1405/07/12
بسم الله الرحمن الرحیم
آیه 75 سوره هود/غضب و حلم /تفسیر موضوعی
موضوع: تفسیر موضوعی/غضب و حلم /آیه 75 سوره هود
موضوع اصلی بحث: تفسیر آیات ۷۴ و ۷۵ سوره مبارکه هود
حلم عجیب حضرت ابراهیم (علیه السلام)
سؤال اصلی این است که حضرت ابراهیم (علیه السلام) چه حلم عجیبی داشته است؟ او در مقابل مشرکان و بتپرستان چقدر بردبار بوده است؟ همچنین در مقابل قوم لوط، قومی که گنهکارانی عادی نبودند و وقاحت را از مرز و حد خود گذرانده بودند، چه رفتاری داشته است؟ با خواندن ادامه آیات، مشخص میشود که قوم لوط واقعاً یک قوم گنهکار معمولی نبودند.
گاهی اوقات به خدمت حضرت آقا (مقام معظم رهبری شهید) عرض میشد که از فتنههای روزگار خسته و ناامید شدهایم. ایشان در پاسخ میفرمودند که آرام باشید؛ رسیدن به قله، این چیزها را دارد که یکی از آنها شهادت است. مهم این است که ما داریم به طرف قله میرویم و ان شاءالله به آن قله که مقصود از آن، نقطه فرج است، خواهیم رسید.
در این مسیر، سختیهایی وجود داشته است؛ دندان خود پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را شکستند، فضولات بر سر مبارکش خالی کردند و به همه اهل بیت جسارت کردند. مهم این است که آدم مومن در همه این حوادث، کوهپیکر و راسخ باشد. حضرت آقا (خدا رحمتشان کند) در چند روز آخر عمر شریفشان، کدها و سرنخهای عجیبی به ما دادند. گاهی اوقات کوههایی از غم بر دل یک مومن مینشیند، ولی معنایش این نیست که مومن راهش را کج بکند. ما باید از این چیزهای تاریخی عبرت بگیریم.
معنای واژه «لوط»
یکی از سؤالاتی که مطرح شده این است که چرا به حضرت لوط (علیه السلام) «لوط» میگویند؟ این سؤال از آن جهت مطرح میشود که واژه «لواط» که اسم زشتی است، از همین ریشه گرفته شده است. برای پاسخ به این سؤال، دو وجه ذکر شده است:
وجه اول: لوط به معنای ارتباط قلبی
بر اساس این وجه، واژه «لوط» به معنای ارتباط قلبی است. برای این واژه معانی متعددی ذکر شده است، اما یکی از معانی آن، ارتباط قلبی است. به حضرت لوط (علیه السلام) از آن جهت «لوط» گفته میشود که ارتباط قلبی عجیبی با خدای سبحان داشت. در مقابل، واژه «لواط» به معنای ارتباط نامشروع است. پس «لوط» و «لواط» هر دو یک نوع ارتباط را میرسانند، اما در یک وزن، ارتباط قلبی و در وزن دیگر، ارتباط نامشروع معنا میشود.
در ادبیات عرب، گاهی اوقات با جابهجا شدن وزن یک کلمه، معنا نیز تغییر میکند. نمونه روشنتر آن، واژه «عالَم» و «عالِم» است که با جابهجا شدن یک حرکت، معنا کاملاً تغییر میکند. پس غیر از فتحه و کسره، جابهجایی وزن نیز معنا را عوض میکند.
ای کاش ماهایی که با زبانمان ارتباط داریم، با قلبمان هم کمی ارتباط برقرار میکردیم. به عنوان مثال، نماز ظهر که حدود بیست دقیقه طول میکشد، بیست دقیقه با زبان ارتباط داریم، اما شاید فقط بیست ثانیه با قلبمان ارتباط داشته باشیم. در حالی که امیرالمومنین (علیه السلام) آنچنان با یاد خدا عجین بود که تار و پود و وجودش با یاد خدا آمیخته بود و در تمام لحظات عمر شریفشان این ارتباط قلبی را داشت.
وجه دوم: انتساب به قوم
بر اساس وجه دوم، «لوط» و «لواط» هر دو به یک معنا هستند و همان معنای فعل شنیع و زشت را میرسانند. اما این اسم اصلی حضرت لوط (علیه السلام) نیست؛ بلکه عنوانی است که به اعتبار قومش به ایشان نسبت داده شده است. حضرت لوط (علیه السلام) مامور به هدایت قومی بوده که گناهشان لواط بوده است.
