64/10/22
بسم الله الرحمن الرحیم
آیه 54 تا 56/ سوره بقره/تفسیر
موضوع: تفسیر/ سوره بقره/ آیه 54 تا 56
﴿و وَإِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَاقَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إِلَي بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ﴾[1]
﴿وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَي لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ﴾[2]
﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾[3]
در بين نعمتهايي كه خداوند سبحان نه بنياسرائيل اعطا فرمود اين مسئله را هم طرح ميفرمايد كه ما از گناه شما عفو كرديم اين مسئله عفو بايددرست روشن بشود كه چگونه خداي سبحان عفو كرد آيا دستور قتل صادر نشد و اين ﴿فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ﴾[4] به معناي كشتن نفس حيواني و هواي نفس است نه به معناي كشتن ظاهري يا نه، اين «تقتلوا أنفسكم» به معناي كشتن است يكديگر را بكشيد منتها بداء حاصل شد نظير آنچه كه درباره حضرت ابراهيم (سلاماللهعليه) آمده است يا نه بداء حاصل نشد بلكه عمل شد و از بقيه عفو شد اين بايد روشن بشود كه بالاخره عفو موضعش كجاست در نوع موارد خداي سبحان كه جرياني را طرح ميكند ميفرمايد ما از شما عفو كرديم هم در همين سوره بقره كه محل بحث است فرمود: ما از شما عفو كرديم هم در موارد ديگر وقتي سخن از اتّخاذ عجل به ميان ميآيد ميفرمايد ما عفو كرديم ﴿فَعَفَوْنَا عَن ذَلِكَ﴾[5] اين عفو يا درحدوث حكم قبل اثر گذاشت يعني اصلاً «تقتلوا أنفسكم» يعني «تقتلوا أهوائكم» يا «تقتلوا شهواتكم» به اين معنا كه ما عفو كرديم يعني حكم الزامي سنگين بر شما جعل كردهايم ولي بداء حاصل شد نظير آنچه كه درباره حضرت ابراهيم بود كه فرمود: ﴿إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ﴾[6] بعد خداي سبحان فرمود: ﴿وَنَادَيْنَاهُ أَن يَاإِبْرَاهِيمُ﴾[7] ﴿قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا﴾[8] يا نه فرض اول است نه فرض دوم، بلكه فرض سوم خداي سبحان حكم الزامي قتل را بر اینها مقرّر كرد و بداء هم حاصل نشد و اینها شروع به كشتار كردند بعضيها كه بعضيها را كشتند آنگاه عفو الهي نازل شده است كه قتل بعض به منزله قتل كل است يكي از اين امور بايد باشد اگر روايت معتبري مسئله قتل را تبيين كرده است اين ظهور در همان قتل ميماند آن وقت به فرض سوم حمل ميشود وگرنه چون در نوع موارد از عفو است حمل عفو بر آن مسئله ديروزي كه عفو كلامي باشد كه يعني ما از عذاب ابد گذشتيم اين مؤونه ظاهر لازم دارد چون مغليت عفو درباره فعليت استحقاق است يعني اگر يك متهمي بالفعل بايد به لبه عذاب برسد اگر از تأديب او صرف نظر بشود ميگويند ما عفو كرديم و امّا عذابي كه بعداً بيايد يعني عذابي كه بعد از موت در عالم قيامت حسابرسي بشود آنگاه اینها محكوم بشود به جهنم بعد خداي سبحان عفو كند آن را نميگويند بالفعل عفو كرده است اين وعده عفو است كه ما در آن روز از شما ميگذريم نه اين كه از شما گذشتيم و با فعل ماضي ياد ميكند.
نه اين فرمود: عفو كرديم يعني از عذاب ابد عفو كرديم بنابراين همه هم اگر كشته شده باشند باز هم خداي سبحان عفو كرده است از آن بحث كلامي يعني از عذاب ابد گذشته است نظير ارتداد.
