« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/11/18

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح خطبه فدکیه/شهادت حضرت زهرا /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/شهادت حضرت زهرا /شرح خطبه فدکیه

 

مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان نظامي و انتظامي و برادران و خواهران قرآني و ايمان را گرامي مي ‌داريم. ايام سوگ و شهادت و رحلت صديقه کبري (صلوات الله و سلامه عليها) را به پيشگاه وليّ عصر و عموم علاقه مندان به قرآن و عترت تسليت عرض مي ‌کنيم. ايام پربرکت فجر امسال را که فجر فاطمي نام گرفته است گرامي مي ‌داريم و روح مطهّر امام راحل و شهدا را با انبياي الهي محشور مي ‌دانيم و به همه شما پيروان قرآن و عترت دعا مي ‌کنيم که آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شما و ساير برادران و خواهران اسلامي است مرحمت کند.

 

بحث ‌هاي روز پنج ‌شنبه شرح نهج البلاغه بود که در طي اين سي سال تا به آن کلمات پاياني آن حضرت رسيديم. اما امروز به مناسبت شهادت صديقه کبري (سلام الله عليها) مقداري از خطبه فدکيه آن حضرت را مطرح مي‌ کنيم. اين خطبه نوراني فدک شايسته است که در حوزه ‌ها و دانشگاه ‌ها ماده درسي قرار بگيرد که روي آن کار بشود و شرح بشود و بهترين شرح را انتخاب بکنند و نخبگان در اين رشته هم آرا و نظرات خود را ارائه کنند.

 

وجود مبارک بي ‌بي (سلام الله عليها) بعد از غصب فدک وقتي وارد مسجد شدند آن خطبه نوراني را ارائه کردند، اين خطبه يک بخش علمي عميق دارد که آن چند سطر اوّل است؛ بعد مصارف توحيد را تشريح مي‌ کند اوصاف الهي را تبيين مي‌ کند، بعد وحي و نبوت را و بعد عظمت قرآن کريم را و ره آورد قرآن کريم را اين ها را بازگو مي ‌کند؛ بعد نتيجه انقلاب اسلامي که به وسيله پدر بزرگوارش (سلام الله عليه و علي اهل بيته) صورت پذيرفت شرح مي‌ دهد؛ بعد جريان فدک را مطرح مي ‌کنند هم خليفه وقت را استيضاح مي ‌کنند هم از مردم مهاجر و انصار گِله مي ‌کند هم زن ‌ها که اخيراً به محضر ايشان رفتند با آن ها سخناني دارند و هم گفتماني با وجود مبارک اميرالمؤمنين (سلام الله عليهما) دارند. اين خطبه از با برکت ‌ترين و ذخيره‌ مند ترين معارف ديني ماست.

 

در آغاز اين خطبه يک بيان نوراني دارد که شرح آن به طور اجمال قبلاً گذشت و آن اشکال اين است که از دير زمان ثنوي‌ ها و غير ثنوي ‌ها و ماديين داشتند هم وثني، هم ثنوي و مادي که به هر حال اگر خدايي هست و خالقي هست جهان را از چه چيزی خلق کرد. اگر جهان را از «من شيء» خلق کرد، پس معلوم مي ‌شود قبلاً اشيايي بود و احتياجي به خدا نداشت و خدا اين اشيا را جمع کرد و از اين ها آسمان و زمين و انسان و غير انسان ساخت و اگر «من لا شيء» خلق کرد، «لا شيء» که عدم است نمي ‌شود عدم را جمع کرد و با آن آسمان ساخت زمين ساخت. شيء هم که از دو طرف نقيض بيرون نيست؛ يا شيء است يا «لا شيء». از شيء محال است از «لا شيء» محال است پس خلقت محال است!

 

