل دارد، صراط دارد، وجه دارد)، آن وقت (اضطرار به حجت) تبديل ميشود به اضطرار به(باب الله و سبيل الله و صراط الله و وجه الله). اينها شئون مختلف حجتاند.
من نميخواهم بگويم که (حجت) اسم جامع معصوم است که همه شئونش را ميشود ذيل آن جمع کرد، ولي مراد مرحوم کلینی همين است. اجمالاً عنواني که انتخاب کردهاند، خيلي عنوان لطيفي است. ميگويند: ما اضطرار به حجت داريم؛ بين ما و خداي متعال يک احتجاجي بايد واقع بشود، اضطرار داريم به حجتي که اين احتجاج واقع بشود.
اين احتجاج براي چیست؟ براي رسيدن به سعادت دنياست؟! براي رسيدن به سعادت آخرت است؟ براي هر دوتاست؟ اين سعادت آخرت در حد بهشت تعريف ميشود؟ در حد مقام رضوان تعريف ميشود؟ براي رسيدن به مقام معرفت و محبت است؟ در هر مقامي که شما اضطرار به خداي متعال را تعريف کرديد، اضطرار به حجت هم در همان اندازه معنا پیدا میکند. میگویید من مضطرم به خدا براي سعادت دنيا؟ يا نه، براي سعادت ابدی؟ يا نه، براي هر دو؟ باز سعادت دنيا و آخرت را در حد تأمين منافع تعريف میکنید؟ يکي از عمودهاي اولين روايت، همين است که مصلحت و مفسدهاي که از طريق حجت به ما ميرسد، يعني همين. آیا شما مصلحت و مفسدهیتان را در حد دنيا تعريف ميکنيد؟ میگویید مصلحت يعني همین که در دنيا تنازع نشود، در دنيا موانع کمتر باشد، راحت زندگي کنيم؟ يا مصلحت و مفسده را در حد سعادت اخروي میکنید؟ يا مصلحت و مفسده را در حد پرستش خداي متعال و اخلاص و توحيد و تقرب تعريف ميکنيد؟
بنابراين در هر ميزاني که ما مضطر به خدا هستيم، مضطر به حجت هستيم. لذا حجت يک موقع احتجاج ميکند با ما در سعادت دنياييمان، يک موقع در سعادت اخرويمان، يک موقع در تقرب. يک موقع ميگوييد شأن حجت اين است: ما براي اين که به سعادت برسيم، نياز داريم به يک قانونگذاري که قانون وضع کند و بدهد ما عمل کنيم. امام ميشود قانون؛ امام ميشود مبلغ قانون و مجري قانون. يک موقع ميگوييد: براي اين که به سعادت برسيم، به تقرب الهي برسيم، محتاج به سبيل معرفتيم. امام ميشود سبيل معرفت. پس دامنة اضطرار ما به خداي متعال، اضطرار ما را به حجت تعيين ميکند.
پس عنوان، عنوان لطيفي است؛ ما مضطريم به حجت، چون مضطريم به خداي متعال.
ما مضطر به خدا هستيم ديگر. نَحْنُ الْمُضْطَرُّونَ[10] ؛همين طور است ديگر. همه ما مضطر به خداي متعال هستيم و فقير مطلقيم و خداي متعال هم غني مطلق است. ما محتاجيم به او و او غنيست. و ما نميتوانيم بگوييم که نياز به خداي متعال نداريم. مضطريم، هيچ چيزي هم اين اضطرار ما را پر نميکند. يعني نياز ما به خداي متعال، با اسباب تأمين ميشود. نميشود بگوييم: نظام کيهاني هست، ديگر احتياج به خدا نداريم!
توهم استغناء جریان کفر از اضطرار به خدا
اگر کسي احساس کرد که نظام کيهاني او را تدبير ميکند و محتاج به خدا نيست، اضطرار به انبياء و حجج هم تمام ميشود. لذا آنهايي که احساس ميکنند که تحت اراده نظام کيهاني هستند، خودشان را مستغني از خدا ميبينند. يا حتي بشر امروز که در مقابل نظام کيهاني هم ادعاي خدايي ميکند؛ اينها هم خودشان مستغني از انبياء ميبينند ديگر!
