« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

98/07/18

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 76 و 77/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 76 و 77

 

ايام سوگ و ماتم سالار شهيدان حسين بن علي(صلوات الله و سلامه عليه) و فرا رسيدن اربعين سالار شهيدان را به محضر پر برکت وليّ عصر(ارواحنا فداه) و عموم علاقمندان به قرآن و عترت و شما برادران و خواهران ايماني تسليت عرض مي ‌کنيم.

 

بحث ‌هاي روز پنج‌ شنبه درباره شرح نهج البلاغه علي بن ابي طالب(صلوات الله و سلامه عليه) بود. در اثناي شرح بعضي از کلمات نوراني آن حضرت ممکن است به عظمت اربعين هم يک اشاره کوتاهي ارائه بشود. بحث‌ هاي نوراني آن کتاب بعد از خطبه ‌ها و نامه ‌ها، به کلمات حکيمانه رسيد، به کلمه هفتاد و ششمين رسيديم که طبق اين نقل حضرت فرمود: «إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ اعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا»[1] .

 

در مسائل عقلي جز برهان چيزي نافع و کارآمد نيست؛ ولي در مسائل عملي که به ظنون و اعتبارات هم اعتنا مي ‌شود، فرمود اگر يک سلسله اموري مورد اشتباه شد، از اَشباه و نظاير آن مي ‌توان کمک گرفت و آن را شناخت و اگر آينده برخي از امور روشن نبود، از گذشته‌ آن مي ‌شود کمک گرفت و آينده را شناخت؛ زيرا گذشته و آينده بر يک روال ‌اند، دو سنت در جهان حاکم نيست، اگر وضع گذشته خوب روشن بشود وضع آينده هم روشن خواهد شد. «إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ» شبيه هم شد و تشخيصش دشوار بود «اعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا» آن چه که گذشته است مي ‌تواند شاهد براي آينده باشد، نمونه آينده باشد. اين جمله و همچنين جمله هفتاد و هفت که سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) نقل کرده است، گوشه‌اي از سخنان مبسوط امير المؤمنين(سلام الله عليه) است که در ديدار برخي از اصحاب آن حضرت در مراسم حج با معاويه بيان گشت و آن کلمه 77 اين است که «وَ مِن خَبَرِ ضِرَارِ بنِ حَمزَهَ الضبّاَئیِ»[2] . بارها به عرضتان رسيد، سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) فرصتي نکرد که تمام خطبه ‌ها و نامه‌ هاي آن حضرت را جمع کند. براي يک محقق و پژوهشگر نهج البلاغه نمي‌ تواند سند باشد، بسياري از خطبه ‌ها سه سطر يا چهار سطر نقل شده است، گرچه خطبه اول و مانند آن را سيد رضي(رضوان الله عليه) فرصت کردند که بتمامه نقل کنند، ولي بسياري از خطبه ‌ها سه سطر، چهار سطر، پنج سطر هم اول آن حذف شده است هم آخر آن حذف شده است. خطبه ‌اي که نه اول آن معلوم است نه آخرش معلوم، براي يک محقق نمي ‌تواند سند تحقیق و پژوهش باشد. الآن همين جمله نوراني که از حضرت امير نقل شده است، در کتاب شريف تمام نهج البلاغه که اين کتاب از کتاب‌ هاي قيّم ما اماميه است و بر هر روحاني و طلبه لازم است که اصل اين کتاب را در کنار قرآن کريم داشته باشد، تقريباً تمام کلمات نوراني آن حضرت هست. اين دو جمله يکي در صفحه 472 است که البته آن دو ـ سه سطر است و بيشتر نيست، اين يک جمله از آن دو سه سطر است که «إنّ الأمور إذا أقبلت اعتبر آخرها بأوّلها»[3] . در نهج البلاغه دارد «إِذَا اشْتَبَهَتْ»[4] ، در آن کتاب تمام نهج البلاغه آمده است که «إنّ الأمور إذا أقبلت»[5] ، اما در جريان خبر «ضِرَار» که مبسوطاً هست و خواهد آمد، اين در کتاب شريف تمام نهج البلاغه صفحه 561 تقريباً سه صفحه است و سيد رضي سه ـ چهار سطر از اين سه صفحه را نقل کردند و آن جريان اين است که در مراسم حج معاويه «ضِرَار» را ديد و باخبر بود که «ضِرَار» از اصحاب آن حضرت است؛ بعد از شهادت اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) اين صحنه اتفاق افتاد که «ضِرَار» مکه مشرف شد و آن سال معاويه در حج حضور داشت، در آن «مراسم» و «مواسم»، معاويه از وجود مبارک اميرالمؤمنين سؤال مي‌ کند که آن را تا آن جا که ممکن است ـ إن‌ شاء الله ـ مبسوطاً عرض مي ‌کنيم که «ضِرَار» چگونه حضرت را معرفي کرده است؟

