« فهرست دروس
درس خارج فقه استاد عبدالحسین خسروپناه

1404/10/11

بسم الله الرحمن الرحیم

 کاربست‌های قاعده لاحرج در نصوص/قواعد فقه حکمرانی/فقه حکمرانی

 

موضوع: فقه حکمرانی/قواعد فقه حکمرانی/ کاربست‌های قاعده لاحرج در نصوص

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

سلسله مباحث قواعد فقهیه: کاربست‌های قاعده لاحرج در نصوص

[مقدمه و دعا]

اعیاد رجبیه را خدمت عزیزان تبریک عرض می‌کنم؛ پیشاپیش میلاد با سعادت امیرالمؤمنین (سلام‌الله‌علیه) را تبریک می‌گویم. از سروران عزیز درخواست دارم، ان‌شاءالله عزیزانی که توفیق اعتکاف پیدا می‌کنند، در این ایام برای مملکت، برای کشور، برای رزق و تدبیر درستِ کشور و اداره کشور دعا کنند. برای همه ما، برای خودتان و برای خانواده‌تان دعا کنید؛ الان دوران سختی است و عاقبت‌به‌خیری در این دوره خیلی سخت است.

[طرح بحث: کاربست لاحرج در روایات]

خب، ما درباره «قاعده لاحرج» بحث کردیم و کلیات آن بیان شد و رسیدیم به کاربست آن. چند جلسه کاربست لاحرج را در حوزه‌های مختلف اشاره کردیم. این جلسه می‌خواهم به بعضی از کاربست‌های قاعده لاحرج در «نصوص» اشاره کنم؛ یعنی در روایات.

البته اگر خاطرتان باشد، اشاره کردم که بعضی از آیات قرآن که به مسئله لاحرج پرداخته - مثل آیه ۷۸ سوره حج - خب این در واقع دارد مصداقی از مصادیق را بیان می‌کند؛ یا سایر ادله قرآنی دیگر که آن‌ها هم در واقع به ذکر مصادیق پرداختند. اما دسته دیگری از ادله قاعده لاحرج، روایات است. روایات را هم ملاحظه بفرمایید، عمدتاً سؤالِ سائل است و باز مصداقی از مصادیق نفی حرج ذکر شده است.

[بررسی روایات و مصادیق فقهی]

**۱. روایت هیثم بن عروه (کندن مو در حال احرام)**

مثلِ مثلاً روایت «هشام بن عروه تمیمی»:

« والذي رواه سعد بن عبد الله عن محمد بن الحسين عن جعفر بن بشير عن الهيثم بن عروة التميمي قال : سأل رجل ابا عبد الله عليه‌السلام عن المحرم يريد اسباغ الوضوء فسقط من لحيته الشعرة أو الشعرتان فقال : ليس بشئ ما جعل عليكم في الدين من حرج ».[1]

مُحرم نباید مویی از بدنش بکند؛ حالا در حال احرام به هر حال وضو می‌گیرد. در هر بار وضو، گاهی اوقات یک مویی یا دو مو (شَعرَةٌ اَو شَعرَتَان)، یکی دو تا مو یا چند مو از محاسن او کنده می‌شود. امام می‌فرماید: «لَیْسَ بِهِ شَیْ‌ءٌ» (اشکالی ندارد). چرا؟ چون «مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ».

خب، این روایت هم کبرای قاعده لاحرج را بیان کرده و ، کاربست آن را بیان کرده است. جالب اینجاست که در حوزه محرمات است؛ حرام است بر مُحرم کندنِ محاسن در واقع، اما حالا در حال وضو دارد در حال احرام است، وضو می‌سازد و به هر حال باید به صورت کامل به چهره و دست‌ها آب را برساند (اسباغ وضو) و این باعث می‌شود که دو تا مو از او کنده بشود. می‌فرماید این حرام است دیگر، ولی امام فرمودند: «لَیْسَ بِهِ شَیْ‌ءٌ»؛ حرام نیست، کفاره ندارد. چرا؟ چون «مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ».

لذا همین هم دلیل بر این است که [قاعده لاحرج] به دایره محرمات شامل می‌شود و هم دلیل بر این است که دارد یک مثالی و مصداقی را بیان می‌کند.

** روایت محمد بن میسر (آب قلیل و دست نجس)**

روایت دیگر، روایت «محمد بن میسر» است:

« عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْمُيَسِّرِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ الْجُنُبِ يَنْتَهِي إِلَى الْمَاءِ الْقَلِيلِ فِي الطَّرِيقِ وَ يُرِيدُ أَنْ يَغْتَسِلَ مِنْهُ وَ لَيْسَ مَعَهُ إِنَاءٌ يَغْرِفُ بِهِ وَ يَدَاهُ قَذِرَتَانِ قَالَ يَضَعُ يَدَهُ وَ يَتَوَضَّأُ ثُمَّ يَغْتَسِلُ هَذَا مِمَّا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌ [2] ».

(حالا من دیگر الان نمی‌خواهم سندهایشان را بررسی بکنم چون الان محل بحث من نیست؛ بیشتر چون نمی‌خواهم الان ادله اثبات لاحرج را توضیح بدهم، می‌خواهم به کاربست‌ها اشاره کنم).

البته احتمالاً «محمد بن میسر» باید باشد و من فرصت نکردم ضبطش را ببینم. می‌گوید که از امام صادق (علیه‌السلام) درباره یک مرد جُنبی - محمد بن میسر می‌گوید - سؤال کردم که در راه به آب قلیلی می‌رسد؛ قصد دارد با او غسل کند؟ ظرفی هم همراه خودش ندارد، دو دستش هم نجس است.

حضرت می‌فرماید: دست‌هایش را به همین آب بزند، بعد وضو بگیرد، بعد غسل کند. چرا؟ خب اینکه نجس می‌شود این آب! می‌گوید: ﴿«مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ»﴾[3] (خداوند در دین بر شما حرجی قرار نداده است). خب آب قلیل در این مورد اشکالی ندارد.

** روایت ابوبصیر (ظرف آب و شک در نجاست)**

روایت بعدی از «ابوبصیر» است که این هم روایت خوبی است:

« ما أخبرني به الشيخ أيده الله تعالى عن أحمد بن محمد عن أبيه عن الحسين بن الحسن بن ابان عن الحسين بن سعيد عن ابن سنان عن ابي بصير عن ابي عبد الله عليه‌السلام قال سألته عن الجنب يجعل الركوة أو التور فيدخل اصبعه فيه قال : إن كانت يده قذرة فاهرقه ، وإن كان لم يصبها قذر فليغتسل منه هذا مما قال الله تعالى (ما جعل عليكم في الدين من حرج) ».[4]

خب ببینید، اینجا ابوبصیر به امام صادق (علیه‌السلام) درباره یک مرد جُنبی که ظرف آبی (رَکوَة) را حمل کرده، انگشتش را داخل آن ظرف کرده و می‌کند، می‌گوید سؤال کردم برای غسل چه کار کند؟

امام فرمود: اگر دستش نجس بوده و داخل ظرف کرده، آب را دور بریزد. اما اگر نجاست به آب اصابت نکرده، از آن غسل کند (و استفاده کند). «هَذَا مِمَّا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ».

