98/09/07
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 90و 91و 92/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 90و 91و 92
مقدم شما بزرگواران، برادران و خواهران ايماني را گرامي مي داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم آنچه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت مسلمين، ملت ما و شما بزرگواران است مرحمت بفرمايد.
بحث هاي نهج البلاغه به کلمات پاياني اين کتاب شريف در طي اين سال ها گذشت. مستحضريد که اين کلمات نوراني يا جزء خطبه هاي رسمي آن حضرت است يا جزء نامه هاي رسمي آن حضرت است يا جزء وصايا و عهود رسمي آن حضرت است وگرنه اين طور نيست که حضرت اين کلمه را يکجا گفته باشد؛ البته گاهي اتفاق مي افتد که يک جملهاي را در يک محفلي بفرمايد وگرنه غالب اين ها مثل خطب يا نامه ها يا وصايا يا عهود آن حضرت است مخصوصاً اين بخش ها که جزء وصايايي است که وجود مبارک آن حضرت به فرزندش امام مجتبي(سلام الله عليه) دارد.
فرمود: «الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ وَ لَمْ یُؤْیِسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللَّهِ»[1]
فقيه کسي است که جامع علم و عمل باشد از يک سو؛ جامع حکمت نظر و حکمت عمل باشد از سوي ديگر. آن که جامع معقول و منقول است جامع نظر و علم است تازه جمع مکسّر کرده است؛ آن که جامع بين معقول و منقول و مشهود است او جمع سالم کرده است. يک وقت است که کسي چند سال درس مي خواند او جمعي نکرده است بخشي از علوم را مثلاً در حکمت نظري ياد گرفت؛ البته عالم است محترم است اهل بهشت است پيروان او اهل بهشت اند بحث در اين نيست که چه کسي سعادتمند است، اين بخش ها همه برای سعادتمند هاست؛ منتها مستحضريد قرآن کريم تنها سعادت و بهشت رفتن را کافي نمي داند مي فرمايد مردان الهي کساني هستند که ﴿إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا﴾[2] اين تازه يک بخش است.
بعد از اين که اين ايمان را مزيد کرد زائد کرد، در سوره «انفال» يک بيان، در سوره «آل عمران» بياني ديگر؛ مي فرمايد: ﴿لَّهُمْ دَرَجَاتٌ﴾[3] اين بخش مياني است. وقتي به کمال علمي رسيد مي فرمايد: ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ﴾[4] اين طور نيست که «لام» ی در اين جا حذف شده باشد که با آيه موافق باشد؛ ﴿هُمْ﴾ يعني ﴿هُمْ﴾! يعني خود شخص مي شود درجه. اين که مي گويند «اتحاد عاقل و معقول، عالم و علم، حاکم و حکمت» از همين قبيل است. ما هيچ دليلي نداريم که بگوييم اين جا «لام» ي حذف شده است نخير، خود اين شخص بهشت است.
اين بيان نوراني حضرت رسول (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) که فرمود: «أنا مدينة الحكمة - وهي الجنة - وأنت يا علي بابها»[5] گرچه روايات بيش از اين مقدار است و آن طوري که مرحوم ابن بابويه جمع کردند سي روايت است، غالب اين ها «أنا مدينة العلم وعلي بابها»[6] [7] است؛ اما در يکي دو تا روايت دارد که «أنا مدينة الحكمة - وهي الجنة - وأنت يا علي بابها»[8] ؛ من شهر حکمت هستم حکمت، بهشت است و اي علي، تو درِ اين شهر بهشت هستي. اين ها مجاز نيست. گفت: «خويش را تأويل كن نى ذكر را»[9] . اگر يک مطلب بلندي در قرآن يا روايات آمده اگر هيچ راهي نباشد مگر تأويل، انسان تأويل مي برد؛ اما اگر اوجي دارد و خود انسان بايد بالا برود تا خودش را تأويل کند نه اين حديث را، چرا بالا نرود و آن حديث را نفهمد، فرمود: من شهر حکمت هستم.