جواب سؤال: الآن بحث در ظواهر و تفسير ظاهر قرآن است اگر هم بحث محترم است بايد از ظهر گذشت يعني باطني معتبر است كه ظاهر حفظ شد وگرنه باطن آن ظاهر نخواهد بود. اگر چنانچه همه جا سخن از عفو است بايد يك گذشتي باشد تا در بحثهاي آينده كه خداي سبحان باز مسئله عفو را روشن بشود كه چگونه عفو كرده است اگر خدا بخواهد با ظلم انسان معامله عادلانه كند نه فاضلانه البته ... را از بين ميبرد چون در سوره مباركه نحل آيه 61 فرمود: ﴿وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَابَّةٍ﴾[9] اگر خدا بخواهد طبق عدلش رفتار كند هر كسي را كه ظلم كرد طبق ظلم او به او كيفر بدهد جنبندهاي در زمين نميماند براي اين كه ﴿ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ﴾[10] مردم كه با فسادشان منطقه را آلوده كردند استحقاق عذاب دارند اگر خداي سبحان به استحقاق اینها روي عدلش رفتار كند نه روي فضلش جنبندهاي نميماند و همين معنا را در پايان سوره فاطر هم بيان فرمود: ﴿وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ﴾[11] اگر خداي سبحان با عدلش فقط رفتار كند نه با فضل و احسانش روي معاصي كيفر نور ميدهد و اینها را مهلت ندهد ﴿مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ﴾[12] جنبندهاي نميماند.
پس اگر دستوري برسد قومي كه با مشاهده آن همه آيات و بيّنات گوساله را به عنوان اله اتّخاذ كردند بايد توبه كنند و توبه آنها به اين است كه بايد همديگر را بكشند نظير حد ارتداد اين يك حكم عادلانه است خلاف نيست ولي تعبيرات قرآن در اين زمينه آن است كه ما از شما عفو كرديم اين عفو نشان ميدهد كه يك تخفيفي هست در عالم قيامت حسابرسي شود آنگاه اینها محكوم شوند به جهنم سپس خداي سبحان عفو كند آن را نميگويند بالفعل عفو كرده است در اين صورت وعده عفو است كه ما آن روز از شما ميگذريم نه اينكه از شما گذشتيم كه با فعل ماضي بيان كنند.
معامله و برخورد خداوند با بندگان ظالم
اگر خداوند بخواهد با ظلم انسان معامله عادلانه كند نه فاضلانه همگان را از بين ميبرد چنانچه در سوره مباركه نحل آيه 61 ميفرمايد: ﴿وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَابَّةٍ﴾[13] اگر خدا بخواهد طبق عدلش رفتار كند و هر كس را كه ظلم كند طبق ظلم را به او كيفر دهد جنبندهاي در زمين نميماند براي اينكه ﴿ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ﴾[14] همين معنا را در پايان سوره فاطر هم بيان ميفرمايد: ﴿وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ﴾[15]
درباره قومي كه با مشاهده آن همه آيات و بيّنات گوساله را به عنوان اله اتّخاذ كردند دستور ميرسد كه بايد توبه كنند و توبه آنها به اينست كه بايد همديگر را بكشند نظير خدا ارتداد و اين يك حكم عادلانه است خلاف نيست ولي تعبير قرآن در اين زمينه است كه ما از شما عفو كرديم اين عفوشان ميدهد كه تخفيفي وجود دارد.
اين تعبير﴿ثُمَّ عَفَوْنَا عَنكُمِ مِّن بَعْدِ ذَلِكَ﴾[16] در سوره مباركه اعراف آيه 152 نيز آمده است. گرچه در اين سوره كساني كه گوساله را بهعنوان معبود اتّخاذ كردن به وعيد سنگين توعيد كرد. چنانچه فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِن رَبِّهِمْ وَذِلَّةٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَكَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ﴾[17] امّا حياناً این وعيد از آن آل سامري است چون سامري و آل سارمي را كه گفتند ﴿هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَى﴾[18] به عذاب سخت و دردناك معذّب فرمود: يا اگر اين تهديد است با آن عفو بعدي ترميم شد.