**۴. روایت سماعة بن مهران (آب‌های آلوده در سفر)**

روایت بعدی:

«عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَیُّوبَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قال: قلت لأبى عبد اللّه (ع) إنا نسافر فربما بلينا بالغدير من المطر يكون الى جانب القرية فتكون فيه العذرة و يبول فيه الصبى و تبول فيه الدواب و تروث؟ فقال (ع) ان عرض فى قلبك منه شي‌ء فقل هكذا يعنى افرج الماء بيدك ثم توضأ فان الدين ليس بمضيق فان اللّه عز و جل يقول: «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ ».[5]

روایت خوبی است؛ این سند ، ابوبصیر و امام صادق (علیه‌السلام). فرض می‌کند که در سفرها چه بسا به برکه‌هایی، به غدیرهایی [می‌رسیم] - ما از آب باران که در آنجا جمع شده؛ «غدیر» در واقع برکه‌ای است که آب باران باریده و آنجا آب جمع شده - برخورد می‌کنیم. در کنار آبادی، از انواع نجاسات هم در آن یافت می‌شود؛ به هر حال حیوان رفت‌ و آمد کرده، فضولات انسان در آن افتاده (عَذِرَة)، ادرار کرده، حیوانات ممکن است در آن ادرار کنند یا سرگین آن‌ها (تَرُوثُ) در آب بیفتد. چه کار کنیم؟

امام می‌فرماید: اگر در دلت شبهه‌ای هست - خب این کار را بکن؛ یک وقت‌هایی آدم مطمئن است نه، این طهارتی دارد، اما شبهه دلش [است]، به هر حال گرفتار این شبهه شده - امام فرمود: آلودگی آب را با دستانت کنار بزن بعد وضو بگیر. چون در دین حرجی نیست؛ خدا می‌فرماید که﴿: «مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ».﴾[6]

**۵. روایت عبدالله بن سنان (عرق جنب)**

روایت بعدی:

« وأخبرني الشيخ أيده الله تعالى عن أحمد بن محمد عن أبيه عن الحسين بن الحسن بن أبان عن الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن ابن اذينة عن الفضيل قال سئل أبو عبد الله عليه‌السلام عن الجنب يغتسل فينتضح من الارض في الاناء فقال : لا بأس هذا مما قال الله تعالى : « ما جعل عليكم في الدين من حرج ».[7]

این هم باز مربوط به همین حوزه وضو و در واقع غسل است؛ غسل و جنابت. (شخصی که جنب است و در لباسش عرق می‌کند).

**۶. روایت عبدالاعلی مولی آل سام (وضوی جبیره)**

روایت بعدی:

«مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی...».

(یک روایاتی که به آن‌ها استناد کردم، دیگر من یادم رفت آدرس این‌ها را ذکر کنم؛ در منابع و کتاب‌های قاعده لاحرج و ادله آمده است).

عرض کنم روایت بعدی از «محمد بن الحسن» به اسناد شیخ طوسی:

« عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى مَوْلَى آلِ سَامٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِي فَجَعَلْتُ عَلَى إِصْبَعِي مَرَارَةً فَكَيْفَ أَصْنَعُ بِالْوُضُوءِ قَالَ يُعْرَفُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌ امْسَحْ عَلَيْهِ ».[8]

این روایت باز در واقع مربوط به وضو هست. باز همین آبی که [زخمی] دارد و وضو می‌گیرد. این باز نسبت به همین آیه است دیگر. ، حالا روایات دیگری هم در این زمینه هست که به عنوان ادله ذکر شد.

 

حالا روایات دیگری هم در این زمینه هست که به عنوان ادله ذکر شد. این یک دسته.

حالا اگر بخواهیم به مصادیق و کاربست این قاعده بپردازیم، یکی خود آیات است که با ذکر مصادیق ذکر شده است. یکی روایاتی است که به عنوان ادله حجیت و اثباتِ [قاعده] هست که می‌شود تمسک کرد. یک [دسته] هم روایات مفسره است که من به بعضی از این‌ها اشاره می‌کنم.

[بررسی روایات مفسره ذیل آیات قرآن]

**الف) ذیل آیه ۱۸۵ سوره بقره (یُریدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ...)**

ذیل آیه - این بار که نقل می‌کنم از تفسیر اهل‌بیت است که آقای برازش روایات را جمع کرده؛ اینجا مراجعه کنید، با سندهایش دیگر کار نداریم - در آیه ۱۸۵ سوره بقره: ﴿«یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لَا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ».﴾[9]

روایت این است که امام سجاد (علیه‌السلام) این روایت را نقل می‌کند ، یک روایت از امام سجاد نقل کرده، روایت از امام باقر، یک روایت از امام رضا (علیه‌السلام) که یک شخصی سؤال می‌کند:

اگر برای نماز عصر همچون نمازهای دیگر وقت مشهور و معروفی نیست، پس چرا حق‌تعالی آن را بین ظهر و مغرب واجب کرده و بین عشاء و صبح یا بین صبح و ظهر قرار نداده است؟

امام جواب می‌دهد که: «لِأَنَّهُ لَیْسَ وَقْتٌ أَخَفَّ عَلَی الْقَوِیِّ وَ الضَّعِیفِ مِنْ هَذَا الْوَقْتِ» (زیرا وقتی سبک‌تر و آسان‌تر از این وقت برای قوی و ضعیف نیست).

خب حالا چه استفاده‌ای می‌کنیم؟ یک دسته از این روایات مفسره [این است که] در واقع می‌خواهد اشاره به این داشته باشد که شارع مقدس تکالیفش آن‌چنان سخت نیست.

دقت کنید! ما دقیقاً همین تقسیم‌بندی را در بحث «مصلحت» داریم. یک وقت بحث مصلحت می‌کنیم ناظر به این است که مصلحت مبنای تشریع است. روایاتی داریم از امام رضا (علیه‌السلام) هم روایات متعدد هست که احکام تابع مصالح و مفاسد واقعی هستند. حالا یا حکم تابع مصلحت و مفسده واقعی است یا مصلحت، مصلحتِ طریقی است حالا هرچه؛ مصلحت مبنا شده برای حکمِ الهی.

یک وقت‌ها گفته می‌شود: آیا با کشف مصلحت می‌توان حکمی را کشف کرد یا نه؟ اینجا معرکه آراست، محل دعواست؛ شیعه قبول ندارد، اهل سنت هم قبول دارد [یا ندارد].

خب باز سؤال سومی مطرح می‌شد: خب حالا که مصلحت - کشف مصلحت از عقل یا تجربه یا نصوص - حکم‌ساز نیستند، آیا می‌تواند در ساختارسازی، در مثلاً نظام‌سازی به ما کمک کند؟ که اینجا نظر ما مثبت است.

بحث لاحرج [هم همین است]؛ اینکه دین اسلام «سَهْلَة» است، «سَمْحَة» است حرج‌آور نیست، ضیق‌آور نیست. یک وقت مبنای تشریع این است که شارع مقدس به انسان متعارف نگاه کرده، احکامی را برایش جعل کرده اما سخت نکرده است؛ مثل مثلاً این از احکام سخت و سنگینی که برای یهودی‌ها وضع می‌کرد به خاطر اعمالشان، به خاطر بهانه‌سازی‌هایشان. این کار را خداوند در امت محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نکرده است؛ یعنی مبنای تشریع دین، یُسر است، نفی حرج مبناست.