یک نکتهای درباره اومانیزم در دنیای امروز بگویم. يک موقعي آدم ميگويد: اين نظام کيهاني ما را ايجاد کرده و ما در دم چوگان اين نظام کيهاني هستيم و هرچه ميگويد بايد تسليم بشويم؛ فقط بايد اقتضائاتش در عالم را بفهميم و رعايت کنيم تا زير چرخ اين عالم له نشويم. اما يک موقع ميگويد: نه، وقتی اين نظام کيهاني به خلقت انسان هوشمند رسید، اوضاع متفاوت میشود. بالأخره از دل این نظام کیهانی، از ترکيبات جديدش، یک موجود هوشمند در آمد، ولو با يک جبر مادي. اين موجود هوشمند، ديگر ميتواند متصرف در اين کائنات باشد. درک بشر امروز از خودش اين است که ولو ما محصول نظام کيهاني باشيم، حالا ديگر خداي نظام کيهاني هستيم! دعوا بر سر اين است که اين خداها چطور با هم زندگي کنند که دعوايشان نشود! ميرسند به دموکراسي و قرارداد اجتماعي و امثال آن.
به هر حال، انسان چه خودش را در دم تيغ نظام کيهاني ببيند و چه بگويد من خدايي هستم که ميتوانم بر نظام کيهاني خدايي کنم، اين ديگر محتاج به حجت نيست. چه حتي مثل يهود بگويد ﴿يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ﴾[11] .خدا ميخواست آدم را خلق نکند! حالا که خلق کرد، ديگر ما هم مختاريم، صاحب اختياريم؛ خداي متعال در مقابل ما عاجز است! اينها هيچ وقت مضطر به حجت نيستند.
ولي اگر کسي واقعاً احساس ميکند که (ما مخلوقيم و او خالق است) و خلقت را هم درست تعريف ميکند، طبعاً خودش را مضطر میبیند. يعني ميگويد: او صاحب همه اسماء حسناست (1)، ما فاقديم (2)، ما مضطر به اسماء حسنی هستيم (3). هيچ کس نميتواند بگويد من حيات و دوام و بقاء و علم و قدرت نميخواهم. مضطریم ديگر؛ اين اضطرار را خدا در ما قرار داده. اگر قرار نداده بود، موحّد نبوديم، و ديگر نميشد موحد بشويم؛ ما چون مضطريم، ميتوانيم موحد بشويم. پس ما خدا را ميخواهيم، چون مضطريم به او؛ او اله ماست، ما بندهايم، ما عبديم. خدا را ميخواهيم براي همه نيازهايمان. بعد اين نيازها هم در نهايت به خودش منتهي ميشود؛ لذا ما مضطر به خودش هستيم. آدم اول خودش را مضطر به آب و نان ميبيند، بعد مضطر به اسماء الله ميبيند، ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ﴾[12] ميگويد، با اسماء در عالم سير ميکند، بعد کم کم سطح اضطرارش ارتقاء پیدا میکند. ممکن است براي معصوم، اضطرار در يک معنای ديگري تعریف شود؛ ميرسد به کنه اسماء ديگر. حالا آن سطوح بالاترش براي ما قابل مُهر کردن نيست. ولي کسي که به مقام اضطرار به اسماء الهي ميرسد، يک طور ديگري در عالم زندگي ميکند. البته اين هم درجات دارد.
بنابراين اضطرار ما به حجت، تابع اضطرار ما به خداي متعال است و تابع درجات اضطرار است. اگر احساس استغناء از خداي متعال ميکنيم، اگر توهم غنا داريم يا خودمان را عبد نظام کيهاني ميدانيم، پس احتياجی به انبياء نيست؛ بايد برويم سراغ دانشمنداني که قوانين نظام کيهاني را کشف ميکنند و در اختيار ما ميگذارند! اينها ميشوند انبياء اين امت!
سؤال..
يک موقع اضطرار براي حل نيازهاي عادي است، يک موقع اضطرار تبديل ميشود به اضطرار به اسماء. ما مضطر به یک ربّ حيِّ قيومِ رحيمِ کريم هستیم، نه مضطر به آب و نان. به خودش مضطريم؛ اصلاً توحيد يعني همين. اگر در ما تعلق به خود حضرت حق قرار داده نشده بود، هيچ وقت امکان نداشت ما موحد بشويم، امکان نداشت اين بذر شکوفا بشود و به مقام توحيد برسد؛ ما مضطر به مخلوقات بوديم. ولي اين اضطرار در نهايت به اضطرار به اسماء حسني ميرسد. اين ميشود اضطرار به حجت؛ حجت همان اسماء حسناي الهي است.