اين شبهه از دير زمان بود. ما بيش از دو طرف نقيض که نداريم؛ يا «خلق الأشياء من شيء» که محال است. يا «خلق الأشياء من لا شيء» که آن هم محال است. اين شبهه از دير زمان بود. در خطبه نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) که مردم را براي بار دوم به جبهه صفين فرا خوانده بود، آنجا سخني است که اين شبهه را جواب مي ‌دهد؛ ولي 25 سال قبل از ايراد آن خطبه، وجود مبارک فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به اين شبهه پاسخ داد. در آغاز اين خطبه آمده است که خداي سبحان «خلق الأشياء لا من شيء»[1] ؛ يک تحليل فلسفي کردند اوّلاً، بعد خلقت را تبيين کردند ثانياً. فرمودند شما گفتيد اگر خدا عالم را «من شيء» خلق بکند پس معلوم مي ‌شود قبلاً ماده بود. بخواهد از «من لا شيء» خلق بکند «لا شيء» که عدم است و نمي ‌شود از عدم چيزي ساخت. حضرت مي ‌فرمايد نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست، نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است نه «من لا شيء». اگر «من لا شيء» باشد که هر دو موجبه مي ‌شود. «نقيض شيء رفع أو مرفوع»، نقيض «کلّ شيء» سلب اوست. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء». لذا فرمود «خلق الاشياء لا من شيء»؛ يعني جهان مُبدَع است نو است تازه است، «بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا»[2] ؛ بدون نمونه بدون الگو. نه ماده ‌اي بود که اين ها را جمع کند صورت ‌بخشي کند، نه موجودي بود که براساس اين که آن الگو قرار گرفته است چيزي بيافريند. مُبدع است يعني بي ‌ماده است، بي ‌نمونه است، بي ‌الگو است بي‌ چارچوب است، خود چارچوب آفريد، ماده آفريد صورت آفريد، جهان آفريد. «خلق الاشياء لا من شيء»، دو تا کار کرد: يکي اين که آن بحث فلسفي عميق را که نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست؛ نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است؛ و گرنه هر دو موجبه مي ‌شود. دوم اين که خلقت نمونه ‌اي ندارد نه تنها ماده ‌اي نبود که اين مواد را جمع کند به آن صورت ببخشد، بلکه الگو و نقشه ‌اي هم نبود که برابر آن الگو و نقشه عالم بسازد. نقشه‌ اش مُبدَع و ابتکاري است، منقوش آن هم مُبدع و ابتکاري است «خلق الأشياء لا من شيء» اين بحث‌ هاي عميق فلسفي در خطبه چند سطري آن حضرت است.

 

بعد وارد مسئله توحيد مي‌ شود معارف را بيان مي ‌کند بعد برمي ‌گردد به مسئله نبوت، بعد جريان قرآن را حقيقت قرآن را که وحي الهي است، مصون از آسيب درون و بيرون است، نه نسخ ‌پذير است نه بطلان ‌پذير است نه تحريف ‌پذير است و ساير شبهات را هم رفع مي ‌کنند. بعد وقتي که نوبت به خودش رسيد وارد بحث فدک شد؛ آنگاه اين جمله های‌ نوراني را فرمود که بخشي از آن ها را ما اينجا به عرض شما مي ‌رسانيم که وجود مبارک حضرت خودش را چگونه معرفي مي‌ کند که من چه کسي هستم و اوصاف من چيست و حرف من چيست!

 