خب یک وقت سؤال این هست که اگر حکمی وضع کرد و برای کسی حرج‌آور شد، [آیا] این حکم را نفی کرد؟ این هم قاعده لاحرج است. حالا این بخشِ دلیلِ روایتی که گفتم، ناظر به مبحث اول است نه مبحث دوم.

**ب) ذیل آیه ۲۸۰ سوره بقره (فَنَظِرَةٌ إِلی‌ مَیْسَرَةٍ...)**

باز دوستان اگر خواستند مراجعه بکنند، آیه ۲۸۰ سوره بقره: ﴿« وَإِن كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ وَأَن تَصَدَّقُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ.﴾[10]

اینکه [می‌فرماید] اگر بدهکاری قدرت پرداختش را نداشت، به او مهلت بدهید تا توانمند بشود؛ و اگر تصدق کنید این برایتان بهتر است ﴿«إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»﴾ (اگر علم و معرفت دارید که نیازمند و محتاج است، ببخش به او).

مثلاً ذیل این روایتی از امام رضا (علیه‌السلام) هست:

« عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ،عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ،عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَزِيرَةِ يُكَنَّى أَبَا مُحَمَّدٍ،قَالَ: سَأَلَ الرِّضَا(صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ)رَجُلٌ وَ أَنَا أَسْمَعُ،فَقَالَ لَهُ:جُعِلْتُ فِدَاكَ،إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ: وَ إِنْ كٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلىٰ مَيْسَرَةٍ أَخْبِرْنِي عَنْ هَذِهِ النَّظِرَةِ الَّتِي ذَكَرَهَا اللَّهُ تَعَالَى فِي كِتَابِهِ،لَهَا حَدٌّ يُعْرَفُ إِذَا صَارَ هَذَا الْمُعْسِرُ[إِلَيْهِ]لاَ بُدَّ لَهُ مِنْ أَنْ يُنْظَرَ،وَ قَدْ أَخَذَ مَالَ هَذَا الرَّجُلِ وَ أَنْفَقَهُ عَلَى عِيَالِهِ،وَ لَيْسَ لَهُ غَلَّةٌ يُنْتَظَرُ إِدْرَاكُهَا،وَ لاَ دَيْنٌ يُنْتَظَرُ مَحِلُّهُ،وَ لاَ مَالٌ غَائِبٌ يُنْتَظَرُ قُدُومُهُ؟ قَالَ:«نَعَمْ،يُنْتَظَرُ بِقَدْرِ مَا يَنْتَهِي خَبَرُهُ إِلَى الْإِمَامِ،فَيَقْضِي عَنْهُ مَا عَلَيْهِ مِنْ سَهْمِ الْغَارِمِينَ إِذَا كَانَ أَنْفَقَهُ فِي طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،فَإِنْ كَانَ أَنْفَقَهُ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ فَلاَ شَيْءَ لَهُ عَلَى الْإِمَامِ».

قُلْتُ:فَمَا لِهَذَا الرَّجُلِ الَّذِي ائْتَمَنَهُ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ فَمَا أَنْفَقَهُ،فِي طَاعَةِ اللَّهِ أَمْ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ؟قَالَ:«يَسْعَى لَهُ فِي مَالِهِ فَيَرُدُّهُ وَ هُوَ صَاغِرٌ». ».[11]

یک کسی از امام سؤالی پرسید و من هم گوش می‌دادم. «فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ...»؛ خداوند در قرآن می‌فرماید که: «فَنَظِرَةٌ إِلی‌ مَیْسَرَةٍ». حالا سؤالش کردند - آدم‌های باهوشی بودند - می‌گوید من را از مفهوم این مهلتی که خداوند در قرآن بیان کرده آگاه کن (أَخْبِرْنِی عَنِ النَّظِرَةِ الَّتِی ذَکَرَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ)؛ آیا زمان مشخصی دارد؟ تا اگر در چنین تعیین‌هایی قرار گرفت باید به او مهلت داده شود؟

به هر حال مالِ این مرد را گرفته، خرج خانواده خود کرده، هیچ محصولی هم ندارد که منتظر بهره‌برداری‌اش بشود. [اما] آن یکی رفته باغی خریده، برای یک کسب‌وکاری راه انداخته، می‌گوید حالا این ۶ ماه دیگر به بهره‌برداری می‌رسد. [اما این یکی] بعد هیچ قرضی در دست کسی ندارد تا منتظر پس گرفتنش باشد، هیچ مال و پولی در دست کسی دیگر ندارد تا منتظر آوردنش باشد. حالِ این آدمِ این‌طوری چقدر مهلتش بدهیم؟

می‌فرماید: بله، منتظر می‌ماند به این اندازه که خبرش به امام برسد و امام به جای او مقداری را که طلبکاران از وی طلب دارند، از سهم - حالا اینجا تعبیر - «فَیَقْضِیَ عَنْهُ مَا عَلَیْهِ مِنْ سَهْمِ الْغَارِمِینَ». «غارِم» یعنی ضرر دیده؛ حالا شاید مقصودش مثلاً همانی که از مالش خمس داده، زکات داده، مثلاً به هر حال توی اموال بیت‌المال ذی‌حق شده، از او بپردازد. امام خبردار بشود، بعد بفرماید آن‌قدر مهلت به او بدهید تا خبر به امام برسد، امام جبران کند از اموالی که دستش هست.

حالا فطرتاً در عصر غیبت یک وظیفه نائب امام است. ببینید چقدر امام و نائب امام در خدمت مردم خودش را فرض می‌کند. گرفتاری مردم را باید امام رفع کند. پس این وجوهاتی که دست بیوت مراجع هست، این فقط برای این نیست که بیایند شهریه طلبه‌ها را بدهند. اگر یک کسی بدهکار است، مهلتش بدهید تا خبر به امام برسد، امام پرداخت بکند.

بعد می‌گوید اگر - امام می‌فرماید - اگر این پولی که قرض گرفته در راه اطاعت از خدا [خرج] کرده، خب امام جبران می‌کند. اگر در راه معصیت خدا صرف کرده، این به گردن امام نیست. شاخص هم این است: اگر کسی که به نزد آن مرد امانتی قرار داده، نمی‌داند که آیا او این را در راه اطاعت خدا صرف کرده یا معصیت کرده - اگر می‌داند خب تکلیف روشن است - حالا اگر نمی‌داند چه کار باید بکنند؟ می‌گوید باید با مال او به کار بپردازد و از درآمدش پول را به او پس بدهد. «قَالَ: یَسْعَی لَهُ فی ماله فَیَرُدُّ عَلَیْهِ وَ هُوَ صَاغِرٌ».

خب ببینید این یک مثالی است برای همین امکانِ «نَظِرَة» (مهلت دادن)، یک تسهیل‌گری است. حالا این بحث لاحرج نیامده‌ها، ولی اینکه به آدم‌هایی که قرض و وامی گرفته‌اند، نمی‌توانند پس بدهند، این را فشار نیاورید، بگذارید به هر حال از این امکانات استفاده بشود، بگذارید «فَنَظِرَةٌ إِلی‌ مَیْسَرَةٍ».

حالا البته این باب روایات متعددی دارد که من دیگر بقیه را نمی‌خوانم.

