« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

98/07/04

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 73/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 73

 

«أعظم الله أجورنا [و اُجوركم] بمصابنا بالحسين (عليه السلام) وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره (عليه السلام)»[1] .

مقدم شما بزرگواران، برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم ايام پر برکت دفاع مقدس را ارج مي ‌نهيم براي شهداي نظام اسلامي طلب مغفرت مي‌ کنيم و براي بيماران و جانبازان درخواست شفا داريم.

بحث ‌هاي روز پنج‌شنبه به عنوان بحث‌ هاي اخلاق در شرح نهج البلاغه خلاصه مي ‌شد.

 

مستحضريد که اخلاق در عين حال که از فقه تا حدودي جداست اما يک پيوند ناگسستني با فقه دارد. در بحث ‌هاي فقهي مثلاً مي ‌گويند فلان جا وضو واجب است، فلان جا وضو مستحب؛ اگر براي نماز باشد وضو لازم است و اگر براي زيارت باشد يا ورود به مسجد باشد يا قرائت قرآن باشد و مانند آن مي ‌گويند وضو مستحب است. واجب بودن وضو يا مستحب بودن وضو حکم فقهي است؛ اما همين حکم فقهي در مسائل اخلاقي حضور و ظهور دارد. مي ‌گويند اگر کسي وضو گرفته براي نماز آماده شد در عين حال ظلمي کرد ستمي نسبت به کسي روا داشت يا دروغ گفت مستحب است دوباره وضو بگيرد.[2] [3] دروغ گفتن يک کار خلاف اخلاقي است ستم کردن کار خلاف اخلاقي است اين کار خلاف اخلاقي يک پيوند ناگسستني با فقه دارد. شما در بحث ‌هاي استحباب وضو که مرحوم صاحب وسائل در وسائل نقل کرد ملاحظه بفرماييد که کجا وضو مستحب است يکي از موارد استحباب وضو اين است کسي که وضو دارد آماده نماز هست ولي از کسي غيبت کرده يا يک ستمي روا داشت يا يک دروغي گفته، مستحب است دوباره وضو بگيرد تا از هر نظر طيب و طاهر باشد.

 

بحث ‌هاي ما در کتاب شريف نهج البلاغه به کلمات نوراني آن حضرت رسيد. تا کلمه 72 از کلمات قصار آن حضرت تقريباً شرح شد، اما کلمه هفتاد و سوم اين است که «وَ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً [فَعَلَيْهِ أَنْ يَبْدَأَ] فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ‌»[4] ؛ اين عصاره کلمه 73 است.

اين يکي از کلمات و جمله ‌هاي نوراني حضرت امير است که براي فرزندشان فرمودند. اين کتاب شريف تمام نهج البلاغة عهده‌ دار همين بحث ‌هاست اين را حضرت جداگانه نفرمود، اين يک جمله ‌اي است از جمله ‌هاي مفصل و طولاني آن نامه مبسوط. آن چه در الآن در آموزش و پرورش مطرح است همانند چيزي است که در حوزه‌ ها مطرح است و گاهي هم در دانشگاه ‌ها. ما در حوزه پنج روز درس فقه و اخلاق و مسائل کلامي و اين ها را داريم به عنوان تعليم. روز پنج‌شنبه هم يک جلساتي است به عنوان اخلاق. معناي آن اين نيست که ما يک تعليمي داريم و يک تربيتي، مرزشان جداست. آن چه ما مبتلاييم مثل آن چه آموزش و پرورش مبتلاست، اين توسعه تعليم است نه تربيت. تربيت يک اصل است، تعليم يک اصل است آن چه در آموزش و پرورش مطرح است مثل چيزي است که ما در حوزه داريم. ما تعليم را توسعه داديم نه اين که در کنار تعليم، تربيت پيدا کرديم.