جواب سؤال: نه ابداء، نوع بداءهايي كه در تكوين است و نصيّ كه در تشريع است به ابداء بعد از اخفاء و اخفاء بعد از اظهار برميگردد يعني بداء يعني ظهور بعد از اخفاء نظير جريان حضرت ابراهيم (سلاماللهعليه) اين ﴿ثُمَّ عَفَوْنَا عَنكُمِ مِّن بَعْدِ ذَلِكَ﴾[19] در سوره مباركه اعراف هم هست گرچه در اين سوره كساني كه گوساله را به عنوان معبود اتخاذ كردند به وعيد سنگين توعيد كرد.
در آيه 152 سوره اعراف فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِن رَبِّهِمْ وَذِلَّةٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَكَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ﴾[20] آنها كه عجل را به عنوان معبود اتخاذ كردند فرمود غضب الهي دامنگيرشان ميشود در دنيا ذليل و خوار شدند و افرادي كه به خدا افترا بستند اينچنين كيفر سخت ميبينند اینها را تهديد كرد امّا احياناً اینها مال آل سامري است چون سامري و آل سامري كه گفتند: ﴿هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَى﴾[21] آنها به عذاب سخت و دردناك معذّب فرمود يا اگر اين تهديد است با آن احد بعدي ترسيم شد براي اتخاذ عجل گرچه خداي سبحان وعيد داد و تهديد كرد بعد فرمود ما عفو كرديم با همان توبه ما از شما گذشتيم اين نشان ميدهد قتل به آن معناي كلي نبايد واقع شده باشد وگرنه عفوي نبوده در سوره نساء آيه 153 اين است كه ﴿فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذلِكَ﴾[22] هم در سوره بقره سخن از عفو است و هم در سوره نساء سخن از عفو است فرمود: اینها گوساله را به عنوان معبود اتخاذ كردند ما عفو كرديم.
ولي در آن مسئله كه گفتند: ﴿أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً﴾[23] سخن از عفو نيست آنجا سخن از صاعقه است. در اين سمتي كه گفتند: ﴿أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً﴾[24] هرجا قرآن اين قصه را نقل ميكند ميفرمايد: صاعقه اینها را گرفت و اینها را از بين برد بعد هم زنده شدند به فرمان خدا و ميبارد فرمان صاعقه آمدن سخن از عفو نبود نفرمود: ما عفو كرديم امّا درباره اتّخاذ عجل چه در سوره بقره چه در سوره نساء سخن از عفو است شرك را با توبه خداي سبحان ميبخشد.
امّا اينكه فرمود: ﴿وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ﴾[25] ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾[26] و به سبب آن حيات مجدد است كه دارد نعمتها را ميشمارد چون بحث درباره شمارش نعمي بود كه خداي سبحان بر بنياسرائيل نازل كرد فرمود: ﴿يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ﴾[27] اين يك متن بود بعد آيات ديگر به منزله شرح آن آيه بود، كه دارد نعم الهي را ميشمارد فرمود: به ياد اين نعمت باشيد كه گفتيد ما تا خدا را به صورت جهر و آشكار نبينيم ايمان نميآوريم صاعقه آمد به حياتتان خاتمه دارد شما را از بين برد اين نعمت نيست نعمت در آيه بعد است فرمود: ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ﴾[28] ما بعد از مرگ شما را زنده كرديم خوب مطالبي كه در اين كريمه است، اين است كه اصولاً خوبي بنياسرائيل روي همان اصالت حس اين بود كه هر چه موجود است مادي است و چيزي كه ماده ندارد موجود نيست و خراي است پس هر چيزي كه هستي دارد مادي است و چيزي كه مادي ندارد هستي ندارد و اوهام و خرافات است و هر چه هم كه مادي است قابل احساس است پس اگر خدا موجود است بايد خدا را ديد لذا گاهي به موساي كليم ميگفتند: يا خداي ديدني بياور يا خدا ميخواست را به ما نشان بده اين نشانه همان اصالت الحسّ بنياسرائیلي است.