اين جمعي که مي کنند مي گويند بعضي جامع معقول و منقول اند، اين جمع گاهي جمع سالم است کسي است که در علوم عقليه مجتهد مسلّم، در علوم نقلي مجتهد مسلّم، اين جمع سالم کرده است؛ ولي نسبت به شهود، تازه يا ناقص است يا اگر هم جمعي دارد جمع مکسّر است. عالم کامل کسي است که جامع بين معقول و مشهود و منقول باشد؛ يعني بين علوم نقلي، فلسفه و کلام، عرفان و شهود جمع سالم کرده باشد که لحظه اي از شريعت بيرون نرود و مشهودات را هم ببيند، آن چه را که اصحاب خاص حضرت مي ديدند.
فقيه کامل کسي است که هرگز کسي را و جامعه اي را نا اميد نکند فرمود: «الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ»[10] که مستحضريد آن چه در کتاب و سنت است اعم از اين فقه رايج ما فقه و تفسير و حديث و سيره معصومين(عليهم السلام) همه اين ها جزء فقه است. فقه تنها به اين بحث احکام پنج گانه را فهميدن نيست؛ فقيه کامل کسي است که جامعه را اميدوار کند و نا اميد نکند. سرّش آن است که کل جهان با اميد زنده است، چيزي که حاکم کل جهان باشد مدير کل باشد رهبري کل را بر عهده داشته باشد و از او بوي نا اميدي بيايد در عالم نيست. ما منتقمي داريم در قبال رحيم، ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ﴾[11] اين درست است، رئوف و رحيم هم درست است؛ اما نقشه عالم به دست منتقم نيست، چه اين که نقشه عالم هم به دست رحيم نيست، رحيم مقابل دارد و آن منتقم است که ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ﴾ در قبال آن هم عفُوّ است رئوف است رحيم است. نقشه عالم به دست رحمان است و رحمان مقابل ندارد اين رحيم است که مقابل دارد و در قبال آن منتقم است.
کل عالم را رحمان دارد اداره مي کند ﴿الرَّحْمَنُ﴿1﴾[12] عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿2﴾ خَلَقَ الْإِنسَانَ﴿3﴾ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛ ﴿الرَّحْمَنُ﴾ معادل «الله» است اين اسم اعظم است لذا شما در کتاب هاي ادبي ملاحظه کرديد شواهدي که مي آورند چه در قرآن چه در روايات، ﴿الرَّحْمَنُ﴾ را هرگز صفت چيزي قرار نمي دهند، هميشه موصوف است ﴿الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ﴾[13] «الرحمن کذا». ﴿الرَّحْمَنُ﴾[14] مثل «الله» هميشه موصوف است ﴿قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى﴾[15] ؛ «الله» هرگز صفت چيزي قرار نمي گيرد يا مبتداست يا خبر است ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾[16] ؛ ﴿الرَّحْمَنُ﴾[17] هم يا مبتداست يا خبر است هرگز صفت براي چيزي قرار نمي گيرد، آن که صفت قرار مي گيرد رحيم است که مقابل دارد به نام منتقم، وگرنه کل نقشه عالم را ﴿الرَّحْمَنُ﴾ دارد اداره مي کند؛ لذا هيچ کس در هيچ مقطع حق نا اميدي ندارد و اگر کسي نااميد باشد معنايش اين نيست که ديگر کسي نيست که مشکل مرا حل کند، اين است که مي گويند يأس از رحمت خدا کفر است. چرا کفر است؟ «لَا يَيْأَسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّه»؛ «آيس» يعني «آيس»، نه مأيوس. مأيوس حالا يا مفعول است يا معناي مفعولي را دارد، نبايد بگوييم مأيوس شد، بايد بگوييم «آيس» شد؛ به هر حال آيس شدن، نا اميد شدن با ﴿الرَّحْمَنُ﴾ سازگار نيست چرا يأس از رحمت خدا کفر است؟ ﴿لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ﴾[18] ، براي اين که معناي آن اين است که ديگر کسي نيست که مشکل مرا حل کند!
يک وقت است کسي مي گويد من آن لياقت را ندارم، مطلبي ديگر است؛ اما اگر يأس او به اين آيس باشد به اين معنا که ديگر در اين عالم کسي نيست که مشکل مرا حل کند اين مي شود کفر ﴿لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ﴾؛ کل جهان را ﴿الرَّحْمَنُ﴾[19] دارد اداره مي کند، وقتي ﴿الرَّحْمَنُ﴾ دارد اداره مي کند انسان در تمام موارد مي تواند بگويد خدا. در تمام حالات مي تواند بگويد مشکل مرا تو حل مي کني.
