98/10/26
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 106 و 107/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 106 و 107
مقدم شما بزرگواران و عزيزان حوزوي و دانشگاهي برادران و خواهران قرآني و ايماني را گرامي مي داريم. ايام شهادت صديقه کبري (سلام الله عليها) را ارج مي نهيم و شهادت عزيزان ما سردار بزرگوار اسلام شهيد حاج قاسم سليماني را به پيشگاه وليّ عصر تسليت عرض مي کنيم و ارتحال جانباختگان سانحه هوايي و عزيزان جانباخته کرماني را قدر مي نهيم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم ارواح پاک اين ها را با اولياي الهي محشور بفرمايد و به خاندان و بزرگواران باقيمانده اين عزيزان اجر صابران مرحمت کند مخصوصاً دانشجويان عزيزان ما که ذخيره اين کشور بودند مورد عنايت پروردگار قرار بگيرند.
بحث هاي روز پنج شنبه ما درباره نهج البلاغه وجود مبارک حضرت امير بود قبلاً هم به عرض شما رسيد که سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) فرصتي بيش از اين نداشتند که بخشي از کلمات نوراني حضرت را شرح کنند ولي اين کتاب همه بيانات نوراني حضرت امير نيست؛ يعني يک محقق بخواهد بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) را شرح کند مقدور او نيست. بسياري از اين خطبه ها که ده صفحه، بيست صفحه و مانند آن است به سه چهار سطر تبديل شده، اين سه چهار سطر نه سابق دارد نه لاحق دارد اگر يک سخنراني که پنج صفحه است ده صفحه است، دو سه سطر آن را کسي نقل کند براي هيچ محققي نمي تواند سند باشد و دين ما گذشته از اين که بر ما تحصيل علم سودمند را واجب کرده است، مستحضريد فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[1] نگفت طلب علم واجب است، نگفت «فريض» است، گفت «فَرِيضَةٌ»؛ اين «تا»ي «فَرِيضَةٌ» «تا»ي مبالغه است وگرنه مبتدا مذکر باشد خبر مؤنث باشد که نمي شود؛ مثل تاي «علامة» که اين تاي «علامة» يعني او خيلي علم دارد. اين تاي «فَرِيضَةٌ» تاي تأنيث نيست چون مبتدا مذکر است، طلب علم خيلي خيلي واجب است آن قدر واجب است که انسان بتواند به بارگاه امام(سلام الله عليه) که مشرّف شد در زيارت «جامعه» به امام مثلاً امام هشتم اگر مشهد مشرّف شد بگويد: «إني ... محقق لما حققتم مبطل لما أبطلتم»[2] بارها عنايت کرديد که اين زيارت ها تشرّف به حرم ها تنها براي اين نيست که گناهان انسان بخشيده شود نيازهاي انسان برآورده بشود حوايج برآورده شود؛ اين ها قضاياي جزئي است.
اساس شرفيابي محضر امام معصوم اين است که تو گفتي من محقق در دين و اسلامشناسي باشم من آمدم محققانه با تو سخن بگويم «إني ... محقق لما حققتم مبطل لما أبطلتم» کسي هم که در نهج البلاغه دَه سال کار کند باز مجاز نيست که بگويد؛ چون منبع دست او نيست خطبه هاي حضرت دست او نيست نامه هاي حضرت دستش نيست؛ او بر فرض کلّ نهج البلاغه کنوني را هم شرح کند باز نمي تواند به امام هشتم بگويد: «إني ... محقق لما حققتم مبطل لما أبطلتم» براي اين که خطبه بيست صفحه است او سه چهار سطر را ديده است، نامه پنجاه صفحه است او پنج صفحه را ديده او چگونه مي تواند تحقيق کند؟ بر هر محققي حوزوي و دانشگاهي لازم است در کنار قرآن کريم اين کتاب شريف تمام نهج البلاغة که چند برابر نهج البلاغه کنوني است را در محضر آن باشد مطالعه بکند و صدر و ذيل اين سخنان حضرت را ارزيابي بکند تا توجه کند که حضرت چه فرمود؟
الآن مثلاً ما در اين جمله هايي که داريم «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]»[3] اين يک سطر است، اين جزء يک مجموعه مبسوطي است که در کتاب شريف تمام نهج البلاغة آمده است. آن چه در امروز خدمت شما عرض مي شود اين ها در صفحه 343، 422،701 کتاب شريف تمام نهج البلاغة است در ذيل سخنان مبسوط. مستحضريد متني را يک محقق بخواهد ارزيابي کند در اصول توجه کرديد که دو عامل است که انسان از متن پيام را دريافت مي کند: يکي سباق است يکي سياق. سباق همان است که در کتاب هاي اصول مستحضريد به نام تبادر گفته اند يعني آن چه از اين لفظ به ذهن در بدء پيدايش آن مي آيد تبادر است اين حجّت است؛ وصيت نامه ها اين طور است وقف نامه ها اين طور است اقرارنامه ها اين طور است وکالت نامه ها اين طور است شرکت نامه ها اين طور است بحث هاي ديني هم همين طور است يعني آن چه از اين لفظ فهميده مي شود بدون قرينه به نام تبادر آن را مي گويند سباق، يعني «ينسبق إلي الذّهن» اين حجت است.