**ج) ذیل آیه ۲۸۶ سوره بقره (لا یکلف الله نفساً...)**

ذیل آیه ۲۸۶ [سوره بقره] دارد: ﴿«لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا».﴾[12] روایاتی ذکر شده که این روایات اشاره دارد به اینکه خداوند «تکلیف ما لا یطاق» نمی‌کند. یادتان باشد گفتید تکلیف ما لا یطاق از دایره بحث خارج است، ولی مبنای پیش‌فرض بحث لاحرج است. حالا اگر آقای سلیمی زحمت می‌کشد این بحث‌ها را تدوین می‌کند، به عنوان پیش‌فرض این بحث لاحرج خوب است به این تعداد از این روایات تمسک بشود.

**د) ذیل آیه ۶ سوره مائده (ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج)**

عرض کنم محضر شما، بله، آیه [۶] سوره مائده که این عبارت ﴿«مَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ»﴾[13] [آمده]، خیلی جالب است. اولاً روایت داریم از امام باقر (علیه‌السلام)... « ثُمَّ قَالَ: ما يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ وَ الْحَرَجُ:اَلضِّيقُ [14]

بعد روایات دیگر هم داریم‌ها، چون این شبیه اینجاست را بعداً می‌رسیم.

روایت دوم از «عبدالاعلی مولی آل سام» است که روایتش را اشاره کردیم. [راوی می‌گوید] که از امام صادق (علیه‌السلام) سؤال کردم: من زمین خوردم و ناخنم قطع شد (عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِي)؛ پس بر انگشتم «مَرَارَة» گذاشتم (فَجَعَلْتُ عَلَى إِصْبَعِي مَرَارَةً).[15]

«مَرَارَة» یک گیاه خاردار و تلخی است [یا زردابی] که من برای درمان از آن استفاده می‌کردم. می‌گوید از این استفاده کردم و بر انگشتم گذاشتم. [پرسیدم]: «کَیْفَ أَصْنَعُ بِالْوُضُوءِ؟» (حال چگونه وضو بگیرم؟).

«قَالَ (علیه‌السلام): یُعْرَفُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى: مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ».

(فرمود: حکم این مورد و شبیه این، از کتاب خداوند تبارک و تعالی دانسته می‌شود که فرمود: در دین بر شما حرجی قرار نداده است). [لذا] روی آن را مسح کن (اِمْسَحْ عَلَیْهِ).

این روشن است و اشکال ندارد. خب، این روایت دارد یک مصداقی را به هر حال ذکر می‌کند و در دلیلش هم «نفی حرج» هست. حالا اینجا البته وضوی جبیره است که ادله خاص خودش را دارد، ولی ادله خاص - یعنی ما برای جواز وضوی جبیره‌ای دلیل خاص داریم - ولی مبنای آن دلیل خاص، «قاعده لاحرج» است. عرض کردم قاعده نفی حرج گاهی مبنای تشریع است.

[بررسی آیه ۹۱ سوره توبه: نفی حرج در جهاد]

بله، آیه ۹۱ سوره توبه:

﴿«لَیْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَى الْمَرْضَى وَلَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ».﴾[16]

خب، این برای بحث «جهاد» است. اصل آیه - یعنی کسانی که [معذورند] - اگر اشتباه نکنم مربوط به «جنگ تبوک» باید باشد؛ چون یک عده‌ای از مسلمانان، خب یک عده ناتوان بودند، یک عده بیمار بودند، یک عده هم چیزی برای انفاق در راه خدا نداشتند (یعنی نمی‌توانستند کمکی بکنند یا توانی نداشتند، یا شتر نداشتند که سوار بشوند و این مسافت طولانی را بیایند).

می‌فرماید: این‌ها «﴿لَیْسَ عَلَیْهِمْ حَرَجٌ»؛﴾ یعنی اگر در میدان جنگ شرکت نکنند، حرجی (گناهی) برایشان نیست؛ به شرط آنکه برای خدا و پیامبرش خیرخواهی کنند ﴿(«إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ»).﴾

یعنی چه؟ یعنی دیگر شیطنت نکنند، نفاق نورزند.

نفاق در سوره توبه مطرح است؛ سوره توبه آخرین سوره‌ای است که بر پیغمبر نازل شده (صد و چهاردهمین سوره است). ماهیت منافقین یک بار در سوره منافقون نازل شد. این «عبدالله بن اُبیّ» (عبدالله بن ابی بن سلول)، ایشان یک حرف مزخرفی (سخن باطلی) زد درباره انصار که: بله، این مهاجرین آمدند و اموال شما انصار را گرفتند و چنین و چنان.

«زید بن ارقم» شنید و به پیغمبر اطلاع داد. [عبدالله] خبردار شد - یعنی مطلع شد - همین عبدالله بن ابی که منافق مدینه بود و به هر حال این‌ها قبیله داشتند، امکانات داشتند.

چون بعضی‌ها می‌گویند پیغمبر خب می‌دانست این‌ها منافق‌اند، چرا با این‌ها برخورد نمی‌کرد؟ ولی خب دیگر، این‌ها آدم‌های شاخصی بودند؛ پیامبر [می‌دید] یک آدم‌هایی دور این‌ها بودند، اگر با این‌ها برخورد می‌کرد، اصلاً یک افتراق درونی پیش می‌آمد.

الان هم درباره بعضی شخصیت‌هایی می‌گویند: این آدم مثلاً این همه [تخلف داشته]، یک مدتی هم مسئولیت‌های مهم داشته، خب چرا با این‌ها برخورد نمی‌کنند؟ آدم‌هایی که محرز است [تخلفشان] مثلاً. خب این‌ها به هر حال یک رأی‌هایی دارند، قبیله‌ای دارند و «وفاق کشور» آسیب می‌بیند.

پیامبر [این‌گونه بود]؛ سیره پیغمبر، سیره حکمرانی پیغمبر، نوع تعاملش با منافقین بود. خیلی قابل توجه است. و جالب این است که من خیلی جاها تصمیم‌های مقام رهبری را می‌بینم دقیقاً بر اساس سیره پیغمبر در قرآن عمل می‌کنند.

به هر حال وقتی این [عبدالله] خبردار شد، عبدالله بن ابی رفت خدمت پیغمبر تکذیب کرد، گفت من همچین حرفی نزدم. با این حرف‌ها، خب سوره منافقون نازل شد و زید بن ارقم تصدیق شد.

خب بعضی آدم‌ها ناتوان‌اند، بیمارند، امکان ندارند، ولی خیرخواه خدا و رسول‌اند ﴿(«إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ»)﴾. یعنی چه؟ یعنی هرچه در توان دارند [انجام می‌دهند]؛ اصلاً دعا می‌کند، مثلاً می‌آید یزله (هلهله/تشویق) می‌گیرد که این‌ها انگیزه پیدا کنند برای جنگ، مردم را امید می‌بخشد. هرچه دیگر در توانش هست مضایقه نمی‌کند.

می‌فرماید: ﴿«مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ»؛﴾ دیگر این‌ها مؤاخذه نمی‌شوند چون محسن هستند. درست؟ «﴿لَیْسَ عَلَى الْمُحْسِنِینَ...».﴾

[روایت امیرالمؤمنین (ع) ذیل آیه ۹۱ سوره توبه]

خب اینجا باز روایات متعددی در ذیل آیه ۹۱ سوره توبه آمده که قابل مطالعه است. روایات جالبی است، مصادیق مختلفی را [بیان می‌کند].