امّا اين كه گفتند: خداي ديدني براي ما بياور اين بحث قبلاً در سوره اعراف گذشت آيه 138 اين بود كه: ﴿وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلَى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَى أَصْنَامٍ لَهُمْ قَالُوا يَامُوسَى اجْعَلْ لَنَا إِلهاً كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ﴾[29] ديدند كه يك خداي ديدني را ميپرستند گفتند يك خداي ديدني بياور براي ما يك بتي فراهم كن كه ما آن بت را بپرستيم موساي كليم فرمود: بتپرستي باطل است و سخن اینها متبّر است آنها از اين سخن كه نااميد شدند به موساي كليم گفتند اگر خداي ديدني را براي ما قرار نميدهي پس خداي خود را به ما نشان بده ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً﴾[30] ﴿نَرَى اللّهَ﴾ يعني الله كه ما را به او دعوت ميكني اين سخن را كه سامري و آل سامري ميشنوند آن عجل را تعبيه ميكنند و صدايي هم در او تعبيه ميكنند بعد ميگويند اين خداي موسي است كه آن را در سوره طه بيان كرد يعني در حقيقت جواب خواسته دوم بنياسرائيل است چون بنياسرائيل گفتند يا خداي ديدني بياور يا همين خداي خود را به ما نشان بده.
جواب سؤال: آوردند امّا خيال ميكردند كه خدا ديدني است منتهي ايمان آنها يك ايمان نسبي بود لذا خداي سبحان اين جريان را در سوره طه آيه 88 اينگونه نقل ميكند كه ﴿فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَّهُ خُوَارٌ فَقَالُوا﴾[31] يعني سامري و آل سامري ﴿فَقَالُوا هذَا إِلهُكُمْ وَإِلهُ مُوسَى﴾[32] يعني شما گفتيد خدا را ما بايد ببينيم اين خداي ديدني گفتيد اله موسي را بايد ببينيم اين هم خدا موسي اين كار سامري بر اساس اصالت الحسّ بنياسرائيل انجام داد.
خداي سبحان ميفرمايد: به اين كه اینها چون غير از حسّ به چيز ديگري بها نميدادند ميگفتند ما تا نبينيم ايمان نميآوريم تو رفتي گفتي من با خدا سخن گفتم براي آنها كتاب آوردي و از طرف خدا پيام آوردم ما تا خدا را نبينيم ايمان نميآوريم اینها كساني بودند كه نجات پيدا كردند و خداي سبحان از اين گروه تعبير ميكند به اين كه ما موسي كساني كه به موسي ايمان آورده بودند و همراه او بودند آنها نجات داديم آنها نجات يافتگان از دريا هستند اين كه گفتهاند ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً﴾[33] براي آن است كه هر موجودي را محسوس ميدانستند الآن قرآن كريم با بنياسرائيل سخني ميگويد كه اینها در صدر اسلام است و اين بنياسرائيلي كه در صدر اسلامند گرچه از نظر قوميّت و نژاد مانند بنياسرائيل گذشته هستند ولي چون به بسياري از افكار بنياسرائيل گذشته راضي بودند و همان طرز تفكر حسي را داشتند و حفظ كردند.
ثانياً خداي سبحان با بنياسرائيل عصر نزول قرآن سخن ميگويد زيرا طرز فكري اینها مانند طرز فكر بنياسرائيل زمان موساي كليم بوده است به شهادت آيه سوره نساء، بنياسرائيل كسي است كه دين عيسي و موساي كليم را پذيرفت البته بعد از جريان عيساي مسيح (سلاماللهعليه) كه مسيحيت بسياري از منطقههاي اسرائيلي را هم گرفته است الآن بحث در اين است كه چرا خداي سبحان اين همه به بنياسرائيل زمان نزول قرآن خطاب ميكند و ميفرمايد شما اينچنين كرديد، شما بتپرستي و گوسالهپرستي كرديد، شما به دنبال سامري راه افتاديد و اين حرفها را ميزند با اين كه فاصله بنياسرائيل زمان نزول قرآن با بنياسرائيل زمان موساي كليم چندين قرن بود.