وقتي وارد شد به اين بخش اخير، فرمود: مردم! من فاطمه هستم. اين يعني چه؟ فرمود: «ثُمَّ قَالَتْ أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ»[3] ؛ من فاطمه هستم خودش را معرفي کرد؛ مثل اين که وجود مبارک ابي عبدالله روز عاشورا خودش را معرفي کرد که «أَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍ‌»[4] ، من پسر پيغمبر هستم. حضرت فرمود اين همه فضايلي که پيغمبر درباره فاطمه گفت و همه شما شنيديد فاطمه من هستم. اگر شنيديد پيغمبر فرمود فاطمه بضعه من است من هستم؛ رضاي او رضاي من است من هستم! غضب او غضب من است من هستم! «مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي‌»[5] من هستم! «أنا فاطمه»؛ مردم! فاطمه من هستم. شما هم که مرا می شناسيد. چه اين که وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) در سخنراني ‌هاي رسمي فرمود: «أَنَا رَسُولُ اللَّهِ‌»[6] ؛ شما همه فضايل و اوصافي که براي پيغمبر شنيديد من هستم. شما شنيديد که فاطمه صديقه است عابده است زاهده است «خير نساء العالمين» است من هستم. «أنا فاطمة». همه مي ‌دانستند که وجود مبارک حضرت نامش فاطمه است دختر پيغمبر است! فرمود آن همه فضايلي که از پدرم شنيديد من هستم؛ «أنا فاطمه» پدر من پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) است. «أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً وَ لَا أَفْعَلُ مَا أَفْعَلُ شَطَطاً»[7] ؛ اين چهار مطلب را همه شما گوش بدهيد حرف اوّل و آخر من اين است: نه در گفتار من قصور و تقصير است، اين دو؛ نه در رفتار من قصور و تقصير است، اين چهار؛ هر چه مي‌ گويم معصومانه مي‌ گويم، هيچ اشتباه نمي ‌کنم. کيست که چنين حرفي بتواند بزند که من اشتباه نمي‌ کنم؟! ممکن است کسي بگويد من عمداً خلاف نمي ‌گويم؛ اما کسي جلوي نسيان را نمي‌ تواند بگيرد. نسيان بر انسان مسلط مي‌ شود. فرمود حرف من نسيان نيست، عصيان نيست، قصور نيست، تقصير نيست، گفتار من اين است، رفتار من اين است، اوّل و آخر حرف من اين است. «أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً»؛ يعني اوّل و آخر حرف من اين است. نه حرفي مي ‌زنم که قصور و تقصير در آن باشد، نه کاري انجام مي ‌دهم که قصور و تقصير در آن باشد. اين به معني عصمت است. ﴿لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ﴾[8] ؛ اين بخش پاياني سوره مبارکه «توبه» را خواند. فرمود: پدرم آمد، خدا دو اسم از اسماي حُسناي خود را در قرآن براي پدرم که مظهر اوست و خليفه اوست قرار داد. خدا رئوف و رحيم است، همين دو اسم را خدا در پايان سوره «توبه» در وصف پدرم قرار داد، فرمود اين پيغمبر از جان شما برخوردار است، آن چه براي شما دشوار است براي آن حضرت خيلي سنگين است رنج شما براي آن حضرت رنج‌ آور است، آسيب شما براي آن حضرت آسيب ‌آور است. حريص به مهر و محبت و رشد و صفا و وفاي شماست: ﴿بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ﴾ اين ها از اوصاف فعلي خداست، يک؛ خليفه الهي مي ‌تواند مظهر اين اوصاف فعلي خدا بشود، دو؛ لذا قرآن وجود مبارک پيامبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) را رئوف رحيم مي ‌داند، براي اين که مظهر خدايي است که ﴿بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ﴾. اين بيانات نوراني را فرمود.

 

بعد فرمود: «فَإِنْ تَعْزُوهُ‌ وَ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِي»[9] ؛ اگر پيامبر را هم بررسي کنيد مي ‌بينيد که پدر من است. پس من فاطمه هستم که عظمت مرا همه شما شنيديد پيامبر هم که بررسي کنيد پدر من است من دختر آن پيامبر هستم، نه هيچ زني هيچ کسي از شماها نمي ‌تواند چنين ادعايي داشته باشد که به پيغمبر مربوط است و اين پيامبر برادر پسر عموي من علي بن ابي طالب است که عقد اخوّت بين اين دو ذات مقدس خوانده شد، نه رجال شما. «وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ»؛ نسبت به او بهترين و برجسته‌ ترين نسبت خواهد بود. «فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً بِالنِّذَارَةِ مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ‌ ضَارِباً ثَبَجَهُمْ‌ آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ‌ دَاعِياً إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ‌ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ يجف [يَجُذُّ] الْأَصْنَامَ‌ وَ يَنْكُثُ الْهَامَ حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ‌ وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ»؛ فرمود با حکمت دعوت کرد با موعظه دعوت کرد، با استدلال و مهاجه دعوت کرد، آن ها که پذيرفتند پذيرفتند قبول کردند. آن ها که نکول کردند اعراض کردند قيام کردند شمشير به دست گرفتند همه آن ها را سرکوب کرده است تا راه را براي پيروان حق تعديل و صاف کند و طوري که «نَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ‌ وَ طَاحَ وَشِيظُ النِّفَاقِ‌ وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشِّقَاقِ وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ‌»؛ تا شما تفوه کرديد، «فُه و فاه»؛ يعني دهن. «تفوّه» يعني به زبان آوردن. «فُهْتُمْ»؛ يعني «تَکَلَّمتُم»؛ به زبان آورديد توحيد را به زبان آورديد شرک را سرکوب کرديد. «وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ‌»؛ يعني توحيد، يعني «لا اله الا الله» را فهميده و گفتيد «فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ‌ وَ كُنْتُمْ عَلى‌ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ»؛ شما در لبه آتش بوديد. اين نهرهاي بزرگ که مي ‌آيد بسياري از اين دو طرف اين نهر را آب مي ‌برد. آن بالايش يک چند سانتي زمين مي‌ ماند که زيرش خالي است، اين را مي ‌گويند «شفا جُرُف». آن قسمت را مي ‌گويند «آب بُرد» که اگر کسي روي آن بخش از زمين پا بگذارد يقيناً مي ‌افتد، براي اين که زيرش خالي است. فرمود زير پايتان خالي بود مستقيماً به عذاب و آتش مي ‌رفتيد پدرم آمد همه شما را نجات داد. زير پايتان را محکم کرد، شما را از آن منطقه خطرخيز دور داشت. شما ﴿عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ﴾[10] بوديد، بحث بهداشت نداشتيد امنيت نداشتيد همين‌ هايي بودند که «يذوقون الکلاب و يقتلون الأولاد»[11] ؛ در شرح حال اين اعراب جاهلي بود که اين ها در بيابان زندگي مي ‌کردند دامدار بودند رمه ‌دار بودند، در خشکسالي ‌ها اين سگ‌ ها را روزي مي ‌دادند که دام‌ هاي آن ها را حفظ بکنند، ولي بچه ‌ها را مي ‌کشتند چه دختر چه پسر! مي‌ گفتند بچه که رمه ما را حفظ نمي ‌کند، اين سگ است که رمه ما را حفظ مي ‌کند. اين ها «يغذوا الکلاب و يقتل الأولاد»؛ کارشان اين بود، جاهليت همين است. فرمود ما به اين رمه احتياج داريم و رمه را همين سگ حفظ مي‌ کند؛ بچه چه کاري براي ما مي ‌کند. اين در قسمت ‌هاي بيانات نوراني حضرت امير هم هست که شما اين کاره بوديد در اين وضع زندگي مي‌ کرديد از اين جاهليت جهلا به برکت هدايت پدرم بيرون آمديد.

