« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/11/11

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 64 الی 72/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 64 الی 72

 

ايام سوگواري و شهادت و رحلت صديقه کبري (سلام الله عليها) را گرامي داشته و اين سوگ را به پيشگاه وليّ عصر و عموم علاقه مندان به قرآن و عترت و شما برادران و خواهران ايماني تسليت عرض مي‌ کنيم. مقدم شما بزرگواران را گرامي مي‌ داريم، از ذات اقدس الهي درخواست داريم آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت همه پيروان قرآن و عترت مخصوصاً شما بزرگواران است عطا بفرمايد.

 

بحث‌ هاي نهج البلاغه در طي اين سال ‌ها به کلمات نوراني آن حضرت رسيديم. مستحضريد که سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) اين کلمات نوراني را يا از خطبه ‌ها يا از وصايا يا از نامه‌ هاي آن حضرت انتخاب کردند و جدا ثبت کردند. غالب اين ها يا در خطبه ‌هاي حضرت است يا در وصاياي آن حضرت است يا در نامه ‌هاي آن حضرت است.

 

به کلمه 64 به بعد رسيديم که حضرت فرمود: «أَهْلُ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ یُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِیَامٌ»[1] ؛ غالب فرمايشات آن حضرت از بيانات نوراني پيغمبر (عليهما السلام) استفاده مي ‌شود. آن حضرت فرمود: «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[2] [3] ؛ اکثري مردم خواب ‌اند هنگام مرگ بيدار مي ‌شوند. برخي ‌ها در هنگام مرگ هم بيدار نمي ‌شوند، خوابيده مي ‌ميرند و بعد از مرگ بيدار مي ‌شوند. اوحدي از انسان ‌ها بيدار هستند «کحيّ بن يقظان» و بيدار هستند، در حال مرگ هم بيدارند بعد از مرگ هم بيدارند. بيان نوراني حضرت امير در بعضي از بخش‌ ها اين است که «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ»[4] ؛ شما از عالمي به عالم ديگر منتقل مي‌ شويد که مرگ يک هجرت است. انسان خوابيده وقتي او را از جايي به جايي مي ‌برند متوجه نيست. برخي ‌ها بعد از مرگ مدت ‌ها که بگذرد تازه مي‌ فهمند که مرده ‌اند. اين که در قبر تلقين مي‌ کنند مي‌ گويند: «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ»[5] ؛ يعني اين حادثه ‌اي که براي تو پيش آمد اين مرگ است ديگران هم مُردند عده ‌اي که نيامدند بعد مي‌ ميرند. الآن آن چه شما در صحنه داريد يک وضع غير آشنايي را مي ‌بينيد بدانيد اين حالت مرگ شماست، «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ». وگرنه اين براي مرده‌ اي که خودش مرگ را حق احساس کرده است که نمي‌ توان تلقين کرد که «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ». خيلي ‌ها مي ‌بينند وضع عوض شد؛ اما نمي‌ دانند که مرده ‌اند. بعضي‌ ها احقابي از عذاب را وقتي ديدند تازه نام مبارک پيغمبر يادشان مي ‌آيد. اوّل که سؤال مي ‌کنند پيامبرتان کيست؟ يادشان نيست، چون کاري با پيغمبر نداشتند. اين در روايات ماست که بعد از احقابي، يعني هشتاد سال از عذاب که گذشت تازه يادشان مي‌ آيد که نام مبارک پيغمبر مثلاً فلان است، برخي ‌ها هم يادشان نمي ‌آيد، مي‌ گويند پيامبر ما کسي است که قرآن بر او نازل شده است، هنوز نام مبارک حضرت يادشان نمي ‌آيد؛ ولي بعضي ‌ها بيدارند؛ يعني کاملاً مرگ را مي ‌فهمند در حال مرگ هم که مي ‌دانند که دارند منتقل مي ‌شوند. آن که اين ادعا را کرد حالا اين ادعايش يا درست يا نادرست، ادعايش اين است که ما در حال مرگ بيداريم، يک؛ و در حال مرگ ما را منتقل مي ‌کنند به آن عالم مي ‌فهميم، دو؛ و به اين انتقال رضايت مي ‌دهيم، سه؛ و خود را در اختيار ناقل قرار مي ‌دهيم، چهار؛ «روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم»[6] ؛ يعني در آن حال ما زنده ‌ايم، مرگ به معناي انتقال است وگرنه يک آدم مرده چگونه روح را تسليم مي ‌کند؟

 