خداي سبحان پشتسر هم به بنياسرائيل زمان نزول قرآن كريم ميفرمايد: شما اين كارها را كرديد. اين براي خاطر وحدت تو است يا به خاطر آن وحدت فطري قرآن از اين راز پرده برداشت فرمود: وحدت فطري منطق اینها منطق گذشتگان است البته قوميّت اسرائيلي اینها هم محفوظ است امّا طرز تفكر بنياسرائيل زمان نزول قرآن هم همانند تفكر بني اسرائيل زمان نزول تورات است در آيه 153 سوره نساء اين چنين فرمود: ﴿يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَاباً مِنَ السَّماءِ﴾[34] اهل كتاب هم يهوديها و هم مسيحيها گفتند يك كتاب علني محسوس بياور تو ميگويي بر قلب من نازل شده است آن براي ما كافي نيست چون قرآن نظير كتابي نبود كه خداي سبحان به جبرييل بدهد و بگوييد اين كتاب را به زمين ببر.
﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ﴾[35] ﴿عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ﴾[36] اين آيات بر قلب مطهر رسول اكرم نازل ميشد حضرت با قلبش حقيقت قرآن را مييافت. با چشم ملكوتيش جبرئيل (سلاماللهعليه) را ميديد و مانند آن يك كتاب، يك لوح و كاغذي باشد كه از آسمان مانند باران نازل بشود همانگونه كه باران نازل ميشود قرآن به اين سبك نازل بشود و به جبرئيل بدهد و بگويد اين كتاب را به زمين بر اينچنين كه نبود آنها ميخواستند يك كتاب اينچنيني بيايد همان طرز تفكر مشركين را هم بنياسرائيل داشتند مشركين هم ميگفتند يك كتاب ديدني بياور ميگويي بر قلب نازل شده است يعني چه؟ اگر يك كتاب آوردي بايد ما ببينيم نظير كتابي كه دارد نظير كتابي كه ورقها دارند تو ميگويي بر قلب من نازل شد اينچنين نيست خداي سبحان در سوره انعام فرمود: اگر ما يك همچون كتابي هم نازل كنيم كتابي كه در وراقها است يك همچون كتابي نازل كنيم كه ﴿فِي قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ﴾[37] اینها اگر كتابي را در كاغذ و قرطاس نازل بكنيم و اینها بتوانند آن را لمس بكنند باز ايمان نميآورند اين تفكر الحادي مشركين در بنياسرائيل هم بود آن تفكر را در سوره انعام بيان فرمود: همانها كه ميگفتند بوسيله فرشته بايد نازل شود و ما هم بايد او را ببينيم.
آيه 7 سوره انعام اين است كه ﴿وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ كِتَاباً فِي قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ﴾[38] بر فرض هم يك همچون كتابي ما نازل كنيم. اینها اولاً خيال كردهاند كه وقتي وحي نازل ميشود مثل آن است كه باران نازل ميشود يك امر حسّي و مادي و نازل شدن قرآن را مثل نزول باران ميدانند كه يك امر محسوس است ديگر نميدانند كه قرآن به قلب نازل ميشود كه ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ﴾[39] ﴿عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ﴾[40] بر فرض هم ما به خواست اینها عمل كنيم يك كتاب و در كاغذي چيزي نوشته شده باشد و اینها لمس كنند باز ميگويند اين سحر است.