 

اين يک مطلب عميق علمي است و آن اين است که تربيت با گفتن نيست با شنيدن نيست. يک انسان پاک وقتي دارد حرکت مي ‌کند مي ‌نشيند مي ‌آموزد حرف مي ‌زند، اين از دهنش نور درمي‌ آيد اين مي ‌شود تربيت؛ اين چه کاري به درس دارد؟ ما تعليم را توسعه داديم نه در قبال تعليم تربيت پيدا کرديم، نه در قبال تعليم درس اخلاق؛ درس اخلاق است تعليم است چه کار به آن دارد؟ اگر کسي يک آدم نوراني را ببيند و چشم و گوش داشته باشد، ممکن نيست جذب نشود.

غرض اين است که اخلاق يعني اخلاق! درس يعني درس! تربيت يعني تربيت! تعليم يعني تعليم! الآن حوزه‌ ها تعليم را توسعه دادند در روزهاي پنج‌ شنبه که مثلاً درباره قرآن يا نهج البلاغه يا سيره ائمه(عليهم السلام) بحث مي ‌شود؛ همين معنا هم در آموزش و پرورش است که تعليم را توسعه مي‌دادند. يک وقت‌هاي در ايام هفته درس رياضي و فيزيک و شيمي و تاريخ و مانند آن مي ‌دهند، برنامه ‌هاي ديگری هم دارند که سيره ائمه را مي ‌گويند ياد مي ‌دهند؛ اما اگر کسي ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[5] ؛ يک انسان طيب و طاهري که ائتسا کند به وجود مبارک وليّ عصر آن مي‌شود تربيت.

ما در زيارت آل يس چه کار مي ‌کنيم؟ به وجود مبارک حضرت عرض ادب مي ‌کنيم. چه مي ‌گوييم؟ مي‌ گویيم آن وقتي که مي ‌نشيني سلام بر تو! آن وقتي که بلند مي ‌شوي سلام بر تو! «السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ»[6] ؛ آن وقتي که مي ‌نشيني سلام بر تو؛ يعني نشستن تو آموزنده است. آن وقتي که بلند مي ‌شوي سلام بر تو؛ يعني قيام تو آموزنده است. نه بي راهه مي ‌روي نه راه کسي را مي ‌بندي. اگر مي‌ نشيني درست مي‌ نشيني «السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ»؛ ما بايد بدانيم اخلاق يعني اخلاق! درس‌ ها هم يعني درس ‌ها! توسعه درس و توسعه علم، اخلاق نيست.

اين بيان نوراني را وجود مبارک حضرت امير با اين جمله نوراني مشخص فرمود؛ فرمود: پسرم! اگر معلم شدي، پيش ‌نماز شدي، هر سِمتي پيدا کردي، در صدد اين هستي که جامعه را اصلاح کني تو امام هستي «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً»[7] ؛ قبلاً خود را بساز:

«دلا خود را در آيينه چو کژ بيني هر آيينه      تو کژ باشي نه آيينه، تو خود را راست کن اول»[8]

فرمود پاک باش. اين چنين نيست که گوش و چشم همه بسته باشد البته خيلي ‌ها هستند که چشم دروني‌ شان گوش دروني‌ شان، شامه دروني ‌شان باز است؛ وقتي ببينند يک آقايي که حرفش مطابق با عملش نيست، اين بد بوست اين بوي بد را استشمام مي ‌کند؛ همه مردم شامه بسته نيستند.

 

اين بيان نوراني پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) برای ملائکه نيست فرمود: «تعطروا بالاستغفار»[9] ؛ اگر يک وقت لغزشي داريد فوراً استغفار کنيد، چرا؟ براي اين که گناه بدبوست يک لاشه بدبوست، اگر يک لاشه بدبويي در جيب آدم باشد به هر حال بويش را ديگران استشمام مي‌کنند. يک وقت سؤال اين است که اگر استغفار کنيد گناهتان با استغفار بخشوده نشد در قيامت کيفر مي ‌بينيد، اين تعليم است. يک وقت مي ‌فرمايد: «تعطروا بالاستغفار لا تفضحنكم روائح الذنوب‌»؛ با استغفار خودتان را معطر کنيد وگرنه بويِ بد گناه شما را رسوا مي‌ کند يک وقت سر از اختلاس و نجومي در مي ‌آيد يک وقت آدم رسوا مي ‌شود اين کاري به تعليم ندارد.