مسافري که او را از جايي به جايي مي ‌برند، خود را در اختيار آن ناقل قرار مي ‌دهد که «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ»[7] . اکثري مردم خواب هستند، يک انسان خوابيده دو چيز دارد: يکي اين که آن چه را که مي‌ بيند در دستش نيست وقتي که بيدار شد مي ‌بيند که دستش خالي است. هنگام مرگ مي ‌بيند تمام آن چه را که فراهم کرد بايد بگذارد و با دست خالي برود. پس معلوم مي ‌شود مال او نبود. اين يک معناي خواب بودن اکثري است. معناي دوم آن اين است که انسان خوابيده خيلي چيزها را مي‌ بيند، ولي آن چه را که او مي ‌بيند تعبير دارد؛ يعني آن چه را که ما فعلاً در جهان مي ‌بينيم تعبير دارد، تأويل دارد. تعبيرش و تأويلش نزد اولياي الهي هست. اين چنين نيست که اين حوادثي که ما مي ‌بينيم يا براي ما نقل مي ‌کنند عين آن قسمت ‌هايي باشد که واقع مي ‌شود.

 

به هر تقدير فرمود: اهل دنيا مثل سواره‌ هايي هستند که اين ها را منتقل مي ‌کنند و خودشان در حال خواب هستند. کسي که اهل دنيا نباشد بيدار است، اين حالت انتقال را درک مي ‌کند و خود را تسليم ناقل مي‌ کند:

«اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست      روزي رخش ببينم و تسليم وی کنم»[8]

يعني ما در حال بيداري و در حال زنده بودن منتقل مي ‌شويم و گرنه مرگ به معناي نابودي که نيست. آن مرگ به معناي نابودي فوت است نه وفات! مستحضريد که اين فوت، «تاء» جزء کلمه است يعني از بين رفتن. در قرآن کريم هيچ سخن از فوت نيست، يک جاست که نفي کرده است فرمود: ﴿فَلَا فَوْتَ﴾[9] ، هر چه از قرآن درباره مرگ آمده وفات است. در وفات اين «تاء» جزء کلمه نيست اين «تاء»، تاي مصدري است. اصل کلمه سه تا حرف است «واو» است و «فاء» است و «ياء». مي ‌گويند «مستوفا، مستوفي، متوفّي، متوفّا»، يعني به تمام حقيقت از جايي به جايي مي‌ روند. وقتي مي ‌گويند او بيانش مستوفا بود يا مقاله ‌اش مستوفا بود يا حق خود را استيفا کرد، يعني چيزي را فروگذار نکرد. انسان متوفاست، خدا متوفِّي است، عزرائيل (سلام الله عليه) متوفّي است، فرشتگان زير مجموعه عزائيل (سلام الله عليهم) که ﴿تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾[10] ، متوفّي ‌اند؛ يعني تمام حقيقت انسان از جايي به جاي ديگر مي ‌رود؛ فوتي در کار نيست، مرگ به معناي نابودي نيست.

 

اگر کسي خواب باشد نمي ‌داند که او را از کجا به جايي بردند! اما وقتي بيدار باشد به اين نقل و انتقال رضا مي ‌دهد و ادعا مي‌ کند که من مي ‌فهمم که دارم از جايي به جايي مي‌ روم و خود را تسليم اين ناقل مي ‌کند «روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم»[11] .در اين بخش‌ ها هم حضرت فرمود اکثري اين طورند، اما اقلي حساب ديگري دارند.

 

آن گاه فرمود: «الْعَفَافُ زِینَهُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَهُ الْغِنَی»[12] [13] ؛ يک وقت است انسان از نظر مسائل مالي مشکلي پيدا مي‌ کند. عفيف و عفاف، تنها براي زن‌ ها و اين ها نيست. عفيف بودن فضيلتي است هم براي مرد است هم براي زن که در بعضي از تعبيرات نوراني حضرت امير است که «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[14] ، يک انسان عفيف فرشته ‌اي به صورت انسان است که گويا عفت يک ملکه ملکوتي است و انسان عفيف فرشته ‌اي از فرشتگان است. گاهي انسان در جهاد اصغر اعضا و جوارحش را مي ‌دهد، بعد خدا به او دستي مي‌ دهد که «يطير بهما مع الملائكة في الجنة»[15] . در جهاد اکبر که دشوارتر از جهاد اصغر است اگر کسی موفق شد، او هم مي ‌شود: «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[16] ، با فرشته ‌ها محشور مي ‌شود.