سه جمله نورانی است، دو جمله اش معروف است، اما اين جمله سوم به قدري شيرين است که خدا مي داند! آن سه جمله که دو جمله اش معروف است اين است «يا من اسمه دواء»[20] اين معروف است، «وذكره شفاء» اين هم معروف است؛ سومي اين است: «يا من يجعل الشفاء فيما يشاء من الأشياء» خدايا! تو مثل يک طبيب نيستي که دستش بسته باشد؛ طبيب اگر بخواهد بيماري را دارو بدهد داروها مشخص است، يا شربت است يا فلان است اما شفا آن چه را که تو بخواهي «لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو فرمايي»[21] ، نه اين که علم تو تابع طب باشد، طب تابع خواست توست. تو اگر خواستي با آبي که يک کسي خواند و صلواتي و يا ذکري در آن دميد، شفا بدهي هر بدخيمي را شفا مي دهي؛ اين طور نيست که حالا تو منتظر باشي، فلان دارويي که کم است يا تحريم کردند يا مي دهند يا نمي دهند، نه! «يا من يجعل الشفاء فيما يشاء من الأشياء»[22] .
غرض اين است که درست است که طبيب محض اوست، «طبيب اگر دوا دهد در آن دوا شفا بوَد»، ولي «حبيب اگر جفا کند در آن جفا وفا بود». او دستش بسته نيست؛ تمام گياهان عالم را چه کسي آفريد؟ اين خاصيتها را چه کسي به آن ها داد؟ اين طور نيست که ذات اقدس الهي قدرتش، تابع گياه و فلان عنصر و فلان ماده و مانند آن باشد، بلکه کل جهان تابع خواست اوست؛ «يا من يجعل الشفاء فيما يشاء من الأشياء» اگر گفتيم فلان توسّل، فلان دعا، فلان ذکر، فلان غذا، در آن جا نذري وجود مبارک علي اصغر مي دهند، کسي رفت و يک لقمه خورد و شفا گرفت، ما دليلي بر نفي نداريم «يا من يجعل الشفاء فيما يشاء من الأشياء».
غرض اين است که مهندسي کل عالم به دست ﴿الرَّحْمَنُ﴾[23] است نه «الرحيم». رحيم همان رحمت خاصه است که مؤمنين است که ﴿وَاللّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ﴾[24] به مؤمنين در قبال منتقم. پس کسي که جمع کرده است بين معقول و مشهود و منقول و به هر حال جمع بين قرآن و عترت، جمع بين علوم عقلي و نقلي، يک فقيه کامل است، هرگز حرف نا اميد کننده نمي زند جامعه را هميشه اميدوار مي کند «الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ»[25] . يک وقت است که کسي کافر محض بود در همين صدر اسلام هست که عمري را بت پرستي کرد و عمري را در برابر پيغمبر ايستاد، آخرين لحظه ـ در قصه هم هست در تاريخ هم هست ـ توبه کرد و بدون اين که يک رکعت نماز بخواند در همان جا حادثه اي پيش آمد و رحلت کرد مستقيماً به بهشت رفت او که کاري نکرد، گفت خدايا آمدم آخرين بار بود و فرصت نکرد موقع نماز نشد تا نماز بخواند به ماه روزه هم نرسيد تا روزه بگيرد همين! عمرش تمام شد؛ اين خداست منتها ما بايد خودمان را به او بسپاريم کجا لايق هستيم و کجا لايق نيستيم هرگز حق نا اميد شدن نداريم. وجود مبارک حضرت امير فرمود فقيه کامل کسي است که هرگز جامعه را نا اميد نکند.
مستحضريد که اين فقه، يک فقه اصطلاحي است که ما در حوزه ها مشغول هستيم؛ يک فقه در قرآن و روايات آن معناي جامع را دارد که ﴿وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ﴾[26] انذار برای بحث هاي تفسيري است برای آيات تفسيري است برای آيات انتقام است و مانند آن ﴿فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ﴾ نه «ليبلغوا»، نه اين که احکام شرعي را بگويند، احکام شرعي را مي گويند ﴿لِيُنذِرُواْ﴾، تبليغ مي کنند ﴿لِيُنذِرُواْ﴾، اصل آن ﴿لِيُنذِرُواْ﴾ است. اين ﴿لِيُنذِرُواْ﴾ به بحث هاي تفسيري و روايي که مربوط به آيات معاد است آيات اخلاقي است خواهد بود.