دوم سياق است سياق يعني کمک صدر و ذيل که اين در چه سياقي قرار گرفته؟ در چه جمله اي قرار گرفته؟ در چه فراز و فرودي واقع شده؟ اين کمک مي کند. ما وقتي سياق نداريم قبل در دست ما نيست بعد در دست ما نيست چگونه از اين خطبه استفاده کنيم؟! بنابراين يک محقق الا و لابد بايد در محضر آن کتاب شريف باشد يعني اين سه چهار آدرسي که داديم اين را که بررسي کند آن وقت اين جمله هايي که حضرت فرمود چه بسا دانشمنداني که کشته جهل اند، خيلي از درس خوانده ها هستند که کشته جهل اند: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]» با اين که ساليان متمادي در حوزه يا دانشگاه درس خواند اين درس نتوانست او را نجات بدهد. جهل دروني او باعث قتل او شد.
اين کدام جهل است که با علم جمع مي شود؟ کدام جاهل است که با عالم جمع مي شود؟ يک وقت مبسوطاً در همين حديث گويا بحث شد؛ اما اجمال آن اين است که ما همان طوري که در بيرون مَقسمي داريم و چهار قِسم، در درون و در دستگاه روح ما و نفس ما و شئون روحي ما هم اين چنين است، مَقسمي داريم و چهار قسم. در بيرون مَقسم ما اين است که بعضي از نيروهاي ما مسئول ادراک هستند و بعضي از نيروهاي ما مسئول تحريک. ما چشم و گوش داريم براي شنيدن و ديدن و به هر حال فهميدن، دست و پايي داريم براي حرکت و کار، اين مَقسم است. زير اين مَقسم چهار قسم وجود دارد بعضي ها هر دو عضوشان سالم است برخي ها هر دو ناقص اند برخي ها آن نيروي ادراکي او سالم است نيروي تحريکي بيمار، برخي ها نيروي تحريکي آن ها سالم است نيروي ادراکي او بيمار است پس مَقسمي است که زير مجموعه آن چهار قسم است.
توضيح کوتاه اين است که برخي ها هستند که چشم و گوش سالمي دارند، دست و پاي سالمي هم دارند؛ اين کسي که چشم و گوش سالم دارد وقتي مار و عقرب را ديد فاصله مي گيرد فرار مي کند نجات پيدا مي کند، وقتي يک اتومبيل تندرويي را ديد چون دست و پاي او سالم است حرکت مي کند و از صحنه خارج مي شود و خودش را نجات مي دهد اين گروه اول است.
گروه دوم کساني اند که مجاري ادراک آن ها سالم است يعني چشم و گوش آن ها سالم است ولي دست و پاي اين ها فلج است؛ اين ها مار و عقرب را مي بينند ولي چون قدرت فرار ندارند نيش مي خورند، نمي شود به اين ها عينک داد تلسکوپ دارد ميکروسکوپ دارد ذرّهبين داد چون اين ها مشکل ديد ندارند. آن که بايد بفهمد خوب مي فهمد که اين مار و عقرب است ولي چشم و گوش که فرار نمي کند، دست و پا فرار مي کنند که ويلچري است عامل حرکت آن ضعيف است اين قسم دوم است.
قسم سوم کساني اند که عامل حرکتشان قوي است دست و پايشان قوي است ولي چشم و گوش آن ها ضعيف است او مار را نمي بيند نمي شود به او گفت که چرا فرار نکردي؟ چون او نمي بيند.
