1404/09/23
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش اختر گفتن یک طرف/مسقطات الخيار /کتاب الخيارات
موضوع: کتاب الخيارات/مسقطات الخيار /نقش اختر گفتن یک طرف
روایت: امام جواد(ع): … قال: فقلت له: زدني يا بن رسول الله. فقال: حدثني أبي، عن جدي، عن آبائه (عليهم السلام)، قال: قال أمير المؤمنين (عليه السلام): من دخله العجب هلك. [1]
هرکس که خودشیفته شود هلاک می شود.
عُجب گاهی در عرصه عبادت است مثلا کسی که یک وقت نماز شب می خواند و توقع دارد که با فرشتگان مصافحه کند، یا گاهی در عرصه علمی، یا گاهی بواسطه انفاق مختصری که دارد انتظار دارد خداوند صد برابر به او بدهد.
خلاصه:
گفته شد یکی از مسقطات خیار مجلس شرط اسقاط است که بحث شد، دومینش اسقاط بعد از عقد است که علامه حلی از آن به تخایر تعبیر کردند، تخایر یعنی بگوید امضیت، یا الزمت و یا اسقطت خیاری.
لکن این بحث است که اسقاط باید صریح باشد یا الزام غیر صریح که امضیت و الزمت از مصادیقش هست کفایت می کند؟
هر لفظی که یدل بر اسقاط کافی است چه لفظ صریح باشد مانند اسقطت و چه غیر صریح باشد مانند الزمت و امضیت.
گاهی یک طرف جلوی طرف مقابل از طرف او هم خیار را اسقاط می کند و می گوید اسقطت الخیار من الطرفین، طرف مقابل هم می شنود و سکوت می کند، و الا اعتراض می کرد که از طرف خودت اسقاط کن، در این صورت خیار از هر دو طرف ساقط است.
لکن اینجا یک بحثی از زمان شیخ طوسی مطرح شده است که اگر بایع به مشتری بگوید اختر (تمامش کن) آیا این به معنای اسقاط خیار هست یا نیست؟
ابتدا نظر شیخ انصاری را می گوییم: که صیغة افعل یک ماده ای دارد و یک صورتی؛ صورت صیغة افعل، الزام است و ماده اش خیار است، بالدلالة المطابقیه اختر یعنی تصمیمت را بگیر، نه اینکه معنایش این باشد که معامله را تمام کن و خیار را اسقاط کن، اختر یعنی تصمیمت را بگیر تا من هم تکلیفم را بدانم؛ فعلی هذا اختر هیچ ربطی به اسقاط خیار ندارد بلکه می خواهد بگوید تصمیمت را بگیر، می خواهی این بیع را متزلزل نگه داری یا تمامش کنی؟
در متن ایشان می گویند اینکه بایع به مشتری میگوید اختر این سه صورت دارد:
صورت اول: وقتی به مشتری می گوید اختر مشتری هم می گوید فسخت؛ اینجا را همه گفته اند معامله فسخ می شود و تردیدی در آن نکرده اند.
صورت دوم: وقتی به مشتری می گوید مشتری هم می گوید امضیتُ؛
لکن این سوال در اینجا هست که از جانب مشتری تمام است اما از جانب بایع چطور؟ آیا حق الخیار بایعی که گفته اختر ساقط است یا حق الخیارش ساقط نیست؟
نظریه اول: عده ای گفته اند مطلقا حق الخیارش ساقط است، چون وقتی بایع به مشتری می گوید تصمیمت را بگیر یعنی من هم تصمیمم را گرفته ام.
نظریه دوم: عده ای هم می گویند حق الخیارش ثابت است، چراکه بایع فقط می خواهد نظر مشتری را استکشاف کند و بداند مزه دهان مشتری چیست.
