98/08/16
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 81 و 82/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 81 و 82
مقدم شما بزرگواران برادران و خواهران ايماني را ارج مي نهيم و اولين روز ولايت و امامت و خلافت وليّ مان و امام عصرمان را به پيشگاه آن حضرت و مقام معظم رهبري و مراجع بزرگوار تقليد و عموم علاقمندان قرآن و عترت و شما بزرگواران تهنيت عرض مي کنيم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم فرج جامعه اسلامي را به فرج آن حضرت تعجيل بفرمايد و اين نظام را به دست صاحب اصلي اش برساند.
بحث هاي روز پنج شنبه ما در شرح کتاب قيّم نهج البلاغه است ساليان متمادي به کلمات حکيمانه آن حضرت رسيد. آن چه در اين نوبت مطرح است کلمه نوراني هشتاد و يکم نهج البلاغه از کلمه قصار است. مستحضريد سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) همان طوري که در بحث هاي قبلي داشتيم فرصتي نکردند که تمام بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) را جمع کنند، بعضي از خطبه ها را بتمامه نقل کردند چه اين که بعضي از نامه ها را هم نقل کردند؛ ولي بسياري از خطبه ها را تقطيع کردند بسياري از کلمات نوراني را تقطيع کردند. خطبه اي که گاهي هفت صفحه است شش صفحه است به دو سه سطر اکتفا کردند؛ لذا براي محقق و پژوهشگر کتاب شريف نهج البلاغه نمي تواند کافي باشد اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه که بزرگواري تلاش و کوشش و سعي کردند و تمام نامه ها و کلمات نوراني آن حضرت را يکجا جمع بکنند آن براي هر محققي هم ضروري است.
کلمه هشتاد و يکم نهج البلاغه سيد رضي اين است «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»[1] ؛ ارزش هر کسي به چيزي است که بلد است هنري است که دارد کار خيري است که انجام مي دهد و خيري است که به جامعه مي رساند. سيد رضي درباره اين کلمه مي گويد که «[هذه] هی الکلمه التی لا تصاب لها قیمه و لا توزن بها حکمه و لا تقرن إلیها کلمه»[2] ؛ مرحوم سيد رضي که کمتر سخن مي گويد درباره اين جمله نوراني حضرت مي فرمايد اين کلمه معادل ندارد نه کسي به اين اندازه و عظمت اين کلمه سخن گفت و نه مي شود به عظمت اين کلمه سخن گفت و نه کلمهاي معادل او دارد که هر کسي به اندازه هنر خود که به جامعه خدمت مي کند به خودش و به جامعه و امت اسلامي نفع مي رساند مي ارزد قيمت هر کس اين است.
يک ثمن داريم و يک قيمت؛ ثمن در معاوضات معاملي است ضمان معامله است، قيمت در ضمان يد است. ما در اسلام دو تا مسئله ضمان داريم؛ در ضمان معاملي کسي معاملهاي مي کند خريد و فروشي دارد اجاره اي دارد مضاربه اي دارد، ثمني تعيين مي کند که اين ضمان، ضمان معاوضه است هر نحوی که طرفين تنظيم کرده اند برابر همان ضامن هستند. ثمن يعني ثمن، قيمت يعني قيمت، هيچ ارتباطي بين اين ها نيست. آن چه را که طرفين تنظيم مي کنند اين مي شود ثمن چه کم چه زياد؛ قيمت يعني آن چه بازار در برابر آن ارزش قائل است ضمان معاوضه مي شود ضمان خاص به نام ثمن، اما ضمان يد کسي مال مردم را تلف کرده يا غصب کرده يا گرفته يا علل و عواملي، اگر مثلي است مثل، قيمي است قيمت، اين را مي گويند ضمان يد. يک ضمان يد در فقه است يک ضمان معاوضه. ضمان معاوضه روي ثمن است ضمان يد روي مثل است اگر قيمي است قيمت، مثلي است مثل.