سوال: اين ديگر تابع شناخت ما نيست. در عالم تکوين است.
اختیار و درجات ادراک اضطرار
جواب: نه، منتها نکته اين است که ما در عالم اختيار، مختاريم که خدا را بپرستيم يا نپرستيم. به تعبير ديگر مختاريم که خدا را بپرستيم يا بت بپرستيم، طاغوت و شيطان و نفس را بپرستیم؛ اصل پرستش، تعطيل شدني نيست. اضطرار به پرستش دنيا در خودمان ایجاد میکنیم یا اضطرار به پرستش خدا؟ با اختيار خودمان اين کار را ميکنيم. اتفاقاً امداد هم ميشويم؛ ﴿كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ﴾[13] . اگر اضطرار به پرستش دنيا ايجاد کرديد، پيغمبرانش ميشوند همين فيلسوفان مدرن. اگر اضطرار به پرستش خداي متعال است، انبيائش ميشوند معصومين و اهلبيت (علیهم السلام). اگر اضطرار در حد اسماء حسني شد، دیگر حجتش ميشود صاحب اسماء حسني، نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى[14] .
اینها بحثهاي پردامنهاي است. انشاءالله در پايان اين چند باب، یا در جمعبندی همین روایت، مفصل به بحث (دامنه اضطرار) خواهيم پرداخت، که بالأخره اضطرار ما اضطرار به چيست؟ ولي آن نکتهاي که الآن عرض کردم، فقط يک کلمه است. اين عنوان، خيلي عنوان دقيقي است؛ اولاً اضطرار است، ثانياً اضطرار به حجت است. حجت يعني کسی که نسبت بين ما و خداي متعال با او برقرار ميشود، احتجاج ما با خداي متعال با او برقرار ميشود. حالا اين حجت در چه سطح احتجاج ميکند؟ جوابش این است: شما چه سطح اضطرار به خدا داريد؟ در همان حد هم اضطرار به حجت پيدا ميشود. اگر کسي اینطور احساس نیاز به خدا ميکند که «خدا من را آفريده، من ميخواهم در دنيا خوش بگذرانم، باید او هدايتم کند تا بتوانم خوش باشم، و الا ﴿مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً﴾[15] ، طبعاً به اين عنوان رو به امام ميآورد؛ ميگويد: اگر ميخواهي عيشت در دنيا (ضنک) نباشد، خودت نميتواني سعادتت را تأمين کني. يک کسي بالاتر ميرود؛ ميگويد: نه، فقط خوشي در دنيا نيست، خوشي در عالم آخرت هم هست. تا ميرود تا بقيه مقامات.
سوال: آیا دو گونه اضطرار تکوینی و تشریعی مطرح است؟
جواب: ما يک اضطراري داريم که بيرون از عالم اختيار ماست، به يک معنا اختيار ما در آن دخيل نيست. آن اضطرار، از طريق اسماء حسناي الهي در عالم واقع ميشود، ما بخواهيم يا نخواهيم. لذا آن کسي هم که خدا را نميپرستد، در آن مقام تحت حجیت امیرالمؤمنین (ع) است، عَلِيٌّ قَاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ[16] . يعني او هم اضطرار به حجت دارد، نميتواند نداشته باشد؛ کما اين که اضطرار به خداي متعال دارد. معنای حجت در آنجا متفاوت ميشود.
سوال: برعکسش هم ميشود گفت؛ يعني خداوند هم به خاطر تحقق اسماء حسنايش مضطر به حجت هست.