 

آنجا که مي‌فرمايد استغفار کنيد براي اين که در قيامت حساب و کتاب را بررسي مي‌ کنند اين تعليم است؛ اما آنجا که مي‌ فرمايد خودت را معطر کن، اين تربيت است. يک انسان طيب و طاهر با عطر است با نور است: ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[10] ؛ «تعطروا بالاستغفار»[11] ؛ معطر است؛ منتها آن ها که شامه ‌شان باز است استشمام مي ‌کنند همين! آن ها که شامه ‌شان بسته است بوي بد را استشمام نمي‌ کنند بوي خوب را هم استشمام نمي ‌کنند. فرمود کسي که معلم شد، بايد قبل از اين که به ديگران چيز ياد بدهد، خود را طيّب و طاهر کند، يک؛ با طيب و طاهر شدن، ديگران را تعليم کند، دو؛ آن وقت اين الفاظي که مي ‌گويد اين الفاظ ترجمه آن است، نه اين که اين الفاظي که معلم مي‌ گويد اين عين علم باشد، اين ها ترجمه آن هاست. اين آقا طيّب و طاهر است و با طِيب و طهارت سخن مي‌ گويد قبل از اين که ديگران را مطهر کند خود را تطهير مي ‌کند، قبل از اين که به ديگران عطر بدهد خود را معطر مي ‌کند، بعد شروع مي ‌کند به عطر دادن.

اين بيان نوراني حضرت امير است که فرمود: «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً»[12] حالا فرق نمي ‌کند که يا امام جماعت است يا امام جمعه است يا امام کلاس است، چون معلم به هر حال امام است. «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً [فَعَلَيْهِ أَنْ يَبْدَأَ] فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ»؛ اول خود را تطهير کند؛ بعد حالا که مي‌ خواهد ديگران را تطهير کند، چگونه؟ سخنراني کند؟ درس بگويد؟ يا از راه عمل جامعه را تطهير و تطييب کند؟ «وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ»؛ اين که بزرگان، مثل شيخ اشراق و ديگران از بعضي از نصوص استفاده کردند مي‌ گفتند: «من لا ينفعک لحظه لا ينفعک لفظه» همين است.[13] فرمودند آن عالمي که ديدار او شما را عوض نکند لفظش هم عوض کننده نيست. «من لم ينفعک لحظه لم ينفعک لفظه»؛ کسي که رفتارش عوض کننده نيست گفتارش چگونه اثر مي‌ گذارد؟ آن بيانات را از همين جا استفاده کردند «وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ»[14] .

 

غرض اين است که «هاهنا امران»: يکي تعليم است يکي تربيت. برنامه تربيتي داشتن اين توسعه تعليم است نه تربيت. تربيت با عمل است، تعليم با لفظ و گفتار و شنيدار و مانند آن است، يکي وقت انسان فيزيک و شيمي تدريس مي‌ کند زمين ‌شناسي تدريس مي ‌کند آسمان ‌شناسي تدريس مي ‌کند؛ يک وقت امام ‌شناسي تدريس مي ‌کند، سيره امام را مي ‌گويد، قرآن را تفسير مي‌ کند همه اين ها تعليم است. اين توسعه تعليم غير از تهذيب است، غير از تربيت است. تربيت يک عمل فعلي است؛ يعني معلم طرزي بايد باشد که عطر پراکنده کند همين! «تعطروا بالاستغفار لا تفضحنكم روائح الذنوب‌»[15] ، «وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ»[16] .