اين گروه مشركين كه گرفتار اصالت حس هستند همانند اینها يهوديها اينچنين ميانديشند كه ميگويند ما بايد خدا را ببينيم لذا بيش از همه مشركين و يهود دشمن اسلام و مسلمينند ﴿أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا﴾[41] كه مشرك با يهود در كنار هم دشمن سرسخت اسلامند در سوره نساء فرمود به اين كه اینها از تو ميخواهند يك كتابي نزال كني ديدني و حسّي﴿يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَاباً مِنَ السَّماءِ﴾[42] همان اهل كتابي كه گاهي به موساي كليم پيشنهاد ميدادند كه خداي كليم بياور گاهي درباره عيساي مسيح ميگفتند عيسي ابن الله است اینها كه گرفتار حسّند ديدشان اين است.
آنگاه خداي سبحان ميفرمايد به اينكه ﴿فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِن ذلِكَ﴾[43] اگر از تو خداي ديدني ميخواهند از موساي كليم آن كاتب و متكلم ديدني را ميخواستند ميگفتند: خداي ديدني به ما نشان بده ﴿فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِن ذلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً﴾[44] بر فرض آن كتاب قابل حس باشد خداي سبحان قابل حس نيست لذا شعار ديدن خدا از شعار ديدن كتاب سنگينتر است ديد اینها ديد ديگري است اين كلمه جهر گاهي در مقابل اخفاف ست نظير ﴿لاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً﴾[45] گاهي در برابر اخفات شنيدني دست حمد در برابر سرّ ديدني است وقتي ميگويند جهر يعني آشكار يك وقتي در برابر حمص است در برابر اخفاف است اين جهر مسموع است و محسوس است باسمعه يك وقت جهر در برابر سرّ است آن محسوس با باصره است در اينجا به قرينه كلمه رؤيت منظور جهر در برابر سرت است نه جهر در برابر حمس يا اخفات گفتند ما جهراً و بهطور آشكار و ديدني بايد خدا را ببينيم.
﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً﴾[46] را به اين تطبيق كردهاند يعني ما ايمان نميآوريم كه اين كتاب، كتاب الهي است مگر اين كه متكلّم را ببينيم تو رفتي كوه طور و بعد از يك مدتي مناجات اين كتاب را آونردي ما ايمان نميآوريم كه اين كتاب الله است مگر اين كه كاتب و متكلم را ببينيم لذا به اصل كتاب زده نه به اصل رسالت.
جواب سؤال: هر دو دنيا و آخرت معذّب شدند ﴿فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ﴾[47] يعني شما از نزديك اين عذاب الهي را ديديد شما درباره فرعون آن غرق را ديديد و نجات خود را هم ديديد در اين جريان كه البته همه بنياسرائيل نبودند گروهي كه به همراه موساي كليم رفته بودند اين درخواست را كردند آنها دچار صاعقه شدند و مردند اینها عذاب الهي را از نزديك احساس كردند بعد هم اين آيه الهي كه در درون خود اینها پيدا شد و اینها را از بين برد به عنوان آيات انفسي در جان خود مشاهده كردند.
بعد خداي سبحان ميفرمايد: ما بر شما منت نهاديم بعد از مرگ دوباره شما را زنده كرديم ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ﴾[48] اينكه فرمود: ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ﴾
براي اين است مبادا كه كسي فكر كند اين بعث از خواب است اینها بوسيله صاعقه مدهوش و بيهوش شدند بعد خدا اینها را بهوش آورد نظير موساي كليم اينچنين نبود درباره موساي كليم سخن از موت و حيات نيست بلكه سخن از صعقه است و افاقه فرمود: «خرّ موسي صعتنا» بعد «فلمّا افاقه» افاقه يعني بهوش آمدن درباره قوم موسي سخن از اخذ صاعقه است و سخن از موت است و بعث بعد از موت لذا نفرمود: «ثمّ بعثناكم لعلّكم تشكرون» بلكه فرمود: ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ﴾[49] تا مبادا كسي خيال كند صاعقه بنياسرائيل مثل صاعقه موساي كليم بود كه اینها مدهوش و بيهوش شدند نه اين كه مردند و بلكه قرآن فرمود: اینها حقيقتاً مردند و ما دوباره اینها را زنده كرديم.