 

«وَ نَهْزَةَ الطَّامِعِ‌ وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ وَ مَوْطِئَ الْأَقْدَامِ‌ تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ‌ وَ تَقْتَاتُونَ الْقِدَّ أَذِلَّةً خَاسِئِينَ‌ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ‌ مِنْ حَوْلِكُمْ»[12] ؛ شما از هر طرفي در خطر بوديد امنيت نداشتيد؛ براي اين که شرق شما امپراطوري ايران بود، غرب شما امپراطوري روم بود، شما يک حياط خلوتي بوديد بين اين دو قطب سياستمدار خاورميانه آن روز، کسي براي شما حساب باز نمي‌ کرد. الآن آمديد هر دو قطب را رام کرديد. هم ايران مسلمان شد هم آن روم پذيرفت. شما يادتان نرود که نه ايران براي شما حساب باز مي ‌کرد نه روم. شما نه صنعت داشتيد نه تجارت داشتيد نه دامداري داشتيد نه کشاورزي داشتيد، چيزي نداشتيد؛ فقط مي ‌ترسيديد که آن ها شما را زير پا لِه کنند. پدرم آمد شما را عزت بخشيد رفاه بخشيد عظمت بخشيد اعتلا بخشيد. توانستيد هر دو قطب خاورميانه را رام کنيد.

 

فرمود: اين کارها را پدرم براي شما کرد و شما «وَ تَقْتَاتُونَ الْقِدَّ أَذِلَّةً خَاسِئِينَ‌ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ‌ مِنْ حَوْلِكُمْ فَأَنْقَذَكُمُ اللَّهُ»؛ به وسيله پدرم خدا شما را نجات داد «بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ‌ الرِّجَالِ وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ»؛ با آن دشواري ‌هايي که پدرم رو به رو شد شما را نجات داد. «وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ‌»؛ از هر سو اسلام آسيب مي ‌ديد؛ هم از مشرکان هم از ملحدان و هم از يهوديان، چه در مدينه چه در خارج مدينه، در خود مکه کم بودند، ولي در مدينه يهودي ‌ها بودند قدرت داشتند ثروت در اختيار آن ها بود، قلعه داشتند کاخ‌نشين بودند و اين مسلمان‌ ها کوخ ‌نشين بودند. در سوره مبارکه «فتح» که دارد: ﴿هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ﴾[13] ، اين ها کساني بودند که در قلعه زندگي مي‌ کردند. حضرت فرمود: شما اين قلعه ‌نشين را، اين کاخ ‌نشين را کوخ ‌نشين کرديد و خدا اين کوخ ‌نشين را پيروز کرد. در سوره «احزاب» دارد: ﴿مِن صَيَاصِيهِمْ﴾[14] ؛ يعني از قلعه‌ هاي بزرگ اين ها را پياده کردند. اين قلعه خيبر که علي بن ابي ‌طالب فتح کرد، نشان مي ‌دهد که اين ها در اين دژ‌ها و قلعه ‌ها زندگي مي ‌کردند. شما در کوخ‌ هاي ويران زندگي مي‌ کرديد. اين دشمن‌ هاي داخلي و آن دشمنان خارجي عليه اسلام و مسلمين همه صف بسته بودند و پدرم همه اين ها را تحمل کرد و همه اين ها را رام کرد و کسي که در همه اين صحنه ‌ها با پدرم بود علي بن ابي طالب بود.