برای روشن شدن این مطلب، مثالی ذکر میشود: آیت الله العظمی سید محمود شاهرودی که از مراجع بزرگ شیعه بودند و در نجف دفن هستند، فامیل اصلیشان «سید محمود حسینی» بود و از روستای کوچکی در شاهرود برخاسته بودند. به همین دلیل به ایشان «شاهرودی» گفته میشود، چون از آن خاک برخاسته و متعلق به آن خاک است. قضیه حضرت لوط (علیه السلام) نیز همینطور است؛ ایشان به اعتبار قومی که به آن مبعوث شده بودند، به این نام خوانده شدند.
ماموریت هر پیامبر
هر کسی ماموریتی دارد. برخی از طلبهها به بهترین مناطق تهران برای تبلیغ فرستاده میشوند و با کلی تشریفات و احترامات فاخر مواجه میشوند، در حالی که طلبه دیگری که بسیار فاضل است، به روستایی در کرمان یا سیستان و بلوچستان فرستاده میشود و باید با سختی و مشقت فراوان خودش را به آنجا برساند. هر کدام از اینها ماموریت خاص خود را دارند و طبع هر تبلیغ، اقتضائات خودش را دارد. حضرت ابراهیم (علیه السلام) به یک جا مبعوث شد، حضرت لوط (علیه السلام) به جای دیگر، و پیغمبر ما (صلی الله علیه و آله) نیز به جای دیگر. این تشخیص خداوند بوده و امر پروردگار بوده است. خدای متعال به هر پیامبری فرموده است که تو برو در بین این مردم، تو از پسشان برمیآیی و تو میتوانی این کار را بکنی.
نکته دوم: مقام و مرتبه حضرت ابراهیم (علیه السلام) و حضرت لوط (علیه السلام)
سؤال دوم که سؤال بسیار خوبی است، این است که حضرت لوط (علیه السلام) و حضرت ابراهیم (علیه السلام) هر دو معاصر و همزمان بودند اما چرا ابراهیم علیه السلام شفاعت کرد قوم لوط را اما خود لوط چنین نکرد؟ شان ابراهیم (علیه السلام) کجا و شان لوط (علیه السلام) کجا؟ برای روشن شدن این مطلب، مثالی ذکر میشود:
یک روحانی که نماینده ولی فقیه در استان است، در مرکز استان حضور دارد و یک روحانی دیگر که امام جمعه یک شهر کوچک در یک بخش کوچک است، نیز برای همان استان خدمت میکند. اما بر اساس سلسله مراتب، همه روحانیها، طلبهها، منبریها و امام جمعهها زیر نظر آن آقایی هستند که نماینده ولی فقیه در مرکز استان شناخته میشود. او در واقع دست رهبری و نماد رهبری است و همه باید زیر نظر ایشان باشند.
در بعضی از زمانها و مناطق، ممکن است مثلاً بیست تا پیامبر با هم مبعوث شده باشند، اما همه اینها زیر نظر یک نفر بودند و همه برای آن یک نفر تبلیغ میکردند و از او دستور میگرفتند. قضیه جناب لوط (علیه السلام) و حضرت ابراهیم (علیه السلام) نیز همینطور است. حضرت لوط (علیه السلام) واقعاً پیغمبر و پیغمبر جلیل القدری بوده، اما رتبه او با رتبه ابراهیم (علیه السلام) قابل مقایسه نیست.
پاسخ به سؤال شفاعت حضرت ابراهیم (علیه السلام)
سؤالی که دوستان مطرح کردهاند این است که وقتی فرستادگان الهی به نزد ابراهیم (علیه السلام) آمدند و او را به فرزنددار شدن بشارت دادند، ابراهیم (علیه السلام) ذوقزده و خوشحال شد و سپس گفت: «خدایا حالا که قرار است اینها بروند و مردم قوم لوط را نابود کنند، من شفاعت میکنم و ریش را میگذارم روی حساب من؛ این عذاب را از آنها بردار و به آنها مهلت بده و تخفیف بده.» سؤال این است که چرا خود پیغمبرشان (حضرت لوط) این شفاعت را نکرد؟
پاسخ این است که این دقیقاً برمیگردد به همان شانی که ابراهیم (علیه السلام) داشت. هر دو پیغمبرند، اما ابراهیم (علیه السلام) «حلیم» بود. تعابیری که قرآن برای ابراهیم (علیه السلام) آورده است، احساساتی و شوخی نیست. قرآن برای ابراهیم (علیه السلام) تعبیر «حلیم» را آورده، اما برای لوط (علیه السلام) نیاورده است. این تفاوت، حساب و کتاب داشته است.