اگر کسي تلاش و کوشش کرد که «خود را راست کن اول»[17] ، اين به اجلال و تکريم احق از آن است که ديگران را با لفظ عالم کند: «وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ‌»[18] ؛ چون اين کار، کار آساني نيست. جهاد با نفس معنايش همين است. يک جنگ داخلي است. جهاد، مبارزه کردن است و تلاش و کوشش است. انسان در ميدانِ جنگ بيرون سه حال دارد يا پيروز مي ‌شود يا شهيد مي ‌شود يا اسير. در جنگ بيرون که جهاد اصغر است. در جنگ درون هم همين طور است؛ يا پيروز مي ‌شوند يا شهيد مي‌ شود يا اسير. در جنگ بيرون که سه حال دارد وضعش روشن است اما در جنگ درون که با هوس مي ‌جنگد، تو چرا بالاتري؟ به تو چرا نرسيد؟ از اين حرف ‌ها که هر لحظه اين خاطرات تلخِ بدخيم مزاحم آدم است. روح انسان اگر قوي و مقتدر باشد و اين آلودگي ‌ها را تطهير کند که «إِنّمَا هیِ نفَسیِ أَرُوضُهَا بِالتّقوَی»[19] ، در بيانات نوراني حضرت امير است فرمود من با رياضت اين هوس ‌ها را رام کردم، ديگر اين ها از من چيزي نمي ‌خواهند اين مي ‌شود فاتح و اگر در ميدان مبارزه با نفس، چهار جا پيروز شد، چهار جا شکست خورد، چهار تا تير زد چهار تا تير خورد، چهار جا هوس را خام کرد، چهار جا هوس او را رام کرد ولي تسليم نشد، در اين گير و دار بود، در تيراندازي بود؛ اين همان است که در ميدان مبارزه شهيد است. اين که مي ‌بينيد در روايات ما دارد: «مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِيداً»[20] ، براي اين که تسليم نشد، به هر حال پيروز هم نشد، اما شهيد شد. چهار تير زد چهار تير هم خورد. يک وقت است که نه، اسير مي ‌شود، تسليم مي ‌شود.

 