جواب سؤال: آن مدهوش شد در آن تجلّي رحمت بود و اين صاعقه نقمت و عذاب بود اين صاعقه آمد و به حيات اینها خاتمه داد آن تجلّي خداي سبحان بود و يك رحمت بود ﴿فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسى صَعِقاً﴾ [50] در برابر آن تجلّي كسي نميتواند تحمّل كند موساي كليم (سلاماللهعليه) مدهوش شد نه بيهوش شد و نه مرد يك صاعقهاي است كه انسان را از بين ميبرد نظير صاعقهاي كه دامنگير قوم موسي شد يك صعقهاي است كه انسان را مدهوش ميكند از هر هوشمندي بالاتر است نه اين كه بيهوش بكند يك وقت انسان مغمي عليه ميشود بسياري از تكاليف از او گرفته ميشود چون درك صحيح ندارد اين بيهوش است و مغمي عليه يك وقت مدهوش ميشود كه بالاتر از بهوش بودن است يك وقت انسان در شرايطي قرار ميگيرد كه عقل او درست تشخيص ميدهد اين كه عقل درست تشخيص نميدهد دو جور است يك وقت براي آن است كه عقل بيهوش شد از نور افتاد يك وقت براي آن است كه عقل مدهوش شد تحت الشّعاع فوق عقل قرار گرفت مثل اين كه ماه گاهي نورش به زمين نميرسد ما از نور ماه بهره نميبريم يا براي آن است كه او منخسف شد نور ندارد يا براي آن است كه نور دارد چون تحت شعاع شمس است نورش به ما نميرسد و ما نور آن را احساس نميكنيم ما بعضي از حالات ماه را ميبينيم و از نورش استفاده ميكنيم آن حال عادي است در دو حال ما را نميبينيم و از نورش استفاده نميكنيم يك حال حال خسوف ماه است و يك حال حال تحت الشعاع ماه است آل خسوف آن است كه واقعاً در اثر فاصله زمين بين ماه و آفتاب اين كره زمين سايه مخروطي دارد سايه مخروطي به جلد قمر ميرسد و قمر از سايه زمين ميخواهد بگذرد ظل زمين بردي قمر ميافتد نميگذارد ماه از آفتاب نور بگيرد اين است كه تاريك ميشود.
يك وقت است كه نه سخن از خسوف نيست ماه هست آفتاب هست، منتها ماه تحت الشّعاع آفتاب است لذا ما آن را نميبينيم عقل هم اين چنين است عقل سر حال دارد يك حال عادي است و آن براي اكثر مردم است در اكثر اوقات كه اكثري هوشمندند و درس دارند طبق آن درس كار ميكنند يك وقت عقل را ظلّ ميگيرد آن هم «انارة العق لمعنوف بطلوع الهواء» در همان روايت شريفي كه امام هفتم (سلاماللهعليه) به هشام فرمود كه از امام صادق (عليهالسّلام) رسيده است كه چند چيز است كه جلوي نور عقل را ميگيرد اينچنين است گناه حالتي است كه عقلي را منخسف ميكند مثل اين كه عقل را ظلّ گرفته است و يا نور ندارد.