اين مطلب در صفحه 561 است، سه صفحه مفصل است و سيد رضي آن را در سه ـ چهار سطر نقل کردند. براي يک محقق نهج البلاغه سند تحقيق نيست؛ زيرا هم «مقطوع الاول» است و هم «مقطوع الآخر» که حالا بعد توضيح داده مي ‌شود.

 

در جمله اول که فرمود «إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ»[6] ، اين در امور عقلي و حِکمت نظري کارآيي ندارد و کارآمد نيست. مستحضريد که اگر کسي خواست استدلال کند و از يک مطلبي به مطلب ديگر پي ببرد، اين هيچ راهي ندارد مگر اين که بين اين دو يک پيوندي باشد؛ اين پيوند به اين است که يا اولي زير مجموعه دومي است يا دومي زير مجموعه اولي است يا هر دو زير مجموعه يک اصل جامعی ‌اند. اگر ما يک اصل جامع يا کلي نداشته باشيم، هيچ استدلالي ممکن نيست. اين که در منطق گفتند به اين که يا اين مقدمه تحت کبري است يا آن مقدمه تحت اين است يا هر دو در يک اصل جامعي مشترک ‌اند، يعني يا «قياس» است يا «استقراء» است يا «تمثيل» براي همين جهت است. در استدلال ‌هاي قياسي، جزئي تحت يک اصل کلي است که ما از کلي به جزئي پي مي ‌بريم، اين مي‌ شود «قياس». در «استقراء» از جزئيات پي به کلي مي ‌برند، البته در صورتي که «استقراء» تام باشد. در «تمثيل» ـ مستحضريد که «تمثيل» همان «قياس» فقهي است ـ اگر چنانچه آن معلوم و اين مجهول هر دو تحت يک اصل جامعی نباشند، اين همان «قياس» باطل است؛ لذا در منطق آشنا شديد که «تمثيل» حجّت نيست، فقط «قياس» حجّت است، آن هم با «استقراء تام» نه «استقراء ناقص». «تمثيل» در صورتي حجّت است که دو طرف تحت يک اصل جامعی مندرج باشند که بازگشت «تمثيل» به «قياس» است و اگر چنانچه دو طرف تحت يک اصل جامعی نباشند و از يک جزئي بخواهيم پي به جزئي ببريم، اين همان «قياس» فقهي و اصولي است که «بين الغيّ» است حجّت نيست و در عقل و نقل معتبر نخواهد بود. اين که حضرت فرمود اگر چنانچه دو امر شبيه هم بودند از اول مي ‌شود پي به آخر بُرد يا از آخر مي ‌شود وضع اول را روشن کرد، در صورتي است که اصل جامعی داشته باشند. اگر چنانچه به آن حدّ نرسيد علمي نيست، ولي يک مظنه ‌اي پيدا مي ‌شود که در موارد عرفي شايد کارآمد داشته باشد، اما در موارد شرعي کارآمد ندارد؛ براي اين که ما برهان مي‌ خواهيم علم مي ‌خواهيم نه مظنه ﴿إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا﴾[7] [8]

 