غرض اين است که حضرت فرمود: «الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ»[27] ؛ حالا ده ها تحريم باشد درِ رحمت الهي که تحريم نيست کار هم به دست اوست منتها ما وظيفه اي داريم که کوتاهي نکنيم اين درست است، مسئولين ما موظف اند شب و روز تلاش کنند در خدمت مردم اين درست است؛ اما ما بگوييم راه بسته است اين را حق نداريم. فلان کس تحريم کرد فلان جا تحريم کرد، ما ديگر راهي نداريم، اين را ما حق نداريم.
پس «فهاهنا امورٌ ثلاثة»: يکي اين که خودمان تا مي توانيم تلاش و کوشش کنيم. يکي اين که بر مسئولين ما لازم است عالمانه و محققانه شب و روز تلاش و کوشش کنند، اين دو تا. سوم اين که ما حق نداريم وقتي نا اميد شويم که بگوييم حالا راه بسته است حالا چه کنيم اين را ما حق نداريم؛ براي اين که ما به خداي ﴿الرَّحْمَنُ﴾[28] مرتبط هستيم که قدرتش نامتناهي است. اين قصه را که قبلاً هم به عرض شما رسيد! مرحوم کليني خدا غريق رحمتش کند کتاب شريف کافي مي دانيد هشت جلد است همه اش نور است؛ اما جلد اول و دوم خيلي عميق و علمي است، جلد سوم تا هفتم اين پنج جلد در فقه است، جلد هشتم آن خيلي شيرين است قصه هاي شيرين، حکايت هاي شيرين، روايت هاي شيرين. در آن جا دارد وقتي خليفه سوم يعني کسي که خود را به خلافت مي نامد خواست اباذر(رضوان الله تعالي عليه) را از مدينه به ربذه تبعيد کند، نميدانم ربذه تشريف برديد يا نه! مشرّف شديد يا نه! يک روستاي بسياري ضعيف و کوچکي است که الآنش آباد نيست چه رسد به آن وقت. قبر شريف اباذر هم در آن سنگ ها دفن است قبر مصطلحي نيست. خواستند آن روز او را به ربذه تبعيد کنند، اين هم چند تا بز بيشتر نداشت، نه آب کافي داشت نه علف کافي داشت و گفتند کسي حق ندارد اباذر را بدرقه کند، او بايد به ربذه برود تبعيد شود. ربذه يک روستاي بسيار بسيار کوچک بين مکه و مدينه است؛ ولي وجود مبارک حضرت امير اعتنايي نکرد و حضرت امام حسن و امام حسين اعتنا نکردند بعضي از اصحاب اعتنا نکردند، اين ها تا آن مرز وداع، اباذر را بدرقه کردند هر کدام فرمايشي فرمودند. وجود مبارک حضرت امير به اباذر فرمود: اباذر! اگر تمام روی زمين مثل مس فلزي باشد که هيچ گياهي از روي زمين نرويد و هيچ قطره باراني از فضا و هوا نبارد، خدا مي تواند بندهاش را روزي بدهد؛ اباذر عرض کرد من هم قبول دارم، اين علي است! اين يعني چه؟ يعني کليد اين نظام، نقشه اين نظام به دست «الرحيم» نيست که مقابل دارد، به دست ﴿الرَّحْمَنُ﴾ است؛ ﴿الرَّحْمَنُ﴾ دارد عالم را اداره مي کند ﴿الرَّحْمَنُ﴿1﴾ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿2﴾ خَلَقَ الْإِنسَانَ﴿3﴾ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾؛﴿الرَّحْمَنُ﴾ مقابل ندارد لذا هميشه و همه جا ﴿الرَّحْمَنُ﴾ موصوف است؛ لذا ما هيچ حق نداريم در هيچ مرحلهاي نا اميد باشيم. به هر حال اين همه کفار با يک «لا اله الا الله» گفتن با شهادتين جاري کردن و با دو سه روز زندگي کردن، همه بهشتي شدند. مگر اين سلمان و اباذر و مقداد و اين ها سوابق بت پرستي چند ساله و چندين ساله نداشتند؟ همين طور بود. پس مي شود برگشت به رحمت و صفت رحمانيه الهي.