قسم چهارم کساني اند که از هر دو مجرا آسيب ديدند هم چشم و گوش آن ها ضعيف و ناسالم است هم دست و پايشان. پس ما يک مَقسم داريم و يک اقسام چهارگانه.
در جريان درون هم اين چنين است روحي داريم که اين نفس و اين روح «في وحدته كلّ القوى»[4] داراي قوا و شئون متعدد است، بخشي از آن به عنوان عقل نظر که متولي انديشه است، بخشي به عنوان عمل متولي عمل است که عقل عملي نام دارد و ائمه (عليهم السلام) آن را اين چنين معرفي کردند که «مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[5] که اين متولي انگيزه است نه انديشه. اين هيچ کاري به درس و بحث ندارد فقط اراده تصميم محبت نيت اين ها کار اوست، بخشي از آن هم به نام عقل نظري است که تصور، تصديق، قضيه، استدلال و برهان کار آن است.
پس مَقسمي در درون ما است که «تحته اقسامٌ اربعه»؛ قسم اول آن است که هم عقل نظر که مسئول انديشه است سالم است عقل عملي او هم که مسئول عزم و اراده است سالم است او عالِم با عمل است او خوب مي فهمد و خوب هم عمل مي کند. چون عقل نظري او انديشمند کامل است و در تحليل مسائل علمي دقيق است و چون عقل عملي او سالم است در تصميم و اراده و نيت سالم است او مي شود عالم با عمل.
قسم دوم کساني اند که عقل نظري آن ها سالم است چه در حوزه چه در دانشگاه خوب درس مي خواند خوب مي فهمد خوب سخنراني مي کند خوب مقاله مي نويسد، انديشه او که به عقل نظر او وابسته است قوي و نيرومند است اما آن عقل عملي که بايد انگيزه داشته باشد و بايد تصميم بگيرد و بايد نيت کند و بايد اراده داشته باشد و بايد محبت داشته باشد اراده هيچ ارتباطي با علم ندارد آن يک مقوله ديگر است اين يک مقوله ديگر است در بخش اراده و تصميم و نيت فلج است او مي شود عالم بيعمل.
قسم سوم کساني اند که در بخش اراده خيلي قوي اند ولي در بخش علم ضعيف اند آن در مسائل علمي کوتاه مي آيد او مقدس بي درک است اين نمي داند چه کار بکند ولي پشت سر هم دارد کار انجام مي دهد.
قسم چهارم فاقد طهورين است، نه خوب مي فهمد نه اهل اراده و تصميم است اين شخص فاقد طهورين، جاهل متهتّک است. اگر کسي در بخش انديشه سالم بود ولي در بخش انگيزه مشکل جدي داشت اين يک جنگ دروني همواره دارد اين جهاد از همان جا شروع مي شود. اگر يک درس خوانده اي بي راهه رفته است براي اين که آن عقل عملي او فلج است اين فلج، دست او را مي گيرد و نمي گذارد او اصلاً تکان بخورد اين جنگ دروني از همان جا شروع مي شود. فرمود اين شخص عالِم است اما کشته جهل آن عقل عملي است؛ براي اين که علم پنجاه درصد است مگر علم کار مي کند؟! مگر آن نيرويي که مسئول انديشه و تصور و تصديق و استدلال و برهان است مگر او اهل اراده است مگر او تصميم مي گيرد؟! مثل اين که چشم و گوش مي شنوند و مي بينند، مگر چشم مي دود؟! مگر گوش مي دود؟! اگر ما بررسي کرديم در نهاد ما عقلي است که او بايد حرف اول را در عمل بزند، اراده برای او تصميم برای او نيت برای او اخلاص برای او است، او اگر فلج بود او همواره درگير با علم است.
حضرت فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]»[6] ؛ مثل کسي که ويلچري است مار و عقرب را مي بيند ولي نيش مي خورد، نمي شود گفت مگر شما نديدي؟ ما به شما عينک داديم ذرّهبين داديم دوربين داديم اين مشکل علمي ندارد. الآن اين ها که معتاد هستند، مشکل علمي ندارند که شما نصيحت بکنيد او هر شب با يک تکه کارتن در کنار جدول مي خوابد شما چه مي خواهيد به او بگوييد؟ او نمي داند که خطر دارد ضرر دارد بد عاقبتي است؟! اين شخص کاملاً بيش از ديگران و پيش از ديگران تحليلگر است؛ اما علم تصميم نمي گيرد. ما يک تصور داريم يک تصديق داريم که کاملاً مرز اين ها از اراده و تصميم و اخلاص و نيت و اين ها جداست؛ اگر کسي اين دو بخش او از هم فاصله داشتند مي شود «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]». اين بيان نوراني را حضرت در خلال کلمات نوراني ديگر بيان کرده است.