در جاهليت يک جاهليت علمي بود و يک جاهليت عملي که اسلام آمد هر دو را به عقلانيت تعبير کرد. جاهليت علمي اين بود که به مظنه بسنده مي‌ کردند، جاهليت عملي اين بود که به ميل کار مي ‌کردند ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾[9] ، يک؛ ﴿وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ﴾[10] ، اين دو؛ يعني اين ها در بخش‌ های علمي با گمان کار مي ‌کردند و در بخش‌ هاي عملي با ميل و هوس، نه با عقل و عدل، نه با برهان و عدل و دين آمده آن «ظَن» را کنار گذاشت ﴿إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا﴾[11] [12] . فرمود يا عالمانه سخن بگو يا حرف عالم را گوش بده يا ساکت باش ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا﴾[13] چشم مسئول است، گوش مسئول است، قلم مسئول است، قدم مسئول است؛ يا محققانه حرف بزن يا حرف محقق را گوش بده! اين در اوايل سوره مبارکه «اسراء» است؛ فرمود ما «سَمع» داديم، «بَصَر» داديم، «مجاري ادراکي» داديم که بفهميد و نفهميده کار نکنيد. ما آمديم به زحمت «ظَن» را برداشتيم و علم را به‌ جاي آن در بخش انديشه گذاشتيم. ما به زحمت هوس را طرد کرديم عقل و عدل را در بخش انگيزه به‌ جاي آن نشانديم که بشود تمدن و علم و عقلانيت وحياني ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾[14] ، يک؛ ﴿وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ﴾[15] ، دو؛ ما آمديم مسئله مظنه را گفتيم کارآيي ندارد ﴿إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا﴾[16] [17] و درباره هوس و ميل هم گفتيم به اين که اين کارآيي ندارد، بلکه عقل و عدل کارآيي دارد.

 

اين بيانات نوراني حضرت امير برای اين است که اگر يک وقتي خواستيد به يک مقام طمأنينه برسيد بايد برهان همراه شما باشد و اگر هيچ دسترسي نداشتيد در مسائل عادي و عرفي خودتان خواستيد عبرت بگيريد، جريان دنيا همين طور است؛ مثلاً اگر کسي بر فرض هشتاد سال زندگي کند، کسي که به چهل سالگي رسيد اين نيمي از عمر را گذرانده است، آن چهل سال ديگر هم مثل همين است؛ اين طور نيست که حالا چهل سال ديگر اوضاع عوض بشود. در اين چهل سال شما تجربه‌هايي آموختيد و اندوختيد، يک کسي که هشتاد سال زندگي مي‌ کند اين چهل سال اول را بالا مي ‌رود، هر روز يک افق ديد تازه‌اي دارد، زندگي بهتري دارد، کمالات بيشتري بدست می آورد، اين برای آن چهل سال اول. چهل سال دوم از بالاي کوه پايين مي ‌آيد، موقع پايين آمدن است؛ آن پايين آمدن هم مثل همين پايين رفتن است دو جا نيست دو عالم نيست دو صحنه نيست، زندگي همين است. اگر کسي در طي چهل سال چيزي نياندوخته و نياموخته باشد براي چهل سال دوم هم کارآيي ندارد. اينجاست که حضرت فرمود «إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ»[18] مي‌ شود آخرش را به وسيله اولش شناخت.

 

اما بخش دوم که چند صفحه است و سيد رضي اين را در دو ـ سه سطر نقل کرد اين است که «ضِرَار» از دوستان وجود مبارک امير المؤمنين(سلام الله عليه) بود، مکه مشرف شد، در آن سال معاويه (عليه من الرحمن ما يستحق) را هم ديد، معاويه گفت که تو که از دوستان علي بن ابي طالب بودي و آن حضرت هم ‌اکنون مثلاً نيست، از وضع حال او ما را باخبر کن. ضرار اول استنکاف کرد و حاضر نشد با معاويه گفتگو کند؛ ولي اصرار معاويه باعث شد که او شرح حال حضرت امير را بيان کند. اين شرح حال در سه صفحه است و سيد رضي سه سطرش را نقل کرد.

 