مثلاً روایتی از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در ذیل همین آیه است. «عبدالرحمن بن حرب» [نقل می‌کند]:[17]

یک وقتی که مردم با امیرالمؤمنین از صفین برمی‌گشتند، به یک پیرمردی برخورد کردیم که در سایه خانه‌اش نشسته بود و آثار بیماری در چهره‌اش پیدا بود. امیرالمؤمنین به سمت این پیرمرد رفت، به او سلام کرد؛ ما هم سلام دادیم و او هم به نیکویی پاسخ داد. ظاهراً الان نشان می‌داد که حضرت را شناخته است.

حضرت سؤال کرد: چرا رنگ چهره‌ات این‌طور دگرگون شده؟ بیماری داری؟ عرض کرد: بله.

بعد حضرت فرمود: حتماً این بیماری مثلاً ناخوشی است برایت، تو خوش برایت نیست (یعنی برایت سخت است)، یک ناراحتی و جراحت داری؟ « لَعَلَّكَ كَرِهْتَهُ؟» (آیا برایت ناخوشایند است؟) - او این‌طور تعبیر باید [کرده باشد] - بعد عرض کرد که: دوست ندارم کسی دیگر به این مبتلا بشود؛ این دردی که من مبتلا بشوم، دیگران مبتلا بشوند.

بعد حضرت فرمود: آیا این گرفتاری‌ای که در حال [حاضر] برایت فراهم شده با این بیماری، این را خیر به شمار نمی‌آوری؟ گفت: چرا.

بعد حضرت فرمود که: «أَبْشِرْ بِرَحْمَةِ رَبِّکَ وَ غُفْرَانِ ذَنْبِکَ» (بشارت باد به تو به رحمت پروردگارت و آمرزش گناهانت).

بعد حضرت پرسش کرد که: خب ای بنده خدا، تو کی هستی؟ «وَ مَنْ أَنْتَ یَا عَبْدَ اللَّهِ؟».

گفت: «صَالِحُ بْنُ سُلَیْمٍ»؛ خودش را معرفی کرد به حضرت.

[حضرت پرسید]: از کدام خاندانی؟

گفت: اصل من از خاندان «سَلَامَانِ بْنِ طَیِّ» است، اما الان در سایه حمایت و کنار قبیله - «أَمَّا الْجِوَارُ وَ الدَّعْوَةُ فَمِنْ بَنِی سُلَیْمِ بْنِ مَنْصُورٍ»؛ قبیله‌ام سلامان بن طی است ولی در کنار و تحت پوشش مثلاً قبیله بنی‌سلیم هستم.

بعد حضرت فرمود: «سُبْحَانَ اللَّهِ! مَا أَحْسَنَ اسْمَکَ وَ اسْمَ أَبِیکَ وَ اسْمَ أَدْعِیَائِکَ وَ اسْمَ مَنِ ارْتَضَیْتَ...» (تا بعدش).

بعد حضرت فرمود - که همین آیه را تلاوت کرد﴿: «لَیْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ... وَلَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ...».﴾

چون این را می‌گوید که: [حضرت] می‌گوید آیا با ما در این پیکار شرکت کردی؟ می‌گوید: نه به خدا سوگند، شرکت نکردم. من می‌خواستم شرکت کنم ولی گرفتار این تب و بیماری بودم.

بعد حضرت این‌ها را می‌خواند؛ یعنی معلوم می‌شود به هر حال این «حرج» است برایش. حالا ممکن است این سفر هم سفر جنگ ضرر نباشد - چون جنگ، جنگ نظامی ضرر هست - ولی برایش حرج‌آور است به خاطر حرجِ ناشی از آن [بیماری]. و این آیه را می‌خواندند.

[بررسی آیه ۷۸ سوره حج و مفهوم حرج]

خب، آیه ۷۸ سوره حج: ﴿«وَ مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ».﴾[18]

این را هم ملاحظه بفرمایید؛ امام باقر (علیه‌السلام):

«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه‌السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ...» (آیه را می‌خواند).

بعد از «وَ مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ»، فرمود: «فَقَالَ: الصَّلَاةُ وَ الزَّکَاةُ وَ الصِّیَامُ وَ الْخَیْرُ کُلُّهُ وَ کُلُّ شَیْ‌ءٍ تَفْعَلُونَهُ».[19]

یعنی این آیه شامل نماز می‌شود، زکات می‌شود، روزه می‌شود، کارهای نیک؛ برای شما هر کار نیکی که می‌خواهید انجام بدهید. شامل همه چیز می‌شود؛ ببینید تعمیمش می‌دهد، اطلاق و بیان [دارد].

ولی در یک روایت امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: «وَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ قَالَ: مَا ضَاقَ».

در یک روایت امام باقر (علیه‌السلام) می‌فرماید: «الْحَرَجُ أَشَدُّ مِنَ الضِّیقِ» (حرج شدیدتر از ضیق است).

این هست؛ به هر حال ضیق را ما مطلقِ حرج را مطلقِ ضیق گرفتیم، گفتیم ضیق و عُسر یک معناست؛ دین انسان دینِ سهله و سمحه است، حرج ندارد، مطلقِ ضیق ندارد (هم مبنائاً، هم به لحاظ کاربرد و کاربست قاعده لا حرج).

اما اینجا که فرموده حضرت امام باقر (علیه‌السلام): «فَالْحَرَجُ أَشَدُّ مِنَ الضِّیقِ»، شاید - نمی‌دانم - شاید برای این است که [نگوییم] هر کسی یک ذره سختی در چیزی دید، در اعمال دید، در عبادات دید، یک دشواری دید، این حکمِ نفی حرج را نزند. [مثلاً] آدم صبح بلند شود و وضو بسازد، نماز بخواند، یک‌کم سختی دارد؛ این‌جور سختی‌ها ملاک نیست. ضیقی باشد که عقلا و عرف تأیید کنند چنین عملی ضیق هست.

بعد حالا روایات دیگر؛ همین روایت «عبدالاعلی مولی آل سام» که اینجا ذکر کرده، و روایت - بله - «محمد بن میسر» که این هم خواندیم، روایت «فضیل بن یسار» و روایات دیگر که ان‌شاءالله ملاحظه می‌فرمایید.

خب، سه مورد دیگر مانده، این‌ها را بخوانم.

در آیه ۶۲ سوره مؤمنون:﴿«وَ لَا نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا».﴾[20]

[در ذیل] این [آیه]، « مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ:عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ،عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ،عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ،عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ،قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا(عَلَيْهِ السَّلاَمُ)عَنِ الاِسْتِطَاعَةِ.فَقَالَ:«يَسْتَطِيعُ الْعَبْدُ بَعْدَ أَرْبَعِ خِصَالٍ:أَنْ يَكُونَ مُخَلَّى السَّرْبِ،صَحِيحَ الْجِسْمِ،سَلِيمَ الْجَوَارِحِ،لَهُ سَبَبٌ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ»[21] (بعد از چهار خصلت مستطیع می‌شود).