اما کلمه: «أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللِّسَانِ وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْکَانِ»[29]
فرمود ما يک علم نازل داريم يک علم کامل داريم. گاهي علم نازل و کامل را به اين ابتدايي و متوسط و ميان رشتهاي و اين ها تقسيم مي کنند اين تقسيم به لحاظ علم است. يک وقت تقسيم به لحاظ معلوم و واقعيت است، يک وقت تقسيم به لحاظ جامعيت خود علم است. فرمود نازل ترين علم اين است که انسان چيزي را ياد بگيرد بخواهد تدريس کند يا بخواهد تأليف کند يا همين، در افقِ زبان اوست در منطقه دست اوست، با دست کتاب هاي عميق علمي مي نويسد، با زبان درس هاي عميق علمي بيان مي کند، اين ها پست ترين علم است؛ وضع، موضوع، يعني نهادين، پست ترين.
رفيع ترين علم آن است که از دست و زبان به جان بيايد به دل بيايد به چشم بيايد به گوش بيايد، آن چشمي که ـ خداي ناکرده ـ ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ﴾[30] را عمل نمي کند آن عالم نيست، آن دستي که گاهي روميزي مي گيرد گاهي زيرميزي مي گيرد عالم نيست، آن قلبي که به دنيا گرايش دارد به «عَفْطَهِ عَنْزٍ»[31] گرايش دارد عالم نيست. فرمود پست ترين علم آن است که فقط در دست و زبان باشد، خوب حرف مي زند خوب درس مي گويد، خوب کتاب مي نويسد همين! اين به درد چيزي نمي خورد. رفيع ترين علم و برجسته ترين علم آن است که در تمام اعضا و جوارح او ظهور کند اين است که در دستورات ديني ما گفتند که «من لا ينفعک لحظه لا ينفعک لفظه»؛ آن که ديدارش نتواند انسان را عوض بکند، لفظ او هم عوض کننده نيست. آن عالمي که شما همين که ديدي چگونه زندگي مي کند شما را عوض نمي کند، لفظ او هم عوض نمي کند؛ «من لا ينفعک لحظه لا ينفعک لفظه». به عيساي مسيح (سلام الله عليه) گفتند با چه کسي بنشينيم؟ فرمود «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ»[32] آن کسي که ديدارش گفتارش رفتارش شما را به ياد خدا بيندازد.
اما کلمه بعدي: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ»[33] ـ اين هم به کسر ضبط کردند هم به فتح ـ «کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکَمِ [الْحِكْمَةِ]»؛ ظاهر اين همان طوري که ابن ابي الحديد معنا کرد،[34] حکيم بزرگوار ابن ميثم معنا کردند اين است که همان طوري که زمان فصلي دارد به نام بهار، فصلي دارد به نام پاييز، زمان گاهي شاداب است زمان، زمان شادابي است، گاهي پژمرده است؛ دل ها هم گاهي بهاري دارد و پاييزي، گاهي شاداب است گاهي افتاده است بي ميل است خسته است. اگر دل هاي شما خسته است آن را با کلمات حکيمانه و ظريف و لطيف شادابش کنيد. بهارِ دل به اين است که انسان يک کلمات لطيف و پيام هاي لطيف و شعرهاي لطيف و حديث هاي لطيف و معاني لطيف را به دل عرضه کند. فرمود همان طوري که ما در فصل هاي مختلف جهان طبيعت بهاري داريم و پاييزي، دل ها هم گاهي بهاري دارد و پاييزي، وقتي پاييزش فرا رسيد و دل خسته است با طرائف حِکَم، آن را شاداب کنيد؛ يعني آن ادبيات لطيف، آن کلمات لطيف، آن کلمات موعظه کننده، آن کلمات که بي اعتباري دنيا را تبيين مي کند اين ها را که مطالعه کنيد خستگي ذهن، خستگي دل برطرف مي شود حادثه اي ديدي، افرادي ديدي، صحنه اي ديدي، پژمرده شديد متأثر شديد اين کلماتي که دنيا را وصف مي کند وظيفه ما را در اين دنيا تبيين مي کند آن ها را که مطالعه کنيد بهاري نصيب شما مي شود.