اين جمله 77 از کلمات نورانی نهج البلاغه است: «وَ مِن خَبَرِ ضِرَارِ بنِ [ضَمْرَةَ الضَّابِيِ‌] حَمزَهَ الضبّاَئیِ ّ عِندَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَهَ»[19] که اين در جريان مکه اتفاق افتاد «وَ مَسأَلَتِهِ لَهُ عَن أَمِیرِ المُؤمِنِینَ ع». آن‌ گاه «ضِرَار» فرمود حالا که اصرار مي‌ کني نهي مرا نمي‌ پذيري «فَأَشهَدُ» آگاه باش! «لَقَد رَأَیتُهُ فِی بَعضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَد أَرخَی اللّیلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحرَابِهِ قَابِضٌ عَلَی لِحیَتِهِ یَتَمَلمَلُ تَمَلمُلَ السّلِیمِ وَ یبَکیِ بُکَاءَ الحَزِینِ»؛ من يک شبي ديدم وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در حالي که شب پرده تاريک خود را گسترانده و فضا تاريک شد، حضرت در محراب عبادتش ايستاده بود، دست به محاسن شريف گذاشت و مانند مارگزيده مي ‌پيچيد. «سَليم» آن «لَديغ»[20] را مي ‌گويند، مارگزيده را مي ‌گويند، اين «بر عکس نهند نام زنگي کافور»[21] از همين قبيل است او سالم نيست، او «مَلدُوغ» است يعني «لَدغ» شده است مارگزيده است، مسموم است، به خودش مي ‌پيچد؛ اما «سَليم‌»گويي از باب همان «بر عکس نهند نام زنگي کافور» است. «یَتَمَلمَلُ تَمَلمُلَ السّلِیمِ»[22] ؛ به خودش مي ‌پيچد «وَ یبَکیِ بُکَاءَ الحَزِینِ»؛ مثل يک آدم غمگين گريه مي‌ کند و اين جمله ‌ها را مي‌ گويد: «یَا دُنیَا یَا دُنیَا إِلَیکِ عنَیّ» با دنيا گفتگو مي‌ کند، آن چه که انسان را از [ياد] خدا مشغول مي‌ کند [و باز می دارد] دنياست. دنيا اين آسمان و زمين نيست، اين ها آيات الهي ‌اند و فيض و فضل خدايند، چيزي که آيه الهي است مخلوق است و نور و رحمت و برکت است و انسان را به ياد خدا متذکر مي ‌کند که بد نيست. دنيا همين عناوين اعتباري که من بايد اين جور باشم، اين برای من است، من اين مقام را دارم، من بايد جلو بيافتم، حرف من بايد باشد همين عناوين است، اين ها را مي ‌گويند دنيا که اعتباريات است. فرمود «یَا دُنیَا یَا دُنیَا إِلَیکِ عنَیّ» از من فاصله بگير، دور باش! «أَ بیِ تَعَرّضتِ أَم إلِیَ ّ تَشَوّقتِ [تَشَوَّفْتِ‌]» خودت را مي ‌آرايي؛ مقام، خودنمايي، فلان نام را بردن، فلان لقب را به من دادن، اسم ما را اول بردن، ما را بالا نشاندن و ما را بزرگ شمردن، اين عناوين اوهام و خيالات باطل است. فرمود با اين ها مي ‌خواهي علي را فريب بدهي؟ نسبت به من خودت را طرزي نشان مي ‌دهي که من شوقي به تو پيدا کنم؟ اين را مي‌ گويند آبروبر است. اين سوره مبارکه «اعراف» چقدر لطيف است؛ قصه آدم و حوا(سلام الله عليهما) را که ذکر مي‌ کند در بهشت است، غير از اين ها کسي ديگر نيست. هر جا خدا فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾[23] [24] [25] [26] اين پيام را ندارد، اما اين جا فرمود: ﴿يَا بَنِي آدَمَ﴾[27] [28] [29] [30] ؛ هر جا اين ﴿يَا بَنِي آدَمَ﴾ را دارد دو پيام دارد: يکي اين که شما شناسنامه داريد، فرزند آدم هستيد، آدم «خليفة الله» است، مسجود فرشته‌ هاست، شما چنين مقامي داريد؛ پيام دوم اين است که همان خطري که شيطان براي پدرتان در نظر گرفت شما را هم رها نمي‌ کند. در تعبيرات ﴿يَا بَنِي آدَمَ﴾ اين دو تا پيام هست. در سوره مبارکه «اعراف» دارد که ﴿يَا بَنِي آدَمَ﴾ اين شيطان کاري مي‌ کند با شما که با پدرتان کرده است. تلاش و کوشش او اين است که ﴿لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا﴾[31] ، با پدر و مادرتان چه کرد؟ اين ها زن و شوهر بودند مَحرم بودند و در آن جا هم که کسي ديگر نبود. تلاش و کوشش شيطان اين بود که آن ها از آن ميوه درخت بخورند ﴿لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا﴾. ما در تعبيرات فارسي هم داريم که مثلاً لباس فلان کس را کَندند، يعني او را بي‌آبرو کردند، با اين که آن جا نامَحرمي در کار نبود؛ اين کنايه از آن است که تا آبروي آدم را نبرد رها نمي ‌کند، همين! با مقام با مال با جاه با شهوت، با هر عاملي که باشد، اين ها کَمند او هستند. اين که گفت: ﴿لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾[32] ؛ يعني اين راه راستي که مي‌ خواهد برود من همان جا کمين مي‌ کنم. کمين کننده را «قعيد» مي‌ گويند. مي ‌گويد من سر راه هستم جاي ديگر که نمي ‌روم، من در همين سر راه هستم که نمي‌ گذارم اين ها جلوتر بروند و ابزار من اين است که اين ها را بي‌آبرو کنم، همين! تلاش اول اين است که ـ معاذ الله ـ دين ‌زدايي کند و اين گوهر را از آدم بگيرد. کوشش دوم اين است که بر فرض دين را از کسي گرفت، او را «مسلوب الحيثية» کند؛ اين طور نيست که حالا کافر را رها کند، تا آبروي افراد را نبرد رها نمي‌ کند. اين ﴿لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا﴾[33] يعني اين.