جواب: نه، خدا مضطر به هيچ چیزی نيست؛ اصلاً اضطرار آنجا معنا ندارد. يک تعبیر ديگري بايد بگوييد، مثلاً (شاءَ)، (أحَبَّ) ؛ خواسته است، نه اين که مضطر بوده است. خداي متعال هيچ وقت مضطر نبوده، حتي در این که معصوم را بيافريند. بعضيها يک طوری خدا را تعريف ميکنند که ميشود يک خورشيد بزرگي که مجبور است نور بدهد! زشتترش اين است که بگوييم ـ العياذ بالله ـ خدا مثل یک گوجهفرنگي قرمز است، ديگر نميتواند قرمز نباشد! اقتضاي ذاتش اين است که فيضان داشته باشد و امثال اينها! اینها خدايي که انبياء گفتهاند نيست، يک خداي ديگري است. طوری خدا را تعریف میکنند که کأنه به يک نوع مجبور به فيضان و جوشش است! اينطور نيست. ديگر نگويم که بعضي فيلسوفهاي غرب هم از همین حرفها را ميزنند!
عليايّ حال، اجمالش اين است که (اضطرار به حجت) عنوان خوبي است که ايشان انتخاب کردهاند، انصافاً عنوان فوقالعادهای است.
سوال: شما اين اضطرار را، یک اضطرار غير اختياري معنا کردید؟
جواب: نه، ميگويم ما دو اضطرار داريم. يک اضطرار غير اختياري داريم، که در واقع آن اصلاً اضطرار نيست؛ به يک معنا ما تحت سيطرهايم. يک اضطراري داريم که با اختيار خودمان حاصل ميشود؛ در آن ميتوانيم دخالت بکنيم. ميتوانيم خودمان را مضطر به عالم ماده ببينيم و متوهم بشويم که عالم ماده و نظام کیهانی نيازهاي ما را تأمين ميکند، لذا به طرف آن دست دراز ميکنيم و از آن ميخواهيم. ﴿إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ﴾[17] . این عالم ماده کاری نمیتواند بکند، ولي ما داريم آن را ميخوانيم، ما دست به دامنش شدهايم؛ احساس ميکنيم اسير نظام کيهاني هستيم، لذا داريم به اين نظام کيهاني متوسل ميشويم.
البته عرض کردم يک موقعي دانش بشر ـ آنهايي که دنيا را ميپرستيدند ـ دانش پرستش دنيا بوده؛ ولی الآن در دوره انديشههاي اومانيستي، من احساس ميکنم دانششان دانش خدايي به دنياست. اين که ميروند نظام کيهاني را ميشناسند، فيزيک فلان ميشناسند، نه براي اين است که انسان ميل به فهم عالم دارد ـ از اين حرفهايي که زده ميشود ـ بلکه ميل دارند خدايي کنند. ميگويند بايد قواعد نظام کيهاني را به دست بياوريم تا در آن خدايي کنيم. کره زمين را فاسد کرديم،﴿ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ﴾[18] ، حالا برويم سماوات را هم فاسد کنيم! ميخواهند خدايي کنند ديگر! ﴿لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾[19] . اينها احساس خدايي ميکنند، متعدد هم هستند؛ زمين را به گند کشيدهاند، ميخواهند بروند سماوات را هم به گند بکشند. اين بشر امروز است. بشر قديم هم ميگفته: ما اسير نظام کيهاني هستيم؛ برويم قواعد آن را بفهميم که اگر مثلاً بيمار شديم، بر اساس همين قواعد نظام کيهاني دوباره سلامت خودمان را تأمين کنيم.
س: اضطرار، اضطرار اختياري شده نه تکويني؟
ج: ما يک جهان اختياري داريم که اختياراً در آن زندگي ميکنيم؛ بحث در اين جا است. در اين جهاني که ما اختياراً زندگي ميکنيم، که اختيارمان هم خيلي گسترده است ـ اختيار فردي است، اجتماعي است، تاريخي است ـ ميتوانيم خودمان را مضطر به خدا ببينيم، ميتوانيم توهم غنا کنيم. اگر خودمان را مضطر به خدای متعال ديديم، به اندازه اضطرارمان به خدا، مضطر به حجت ميشويم.