 

فرمود اين کارها را انجام دادند «لَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ‌ أَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطَانِ‌ أَوْ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‌ قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا فَلَا يَنْكَفِئُ‌ حَتَّى يَطَأَ جَنَاحَهَا بِأَخْمَصِهِ‌ وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ مَكْدُوداً فِي ذَاتِ اللَّهِ مُجْتَهِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ سَيِّداً فِي أَوْلِيَاءِ اللَّهِ مُشَمِّراً نَاصِحاً مُجِدّاً كَادِحاً»[15] ؛ همه اين ها را در وصف علي بن ابي طالب مي ‌گويد. که پدرم به برکت اين پسر عموي خود يعني همسرم، اين مشکلات را حل کرد. «وَ أَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ وَادِعُونَ‌ فَاكِهُونَ‌ آمِنُونَ تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ»[16] ؛ منتظر بوديد که چه وقت اسلام شکست مي ‌خورد! برخي ‌ها آن طور که در سوره مبارکه «مائده» است مي ‌آمدند مي ‌گفتند که ما چرا ارتباط خودمان را با بيگانه ‌ها قطع کنيم؟ شايد روزي آن ها برگشتند. در اين آيه سوره «مائده» فرمود: ﴿فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ فَيُصْبِحُواْ عَلَى مَا أَسَرُّواْ فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ﴾[17] ؛ فرمود يک عده ‌اي هستند ارتباطشان را با بيگانه حفظ مي ‌کنند مي‌ گويند شايد اسلام شکست بخورد آن ها دوباره برگردند، ما چرا ارتباطمان را قطع بکنيم؟ فرمود اين ها مريض هستند، بگو اگر ذات اقدس الهي بساط شما و آن ها را بخواهد برچيند چه چيزي مانع مي‌ شود؟ بعد شما ناچار شرمنده خواهيد بود: ﴿فَيُصْبِحُواْ عَلَى مَا أَسَرُّواْ فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ﴾، اين ها بودند. عصاره آن بحث ‌هاي قرآني را وجود مبارک فاطمه (سلام الله عليها) در اين بخش خطبه دارند ذکر مي‌ کنند.

 

«وَ أَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ وَادِعُونَ‌ فَاكِهُونَ‌ آمِنُونَ تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ»[18] ؛ فکر مي ‌کرديد که شايد اين انقلاب ما شکست بخورد آن ها دوباره برگردند چنين فرصتي را تفکر مي ‌کرديد. «تَتَوَكَّفُونَ الْأَخْبَارَ وَ تَنْكِصُونَ عِنْدَ النِّزَالِ وَ تَفِرُّونَ مِنَ الْقِتَالِ»؛ اين بخش، بخش ديگري از بيانات آن حضرت است درباره معرفي خود. بعد برمي ‌گردد با خليفه محاجّه مي‌ کند درباره فدک. حقّ مسلّم من بود، نحله بود، اگر نحله را قبول نداريد ارث بود و مانند آن.[19]

 

وجود مبارک حضرت امير مي ‌فرمايد من منتظر بودم که شما بياييد، با حضرت يک گله ‌اي دارد که آن براي خود حضرت خيلي رنج‌ آور است. حضرت هم در بخش‌ هاي ديگري که در نهج البلاغه است، فرمود بنا نيست که ما با علم غيب کار بکنيم؛ ولي اگر عموي من حمزه سيد الشهداء و برادرم جعفر طيار بود دست مرا نمي ‌بستند. من که سقيفه را امضا نمي ‌کردم. يک عموي من مانده بود عباس «حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَام» است و يکي هم عقيل بود که از اين برادرم عقيل کاري ساخته نيست. آن برادرم جعفر طيار از او کاري ساخته بود، از عقيل کاري ساخته نبود. نه اين برادر مي ‌توانست مشکل مرا حل کند ياور من باشد، نه آن عمو. اگر آن عموي من حمزه سيد الشهداء بود و اين برادرم جعفر طيار بود من که سقيفه را امضا نمي ‌کردم. اين بيان را حضرت صريحاً در نهج البلاغه دارد؛ يعني در اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه آمده است.[20] [21] فرمود من همان علي هستم؛ البته بنا نيست که اين ها به علم غيب و قدرت غيبي عمل بکنند، ولي بنا بر زور آزمايي و جنگ ‌آوري است. فرمود من همان علي ميدان نبرد هستم؛ اما الآن وضع اين طور شد و خيلي هم متأثر شد و خيلي هم متأثرانه وجود مبارک صديقه کبري را رام کرد.