 

وجود مبارک حضرت امير فرمود به اين که مي ‌خواهي خودت را زيبا نشان بدهي در معرض من قرار بدهي «لَا حَانَ حِینُکِ»[34] وقت تو نيست، من فرصت تو را ندارم. «هَیهَاتَ»، اين «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»[35] اين يک بحث سياسي و حکومتي و اجتماعي است، يک «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» علوي داريم که اين جامع است و هر دو را شامل مي ‌شود. من لذت معصيت را تحمل نمي ‌کنم که بي‌آبرو بشوم، او که دست ‌بردار نيست. «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» من اگر بخواهم زير بار ظالم برود اين ذلت است که «أَبَى اللَّهُ ذَلِكَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَهُرَتْ وَ جُدُودٌ طَابَتْ‌». بخواهم حرف توي شيطان را گوش بدهم و گرفتار گناه بشوم، آن هم يک ذلت است. «هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»، نه ذلت گناه و نه ذلت ستم ‌پذيري. «هَیهَاتَ غرُیّ غیَریِ»[36] ؛ ديگري را فريب بده. ديگري را فريب بده نه ـ معاذ الله ـ معنايش اين است که برو ديگري را فريب بده، ديگري را هم نبايد بدهي؛ هم ديگري را آگاه مي ‌کند که فريب نخور، هم او را نهي مي‌ کند که مبادا ديگري را فريب بدهي. اين «غرُیّ غیَریِ» يعني از من فاصله بگير، نه معنايش اين است که برو ديگري را فريب بده.

 