«فهاهنا امران»: يکي اين که در جهاد اصغر مبارزاني که وارد صحنه شدند سه قسم هستند: يا فاتح هستند يا شهيد هستند يا اسير. در ميدان مبارزه با نفس و خواسته‌ هاي نفس هم اين چنين است يا فاتح ‌اند يا شهيدند يا اسير. حداکثر تلاش ما اين است که بايد فاتح باشيم، آن خيلي کم است که انسان به تمام خواسته‌ هاي نفس مسلط بشود فرمود: «إِنّمَا هیِ نفَسیِ أَرُوضُهَا بِالتّقوَی»[21] ، اين بيان نورانی حضرت امير است که چيزي بر خلاف رضاي حق، اين نفس او قدرت ندارد از او طلب کند. اما اکثري پيروان اهل بيت(عليهم السلام) شهيدند. اين روايات که دارد: «مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِيداً»[22] ؛ يعني چهار تا معصيت کرده، چهار تا اطاعت کرده، چهار تير زده، چهار تا تير خورده، به هر حال تسليم نشد دين خود را حفظ کرد. اين «مَاتَ شَهِيداً»، ثواب شهيد را دارد و اگر ـ خداي ناکرده ـ تسليم شد، مثل اين که کسي بگويد من هر چه بخواهم مي‌ کنم هر چه بخواهم مي‌ گويم؛ اين سخن گوي ابليس است. اين در خطبه هفت نهج البلاغه که قبلاً مبسوطاً بحث شد اين است که اول شيطان وارد مي ‌شود به عنوان وسوسه وارد صحنه دل مي ‌شود دل مثل کعبه است، از هر جاي کعبه که انسان نمي ‌تواند وارد بشود دري دارد. حضرت فرمود اين وارد صحنه نفس مي ‌شود، دور کعبه دل طواف مي‌ کند؛ اين آيه دارد: ﴿إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ﴾[23] يعني اين حرامي لباس احرام پوشيده حالا دارد دور کعبه دل طواف مي ‌کند منتظر است چه موقع در کعبه باز شود که برود داخل. مردان الهي مي ‌بينند اين حرامي است، آمده وارد مسجد الحرام دل شده، دور کعبه دل دارد طواف مي ‌کند منتظر است که از راه در دل وارد کعبه دل بشود ﴿إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ﴾ اين ها بصير و بينا هستند مي ‌دانند اين حرامي است، اين خيال، اين وسوسه، اين پيشنهاد اين طرحي که الآن مدام در درون دل وزوز مي‌ کند اين حرامي است: ﴿تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ﴾؛ با استعاذه، شيطان را از حرم دل طرد مي ‌کنند. ﴿وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾[24] [25] اين «اعوذ بالله» نه يعني بگوييد «اعوذ بالله» البته گفتن «اعوذ بالله» ذکر است ثواب دارد حرفي در آن نيست؛ اما يعني پناه ببريد. در اين ايام جنگ که مي ‌گفتند آژير خطر را شنيديد به پناهگاه برويد يعني چه؟ معنايش اين نيست هر وقت آژير خطر را شنيديد در همين خيابان بايستيد بگوييد من مي ‌خواهم به پناهگاه بروم اين که پناه بردن نيست يعني پناهنده بشويد. اگر وسوسه‌اي در انسان پيدا شد که فلان جا را نگاه بکند، فلان زن را نگاه بکن، فلان کار را بگير، فلان روميزي را بگير، فلان زيرميزي را بگير، فلان اختلاس را بکن، فلان نجومي را بگير، اين آژير خطر است. در چنين حالي برو در پناهگاه، نه اين که بگو «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم»، اين گفتن که پناهگاه رفتن نيست. انسان به سرعت خودش را به پناهگاه توحيد مي‌ رساند و از شرّ اين نجات پيدا کند. ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ﴾[26] ، مي ‌فهمند اين حرامي است، يک؛ لباس احرام پوشيده، دو؛ دور کعبه دل مي ‌گردد، سه؛ منتظر است دل چه موقع باز بشود، چهار؛ تا وارد دل بشود، پنج؛ اما اگر ـ معاذ الله ـ کسي بيگانه بود از اين ها غفلت داشت ـ اين در خطبه هفت مفصل گذشت ـ وارد صحنه دل مي‌ شود وارد صحنه دل که شد فوراً تخم‌گذاري مي‌ کند. وقتي تخم‌گذاري کرد اين ها را تبديل به جوجه مي‌ کند. وقتي تبديل به جوجه کرد اين جوجه‌ ها را مي ‌پروراند کلّ صحنه دل مي‌ شود آشوب وقتي وارد شد: «بَاضَ»[27] ؛ يعني اول بيضه مي‌ گذارد، تخم‌ گذاري مي ‌کند، يک؛ «وَ فَرَّخَ»، «فرخ و فرّوخ است جوجه»[28] ، اين فرخ و فرّوخ اين دو تا کلمه درباره جوجه است، اين جوجه‌ها را مي ‌گويند فرخ و فرّوخ است. «فرخ و فرّوخ است جوجه» که در نصاب آمده است. اول «بَاضَ»[29] بيضه و تخم‌گذاري مي‌ کند بعد «وَ فَرَّخَ» اين ها تبديل به جوجه مي‌ کند. وقتي جوجه کرد «دَبَّ وَ دَرَجَ‌» در صحنه دل آشوب است. اين شخص نه دو رکعت نماز با حال مي ‌خواند، نه يک روز روزه باحال مي ‌گيرد.

 

چرا يک عده مي ‌گويند ما هر وقت مي‌ خواهيم نماز بخوانيم حضور قلب نداريم حواس ما جمع نيست؟ مثل يک کتابخانه‌اي که بچه ‌هاي زيادي بيايند و آشوب بکنند اصلاً جاي درس خواندن نيست، جاي مطالعه کردن نيست. اين قدر خاطرات تلخ آمده اين را نگاه کرده، آن را گرفته، آن مشکوک را خورده، آن مشکوک را برده، «دَبَّ» دابّه يعني چه؟ به چه چيزي مي ‌گويند دابّه؟ اين که مي ‌جنبد اين خاطرات شده دابّه. حالا اين جوجه ‌ها بزرگ شده ‌اند «دَبَّ وَ دَرَجَ‌» اين دبيب دارد تلاش و کوشش دارد رفت و آمد دارد درجه درجه دارد، تدرّج دارد، کلّ صحنه را گرفته است.