می‌گوید معنای استطاعت را لیست می‌کند: یکی راهش باز باشد (مُخَلًّی سَرْبُهُ)، تندرست باشد (صَحِیحاً جِسْمُهُ)، اعضایش سالم باشد (سَلِیماً جَوَارِحُهُ)، و حجتی از خداوند به او برسد (لَهُ سَبَبٌ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ)؛ که بعد توضیح می‌دهد حجت چه هست.

این در واقع باز همان در بحث اینکه شخص اگر استطاعت و قدرت نداشته باشد اصلاً مکلف نیست؛ شرط تکلیف را بیان می‌کند. پس این را هم اضافه کنید. حالا روایاتش متعدد است؛ روایت امام صادق از «صالح نیلی»، امام صادق [از] «حمزة بن حمران» همه‌اش روایت امام صادق هست.

ببینید، گاهی حرج در ساحت تشریع باعث می‌شود که شارع حکمی را جعل نکند. یک وقت گاهی که حکمی برای انسان ناتوان اصلاً قدرتی [بر] انجامش را ندارد - مثل اینکه خدا تکلیف کند پرواز کنید؛ خب دست‌هایتان را مثلاً بال بزنید بروید پرواز کنید! خب نمی‌شود - یک وقت‌هایی بحث در این است؛ در مقام جعل تشریع نیست، در مقام تبیین مکلف است که مکلف باید مستطیع باشد، قدرت داشته باشد. حکم جعل می‌شود، [اما] اگر مستطیع بود برایش بار می‌شود. این روایات دارد این بحث را بیان می‌کند. گرفتید چه شد؟ باز یک بحث بنیادین است، یک بحث مبنایی و پیش‌فرض است.

[بررسی آیه ۶۱ سوره نور]

آیه ۶۱ سوره نور:

﴿«لَیْسَ عَلَى الْأَعْمَى حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْمَرِیضِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى أَنْفُسِکُمْ...»﴾[22] تا آخر.

این هم باز روایت از [امام] باقر (علیه‌السلام) - عن ابی‌جعفر - [که توضیح می‌دهد]؛ تا آخر روایت که حضرت باز توضیح می‌دهد که خلاصه این‌ها تکلیفی برای انجام وظایفی که بر انسان‌های سالم هست، این‌ها این تکلیف را ندارند. این هم در واقع یک دسته دیگر روایی.

[بررسی آیه ۳۷ سوره احزاب: داستان زید و زینب]

حالا آیه دیگر، آیه ۳۷ سوره احزاب هست:

﴿«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَیْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لَا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ...».﴾[23]

این مربوط به قصه «زید» است. خب می‌دانید که حضرت پیامبر - یا شأن نزول آیه را [که] از امام صادق آمده - پیامبر اعظم با «خدیجه بنت خویلد» ازدواج کرد. خب حضرت خدیجه او را برای تجارت عازم بازار «عُکاظ» می‌کرد - جانب عکاظ که تجارت کند. آنجا دید که زید را دارند می‌فروشند. این یک غلام زیرکی است، نیک‌اندیشی است، «کیسا حصیفاً»؛ این را خرید. و بعد که پیغمبر به مقام نبوت رسید، اسلام را به زید عرضه کرد، زید هم اسلام آورد. دیگر معروف شد که این «عبدِ محمد» است؛ صدایش می‌کردند «مولی محمد»، «عبد محمد».

«حارثة بن شراحیل» - حارثة بن شراحیل مرد با شرفی بود، مردم قبولش داشتند - این متوجه شد که پسرش آمده (زید پسر همین حارثة بود، زیدِ حارثة دیگر معروف [شد]). آمد پیش ابوطالب - به هر حال بزرگِ در واقع خاندانِ پیغمبر - گفت که: بله، این پسرم چند وقت پیش اسیر شده، الان خبردار شدم که بنده برادرزاده‌ات شده. من حاجتم این است، درخواستم این است که زید را به من بفروشید، یا فدیه را بپذیرید، یا آزادش کنید.

ابوطالب به پیغمبر مطرح کرد. پیغمبر زید را آزاد کرد، گفت هرجا می‌خواهی برو. (با اینکه پیامبر پول داده بود برایش [که بخرد، هدیه بود یا آزاد کرد]). حارثة بابایش آمد دست زید را بگیرد ببرد و به او گفت - به پسرش خطاب کرد - که: «یَا بُنَیَّ الْحَقْ بِشَرَفِکَ وَ حَسَبِکَ» (به شرافت و نسب خودت ملحق شو).

زید گفت که: «لَسْتُ أُفَارِقُ رَسُولَ اللَّهِ مَا دُمْتُ حَیّاً» (من تا زنده‌ام از پیغمبر جدا نمی‌شوم). پدرش هم عصبانی شد، ناراحت شد، گفت: دیگر مردم بدانید که - شاهد باشید - که من از این بیزارم، پسر من دیگر نیست. پیغمبر هم [فرمود]: شاهد باشید زید پسر من است، من از او ارث می‌برم، او از من ارث می‌برد. دیگر مردم او را به عنوان «ابن محمد» از او یاد می‌کردند. خیلی پیغمبر هم دوستش داشت؛ «زید الحُب» از او تعبیر می‌کرد.

خب این دیگر وقتی پیغمبر به مدینه هجرت کرد، «زینب بنت جحش» با زید ازدواج کرد. و خلاصه یک روز هم پیغمبر – حالا در روایت هست که زن خیلی خوش‌سیما و زیبایی بود - پیغمبر یک روز رفت و در واقع منزل زید، وقتی در واقع این زنِ زید را دید، پیغمبر این تعبیر را کرد که «بله، سُبْحَانَ اللَّهِ خَالِقِ النُّورِ وَ تَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ».

بعد پیغمبر نماند منزل، برگشت منزل خودش. زید احساس کرد پیغمبر از زینب خوشش آمده. اصرار به پیغمبر که: من طلاقش می‌دهم، شما با او ازدواج کن. پیغمبر فرمود: نه، تو با زنت زندگی کن. بعد آمد موضوع را با زنش، با زینب در میان گذاشت. (حالا من خلاصه‌اش را دارم می‌گویم). زینب گفت: من می‌ترسم یک وقت شما من را طلاق بدهی، پیغمبر هم با من ازدواج نکند.

خلاصه اصرار از زید، انکار از پیغمبر. زید گفت: نه، من طلاق می‌دهم و شما باید با این زن ازدواج کنی. هرچه پیغمبر به او گفت: «اتَّقِ اللَّهَ وَ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ». بعد خب در نهایت خب زنش را طلاق داد و پیغمبر با زینب ازدواج کرد.

اینجا منافقین آمدند از این استفاده کردند؛ «فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ: حَرَّمَ عَلَیْنَا نِسَاءَ أَبْنَائِنَا وَ یَتَزَوَّجُ امْرَأَةَ ابْنِهِ!» (شما ازدواج با زنان پسرانمان - یعنی عروسمان - را حرام می‌دانید، بعد حالا با زنِ پسرِ زید ازدواج می‌کنید؟). خب زید پسرخوانده بود. این را انداختند وسط.