نظریه سوم: تفصیل؛ عده ای هم گفته اند که باید ببینیم مقصود از این اختر که بایع می گوید چیست؟ سه مقصود متصور است:
مقصود اول: اختر یعنی من حق الخیارم را به شما تملیک کردم که اگر شما تمام کردی من هم معامله را تمام شده می بینم، اگر به این صورت باشد (تملیک الخیار به مشتری باشد) اینجا حق الخیارش ساقط است، تمام اختیار با مشتری هست.
مقصود دوم: گاه تملیک نمی کند بلکه تفویض می کند، (تفویض یعنی این خیار ملک من است منتها اعمالش را به شما واگذار می کنم). اگر خیار را به مشتری تملیک کرد یا خیارش را تفویض کرد خیارش ساقط است.
مقصود سوم: گاهی نه تملیک می کند و نه تفویض، بلکه اختر می گوید مقصودش این است که تکلیفت را مشخص کن، چه کار می خواهی بکنی، می خواهی این معامله را تثبیت و تحکیم کنی یا نمی خواهی؟ اگر اینطور بود خیار بایع ساقط نیست، فقط خیار مشتری ساقط می شود.
پس وقتی بایع می گوید اختر؛ یا مشتری می گوید فسختُ و معامله فسخ می شود، یا می گوید امضیتُ، در این صورت از جانب بایع تکلیف چیست؟ سه نظریه هست:
یک نظریه این است که وقتی بایع می گوید اختر یعنی من دیگر کاره ای نیستم و خیار ساقط است، نظریه دوم این است که خیارش ساقط نیست بلکه حق الخیارش ثابت است، و نظریه سوم این است که باید دید چه چیزی را قصد کرده است، اگر اسقاط الخیار را قصد کرده خیارش ساقط است و الا ساقط نیست.
صورت سوم: وقتی بایع می گوید اختر، مشتری سکوت کند و چیزی نگوید؛ در اینجا تکلیف چیست؟
در اینجا خیار مشتری ثابت است، چون در گذشته خیار برای او ثابت بود و الان شک می کنیم خیار ساقط شده یا نشده، اصل عدم سقوط خیار هست.
شیخ طوسی در کتاب خلاف:
مسألة 27 [قول أحد المتبايعين للآخر: اختر]: إذا قال أحد المتبايعين لصاحبه في المجلس بعد العقد: اختر، فان اختار إمضاء العقد انقطع بينهما الخيار،(اگر امضای عقد را قبول کرد دیگر خیاری نیست) و إن سكت أو لم يختر، كان الخيار كما كان (سکوت کرد یا اینکه تصمیمش را نگفت، خیارش همچنان باقی است).
دليلنا: أنا أجمعنا على أن لهما الخيار قبل هذا القول(اجماع داشتیم که برای این دو قبل از اینکه اختر بگوید خیار هست)، فمن ادعى أن خيار أحدهما قد زال، فعليه الدلالة. [2] (کسی که می گوید خیار بایع یا مشتری تمام شده باید دلیل بر این بیاورد که خیارش ساقط شده است و الا نمی تواند.)
در وسائل باب 41 ح4 ج ابواب ج22 ص 93:
این روایت را عیص بن قاسم از امام صادق (ع) نقل می کند و قطعا او ثقه است؛
نکته رجالی:
جلسه گذشته در مورد سهل بن زیاد بحث شد که الان می گوییم:
او را یک جا شیخ طوسی در اصحاب امام هادی گفته است ثقه است اما در استبصار گفته است ضعیف است؛ نجاشی هم گفته است سهل بن زیاد الآدمی كان ضعيفا في الحديث(خودش آدمی بدی نبوده)، غير معتمد فيه(در عرصه حدیث معتمد نیست)، و كان أحمد بن محمد بن عيسى يشهد عليه بالغلو و الكذب (استاد: علامه محمدتقی مجلسی می گوید این از غلوهایی است که تا در مقابل شان می ایستادی و سهو النبی را انکار می کردی می گفتند تو غالی هستی، چیزی که الان از بدیهیات است که پیامبر و اهل بیت سهو هم ندارند) و أخرجه من قم إلى الري و كان يسكنها.