«لَا حَاجَهَ لِی فِیکِ»؛ من نيازي به تو ندارم. الآن مثلاً اگر کسي جواب سلام ما را مي ‌دهند، براي اين که مثلاً ما در انقلاب هستيم، شاگرد امام هستيم. به امام [راحل] اگر کسي احترام مي ‌کند، براي اين که او نائب عام امام است؛ نائب عام رتبه‌اش بعد از نائب خاص است؛ ولي وجود مبارک حضرت امير مي ‌فرمايد که آن چه که الآن در دست من است «عَفْطَهِ عَنْزٍ»[37] است، اين آب بيني بز است، آن مقام! اين که حالا خاورميانه يا غرب آسيا را گرفته بود. وقتي حضرت امير به خلافت رسيد، غرب آسيا و خاورميانه در اختيار حضرت بود، فرمود اين پيش من مثل آب بيني بز است. ما که صدها مرحله از او فاصله داريم، او تازه آن مقام را که مقام حکومت بر دنياي آن روز بود فرمود «عَفْطَهِ عَنْزٍ» است. اين که حضرت فرمود «عَفْطَهِ عَنْزٍ» است اين را که ـ معاذ الله ـ درباره ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[38] که نفرمود، اين را درباره ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ﴾ که نفرمود، اين را درباره همان مقام گفت. فرمود «إِلَیکِ عنَیّ»[39] ، «لَا حَاجَهَ لِی فِیکِ قَد طَلّقتُکِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَهَ فِیهَا» من سه طلاقه کردم، قبل از «مِساس»[40] . «لاَ رَجْعَهَ فِیهَا»[41] ؛ براي اين که «فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ» اما «وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ»؛ ارزش تو کم است ـ کار «خطير» يعني کار مهم، خطر نه يعني آفت، کار خطير يعني کار وزين ـ ارزش تو بسيار سبک است «وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ» آن چه که محور آرزوي توست و ديگران به تو آرزو مي‌ کنند کم است «آهِ مِنْ قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ». ما يک سفري داريم که سفر آخرت است، براي ما اين سفر طولاني است که در سوره مبارکه «بقره» هم فرمود: ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[42] ، يک مسافر ره توشه مي‌ خواهد، زاد اين سفر هم تقواست ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾. اگر سفر طولاني باشد تنها ره توشه کافي نيست، يک راحله هم لازم است، سفر طولاني را بدون مرکَب و وسيله نقليه نمي ‌شود طي کرد، خيلي سخت است. در قرآن و روايات هم به مسئله زاد و ره توشه اشاره شد هم به راحله. ره توشه و زاد راه در سوره «بقره» مشخص شد ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾ بهترين توشه تقواست. راحله که انسان سواره اين راه را طي کند، در بيانات نوراني امام عسکري(سلام الله عليه) که ترغيب به زيارت اربعين از بيانات نوراني امام عسکري(سلام الله عليه) است[43] ، در آن جا فرمود: پيمودن راه آخرت کار آساني نيست، بهترين «مَطية» و مَرکَب «إن الوصول إلى الله عز وجل سفر لا يدرك إلا بامتطاء الليل»[44] ؛ فرمود اين راه طولاني بدون مَرکَب نمي ‌شود بدون راحله نمي ‌شود. «مَطية» آن مرکَب راهوار را مي ‌گويند. فرمود بدون مرکَب راهوار اين سفر سخت است «إن الوصول إلى الله عز وجل سفر لا يدرك إلا بامتطاء الليل»؛ اين «إمتطاء» مصدر باب افتعال است، «إمتطأ» يعني «أخذ المطيه»، «مَطية» آن مرکَب راهوار را مي ‌گويند، آن اسب برو را «مَطية» مي‌ گويند.

 

فرمود مگر نمي ‌خواهي سفر کني؟ مگر اين سفر طولاني نيست؟ سفر طولاني را که بي‌مرکَب نمي‌ شود طي کرد، مرکَب اين سفر نماز شب است، اين بيان نوراني امام عسکري است «إن الوصول إلى الله عز وجل سفر لا يدرك إلا بامتطاء الليل»، چون ﴿إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْءًا وَأَقْوَمُ قِيلًا﴾[45] . هم زاد و توشه مشخص شد، هم راحله مشخص شد؛ اين براي ماهاست! اما وجود مبارک حضرت امير که «لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقينا»[46] اين راه‌ها را طي کرده، اين کدام سفر است؟ آن ها که اهل اين راهند اسفار چهارگانه‌اي را مشخص کردند؛ يک سفر ابتدايي است که «من الخلق الي الحق» است که انسان به خدا برسد؛ يک سفري هم «من الحق إلي الحق» است که در اوصاف خدايي می رسد؛ يک سفري هم «من الحق الي الخلق» است مثل مسئله نبوت و امامت که از آنجا مي ‌آيند و مأمور هستند؛ يکي هم «السفر من الخلق الي الخلق بالحق» در بين مردم با حق زندگي کردن، در بين مردم است و سفرش در جامعه است، اما با حق در جامعه زندگي مي ‌کند. آن سفري که وجود مبارک حضرت امير دارد که خيلي طولاني است و خيلي سخت است آن سفر دوم است؛ يعني سفر «من الحق إلي الحق بالحق» در خدا، اوصاف خدا، جمال خدا، جلال خدا، همين دعاي سحر و امثال آن که اوصاف الهي ذکر مي ‌شود، کسي در اين جا بخواهد سفر کند خيلي سخت است؛ «علي أي حال» هر کدام از اين ها باشد اين معنا نسبت به مورد خاص خودش مصداق دارد.