 

بعد زن ‌هاي مدينه آمدند خدمت حضرت، حضرت فرمود من از دنياي شما بيزار هستم از شوهران شما بيزار هستم از شما بيزار هستم دين را، قرآن را، عترت را، سفارش پيغمبر را، همه چيز را شما تنها گذاشتيد.

 

بعد دوران بيماري آن حضرت رسيد. حالا چگونه حضرت از مسجد آمده؟ آن دومي چه وقت با حضرت برخورد کرده؟ گفتند چرا اين حسن زياد گريه مي ‌کند؟ حسين گريه مي‌ کند، زينب گريه مي‌ کند، اما چرا حسن زياد گريه مي‌ کند؟ فرمود در آن کوچه تنها حسن بود نزد من که سيلي خوردم! حسن را نمي‌ شود آرام کرد کسي با من نبود فقط اين حسن بود. اين هر وقت يادش است که من سيلي خوردم! اين که مي ‌بينيد بچه‌ هاي ديگر اين قدر شيون نمي ‌کنند براي اين که در آن کوچه نبودند وضع مرا ببينند! حالا جريان در و ديوار گفت: «سل صدرها خزانة الأسرار»[22] از ميخ دَر بپرس، آن صحنه ‌اي بود که همه باخبر بودند.

 

بعد يک وصيت شفهي و قولي دارد، يک وصيت کتبي دارد. تمام اين بياناتي را که به اميرالمؤمنين فرمود؛ يک وصيت ‌نامه کتبي هم حضرت فرمود وقتي که رحلت کرد زير بالشت او ديد که يک مرقومه‌اي هست. بعد آن را مطالعه کرد، ديد باز همان حرف ‌هايي که زباني فرمود همان حرف ‌ها را نوشت؛ يا علي شب غسل بده! شب کفن کن! شب دفن کن! راضي نيستم آن هايي که آسيبي به دين رساندند در مراسم من شرکت کنند. اين وصيت آن حضرت بود. اين را هم گفت و هم نوشت. وقتي به آن وضع رسيد فرشته‌ ها صدا دادند يا علي! حسنين را از روي سينه مادر بردار! اين ها که آمدند آنجا وجود مبارک صديقه کبري اين ها را روي دامن خود، روي سينه خود اين ها را گرفته؛ حالا آن يک هفته قبل آب گرم کرده، لباس اين ها را بشويد، موي زينب را شانه کند؛ اين ها کاري است که به هر حال مادر نسبت به دخترانش دارد؛ اما وقتي که اين دو بزرگوار حسنين (سلام الله عليهما) روي سينه مادر قرار گرفتند؛ آن نداي ملکوتي آمد: «إرفعهما عن صدرها فإنهما ابکيا و الله ملائکة السماء»[23] ؛ حسنين را آرام از روي سينه مادر بردار! اين ها فرشته آسمان را به گريه درآوردند.

 

«السلام عليک يا أبا عبدالله»! هيچ اجازه ندادند دختر حسين روي سينه پدرش قرار بگيرد. خود حضرت فرمود خون چشمم را گرفت، من که تو را نمي ‌شناسم هر کس هستي بدان «لقد ارتقيت مرتقى عظيما»[24] ؛ جاي بسيار بلندي نشستي، «طَالَمَا قَبَّلَهُ رَسُولُ الله»؛ اينجا را پيغمبر مکرّر مي ‌بوسيد.

 

«السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ »[25] «السلام عليکِ يا فاطمة الزهراء يا بنت رسول الله صلوات الله علي اوّلکم و علي آخرکم و علي ظاهرکم و علي باطنکم و علي شاهدکم و علي غائبکم و رحمة الله و برکاته».


[24] سپهر، محمدتقی بن محمدعلی و اشرف، علی. ۱۴۲۷. ناسخ التواريخ: حياة الإمام سيد الشهداء الحسين عليه السلام. ۴ ج. قم - ایران: مدين، ج2، ص456.
logo