مراتب این دو پیامبر بسیار با هم فرق دارد، مانند تفاوتی که ستارهها با هم دارند. ما زمینیان وقتی از زمین به ستارهها نگاه میکنیم، خیال میکنیم همه آنها همردیف هستند، اما این خیال خام ماست. متخصصان میگویند فاصله یک ستاره با ستاره دیگر چند صد سال طول میکشد و اندازهها نیز بسیار متفاوت است. بعضی از ستارهها چندین برابر دیگران هستند و اصلاً قابل مقایسه با هم نیستند.
نمونه واضح این است که اندازه ماه و خورشید در آسمان تقریباً یکسان دیده میشود، اما در واقعیت، خورشید حدود یک میلیون برابر کره زمین است و زمین نیز بزرگتر از کره ماه است. پس خورشید چندین میلیون برابر ماه است، در حالی که در چشم ما هماندازه دیده میشوند. این خطای دید و خطای فهم و درک ماست.
این مثالها برای این بیان شد که بدانیم در صف محشر، میفهمیم که اولاً پیغمبر ما (صلی الله علیه و آله) چه بوده و این نبی و خاتم الرسول کی بوده است. بعد از او امیرالمومنین (علیه السلام) و حجتهای الهی و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) چه کسانی بودهاند. اینها آنچنان عظیم هستند که عقلها متحیر میشوند. همه انبیای الهی هستند، اما رتبهها بسیار متفاوت است.
پس اگر برای قوم لوط که خود لوط (علیه السلام) خسته شده و دیگر حرف نمیزند، ابراهیم (علیه السلام) پادرمیانی میکند، به این دلیل است که او «حلیم» است و شان او اقتضای این کار را دارد.
شان حضرت ابراهیم (علیه السلام) و لزوم شفاعت
ابراهیم (علیه السلام) که «حلیم» بود، وقتی دید اینها گناه کردند و معصیت کردند، باز هم برای آنها شفاعت کرد. هرچند شفاعت ابراهیم (علیه السلام) پیش خدا موثر قرار نگرفت و امر خدا قطعی شد و عذاب ثابت و محقق شد، اما شان ابراهیم (علیه السلام) این را اقتضا میکرد. اگر ابراهیم (علیه السلام) در اینجا شفاعت نمیکرد، برایش کوتاهی حساب میشد و چه بسا تنزل درجه بود.
نقش زمان و صبر در حوادث
با همین حساب، ماها در این جامعه در مقام یک عالم دینی، با حساب و کتابمان فرق دارد؛ هم حوصلهمان و هم زاویه نگاهمان. این روزها فشار اقتصادی و تورم واقعاً سنگین و کمرشکن است و دارد عدهای را از پا در میآورد و از میدان بیرون میکند. اما عالم دینی نباید همرنگ این جماعت شود. ما نمیخواهیم بگوییم مشکلات اقتصادی نداریم؛ اصلاً آنقدر روشن است که توجیه دیگری در آن راه ندارد. اما شکی نیست که این توطئه و نقشه دشمن است. دشمن یا خارجی است یا داخلی. حرف هر دو دشمنانه است و ما باید با هر دو مقابله کنیم، اما مقابله با این دو تا متفاوت است.
این تکه تاریخ چقدر با دل بازی میکند. وقتی از جنگ صفین، جناب مالک اشتر داشت برمیگشت، در مسیر برگشت با اشعث بن قیس روبرو شد. سرش را بالا آورد و رو به اشعث کرد و گفت: «ای کاش تو در جبهه معاویه بودی. اگر آنجا بودی، میدانستم با تو چه کار کنم و با یک سر تیغ کارت را تمام میکردم. اما حیف که بالاخره کنار ما هستی.» سپس با قلبی سنگین، مالک سرش را پایین میاندازد و میگوید: «تو را باید به روش خودت نابودت کنم.»
این یک عبرت تاریخی است. تاریخ برای ما حجت و سند است. باید حوصله داشته باشیم و زمان نقش خودش را ایفا کند. بخشی از قضایا باید زمانش برسد. بعد از حوادث صدر انقلاب، وقتی امام (ره) ورود پیدا کرد، آن زمان مخصوصش رسیده بود. امام (ره) که به خیلی از قضاها توجه داشت، خون دل خورد و تحمل کرد تا زمانی که این عصر، روز و شب به موسمش رسید و زمان فراز رسید. زمان هم نقش خودش را انجام داد. ما نمیتوانیم در سیر تکوینی، اراده خودمان را در این زمین و زمان تصرف بدهیم.
یکی از دوستان در بحبوحه جنگ و بگیر و ببند و آتشباران و بمباران گفت: «دنیا آرام آرام...» اگر دل خودش آرام بود، میگفت «دنیا آرام آرام». واقعاً هم همین است. یک مورچه که میاندازند در آب، میگوید «دنیا را آب برد». بابا تو را آب برده، دنیا سر جایش است. اراده خدا باید کار خودش را بکند.