يکي از کلمات نوراني ديگر حضرت اين است که «لاَ یَتْرُکُ النَّاسُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ لاِسْتِصْلاَحِ دُنْیَاهُمْ إِلاَّ فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ»[7] ذات اقدس الهي فرمود تمام چيزها را ما براي شما آماده کرديم؛ اين جريان نظام سپهري را که محير العقول است فرمود ما براي شما خلق کرديم، حالا شما نمي رويد و بهره نمي بريد کوتاهي از شماست ما تمام آن چه در نظام آسمان و اهل آسمان است براي اين که به شما خدمت بکند خلق کرديم ﴿سَخَّرَ﴾ يعني ﴿سَخَّرَ﴾! مسخِّر بشر نيست خداست اما براي ما تسخير کرده است؛ يعني تحت علم قرار داده است. هيچ کسي نمي تواند بگويد من نمي توانم کره مريخ را بفهمم يا فلان کره، نه! کاملاً قابل فهم است حالا زود يا دير، يا ما يا ديگري، يک استعداد درخشاني مي خواهد تا آن سياهچال را بفهمد آن کره را بفهمد راه بهره برداري را بفهمد ﴿سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾[8] [9] ؛ ﴿لَعَلَّكُمْ﴾ کذا، ﴿لَعَلَّكُمْ﴾ کذا؛ فرمود چيزي در عالم نيست که ما براي شما خلق نکرده باشيم ما اين سفره را پهن کرديم بعد مهمان دعوت کرديم؛ اين طور نيست که اول انسان را خلق کرده باشيم بعد اين ستاره هاي ثابت و سيّار را راه انداخته باشيم؛ ما اول همه اين ها را راه انداختيم بعد شما که مهمان هستيد را دعوت کرديم از اين ها بهره ببريد. ﴿فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ﴾[10] [11] است، ﴿سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾[12] [13] است. اگر کوه ها است براي ما است يعني بهره ببريم و از آن استفاده کنيم مشکل خودمان را حل کنيم بي راهه نرويم راه کسي را هم نبنديم؛ فرمود ما براي شما خلق کرديم. مسخِّر خداست ولي مسخَّر لَه انسان است براي شما خلق کرديم اين ها را بهرهبرداري کنيد استفاده کنيد، نگوييد ما نمي توانيم، آن هوش را من به شما دادم آن عقل را من به شما دادم عمداً اين را تيره نکنيد اين کار شما است. فرمود اگر براي دنيا برخي از معارف دين را کسي کنار بگذارد دنيا و آخرت او در خطر است. دين حريم شخصي ما است، ما هستيم و دين ما؛ اگر حساب همين چند سال دنيا بود مشکلي نداشتيم اما ما يک موجود ابدي هستيم ما را با هيچ چيزي نمي شود قياس کرد؛ ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم. ما مرگ را مي ميرانيم نه بميريم، مرگ هم از پوست به درآمدن است نه پوسيدن. دين حريم شخصي ماست. ما وقتي وارد اين گور شديم از بدن در آمديم از پوست در آمديم نه بپوسيم، اين بدن مي پوسد دوباره مي سازند، ما که اهل پوسيدن نيستيم.