 

«آهِ مِنْ قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ»[47] ، آن جا که انسان وارد مي ‌شود مي ‌بيند اولين و آخرين آن جا حضور دارند ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ ﴿49﴾[48] لَمَجْمُوعُونَ إِلَى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ﴾ آن صحنه ‌اي که يک روز آن پنجاه هزار سال است! در خانه زيد بن أرقم جلسه تفسيري بود وجود مبارک حضرت مفسّرانه آن جلسه را اداره مي ‌کرد. جريان پنجاه هزار سال بودن روز قيامت مطرح شد، برخي از اصحاب عرض کردند «ما أطول هذا اليوم؟»[49] ، عجب روز طولاني است؟ يک روز پنجاه هزار سال؟ حضرت فرمود: «والذي نفس محمد بيده» قسم به ذات کسي که جانم در دست اوست، اين پنجاه هزار سال براي برخي از مؤمنين «من صلاة مكتوبة»؛ مثل يک نماز ظهر چهار رکعتي است پنج شش دقيقه بيشتر نمي ‌کشد، پس مي‌ شود انسان راه پنجاه هزار ساله را پنج دقيقه طي کند، پس مي ‌شود! عمده اين است که انسان تا زنده است و نفس مي‌ کشد نه بي راهه برود و نه راه کسي را ببندد و در حضور مولايش باشد، بداند که با چه کسي دارد حرف مي‌ زند و با چه کسي دارد زندگي مي‌ کند؟ «وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ»[50] .

 

اين جا باز معاويه اصرار کرد که اضافه بکن بگو! باز «ضِرَار» اوصاف ديگري از وجود مبارک حضرت امير نقل کرد که تقريباً آن که در کتاب شريف تمام نهج البلاغه است سه صفحه است و ايشان همين سه سطر را نقل کرده است که اميدواريم به برکت اين قرآن و عترت هم ما بتوانيم ره توشه تهيه کنيم، هم راحله فراهم بکنيم.

 

من مجدداً مقدم شما را گرامي مي‌دارم از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌کنيم که اين اربعين و اربعيني را در سايه لطف وليّ ‌اش حفظ بکند. آن نکته‌اي که درباره اربعين گفته مي‌ شد اين است که جريان سيدالشهداء تنها اين نيست که يک مظلومي عليه ظالم قيام کرد، از اين قبيل نبود؛ تمام دين در خطر بود و وجود مبارک حسين بن علي در برابر اين خطر مقاومت کرد. البته يک مظلومي بود که با ظالم در افتاد و پيروز هم شد، اما جريان کربلا اين نبود. قبل از جريان کربلا، بعد از رحلت وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) اولين کاري که آن حزب مخالف کرد، آمدند دو دستي اين دين را به اسارت گرفتند، جلوي قرآن و جلوي سنت حضرت را گرفتند که کسي قرآن را معنا نکند و به سنت استدلال نکند، مگر اين که آن ها بخواهند. در همان نامه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) که براي مالک اشتر مرقوم فرمودند و در نهج البلاغه است؛ حضرت فرمود مالک! «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا»[51] ؛ فرمود مالک! تو حالا استاندار و مسئول مصر هستي، همه مردم مصر هم مسلمان نشدند، ولي بدان اين که دست مرا بستند اين کار دوم اين ها بود کار اول اين ها نبود، کار اول اين ها اين بود که دست قرآن و سنت را بستند «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» حتماً اين را در نامه مبارک حضرت امير ببينيد! «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا»، بعد فرمود آمدند دست مرا بستند و مرا مجبور کردند من سقيفه را امضا کردم، اين در قبل از کربلا بود.

 