اين را چه ابن ابي الحديد چه جناب ابن ميثم اين طوري معنا کردند. اما برخي از شارحان نهج البلاغه گفتند که اين «طَرَائِفَ الْحِكَمِ» اختصاصي به مسائل علمي ندارد. حضرت مي خواهد بفرمايد هم آن ها درست است هم اين ها که ما مي گوييم و آن اين است که اگر يک وقت از مطالعه خسته شديد يا از اوضاع روزگار خسته شديد يا از رفتار بعضي ها خسته شديد، يک مقدار هم سري به باغ ها بزنيد، سري به بستان ها بزنيد، قدري هم به مناظر طبيعي سر بزنيد، شاداب شويد که خستگي شما برطرف بشود. اين اگر با يک بيان ديگري تکميل بشود قابل قبول است وگرنه بعيد است که يک انسان خسته را به باغ و پارک ببرند، آن وقتي حوادث تلخ مردم را مي بيند، آن اختلاس و نجومي را مي بيند، برود در پارک قدم بزند، اين افسردگي او برطرف بشود اين آن نيست. يک وقت است که نظير سعدي اين طرائف حکَم را در باغ ها پياده مي کند:
«توحيدگوي او نه بنيآدمند و بس هر بلبلي که زمزمه بر شاخسار کرد»[35]
يک وقت انسان مي بيند که در باغ اين چهچه بلبل را، «لا اله الا الله» مي بيند، چه اين که «لا اله الا الله» او همين است، اين مي شود جزء «طراف الحکمَ». يک وقت مي خواهد در باغ ها و بوستان ها بگردد و يک يا دو ساعت در پارک بگردد اين از آن طرف مي بيند يک عده اختلاس دارند يک عده نجومي دارند حالا اين يک ساعت در پارک بگردد، اين پاييز دلش را بهار نمي کند. آن که پاييز دل را بهار مي کند:
«توحيدگوي او نه بنيآدمند و بس هر بلبلي که زمزمه بر شاخسار کرد»
اين بيان نوراني امام سجاد را نگاه کنيد، در همان جلد هشت کافي است که فرمود اين گنجشک ها «بين الطلوعين» مي دانيد چرا اين قدر سروصدا مي کنند؟ اين ها صبح بلند مي شوند، چون خدا فرمود خيلي از اين ها هستند که صبح با دست خالي بلند مي شوند، شب با شکم سير مي خوابند، اين را او گفته، فرمود: ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾[36] فرمود آقايان! اين حيوانات را ببينيد، بعضي اهل پساندازند مثل موش و مور، بله اين صبح با دست پر بلند مي شود شب هم شکمش سير است؛ اما شما ميليون ها پرنده مي بينيد که از شرق به غرب از شمال به جنوب در پرواز هستند، صبح که از لانه درآمدند دستشان خالي است، شب که مي خوابند با شکم سير مي خوابند. ميليون ها ماهي در دريا اين است ميليون ها پرنده در فضا اين است. فرمود: ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا﴾ اهل ذخيره نيست روزي اش را که حمل نمي کند ﴿لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾. شما آن هايي هم که اهل بانک و ذخيره و ربا هستند که دستشان به حسب ظاهر پر است با شکم سير مي خوابند بسياري از مردم که صبح بلند مي شوند با دست خالي بلند مي شوند اين ها هم مي توانند با شکم سير بخوابند منتها غفلت نکنند؛ همين آيه باعث شد که عده زيادي از مکه به مدينه مهاجرت کردند که در نوبت قبل هم به عرض شما رسيد. فرمود خدا خداي موش و مور نيست خدا خداي موش و مور و کبک و تيهو و آهو و بلبل و مانند آن هم هست کدام بلبل اهل ذخيره است مثل موش؟ کدام کبک اهل پس انداز است مثل مور؟ اين ها نيستند فرمودند: ﴿وَكَأَيِّن﴾ ﴿كَأَيِّن﴾ يعني چقدر؟ فراوان، ﴿مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾.