در اسلام براي جان هر کسي و بدن هر کسي يک ثمني قائل شدند نه قيمت. در بيانات نوراني حضرت امير است که اين ثمن بدن شما بهشت جسماني است ثمن روح شما بهشت روحاني است «أَلاَ ... فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلاَّ بِهَا»[3] بخواهيد جانتان را در راهي صرف بکنيد با کمتر از بهشت معامله نکنيد. روحتان ثمني دارد به نام بهشت روحاني، جسمتان ثمني دارد به نام بهشت جسماني «أَلاَ ... فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلاَّ بِهَا». اين مربوط به ثمن است که از بحث اين جمله بيرون است يک قيمت و ارزش عمومي است که چقدر مي ارزد. فرمود ارزش هر کسي در جامعه زندگي او به هنر اوست که چقدر مي تواند به خود و به مکتب و به جامعه خدمت بکند احسان بکند فعل حسن انجام بدهد: «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»[4] . اين است که سيد رضي(رضوان الله عليه) مي فرمايد اين کلمه معادل ندارد کسي هم به اين اندازه حرف نزد؛ نه تنها سيد رضي که از علماي شيعه است جاحظ در البيان و التبيين[5] که او از علماي اهل سنت است او هم معادل اين تعبير را دارد که اين کلام علي بن ابي طالب معادل ندارد که هر کسي به اندازه هنرش مي ارزد که چقدر به درد جامعه مي خورد چقدر به درد مکتب مي خورد چقدر به درد قرآن و عترت مي خورد چقدر پاسداري خون شهدا را به عهده دارد «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»[6] .
اين کلمه و همچنين کلمه بعدي که عرض مي کنيم آن در يک خطبه مفصل به نام خطبة الوسيله است که آن را از کتاب شريف تمام نهج البلاغه هم مي خوانيم اين کلمه 81 است که فرمود: «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ». پس يک ارزش گذاري اولي است که کسي بين خود و بين خداي خود بخواهد معامله کند اين بدن به بهشت جسماني مي ارزد ﴿لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ﴾[7] [8] [9] [10] [11] آن روح به بهشت روحاني مي ارزد که ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ[12] ... عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾[13] . در بخش پاياني سوره مبارکه «قمر» اين آيه است، اين آيه «بين الجنّتين» جمع کرده است يک جنّت است مربوط به بدن که جنت جسماني است، يک جنّت است مربوط به روح که جنت روحاني است با هم هم هستند. الآن شما عزيزان وقتي که اين جا نشسته ايد اين کلمات را که آدم مي شنود يک لذت جسماني و يک جنت جسماني است معارفش را که درک مي کند جنت روحاني است جداي از هم نيست انسان وقتي در يک جاي خوبي قرار دارد جاي خوشآب و هوا قرار دارد مطالب علمي را که مي فهمد آن مطالب علمي جنت روحاني است براي لذت روح او آن آب و هواي سالم هم يک جنت جسماني است براي لذت بدن او.
در بخشي از آيات قرآن است که: ﴿لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ﴾[14] براي کسي که اهل خوف و خشيت الهي باشد دو بهشت است گرچه آن دو بهشت را عده زيادي تفسير ديگري کردند ﴿وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ﴾[15] هم مطرح است اما برخي ها خواستند بگويند اين ﴿لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ﴾[16] يکي جنت جسماني است يکي جنت روحاني است. در بخش پاياني سوره مبارکه «قمر» دارد که ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ[17] ... عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾[18] ؛ اين جا جاي «واو» نيست که بگويد اين و آن. ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ... عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾؛ يعني در عين حال که در حضور خدا نشسته اند جسمشان راحت است يعني در عين حال که در بهشت اند ﴿فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾ اند آن قُرب الهي را هم دارند؛ ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ... عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾، ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾ که جاي نهر و آب نيست اما مثل الآن که شما اگر آيات الهي را مي شنويد همزمان در يک مکان خوبي هم مثلاً بخواهيد زندگي کنيد در کنار باغي اگر باشيد اين آيات براي شما تفسير بشود هم لذت روحاني داريد هم لذت جسماني؛ اما اين چنين نيست که ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾ جا براي ﴿جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾باشد. انسان چون روحي دارد ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾ است بدني دارد ﴿فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾ است. دو تا روايت است از وجود مبارک حضرت امير مربوط به قيمت بدن و قيمت روح. اما اين جمله که هر کسي به اندازه هنرش مي ارزد اين جمله است که سيد رضي را وادار به إعجاب کرد «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»[19] ؛ چقدر به قرآن خدمت مي کند؟ چقدر به روايات خدمت مي کند؟ چقدر به مکتب خدمت مي کند؟ چقدر به نظام خدمت مي کند؟ چقدر به خون شهدا خدمت مي کند؟ چقدر راه امام را تقويت مي کند؟ ارزش او همين است؛ «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ». اين است که سيد رضي(رضوان الله عليه) مي فرمايد: اين کلمه معادل ندارد.