 

در اينجا هم فرمود اگر کسي فقير بود، براي اين که عزيزانه زندگي کند، اين عفت و عدم تعرّض و قناعت زينت اين حالت فقر اوست؛ چه اين که زينت غنا و داشتن شکر و سپاس گزاري است. شکر هم اين است که انسان نعمت را در جاي خود مصرف بکند و به داد ديگران برسد. مستحضريد که کمک به فقرا جزء برنامه‌ هاي بين‌المللي اسلام است، اختصاصي به مسلمان ‌ها ندارد، چه اين که اختصاصي به مسئله زکات و خمس و اين ها ندارد. هر انساني که قدرت داشته باشد به فقير کمک بکند و نکند، در قيامت معذّب است. چه مسلمان باشد چه يهودي و مسيحي و زرتشت باشد و چه ملحد و مشرک باشد، در قيامت وقتي از عده ‌اي سؤال مي ‌کنند که چطور به جهنم افتاديد؟ ﴿مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ﴾[17] اين ها چند دليل ذکر مي ‌کنند، مي‌ گويند ما در محکمه قيامت به چند چيز محکوم شديم: يکي اين که منکر قيامت بوديم: ﴿نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ﴾[18] ، اين معلوم است که در اثر کفر عذاب مي ‌بيند. بعد ﴿لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ﴾[19] و ﴿لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ﴾[20] ، ما به فقرا کمک نمي‌ کرديم. ببينيد در قيامت مي ‌گويند حالا کافر بودي باش، ولي کمک به فقير وظيفه هر انساني است؛ چون کفّار هم به فروع مثل اصول مکلّف ‌اند. از اين احتجاج‌ هايي که در قرآن هست که ﴿لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ﴾[21] ، يا ﴿لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ﴾[22] ، ﴿وَكُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضِينَ﴿45﴾[23] وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ﴾، برمي ‌آيد که کفّار هم به فروع مکلّف ‌اند هم به اصول مکلّف ‌اند. هم عِقاب مي ‌بينند که چرا اصول دين را منکرند هم عقاب مي‌ بينند که چرا به فقرا نرسيدند؟ کمک به فقرا جزء برنامه ‌هاي بين ‌المللي اسلام است. در اينجا فرمود: زينت غنا، شکرگزاري و سپاس گزاري است.

 

بعد در کلمه بعدي فرمود: «إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَلاَ تُبَلْ مَا کُنْتَ»[24] ؛ ما اراده ‌اي داريم، قضا و قدر که تابع اراده ما نيست، تابع مصالح کلّيه است. اگر يک وقت آن چه را که ما مي ‌خواستيم نشد، نبايد نگران باشيم و بگوييم ما در اين حدّ هستيم، چرا نشد؟! «چرا» در کارهاي قضا و قدر الهي راه ندارد. در کارهاي خود ما، در کارهاي ديگران راه دارد؛ اما در برابر قضا و قدر الهي «چرا» راه ندارد. فرمود حالا اگر نشد، خود را به زحمت نينداز. نگو من در اين حدّ هستم، چرا نشد؟! روزگار که به ميل ما نمي ‌گردد. گاهي به عنوان آزمون است گاهي به عنوان شکر نعمت ‌هاي قبلي است، گاهي به عنوان صبر نقمت‌ هاي تازه پديد آمده است. فرمود: «إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ»؛ نگوييد چرا به من؟! نه، خيلي از افراد بودند برجسته‌ تر از ما بودند و به مقصد مادي ‌شان نرسيدند.

 