بعد از جريان کربلا ـ اين را عرض بکنم تا بدانيد که اربعين يک نقش تعيين کننده دارد اين که وجود مبارک امام عسکري مي ‌فرمايد از علائم مؤمن است زيارت اربعين و اين که ميليون ‌ها نفر دارند عرض ادب مي ‌کنند، اين يک پيام دارد! خوب روشن بشود که اين ها صد درصد با دين مخالف بودند و تمام کوشش آن ها اين بود که اساس دين را بردارند ـ بعد از جريان کربلا به اين فکر افتادند که رقيب ديگرشان را از پا دربياورند و آن ابن زبير بود. ابن زبير با اين ها مخالف بود و در مکه هم قائله‌اي راه انداخت، تبليغات عليه اموي و مرواني داشت. آن ها ديدند اگر افراد را براي حج به مکه بفرستند، ممکن است تبليغات ابن زبير دامن گير اين ها بشود، گفتند شما به جاي اين که حج و عمره در مکه انجام بدهيد، به قدس سفر کنيد اين کار را کردند! بعد ابن زبير وقتي که اوضاعش رشد کرد، آن ها در صدد بودند ابن زبير را بگيرند. ابن زبير احساس خطر کرد و درون کعبه رفت متحصن شد. کعبه يک اتاقي بيش نيست، درِ يک بيت را باز کردن و ابن زبير را گرفتن کار آساني بود، اين کار را اموي و مرواني نکرد. آن ها که قبل از انقلاب به مکه مشرف شدند مي ‌دانند کوه ابوقبيس اشرافي داشت بر بيت شريف کعبه، بعداً اين کوه را برداشتند و تسطيح کردند. اموي و مرواني بالاي کوه ابوقبيس منجنيق کار گذاشتند، با سنگ کعبه را ويران کردند، ابن زبير را گرفتند و اعدام کردند. کعبه که قبله و مطاف مسلمين است، بدون ويران کردن کعبه هم مي ‌شد ابن زبير را بگيريد، اين کعبه را مثل يک اتاق معمولي مي ‌دانستند؛ اين کار اموي يعني چه؟ شما که مي ‌توانستي ابن زبير را درون کعبه که رفته بود بگيريد؛ اين برای بعد از کربلاست.

 

وجود مبارک امام سجاد حالا در شام اسير است، آن شامي بد دهن خواست به وجود مبارک امام سجاد زخم زبانی بزند، گفت در اين صحنه چه کسی پيروز شد؟ فرمود ما! حالا دست حضرت بسته است. گفت چگونه شما پيروز شديد؟ فرمود: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ، وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِمْ‌»[52] ؛ اگر خواستي ببيني چه کسي پيروز شد، موقع نماز اذان و اقامه بگو ببين در اذان و اقامه نام چه کسي را مي ‌بري؟ ما رفتيم اين نام را زنده کرديم و برگشتيم. معاويه وقتي ديد مؤذن در هنگام اذان نام مبارک حضرت را مي ‌برد، گفت تا اين نام هست ما نمي‌ توانيم حکومت کنيم. تمام کوشش اموي و مرواني اين بود که وجود مبارک حضرت را، نام حضرت را، وحي و نبوت را از بين ببرند. حضرت فرمود ما پيروز شديم! اين که زينب کبري(سلام الله عليها) سوگند ياد کرد که وحي ما را نمي ‌تواني فراموش کني «لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا»[53] همين بود، فرمود تو در صدد اين هستي که دين و وحي خاندان عصمت و طهارت را از بين ببري ولي نمي ‌تواني. سخن در اين نيست که يک مظلومي عليه ظالمي قيام کرد، اين ها نبود. از اين گونه مبارزات در عالم کم نبود اين که مي ‌بينيد شرق و غرب عالم را حسين بن علي گرفته است، براي اين که به تمام دين قيام کرد و تمام دين را احيا کرد. اين جريان اربعين از اين قبيل است، جريان کربلا از اين قبيل است، جريان حسين بن علي از اين قبيل است که اميدواريم ذات اقدس الهي به برکت قرآن و عترت امر فرج ولي‌ّ اش را تسريع بفرمايد!


[20] شهیدی، جعفر، معین، محمد، گروهی از نویسندگان، دهخدا، علی‌اکبر، و دانشگاه تهران. موسسه لغت نامه دهخدا. ۱۳۷۷. لغت نامه. ۱۶ ج. تهران - ایران: دانشگاه تهران. مؤسسه انتشارات و چاپ، ج13، ص19655.
[21] بهار، محمدتقی. ۱۳۸۲. دیوان اشعار ملک الشعرای بهار. ۲ ج. تهران - ایران: نشر آزادمهر، ج2، ص1158.
[40] شهیدی، جعفر، معین، محمد، گروهی از نویسندگان، دهخدا، علی‌اکبر، و دانشگاه تهران. موسسه لغت نامه دهخدا. ۱۳۷۷. لغت نامه. ۱۶ ج. تهران - ایران: دانشگاه تهران. مؤسسه انتشارات و چاپ، ج13، ص20786. مساس؛ [ م َ س ِ ] اسم فعل است، به معنی لمس کن و مس کن.
logo