این آیه نازل شد که: خب پیامبر دارد «وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ». چند جا تو قرآن دارید که پیغمبر از - خلاصه - اصحاب، بعضی از اصحاب می‌ترسید که این [کار را] انجام بدهد [یا] ندهد. پیغمبر در واقع با این کارش نشان داد که شرعاً حرمتی ندارد؛ ﴿«لِکَیْ لَا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ﴾». خب این‌جور آیات در واقع دارد مصداقی را از یک تسهیل‌گری بیان می‌کند.[24]

[سایر آیات و جمع‌بندی ادله]

آیه ۵ سوره احزاب باز همین این شکل است که عرض کنم خدمتتان مراجعه بفرمایید. (مربوط به جویریه دختر حارث هست).

و عرض کنم خدمت شما آخرین آیه، باز آیه ۷ سوره طلاق: «﴿ لِيُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّن سَعَتِهِ وَمَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا ﴾[25] » که باز این هم به عنوان یک پیش‌فرض، یک مبنا [است].

خب این ادله روایی؛ که روایات مفسره و ادله روایی را وقتی توضیح می‌دهیم، می‌بینیم مصادیقی و کاربست لاحرج را می‌شود از آن - از این ادله - استفاده کرد.

[معرفی منبع و گستره کاربست‌های قاعده]

آخرین نکته‌ای که می‌خواهم خدمتتان عرض بکنم، ارجاع به این کتاب «قاعده فقهی و حکمرانی؛ قاعده لاحرج و لاضرر» است که حتماً دوستان دیده‌اند. خب، از صفحه ۴۷۳ تا ۷۵۸ - تقریباً حدود ۳۰۰ صفحه - به مصادیق و کاربست‌های «لاضرر» پرداختیم.

هم کاربست قاعده لاضرر و لاحرج در فقه:

* **فقه عبادات:** نماز و روزه و این‌ها هست.

* **فقه خانواده:** نکاح، طلاق، مهریه، نفقه، خروج زن از منزل، نشوز.

* **فقه امور جنسی:** جماع، وطی، انحرافات جنسی زوج و این‌ها.

* **فقه وصیت.**

* **فقه اقتصاد:** شبهه اجاره، شفعه، ربا (عِین و رِبا)، بیع و این‌ها.

* **فقه خیارات:** خیار غبن و عیب و تأخیر و این‌ها.

* **فقه قضا و شهادات.**

* **فقه سیاسی و اجتماعی:** امر به معروف، حقوق شهروندی.

* **فقه اخلاق و تربیت.**

* **فقه پزشکی.**

* **فقه هنر.**

* **فقه محیط زیست.**

این یک فصل از این بحث است. بحث دیگر، کاربست قاعده لاضرر و لاحرج در «حقوق» است؛ که هم قانون اساسی، هم حقوق شهروندی، هم حقوق مدنی که مصادیق متعددی ذکر شده است. خب البته قانون تجارت، قانون مجازات، قانون بین‌الملل، قانون بیمه اجباری، قانون حریم و آب‌های زیرزمینی.

ما در جلسات گذشته -اگر یادتان باشد - بعضی از مصادیق قانون مدنی را برایتان ذکر کردیم؛ از مواردی که به دلیل لاحرج حکمش بیان شد. مصادیق فقهی هم که ذکر شد، و برخی از مصادیق حاکمیتی هم بیان شد.

[تلاقی لاضرر و لاحرج و سطوح مختلف حرج]

حالا می‌خواهم این [نکته] را عرض بکنم که شما اگر روی این کتاب تأملی بکنید، برخی از مصادیق و کاربست‌های قاعده لاضرر می‌تواند مصداق قاعده لاحرج هم باشد بعضی‌هایش. یعنی در واقع ما با یک پدیده‌ای مواجه می‌شویم که برای مکلف «حرج‌آور» است، ضررآور نیست [یا هم ضرر است هم حرج]؛ می‌شود [به] قاعده لاحرج اشاره کرد.

حالا یک وقت حرج بار می‌شود بر «فرد»، یک وقت حرج بار می‌شود بر «خانواده» مثل اینکه فرض کنید یک بچه جنینی است - حتی قبل از ولوج روح - که آن دیگر [دلیل] محکم بر حرمت [سقط] آمده است؛ مقاصد شریعت نمی‌گذاردش [سقط شود]، مگر اینکه گرفتار بحث «تزاحم» باشد (یعنی حیات مادر در خطر باشد) که آن را می‌توانند [سقط] کنند، ولی سقط جنین قبل از ولوج [روح] باز حرام است.

اینجا اگر مثلاً تحقیقات ژنتیکی نشان داده، آزمایش‌های ژنتیکی [نشان داده] که این [جنین] اگر رشد پیدا کند و کامل بشود، یک نقصی خواهد داشت، یک بیماری خواهد داشت که برای خانواده حرج‌آور است. برای بچه ضرر است [که سقط شود]، ولی برای خانواده حرج‌آور است؛ این‌ها باید خرج کنند، زندگی‌شان را خرج کنند. خب این حرج اجازه می‌دهد سقط جنین را؛ البته به شرطی که این آزمایش‌ها یک اطمینان عقلایی را تأمین بکند.

پس یک وقت حرج بر فرد عارض می‌شود – مثل همین وضو و این چیزهایی که مثال [زدیم] - به نظر بعضی از مصادیق ناظر به خانواده است؛ خانواده را گرفتار حرج می‌کند.

یک وقت‌هایی جامعه را گرفتار حرج می‌کند؟ ممکن است یک خانواده‌ای باشد که مثلاً این جنین - یعنی این کودک بیمار، مثلاً اوتیسمی - می‌گوید من خرجش می‌کنم، پول دارم، خرج می‌کنم، حرجی برایش نیست؛ اما برای جامعه خرجش حرج‌آور است، دیگران و همسایه و دیگران آزار می‌بینند. به هر حال این جهالت و عقب‌ماندگی دارد می‌آید بیرون، این جامعه را اذیت می‌کند، مردم را اذیت می‌کند.

ما بچه بودیم، یک دو تا برادر و خواهری بودند، این‌ها دیوانه بودند؛ هم عقب‌مانده بودند، هم رفتارهای جنون‌آمیزی داشتند. کنار که رد می‌شدیم می‌پریدند، یک حرفی می‌زدند و یک فامیلی داشتند. این دختره صبح تا غروب مثلاً در خیابان پرسه می‌زد، مردم هم کمکشان می‌کردند. دخترِ خانه آن فامیل شب می‌رفت. در بازار می‌خوابیدند؛ بازار - خب بازار قدیم دزفول هست - این کسبه‌اش کارتن - مثلاً یکی کارتن می‌گذاشت رویش می‌خوابیدند و یک پتویی داشتند، در زمستان این‌ها شب تا صبح [می‌ماندند].

ما آن موقع منزل قدیمی‌مان وقتی بچه بودیم در محله «پیرنظر» بود که از کوچه پیرنظر می‌آمدیم روبه‌روی بازار بود. می‌دانید مردم که وضع اقتصادی‌شان خوب نبود - خیلی بدتر از الان - اصلاً گاهی خودِ این‌ها سال تا سالِ خدا می‌گذشت یک برنجی می‌خوردند. کسی نمی رفت قصابی... قصابی نبود ، یک شکل کل دزفول مثلاً چهار پنج تا قصابی بود. این‌ها مثلاً یک گوسفند را ذبح می‌کردند. در خانه‌هایشان هم طویله داشتند، یک روز [ذبح] می‌کرد، می‌آمد در مغازه. یک یخدانی در مغازه بود - یخچالی داشتند - آنجا می‌گذاشتند. و مثلاً بعضی‌ها که خیلی مردم قبولشان داشتند، مثلاً آن یک روز گوشت گوسفند را صبح تا شب تمام می‌کرد (یک گوسفند). الان تریلی می‌آورد مثلاً شقه می‌خرد.