در اين روايات که سراسر «كَلَامُكُمْ نُورٌ»[37] است، فرمود کسي که وضع مالي او خوب است در کيف و در جيب او مال فراوان است، تکيه او به جيب و کيف خودش بيش از تکيه او به قدرت الهي باشد او مؤمن کامل نيست؛ او معلوم مي شود که مشکل دارد. درست است که خدا را شکر که داري، خدا را شکر که جيب ما پر است، خدا را شکر که کيف ما پر است، خدا را شکر که پس انداز داريم؛ اما اعتماد «بِما في يَدِ اللّهِ أَوْثَقَ بِما في يَدِه»[38] اين مي شود توحيد. انسان مالي دارد در دم دست است مالي هم دارد در گاوصندوق، به کدام اميدوارتر است؟ به آن گاو صندوق، براي اين که آن در دسترس کسي نيست. فرمود مالي که نزد خدا داري به منزله يک گاوصندوق است در دست کسي نيست که سهم شما را بگيرد. خداي سبحان هم فرمود شما عائله من هستيد فرمود اگر مرا رها کرديد مشکل خودتان هست. اين با «علي» تعبير کرده آيه شش سوره مبارکه «هود»: ﴿مَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا﴾[39] فرمود من مسئول هستم شما عائله من هستيد، چگونه مي شود که من شما را رها کنم؟ اما شما بيايد بگيريد ما داريم سهميه را مي دهيم شما اين جا را رها کرديد رفتيد جاي ديگر، آن جا که خبري نيست.
تنها انسان نيست، فرمود شما چه کار داريد اين خرس قطبي، حالا شش ماه بايد بخوابد بله، من اين قدر به او مي دهم که شش ماه بخوابد، بعد بيدار بشود، اين به تو چه؟ اين ﴿مَا مِن دَآبَّةٍ﴾ مفيد عموم است. حالا چه کار داريد مار و عقرب نيش دارند يا فلان حيوان حرام گوشت است يا «نجس العين» است؟ اين مخلوق من است عائله من است. فرمود من هم او را بايد اداره کنم هم اين را بايد اداره کنم هم انسان ها را اداره کنم؛ منتها آن ها مي گويند خدا شما نمي گوييد. آن ها به دنبال سفره من مي گردند شما مرا کنار گذاشتيد به دنبال زيد و عمرو رفته ايد، تقصير خودتان است. هيچ کسي نيست بگويد خدا و جواب نشنود اين خداست. اگر اين است جا براي اين که انسان پاييز داشته باشد و بهار نداشته باشد و نتواند دل پاييزي را بهاري کند، تقصير خودش است.
غرض اين است که هم آن کلماتي که ابن ابي الحديد گفت و ابن ميثم تصديق کرد، اين حق است هم رفتن به پارکي که انسان صداي بلبل را به عنوان يک «لا اله الا الله» سعدي تلقي کند «هر بلبلي که زمزمه بر شاخسار کرد»[40] آن وقت چنين کسي با روحيه و بانشاط برمي گردد.
حالا ملاحظه بفرماييد اين کلمات را که سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) در نهج البلاغه ذکر کردند، در کتاب شريف تمام نهج البلاغه صفحه 310 که حضرت فرمود: «فِي صِفَةِ مَنْ يَتَصَدَّی لِلْحُكْمِ بَيْنَ الْأُمَّةِ وَ لَيْسَ لِذَلِكَ بِأَهْل»[41] کسي که حَکَم و حاکم شد بين مردم و صلاحيت اين را ندارد، مطالب و بياني فرمود. فرمود: «الفقيه كلّ الفقيه من لم يقّنط النّاس من رحمة اللّه - تعالى و لم يؤيسهم من روح اللّه و لم يؤمنهم من مكر اللّه و لم يرخّص لهم في معصية اللّه و لا ينزل العارفين الموحّدين الجنّة»[42] و کذا و کذا اين در صفحه 310 است.
اما آن جمله ديگر که فرمود: «إنّ هذه القلوب»[43] در صفحه 370 است که «في الحض علي الصدقة و بيان فوائدها»، اين جزء وصاياي آن حضرت است که چندين صفحه است و اين کلمه قصار يکي از آن کلمات نوراني است.
اما آن که فرمود: «أوضع العلم ما وقف علی اللّسان»[44] در صفحه 966 است که در وصاياي نسبت به وجود مبارک امام مجتبي(سلام الله عليه) است.
من مجدّداً مقدم شما را گرامي مي دارم از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم که نظام ما رهبر ما مراجع ما حوزه ها و دانشگاه هاي ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه وليّ اش حفظ بفرمايد!