الآن ببينيد ما داوري مي کنيم مي گوييم پنج هزار سال قبل، چهار سال قبل، فلان فيلسوف فلان حکيم اين حرفي که زد درست است يا نه! يک منجّم ماهر هم مي تواند تا پنج هزار سال قبل يا پنج هزار سال بعد مسئله خسوف و نجوم را حل کند که تا پنج هزار سال چند تا خسوف اتفاق افتاده چند تا کسوف بوده از بس جهان منظم است. اين داستان از جناب ابوريحان بيروني نقل شده است که عالم از بس منظم است اگر به حرف در بيايد مي شود موسيقي، از بس زيباست، از بس منظم است، اگر عالم اين قدر منظم است و اين قدر نغمه هاي دلپذير دارد و ما مي توانيم از همه اين ها استفاده کنيم مبادا ـ خداي ناکرده ـ مشکلي که پيش مي آيد از دينمان کم بکنيم به نفع دنيا. فرمود هر کس از دين خودش کم کرد براي دنيا، آن مال دنيا هم به او نمي رسد. هر کس از دين کاست که به دنيا برسد هرگز نخواهد رسيد دين وضع عزيز ماست، بله اگر ما مي پوسيديم و مرگ آخر خط بود به هر حال قابل معامله بود اما چيزي است با ابديت ماست. الآن در ابديت ما به ثبات مي رسيم نه سکون، الآن مي شود گفت که فلان قله دماوند يا فلان کوه چند سال يا چند قرن آن است مي شود اما نمي شود گفت دو دو تا چهار تا چند سالش است؟ اين تازه کف امور ثابت است؛ يعني ما از علوم تجربي که بگذريم به مسئله رياضي برسيم اين کف موجودات ثابت است از اين به بعد هر چه برسيد در مسائل متافيزيکي، همه اش ثبات است و ثبات است و ثبات، نه زمان دارد تا بشوند متزمّن نه مکان دارند تا بشوند متمکّن، ماييم و ابديت ما. اين که درباره چهار هزار سال قبل، چهار هزار سال بعد، مثل اين که در کف دست ما است فتوا مي دهيم جناب افلاطون آنجا درست گفته، ارسطو اشتباه کرده يا بالعکس، اين براي آن است که براي ما چهار هزار سال قبل و چهار ساعت قبل و چهار دقيقه قبل يکسان است، روح اين است ما هستيم و ابديت؛ ما ممکن است از زيد گله داشته باشيم از عمرو گله داشته باشيم جلوي هم اعتراض مي کنيم بگوييم و مانند آن؛ اما هرگز به حرم امن دين ما راه ندهيم. فرمود اين دين شما چيزي نيست که از آن بکاهيد بخواهيد مشکل دنيايتان را حل کنيد.
«لاَ یَتْرُکُ النَّاسُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ لاِسْتِصْلاَحِ دُنْیَاهُمْ إِلاَّ فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ»[14] خدا انسان را گرفتار مي کند مبادا کسي از دين بکاهد براي اصلاح دنياي خودش.
در جريان نوف بکالي[15] که «بِکال و بَکال» هر دو ضبط شد؛ بعضي ها گفتند منطقه اي است در يمن بعضي ها گفتند از همدان عرب است. در آن قسمت فرمود به همان نوف بِکالي که «يا نوف»[16] ! خوابي يا بيدار؟ که بخشي از اين در جلسه قبل گذشت، بخشي هم مربوط به اين جلسه است. فرمود کسي که بي راهه مي رود يا راه ديگري را مي بندد با مال حرام اختلاس و نجوم بخواهد آبرو پيدا کند طولي نمي کشد که از مَرکَب پياده مي شود. فرمود حسابتان مشخص باشد، آن کسي که امروز سوار است هميشه سوار نيست آن کسي که امروز پياده است هميشه پياده نيست.
«بسا سواره كه آنجا پياده خواهد شد بسا پياده كه آنجا سوار خواهد بود
بسا امير كه آنجا اسير خواهد شد بسا اسير كه فرمانگذار خواهد بود»[17]
يک روز حسابي هست.