مردم وقتی می‌آمدند گوشت می‌خریدند، می‌گفتند مثلاً یک سیر، چهار سیر گوشت بده، یک ذره هم دنبه رویش بگذار. من یادم هست مردم خیلی [رعایت می‌کردند]. ما که حالا آن‌موقع پدرمان مغازه داشت و این‌ها، هفته‌ای یک شب آبگوشت درست می‌کردیم با همین سه چهار سیر گوشت. و پدر ما یک مقداری برای این بندگان خدا می‌گفت که آبگوشت بگذار ببرم برای این‌ها. مثلاً در بازار کنار نانوایی بودند و این‌ها در این چیزی داشت در واقع به هر حال، و به این‌ها همین آبگوشت را می‌برد می‌خوردند.

یک روز - خب به هر حال یک وقت‌هایی ماها هم می‌رفتیم - یک روز یکی از همین عقب‌مانده‌ها درآمد به مرحوم پدر ما گفت: این مردم هی به ما می‌گویند دیوانه، مثلاً به ما می‌گویند خر، گاو، فلان؛ بابا این‌ها خودشان خرند! من این‌ها را می‌دانم، این‌ها گوش دراز دارند! من می‌بینم گوش‌هایشان را، قیافه‌هایشان شبیه خر است، شبیه گاو است!

حالا عقب‌مانده بود ولی خدا مثلاً یک چشمی به او داده بود، می‌دید بعدی از واقعیت را.

حالا علی‌ای‌حال، یک وقت برای فرد حرج است، یک وقت برای خانواده، یک وقت برای جامعه.

یک وقت برای حکومت حرج است؛ یعنی حکومت باید خیلی سرمایه‌گذاری کند. مثلاً الان بعضی خانواده‌ها بچه‌هایشان را می‌فرستند خارج از کشور؛ کجا؟ روسیه، ترکیه. این دانشگاه‌های معتبر - بعضاً از کشور خودشان [معتبرتر نیست] - دانشگاه معتبر روسیه ۱۰۰ تا [دانشجو] می‌گیرد برای پزشکی، از ایران ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ تا می‌گیرد! باورتان می‌شود؟ نه این‌ها درس درستی می‌دهند، نه آزمایش‌هایی دارند، نه بیمارستان می‌روند؛ بعد می‌شوند پزشک! سؤالی هم ندارند [چون] دانشگاه معتبر است [به ظاهر].

یعنی الان وزارت بهداشت آمده این دانشگاه‌ها را از اعتبار انداخته است. خب حالا این چه حرجی برای [حاکمیت] دارد؟ حرجشان [این است که] می‌روند، بعد دلار هم دارد چی؟ بالا می‌رود. نمی‌توانند [ادامه دهند]. این‌ها عمدتاً متوسطین، عمدتاً متوسط به پایین، زندگی می‌فروشد، پسرش، دخترش اصرار می‌کند، دلار می‌کند می‌رود، بعد نمی‌تواند ادامه بدهد. می‌آیند فشار به حاکمیت [می‌آورند]: آقا این‌ها برگردند اینجا.

حالا هزاران نفر با معدل ۱۸ و ۱۹ پزشکی در ایران قبول نشدند، در ایران رفته پرستاری، رفته رشته‌های لیسانس. [می‌گویند] این‌ها را ما نمی‌گیریم. آن [شخص] می‌رود مثلاً بعضاً ۸ واحد می‌خواند، می‌خواهد برگردد و اینجا پزشکی را ادامه بدهد.

یک حرجی [ایجاد می‌شود]. حالا ضررِ رفتنشان ضرر است - چون ارز از کشور [خارج می‌شود] - برای حکومت ضرر است، برای خانواده‌شان ضرر است؛ [اما] برگشتشان برای حاکمیت حرج است. درست می‌کند این [مشکل را]. چه کار باید بکند حاکمیت؟

یا مثلاً فرض کنید الان فیبر نوری را دارند به روستاهای دورافتاده می‌برند. با زحمت جاده را باید درست کنند - نمی‌دانم - بعد کانال را بکشند و فلان، به هر حال اینترنت بهتان بدهند. آیا [برای] حاکمیت حرج نیست؟ حالا ضرر هم نگویید؛ می‌تواند پول دارد حاکم [و انجام می‌دهد]، اما آیا انجام دادنش حرج است یا نه؟

حالا اگر انجام ندهد، خیلی از این روستاها [مجبور می‌شوند] می‌آیند در شهرها، روستا خالی می‌شود؛ این ضرر است. اگر انجام بدهد، حرج است. حالا اینجا «تزاحم» بین حرج و ضرر است. خیلی از این مسائل [این‌گونه] دارد.

یا مثلاً فرض کنید اینکه اینترنت با قیمت ارزان در اختیار همگان باشد؛ یک خدمتی است، این‌همه خدماتِ رسانه‌ای اینترنت دارد انجام می‌دهد. ولی نکته اینجاست: یک تزاحمی پیدا می‌شود بین «فرهنگ» و «اقتصاد».

ترافیک هرچه مصرف بشود، به نفع حاکمیت است [از نظر مالی]؛ پول دستش می‌آید، میلیاردها - «همت‌ها» - پول دست دولت می‌آید، درست است؟ اما این مسلماً به فرهنگ مردم تغییر [وارد می‌کند] (تغییر پیدا می‌کند).

اگر حالا تزاحم - من نمی‌خواهم بحث تزاحم کنم - می‌خواهم بگویم در این تزاحم یک طرف را بگیرید؛ برای حاکمیت حرج است. یعنی مثلاً بگویید این ترافیک را کم کنیم، برای حاکم حرج است، ممکن است ضرر هم باشد. [اگر] ترافیک را بالا ببرند، آسیب فرهنگی وارد می‌شود.

این‌ها مصادیق امروز ما است. من دیشب - ، بعد از نماز مغرب و عشاء تا ۲ ساعت - با وزیر ارتباطات مباحثه (جلسه) داشتم. یک گزارش مفصلی به ما دادند که چه کار می‌کنند در بحث «دولت الکترونیک» و در بحث «فیبر نوری» و در بحث‌های دیگرِ «هوافضا» و همین سه تا ماهواره‌ای که پرتاب کردند که الحمدلله در مدار قرار گرفت و سیگنال هم از آن گرفتند.

خب این را که گزارشی که می‌دادند، من در ذهنم می‌گفتم: عجب! اینجا حرج می‌آورد اگر انجام نشود، اینجا ضرر می‌آورد اگر هم نشود [یا بشود]. چرا باید برگردد؟ (یعنی چطور باید مدیریت شود؟).

یعنی دقیقاً مسئله‌ها و مصادیق فقهی «لاحرج» و «لاضرر» در گفتگوی با حکمرانان و مسئولین در مقام اجرا و عمل، آدم مواجه می‌شود.

خب، به همین مقدار کفایت می‌کنیم. ان‌شاءالله ما جلسه بعد «قاعده میسور» را بحث می‌کنیم.

 


logo