علامه محمدتقی مجلسی می گوید:
اعلم أن الظاهر أن ابن عيسى أخرج جماعةً من قم باعتبار روايَتِهِم عن الضعفاء و إيراد المراسيل في كتبهم و كان اجتهادا منه في ذلك (سلیقه اش این بوده) و كان الجماعة يروون للتأييد (أو) لكونها في الكتب المعتبرة، و الظاهر خطأ ابن عيسى في اجتهاده (ظاهر این است که ابن عیسی در اجتهادش خطا کرده است)، و لكن لمّا كان رئيس قم، و الناس مع المشهورين إلا من عصمهم الله. [3]
و لو كنت تلاحظ ما رواه الكليني في أحمد بن محمد بن عيسى في باب النص … ، لكن أكثر الناس تابعون للشهرة. و إذا كان رجل أخطأ في نقل الحديث كيف يجوز إخراجه من البلد و من مأواه ثمَّ الإرجاع و التوبة و إظهار الندامة كما تقدم في أحمد بن محمد بن خالد، و كيف يجوز طرحُ الخبر الذي هو فيه سيما إذا كان من مشايخ الإجازة للكتب المشهورة،…[4]
اگر احمدبن محمد بن عیسی آدم بزرگی هست استدلال علامه مجلسی هم متین است، در تنقیح المقال ده شاهد آورده که سهل بن زیاد مشکلی نداشته است.
فمنها:كونه شيخ الإجازة؛
و منها:أنّ الكليني رحمه اللّه-مع نهاية احتياطه في أخذ الرواية،و احترازه عن المتّهمين-كما هو ظاهر و مشهور و مصرّح به في ترجمته-قد أكثر الرواية عنه،سيّما في كافيه الذي قال في صدره ما قال. (که من مطالب صحیح از صادقین را نقل می کنم)
و منها:أنّ الشيخ رحمه اللّه كثيرا ما تأمّل في أحاديث جماعة بسببهم(اما در احادیثی که سهل بوده گیری نداده است)، لكنّه لم يتفق له ذلك بالنسبة إليه بسببه،بل و في خصوص الحديث الذي هو واقع في سنده.و ربّما يطعن-بل و يتكلّف في الطعن-من جهة اخرى، و لا يتأمّل فيه أصلا.
و منها:إنّ الشيخ المفيد رحمه اللّه في رسالته في الردّ على الصدوق رحمه اللّه (مطلبی را نقل کرده که تایید سهل بن زیاد است)
… و منها:إطباق جماعة كثيرة من فحول أصحابنا على الرواية عنه الكاشفة عن كونه معتمدا عندهم. [5]
آنی که انسان را نسبت به سهل بدبین می کند تعبیر ابن غضائری هست که می گوید: كان ضعيفا جدّا، فاسد الرواية و الدين. و كان أحمد بن محمّد بن عيسى الأشعريّ أخرجه من قم، و أظهر البراءة منه، و نهى الناس عن السماع منه و الرواية عنه. و يروي المراسيل، و يعتمد المجاهيل.
در حالی که شیخ کلینی از کسی که ابن غضائری آن را سیاه کرده است اعتماد می کند.
در پایان می گوید: حصيلة البحث إنّ الحكم في المقام على المترجم،بشيء من الضعف أو الحسن أو غير ذلك مشكل جدا،فلا بدّ لكلّ من يحتاج إلى الوقوف على منزلة المترجم من ملاحظة كلّ ما نقلناه عن الأعلام ثمّ الحكم عليه بما يؤدّي ظنّه،و إنّي بعد التأمّل و إمعان النظر، و التأمّل في جميع الخصوصيّات المذكورة، اطمأننت بحسن المترجَم،و عدّ رواياته حسنة،فتدبّر و لا تَتسرّع في الحكم،و اللّه سبحانه وليّ التوفيق و السداد. [6]
برای جلسه آینده روایت عیص را ملاحظه بفرمایید.