وقتي کلّ صحنه را گرفته، مي ‌شود سخنگوي او؛ صاحب اختيار شد وليّ او شد. انسان که حرف مي ‌زند سخن گوي اوست «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»؛ چقدر اين بيان لطيف و عميق است! يعني انسان مي ‌گويد اما سخن گوي اوست، حرف خودش را نمي ‌زند، حرف فطرت خودش را نمي ‌زند حرف اين غاصب را مي ‌زند. نگاه مي ‌کند اما همان شيطان نگاه مي ‌کند اما با چشم اين نگاه مي ‌کند، اين چشم مي ‌شود چشم شيطاني، اين زبان مي‌ شود زبان شيطاني، اين دست و پا مي‌ شود دست و پاي شيطاني. «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» اين شخص مي ‌شود شيطان متحرک.

اگر کسي اين ها را ارزيابي کرد و خودش را نجات داد؛ چون جهاد نفس است، اين تلاش و کوشش خيلي سخت است. فرمود اين به إجلال سزاوارتر است. إجلال يعني تکريم، غير از تجليل است، تجليل به معناي تکريم نيست. تجليل يعني جُلّ؛ جُل يعني همان چيزي که به اسب مي ‌دهند. «جَلَّلَ الفَرَس» يعني «کَساهُ بِالجُلّ». در دعاها هم که هست تجليل به معناي ستر است نه به معناي تکريم «وَ جَلِّلْنى بِسِتْرِكَ»[30] ؛ مرا تجليل کن به پوشيدنت؛ يعني آن جُل عفو، جُل گذشت، اين را بر من بپوشان. پس «جَلَّل زيداً» يعني «سَتَرَهُ بکذا» نه «أکرمَهُ». اما إجلال يعني تکريم.

فرمود اگر کسي خود را بياراست اول، اين به إجلال سزاوارتر از آن است که ديگران را دارد ياد مي‌ دهد چون ديگران را ياد دادن يا تعليم يا تربيت، سخت نيست، مبارزه نيست، جهاد نيست؛ اما اين کار جهاد است. آن خواسته‌ هاي نفس از يک طرف، خواسته ‌هاي عقل از طرف ديگر، يک جنگ دروني است. اگر کسي در اين جنگ پيروز شد، به إجلال سزاوارتر از آن است که ديگران را دارد راه مي‌برد. «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً [فَعَلَيْهِ أَنْ يَبْدَأَ] فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ»[31] ؛ اين مطلب اول گذشت. حالا مي‌ خواهد ديگران را تعليم کند، چگونه تعليم کند؟ يعني قبل از اين که درس بگويد، روش او، منش او، سيره او، سريره او و سنت او نوراني باشد. «وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ». بعد فرمود اگر چنين کسي پيدا شد، همه معلمان را البته آدم بايد گرامي بدارد ولي اين چون معلم خودش است جان کَند تا در اين صحنه پيروز شد «وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ‌»؛ چون کار، کار سختي نيست چون «أفضل الأعمال أحمزها»[32] احمز آن اين است که انسان مرتّب تيراندازي کند و هيچ نخوابد؛ چه شب و چه روز، هميشه مواظب باشد که:

«پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب      تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم»[33]

اين خيلي تلاش و کوشش مي‌ خواهد.

اميدواريم که ذات اقدس الهي به برکت قرآن و عترت به همه شما بزرگواران و همه کساني که مشمول دعاي وليّ عصرند، يعني پيروان قرآن و عترت ‌اند سعادت و سيادت دنيا و آخرت مرحمت بفرمايد.


[8] فروزانفر، بدیع‌الزمان و مولوی، جلال‌الدین محمد بن محمد. ۱۳۶۷. کلیات دیوان شمس تبریزی. ۱ ج. تهران - ایران: اميرکبير، ص519.
[17] فروزانفر، بدیع‌الزمان و مولوی، جلال‌الدین محمد بن محمد. ۱۳۶۷. کلیات دیوان شمس تبریزی. ۱ ج. تهران - ایران: اميرکبير، ص519.
[28] حسن زاده آملی، حسن، شعرانی، ابوالحسن، و ابو نصر فراهی، مسعود بن ابی بکر. ۱۳۷۴–۱۳۳۴. خودآموز نصاب، یا، کلیات نصاب الصبیان. ۱ ج. تهران - ایران: اسلامیه، ص17.
[33] ديوان حافظ، غزل شماره324.
logo