«كَمْ مِنْ عَقْل أسير عِنْدَ هَوىً أمير»[51] اين حالت است آن حالتي كه عقل را ظلّ ميگيرد گناه آن ظلمت است كه روي عقل را پوشاند و عقل را به اسارت گرفته است يعني در اين جنگ درون در جهاد اكبر كه عقل با شهوت ميجنگد شهوت غالب ميشود و عقل را به اسارت ميگيرد اين همان بيان اميرالمؤمنين (سلاماللهعليه) است كه ميفرمايد: «كَمْ مِنْ عَقْل أسير عِنْدَ هَوىً أمير»[52] يعني در جهاد درون وقتي هوس پيروز شد غنيمت ميگيرد ما اسير ميگيرد اسيري كه به چنگ شهوت ميافتد عقل است او اول عقل را به اسارت ميگيرد تا هيچ هوش و خردي نباشد كه جلوي او را سدّ كند و فعّال لما يشاء باشد در اين حال انسان بيهوش است، مغمي عليه و مجنون است حالا به حسب ظاهر ممكن است عدهاي اين شخص را بهوش بدانند امّا شارع مقدس كه عقل آفرين است فرمود: اين بيهوش است اين امواليه و مغمي عليه است و امثال ذلك.
يك وقت است عقل نورش به غير نميرسد امّا نه براي آن است كه منخسف شدن بل بهخاطر آن است كه در برابر فوق خود قرار گرفت و مدهوش شد و از خود خردي و فرزانگي و حكمي صادر نميكند اين همان است كه ميگويند عقل تحت الشعاع محبّت است يعني انسان وقتي در برابر محبت ذات اقدس اله قرار ميگيرد ديگر رسوم فرزانگي و خردمندي همه و همه را زير پا ميگذارد چه اگر كسي به حسب ظاهر در حال عادي بيانديشد ميگويد عقل اينچنين حكم ميكند كه انسان براي سلامت خود قدم بردارد و در آن حال ميبيند عقل يك همچون حكمي نميكند نظير آنچه كه براي سالار شهيدان حسين بن علي (سلاماللهعليه) بود اين تحت شعاع نور سماوات و الارض قرار گرفتن است عقل عادي ميبيند در اينجا فتوايي ندارد مثل قمر كه در حالت تحت شعاعي شمس فتوايي ندارد، نوري ندارد و هر چه هست مال شمس است اين حالت مدهوشي است و نه بيهوشي آن حالتي كه نصيب موساي كليم (سلاماللهعليه) شد حالت فوق عقل است نه حالت دون عقل آنچه كه دامنگير توش شد حالت دون عقل بود. اینها صاعقه زده شدند، مردند و بيهوش نشدند بلكه مردند و آن حالتي كه نصيب موسي شد حالت مدهوشي است و در همان حال بود كه تورات نصيبش شد در همان حال بود كه خداي سبحان فرمود: ﴿فَخُذْ مَاآتَيْتُكَ وَكُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ﴾[53] آن صاعقه با اين صاعقه خيلي فرق داشت درباره قوم موسي تعبير به موت كرد درباره خود موساي كليم تعبير به افاقه كرده اینها حالاتشان يكسان نبود و گويندهها هم همه بنياسرائيل نبودند اینها كه اصرار داشتند كه ببينند و صاعقه هم به حيات اینها خاتمه داد اینها ظاهراً كساني بودند كه به همراه موساي كليم به كوه طور رفتند.
جواب سؤال: آن همان مقامي است كه حضرت امير (سلاماللهعليه) داشت و اين مقام مخصوص حضرت امير (سلاماللهعليه) و امثال حضرت امير (سلاماللهعليه) است و نصيب بني اسرائيل نميشود حتي نصيب موساي كليم نميشود خوب اين كه فرمود: ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾[54] يعني اين حيات مجدّد را ما به شما داديم تا شما شاكر باشيد اینها حقيقتاً مردند و خداي سبحان حقيقتاً اینها را زنده كرد اینها هر چه داشتند دادند مثل اين كه خوابيده و بيدار شدند اینها هر چه داشتند با حفظ همان فعليت به همان فعليت برگشتند نه اين كه از فعليت به قوه آمده باشند كه محذور عقلي در پيش داشته باشد لذا اینها حقيقتاً مردند و حقيقتاً هم زنده شدند و خداي سبحان اینها را حقيقتاً زنده كرد و فرمود: اين كار را ما كرديم تا ﴿لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾.[55]