اما کلمه هشتاد و دوم که هر دو را از يک خطبه که مفصل هم هست چند صفحه است مرحوم سيد رضي اين چند سطر را مثلاً پنج سطر اين کلمه هشتاد و دوم و يک نصف سطر برای 81 از آن مجموعه گرفته اند. «وَ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: أُوصِیکُمْ بِخَمْسٍ»[20] من شما را به پنج اصل وصيت مي کنم که «لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَیْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلاً»؛ معمولاً وقتي کسي سوار مَرکَب مي شد براي اين که مرکَب تند برود او دو پهلوي اين مرکَب را مي زند؛ حالا يا تَرکه اي دستش است يا شلّاقي دستش است يا با پاهاي خود به دو پهلوي اين مرکَب مي زند که اين سريعتر برود. فرمود پنج کلمه است که شما مرکَب سوار بشويد بخواهيد به سرعت مرکَب را برانيد تا به مقصد برسيد و اين ها را ياد بگيريد جا دارد: «أُوصِیکُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَیْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلاً»؛ «إبطل» يعني زير بلغ. «آبَاطَ الْإِبِلِ لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلاً»؛ مثلاً سوار مرکوبي بشويد تُند هم برانيد تا به آن مقصد برسيد و اين کلمات را بشنويد جا دارد. آن کلمات پنجگانه در حقيقت محورش هم توحيد است. اول: «لاَ یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلاَّ رَبَّهُ»؛ هيچ کس به چيزي اميدوار نباشد مگر به خدا چون او عهده دار تأمين ماست، يک؛ او عهده دار وفاي به عهد است، دو؛ او نه تنها عهده دار ماست عهده دار نظام هستي هم هست، سه. در جريان عهده دار هستي آيهاي است که ذات اقدس الهي با نازل کردن آن آيه مهاجرين صدر اسلام را راه اندازي کرد؛ يعني بعد از اين که وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) از مکه به مدينه آمدند بقيه مسلمان ها در زحمت بودند، مي خواستند آنجا بمانند برايشان سخت بود، مي خواستند از مکه به مدينه مهاجرت کنند دشوار بود؛ براي اين که يک منزل مختصري داشتند کسي از اين ها نمي خريد، اگر يک تکه زميني داشتند کسي از اين ها نمي خريد، غير منقول را از اين ها نمي خريدند يک مقدار اثاث و لوازم داشتند که منقول بود مي خواستند بياورند مقدورشان نبود؛ نه منقول را اجازه حرکت مي دادند نه غير منقول را مي خريدند اين ها به زحمت بودند؛ از طرفي هم مايل بودند که مهاجرت کنند مدينه بيايند. آيه نازل شد ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾[21] ؛ فرمود هر جنبندهاي که در عالم است خواه اهل ذخيره و پسانداز باشد خواه اهل ذخيره و پسانداز نباشد رازق اين ها خداست. آن جنبنده ها و دابّه هايي که اهل پسانداز نيستند؛ مثل کبوتر کبک بلبل گنجشک اين ها که اهل بانک و ذخيره و زيرزميني و اين ها نيستند اين ها صبح با دست خالي پَر مي زنند و عصر با شکم پُر به منزل برمي گردند مي خوابند فرمود: ﴿وَكَأَيِّن﴾ يعني چقدر! ﴿مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا﴾؛ ﴿لَا تَحْمِلُ﴾؛ يعني اهل پسانداز نيست ﴿اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾ شما را هم او روزي مي دهد اما آن دابّه اي که «تحمل رزقها» مثل موش مثل مور که زيرزميني اند ذخيره دارند آن ها را هم روزي مي دهد. فرمود اين طور نيست که خدا موش و موري که اهل پس انداز هستند را روزي بدهد اما کبک و کبوتر و آهو و تيهو و اين ها که اهل بانک و پسانداز و ذخيره نيستند را روزي ندهد نه. ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ﴾ که ﴿لَا تَحْمِلُ﴾؛ اين جمله مجرور است تا صفت اين دابّه باشد ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا﴾ چه چيزی را؟ ﴿اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾ چه موش باشد چه کبک و کبوتر باشد چه اهل پس انداز باشد چه نباشد خدا رازق اوست اين روح توحيد است. وقتي اين آيه نازل شد گفتند خيلي خوب، وقتي اين مرغ ها با دست خالي بال مي زنند و عصر با شکم سير برمي گردند ما هم همين کار را مي کنيم، اين ها با دست خالي از مکه آمدند مدينه کسي اجازه نمي داد آن ها بار بياورند خانه و زندگي اين ها هم که مصادره مي شد لذا بعد از فتح مکه همين مهاجرين که وارد مکه شدند بعد از فتح مکه که همه اين ها اسلحه را انداختند همه تسليم شدند هر کس به طرف خانه اش ديد مصادره شد و گرفته اند چيزي براي آن ها نمانده است. غرض اين است که اين آيه توانست مهاجرين را به راه بيندازد ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾؛ لذا در اين جا فرمود: «لاَ یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلاَّ رَبَّهُ»[22] انسان بايد به اميد زنده باشد نه آرزو، آرزو يک چيز بدي است، ﴿لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ﴾[23] . ما يک آرزو داريم که چيز بسيار بدي است، يک اميد داريم که چيز بسيار خوبي است. اميد اين است که انسان مقدمات را فراهم بکند کاري که از دست او برمي آيد کوتاهي نکند منتظر نتيجه باشد. آرزو آن است که بدون انجام مقدمات، بدون اين که کاري از دست او بربيايد کاري بکند. يک وقت مزرعه يک کشاورزي است که دارد آبياري مي کند شيار مي کند بذرافشاني مي کند منتظر باران است اين اميدوار است. يک وقت است که هيچ کاري در مزرعه نکرده اين اميدوار کشت سالم است آن آرزوست اين که اميد نيست. لذا اميد و رجاء چيز بسيار خوبي است، تمنّي و آرزو چيز بسيار بدي است که فرمود: ﴿لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلا أَمَانِيِّ أَهْلِ الْكِتَابِ مَن يَعْمَلْ﴾ نتيجه مي گيرد «من لا يعمل» هم نتيجه نمي گيرد. آرزو چيز زشتي است اميد چيز خيلي خوبي است. اميد که چيز خوبي است، اما شما بايد بدانيد به کجا اميدوار باشيد؟ به چه چيزي اميدوار باشيد؟ «لاَ یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلاَّ رَبَّهُ»[24] ، چون تمام کارها به دست اوست؛ چه اين که هراس هم همين طور است «وَ لاَ یَخَافَنَّ إِلاَّ ذَنْبَهُ»؛ در سوره مبارکه «احزاب» خشيت مبلّغان الهي مخصوصاً حوزويان عزيز آمده خشيت اين ها مثل اميد اين ها بايد بر محور توحيد باشد. در اين سوره مبارکه «احزاب» که اوصاف انبيا و اوليا و مبلّغين را ذکر مي کند که ﴿الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ﴾[25] «کذا و کذا و کذا»؛ اين توحيد در خشيت است. وجود مبارک حضرت هم در اين جا اين دو اصل را در کنار سه اصل ديگر که پنج اصل مي شود ذکر کرد فرمود: «لاَ یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلاَّ رَبَّهُ»[26] اصل اول؛ «وَ لاَ یَخَافَنَّ إِلاَّ ذَنْبَهُ»، اصل دوم که آدم از گناه خودش بترسد. بارها به عرض دوستان رسيد گناه طوري نيست که آدم بگويد گذشت گذشت به دو دليل: يکي اين که ما چيز معطل در عالم نداريم يک کسي حرفي زد کاري کرد چيزي را گرفت چيزي را گذاشت، اين کار موجود يعني موجود است، يک؛ شيء موجود در عالم هستي معطل نيست، دو؛ ميافتد در خط توليد، سه؛ بعد از دو سال يا ده سال يا بيست سال رسوا مي کند، چهار. آدم حرفي را زد باد بُرد؟ خير باد نبرد، اگر چيزي موجود شد مي افتد در حلقات توليد؛ مگر مي شود ما در عالم هستي موجودي بيکار داشته باشيم؟ اين نيست. چيزي را که خدا مکرّر ذکر مي کند معلوم مي شود که نکته حياتي است فرمود: ﴿فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ﴾[27] ، ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾[28] ، ﴿كُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ﴾[29] ؛ فرمود حواس شما جمع باشد اين طور نيست که آسماني باشد زميني باشد دريايي باشد صحرايي باشد ما اين ها را ريخته باشيم. عالم هم مثل يک ساختمان منظم هم نيست اين طور هم نيست پس نه آن طوري است که ريخته باشد، نه مثل اين ساختمان منظم است اين طور نيست. آن که ريخته است که نظمي ندارد آجر آن جا ريخته سنگي آن جا ريخته است آن چه هم مثل اين ساختمان منظم است درست است که منظم است اما نظم قرار دادي است نه نظم رياضي. اگر آجري را از اين ديوار بگيرند به آن ديوار وصل کنند يا آجر را از آن ديوار بگيرند به اين ديوار وصل کنند تعمير کنند اين ساختمان، ساختمان است؛ اما حلقات رياضي اگر عدد هشت را بين هفت و نُه کسي بردارد در دستش مي ماند و رسوا مي شود اين را کجا مي خواهد بگذارد؟ فرمود حواس شما جمع باشد مالي را اختلاس کرديد نجومي گرفتيد رشوه گرفتيد زيرميزي گرفتيد روميزي گرفتيد در دست شما مي ماند تا آبروي شما را ببرد کجا مي خواهيد بگذاريد؟ هر چيزي اندازه دارد مثل عدد رياضي است اين ولو ده سال ولو بعد از بيست سال ولو سي سال. اين که مي بينيد بعد از ده سال بيست سال سي سال محاکمه شروع مي شود همين است فرمود ما عالم را بينظم خلق نکرديم. خدا رحمت کند بوعلي را خدا رحمت کند ابوريحان بيروني را اين ها که اين آيات را حکيمانه و رياضي تفسير مي کنند بيانشان اين است که حلقات عالم مثل حلقات عدد است اين ﴿مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ﴾[30] يعني همين! هيچ چيزي فوت نشده. شما الآن سلسله عدد را که حساب بکنيد از يک شروع بکنيد تا به ميليارد ها برسيد هيچ چيزي جايش خالي نيست اگر کسي يکي از اين عددها را بردارد دستش مي ماند کجا مي خواهد بگذارد، هر جا مي خواهد بگذارد رسوا مي شود. اين که اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ دستش به بيتالمال رسيد الا و لابد روزی رسوايي هم در کنارش هست قابل اين که گذشت و اين ها نيست. پس به دو دليل يکي اصرار سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) در الميزان است که ما موجود بيکار در عالم نداريم؛ اگر کسي حرفي زده جايي را امضا کرده جايي رفته، جايي آمده، اين فعل در عالم موجود است، يک؛ موجود بيکار ما در عالم نداريم، دو؛ مي افتد در خط توليد، سه؛ يک وقتي آدم را رسوا مي کند، چهار؛ اين يک بيان ايشان است.[31] يک بياني که از رياضي بودن حلقات جهان است که هيچ موجودي جاي ديگري را نگرفته، يک؛ و هيچ موجودي هم نمي شود به جاي ديگري منتقل کرد، دو؛ ﴿كُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ﴾[32] ؛ ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾[33] ؛ ﴿فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ﴾[34] ؛ فرمود همه اين ها بر اساس جريان رياضي است، امروز نشد فردا.
در اين جا فرمود گناه هر کسي مي افتد در خط توليد، يک وقت آبروي آدم را مي برد؛ اين طور نيست که حالا گناهي کرديم مخفي باشد در ساختار خلقت چيزي مخفي نيست، اين دو. مي ماند سه اصل ديگر «وَ لاَ یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لاَ یَعْلَمُ أَنْ یَقُولَ لاَ أَعْلَمُ»[35] خدا غريق رحمت کند سيدنا الاستاد را! اين کلمه «نمي دانم» را مکرّر مي گفت يکي سؤال مي کرد، ميفرمود نمي دانم! فرمود چيزي را که نمي دانيد بگوييد نمي دانم مگر ما همه چيز را مي دانيم چقدر درس خوانديم؟ علم ما نسبت به علوم «لايتناهی» که قابل عرضه نيست اين را نمي دانم اين را نخواندم. فرمود چيزي را که آدم نمي داند بگويد نمي دانم خجالت نکشد. «وَ لاَ یَسْتَحِیَنَّ»؛ حيا نکند خجالت نکشد «أَحَدٌ مِنْکُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لاَ یَعْلَمُ» مدام توجيه بخواهد بکند براي چه خودش را به زحمت مي اندازد؟ خجالت نکشد. فرمود اين حرف جا دارد که آدم مسافرت ها طي کند سفرها طي کند تا به اين حرف ها برسد. «أَنْ یَقُولَ لاَ أَعْلَمُ». چهار: «وَ لاَ یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ یَعْلَمِ الشَّیْءَ أَنْ یَتَعَلَّمَهُ»؛ حالا که نمي داند، يک چيزي سؤال کردند به هر حال بايد بگويد من نمي دانم نگفت نمي دانم حيا نکند برود ياد بگيرد:
«از باده مغز تر كن و آن يار نغز جو تا سر رود بسر رو و تا پا بپا بپو»[36]
تا سر داري و پا داري بدو تا چيزي ياد بگيري، اين علم است؛ چون ما به اندازه علم خود مي ارزيم به اندازه هنرمان مي ارزيم؛ آدم دهن باز مي کند مي گويد من فارغ التحصيل هستم؟ اين هم از بيانات نوراني آن حضرت است که فرمود اگر کسي «لاَ أَدْرِی» را ترک کند «أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ»[37] يک وقت تيري به پاي آدم مي خورد به هر حال قابل درمان است اما اگر به مغز آدم خورد نمي ماند. فرمود اگر کسي اين «لاَ أَدْرِی» را ترک بکند در همه جا ادعاي علم داشته باشد با اين که تخصص يک کاري را ندارد آن را قبول بکند، اگر آن جايي که نمي داند نگويد من نمي دانم تير دشمن به مرگ گاه او رسيده است «مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لاَ أَدْرِی أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ»؛ تير به پايش نخورده، به مغزش خورده آدم مي گويد من نمي دانم؛ بعد هم حيا نکند برود ياد بگيرد. انسان هيچ حق ندارد دهن باز کند بگويد من فارغ التحصيل هستم هر روز ما داريم عمر ميدهيم چيزي نگيريم؟ آدم جهان را بگردد به دنبال اين حرف ها جا دارد؛ فرمود حيا نکند خجالت نکشد از اين که نمي داند ياد بگيرد.
پنجم: «وَ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ»[38] صبر را از دست ندهيد. اين صبر از بهترين فضايل تشکيل خانواده است اين غدّه بدخيم طلاق که متأسفانه اين سال ها راه پيدا کرد که به برکت الهي کم کم دارد کم مي شود ولي به هر حال در اثر اين که هيچ کدام تحمل نداشتند احترام متقابل محفوظ نبود ادب متقابل محفوظ نبود توقع متقابل محفوظ نبود اين غدّه بدخيم خودش را نشان داد. صبر و بردباري انسان مواظب زبانش مواظب دهنش مواظب چشمش باشد هر حرفي را نزند هر توقعي را نداشته باشد اين فضيلتي است که مي تواند زندگي را به خوبي سامان ببخشد «وَ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِیمَانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ»؛ اگر کسي بگويد من مسلمان هستم بگويد من مؤمن هستم صبر نداشته باشد مثل يک جسد بيسر است. سر باعث مي شود که اين شخص زنده است صبر باعث مي شود که اين شخص مؤمن باشد «وَ لاَ خَیْرَ فِی جَسَدٍ لاَ رَأْسَ مَعَهُ وَ لاَ [خَيْرَ] فِی إِیمَانٍ لاَ صَبْرَ مَعَهُ» اين مشبَّه آن هم مشبَّهٌ به ايمان بدون صبر مثل جسد بي سر است و بي اثر. اين رقم 81 و 82 در کتاب شريف تمام نهج البلاغه از صفحه 152 و 153 شروع مي شود[39] اين خطبه را حضرت در ترغيب جامعه به علم «في الحظّ علي طلب العلم» در بيان فضل عالم ذکر کردند. اين کلمات نوراني از بيست صفحه بيشتر است از اين بيست صفحه سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) سه ـ چهار جمله را انتخاب کرده است؛ اين است که اصلاً يک محقق نمي تواند به استناد نهج البلاغه سيد رضي دست به قلم بکند؛ براي اين که نه صدر دستش است، نه ذيل دستش است، نه سباق دستش است نه سياق دستش است اين نمي تواند محقق باشد؛ بر ما که تشيع را پذيرفتيم و گفتيم شيعه اين خاندان هستيم و گفتيم شناسنامه داريم و گفتيم پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) که فرمود: «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»[40] ما رفتيم بچه هاي اين ها شديم بر همه مخصوصاً بر حوزويان که بخواهند چيزي بفهمند، الا و لابد در کنار قرآن اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه را داشته باشد. اگر بخواهد همين طوري حرف بزند دهن باز کند که آزاد است، اگر بخواهد عالمانه دست به قلم بکند يا چيزي بنويسد الا و لابد هم بايد خيرين يک کاري بکنند و نه کاغذ بازان کاغذ را احتکار کنند و نه ديگران ـ إن شاء الله ـ اين کتاب را به خوبي چاپ بکنند فراوان چاپ بکنند در حدّ يک امر معتدلي که ـ إن شاء الله ـ دست همه ما برسد.