فرمود ممکن نيست کسي از دين خود بکاهد بخواهد بر دنيا بيافزايد مگر اينکه خسارت مي بيند. در جريان «نوف» اين وصايا را کرده است؛ فرمود الآن سحر است هر کس در اين فرصت زرّين با خداي خود مناجات کند جواب مثبت مي شنود مگر چند گروه، آن هايي که راه ديگران را مي بندند يا عمداً بي راهه مي روند و نمي گذارند کسي به اين ها بسنده کند؛ اين راه باز است که راه بدي نيست، نه تنها راه بدي نيست راه خوبي هم است و چيزي هم نيست که آدم نگران باشد. ببينيد فرمود کساني که در ملکات علمي و عملي درست راه رفته اند خيلي چيزها از ما مي خواهند، آبرو مي خواهند عزّت مي خواهند، سلامتي مي خواهند، غفران ذنوب مي خواهند، غفران گذشته ها مي خواهند اين ها دعاهاي رايجي است که در قرآن و روايات است؛ اما اين دعا هم در قرآن است به ما گفتند بخوانيد، معلوم مي شود براي ما رسيدن به آن ممکن هست که ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[18] خدايا آنجا قرة عين قرار بده فرزندان صالح قرار بده آبروي ما را محفوظ کن ما نياز به کسي نداشته باشيم اين ها دعاهاي رايج است که قرآن بخشي از اين ها را نقل کرد، ما را هم تشويق کرد که از خدا اين ها را بخواهيم؛ اما اين بخش مهمّ آن را نگاه کنيد به ما فرمود بگوييد: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾ خدايا آن توفيق را بدهد که من اگر در حوزه هستم متقيان حوزه به من اقتدا بکنند، اگر در دانشگاه هستم، متّقيان دانشگاه به من اقتدا کنند. اقتدا کردن تنها اين نيست که پشت سر من نماز بخوانند، من طرزي در دانشگاه باشم که جوان ها مرا الگو قرار بدهند، بگويند آدم خوب يعني اين که نه بي راهه مي رود، بي تحقيق سخن نمي گويد بي تحقيق مقاله نمي نويسد بي تحقيق کسي را نمره نمي دهد، بي تحقيق قيام و قعود ندارد. من طرزي زندگي کنم که خوبان جامعه به من اقتدا کنند، اين که چيز بدي نيست؛ اين دنيا نيست اين مقام خواهي نيست. کم مقامي نيست که کسي در شهري زندگي کند که خوبان شهر به او اقتدا مي کنند ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾، اين که مربوط به آخرت نيست، درجات بهشت در آخرت سرجايش محفوظ است، اين مي شود حسنه دنيا.
در سوره مبارکه «بقره» است که خداي سبحان به ما اجازه داد که از او بخواهيم: ﴿رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ﴾[19] ؛ برخي ها مي گويند: ﴿رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا﴾[20] حسنه نمي خواهند فرمود: ﴿مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ﴾ اين ها که فقط دنيا مي خواهند نه حسنه دنيا ﴿مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ﴾؛ اما مردان الهي مي گويند خدايا حسنه دنيا حسنه آخرت را به ما بده! يکي از برجسته ترين حسنه دنيا اين است که آدم طرزي زندگي کند که خوبان جامعه به او اقتدا بکنند؛ مقام علمي اش طرزي باشد که هر کس مشکل علمي دارد از او بپرسد، مقام تدبيري او طوري باشد که هر کسي مشورت مي خواهد از او بهره بگيرد، مقام نصح و خالص و نصيحت کردن او طوري باشد که اگر نصيحت بخواهد به او بگويد. مي دانيد نصيحت غير از انتقاد است؛ اين سوزن خياطي را مي گويند «منصحه»، اين لباسي که خياط دوخت را مي گويند «نصاح»؛ خود جناب خياط را مي گويند «ناصح». آن که جامه تقوا مي دوزد بر پيکر ديگران مي پوشاند او نصيحت مي کند وگرنه انتقادي که با آبروريزي همراه باشد يا با تشفّي خاطر همراه باشد که آن نصيحت نيست «وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ»[21] يعني اين! اصلاً نصيحت يعني خياطي، يعني لباس دوختن بر پيکر آن منصوح، آويختن و پوشاندن و آبروي او را حفظ کردن اين نصيحت است وگرنه اين لباس را که نمي گفتند «نصاح»، آن سوزن خياطي را که نمي گفتند «منصحه».
ما بايد نصيحت کنيم اول خودمان را، خياط خودمان باشيم چه بهتر:
«تو نيك و بد خود هم از خود بپرس چرا بايدت ديگري محتسب»[22]
چرا ديگري حساب ما را برسد؟ ما خودمان مي توانيم اين کار را بکنيم خياط خودمان باشيم، لباس خودمان را خودمان بدوزيم که برهنه نباشيم در جامعه و پوشاک داشته باشيم هم براي خودمان هم براي جامعه، هم براي نزديکان ما هم براي دوستان ما.
من مجدّداً مقدم همه شما بزرگواران را گرامي مي دارم براي همه مخصوصاً جانباختگان سانحه هواپيما و عزيزان کرمان طلب، آمرزش و علوّ منزلت داريم، براي بازماندگانشان اجر صابران را مسئلت مي کنيم، اميدواريم همه اين ها در کنار مائده و مأدبه ذات اقدس الهي از هر گزندي در آن عالم مصون باشند!