مثلاً جناب سلمان (ع) احساس اضطرارش به اميرالمؤمنين (ع) خيلي با ما تفاوت ميکند؛ او بدون حضرت، نَفَس نميتواند بکشد. ما نه، الحمدالله زندگيمان را ميکنيم، کاري هم با حضرت نداريم؛ اگر حضرت با ما کاري نداشته باشند، ما کاري با حضرت نداريم! ولي او بدون حضرت نفس نميتواند بکشد؛ او اضطرارش اين طوري است که وقتی با حضرت در يک جاده ميرود، يک ردّ پا بيشتر باقي نميماند. فقط در ردّ پايش نيست؛ همه مقامات سلوکش همين طور است. این بلا تشبيه ـ البته اين تعبير بدي است نسبت به جناب سلمان ـ مثل آدمي است که در زمين مين کاري شده دارد راه ميرود؛ ميگويد: بايد پايت را بگذاري جاي پاي همان کسي که راهنماست و ميدان مين را ميشناسد؛ و الا اگر پايت را يک جاي ديگر بگذاري، انفجار در عالَم درست ميشود. پس اين سطح اضطرار به حجت، تابع سطح اضطرار به خداي متعال است.
اين که به ما ميگويند (زيارت جامعه کبيره بخوانيد)، براي همين است. گاهی به من میگویند: آقا چرا اين قدر از مقامات امام ميگوييد؟! ميگويم: شما تا کجا ميخواهي بروي؟ تا سر کوچه ميخواهي بروي؟! اين که امام نميخواهد! تپههاي پشت خانهتان را ميخواهي بروي؟ اين که کوهنورد نميخواهد! راه بيفت، ميروی ميرسي! ولي اگر آن قلهها را ميخواهي بروي، آن قلهها يک آدم مناسب با خودش را ميخواهد؛ يک کسي را ميخواهد که حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ[20] باشد، التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ[21] باشد. چرا؟ چون ميخواهيم تا آنجا برويم. کسي که ميخواهد در مقام محبت باشد، نياز به يک حجتي دارد که التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ باشد. کسی که ميخواهد در مقام اخلاص باشد، نياز به يک حجتي دارد که الْمُخْلَصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ[22] باشد. اگر ميخواهد تابع امر و نهي خدا باشد، نياز به يک امامي دارد که الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ [23] باشد. امر و نهي در همه قواي او ظاهر ميشود؛ اصلاً قواي او ظهور امر و نهي خداست؛ هر فعلي انجام ميدهد، امر و نهي است؛ امر و نهي با او در عالم اظهار ميشود. اين تابع آن است که آدم تا چه مقامي ميخواهد برود.
اگر خودش را مضطر به خدا نبيند، مستغني از انبياء ميشود، مثل بشر کافر ديروز يا بشر کافر امروز؛ چه خودش را اسير ماده ببيند، چه بخواهد بر ماده خدايي کند، مستغني از انبياست. اگر محتاج به انبياء شد، باید ببیند براي چه انبياء را ميخواهد؟ ميگويم بگو خدا را براي چه ميخواهي؟ ما نياز مستقل به انبياء و اضطرار مستقل به حجج در عرض خداي متعال نداريم؛ اين اضطرار به حجت، دامنه آن اضطرار است.
انشاءالله جلسه بعد، روایت اول باب را میخوانیم. اين روايت اولی که مرحوم کليني نقل کردهاند،در توحيد صدوق هم نقل شده، در علل الشرايع هم نقل شده است. مشترکاتش خيلي زياد است، يک اختلافات جزئي هم دارد. مرحوم مجلسي هم در جلد دهم مفصل آن را نقل کردهاند. دراحتجاج طبرسي هم نقل شده. در نقل احتجاج، يک لطايفي هم هست. اين نقلي که اينجا مرحوم کليني آوردهاند، يک تقطيعي از روایت است؛ يعني گفتگوي حضرت با زنديق گفتگوی مفصلی است که کاملترش در کتاب احتجاج آمده. خود مرحوم کليني هم در کتاب توحيد قسمتهای مرتبط این روایت را آوردهاند، این ادامهاش را که مربوط به بحث (كتاب الحجة) ميشده اينجا آوردهاند.
اين حديث اول را ملاحظه بفرماييد، تمام حديث را در نقل مرحوم مجلسي و به خصوص در نسخة احتجاج هم ملاحظه بفرماييد، همچنين نقل توحيد صدوق و علل الشرايع را هم ببينيد. انشاءالله مقدمهای باشد که اين حديث را مورد بحث قرار بدهيم. والحمد لله رب العالمین.