بعد فرمود: «لاَ تَرَی الْجَاهِلَ إِلاَّ مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً»[25] ؛ در بحث ‌هاي قبل هم فرمود زينت انسان، عقل است. وقتي انسان عاقل شد، کارهاي او حساب شده است و روي نصاب است. چون تُندروي و کج ‌روي و کژراهه رفتن در اثر جهل است؛ حالا يا جهل به حکم است يا جهل به موضوع است؛ اين جهل در مقابل علم قابل درمان است؛ اما آن جهالت در مقابل عقل قابل درمان نيست. ببينيد در جنگ ‌ها انسان وقتي که پيروز شد يا غنيمت مي ‌گيرد يا اسير مي ‌گيرد يا فلان، اين در جنگ ‌هاي شمشيري است؛ اما در جنگ‌ هاي دروني از يک طرف جهل است از يک طرف عقل، از يک طرف ايمان است از يک طرف کفر، از يک طرف وهم و خيال است از يک طرف عقل. در بيانات نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) است که در جنگ داخلي اگر عقل پيروز شد، همه دشمنان خود را تعديل مي ‌کند و نه تعطيل. اگر وهم در برابر عقل است، اگر خيال در برابر عقل است، در بخش انديشه، عقل هر دو را زنده نگه مي ‌دارد تعديل مي ‌کند، وهم را در جاي خود، خيال را در جاي خود؛ ولي اگر وهم و خيال پيروز شدند، عقل را به زندان مي ‌برند، زنجير مي ‌کنند. در بخش شهوت و غضب که اين ها با عقل عملي مي ‌جنگند يعني با انگيزه مي‌ جنگند نه با انديشه. اين عقل عملي که حضرت فرمود: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[26] وهم و خيال با او در نبرد نيستند، شهوت و غضب با او در نبرد هستند. اين عقل است که پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: عقل را عقل گفتند براي اين که زانوي سرکش شهوت را زانوي چموش و جموح شهوت را او عقال مي‌ کند. اين تعبير خود حضرت است که اصلاً عقل را عقل گفتند براي اين که زانوبند است. آن عِقالي که زانوي شتر چموش را مي‌ بندند؛ آن زانوبند را مي‌ گويند «عقال». حضرت فرمود عقل را عقل گفتند براي اين که زانوي شهوتِ چموش را مي ‌بندد،[27] زانوي غضب چموش را مي ‌بندد که اين ها جموحي و چموشي نکنند.

 

اين جنگ خيلي نابرابر است، اگر عقل عملي پيروز شد، شهوت را تعديل مي ‌کند و نه تعطيل. نه رهبانيت مي ‌آورد نه عزوبت مي ‌آورد؛ هم کارهاي شهوتش را تعديل، هم کارهاي غضبش را تعديل، در جنگ ‌ها از قوّه غضبيه کاملاً بهره مي ‌برد. اين دو تا قوه سرجايشان محفوظ است. ولي اگر عقل عملي شکست خورد در جهاد نفس، شهوت پيروز شد يا غضب پيروز شد عقل را سر مي‌بُرَند. اين بيان نوراني حضرت امير است که فرمود غنيمت‌ هايي که آن ها مي ‌برند غارتگري ‌هايي که آن ها مي ‌کنند: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ‌]‌»[28] ، فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[29] ، اگر هوس پيروز شد عقل را به اسارت مي ‌گيرد، ولي اگر عقل پيروز شد شهوت را تعديل مي ‌کند نه تعطيل، غضب را تعديل مي‌ کند نه تعطيل. کاري به هيچ کدام از اين ها ندارد. اين عدل عقل است که وقتي پيروز شد به زير دست ستم نمي ‌کند.

 

اين که گفتند: «به اسير کن مدارا که امروز اسير توست» براي همين است که کار عاقلان در جامعه رحم‌ کردن به اسير ﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا﴾[30] است؛ هم طعام ظاهر مي ‌دهند، هم طعام باطن مي ‌دهند. غرض اين است که اين که گفتند جهاد اکبر است و اين که حضرت فرمود: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ»؛[31] براي اين که ما در يک جنگ نابرابر قرار داريم. اگر عقل پيروز شد هرگز ستمي نسبت به قواي مادون نمي‌ کند، آن ها را تنظيم مي‌ کند تعديل مي ‌کند حفظ مي ‌کند، ولي اگر شهوت و غضب پيروز شدند عقل را سر مي ‌بُرَند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[32] . اين ها از بيانات نوراني حضرت امير است. «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ‌]‌»[33] ؛ لذا اين جهاد، جهاد اکبر شد. جهاد بيروني به هر حال يا نفت مي ‌خواهند، يا گاز مي ‌خواهند، يا زمين مي ‌خواهند يا درآمد مي‌ خواهند، کاري با جان آدم و عقل آدم و دين آدم ندارند؛ اما جنگ درون با دين آدم کار دارد. دين آدم را با اسلحه و شمشير نمي ‌شود اداره کرد.

 

اين بارها به عرض شما رسيد، ما اگر خواستيم دشمن بيروني را طرد کنيم، سلاح ما همين سيف است: ﴿خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ﴾[34] [35] [36] ، با آهن مي ‌جنگيم. ولي اگر خواستيم دشمن دروني را رام کنيد، آهن کارساز نيست، يک آه است که در شب ‌هاي جمعه به ما گفتند: «وسلاحه البكاء»[37] ؛ در جنگ درون فقط ناله و ضجّه و اشک کنار سفره سحر و گفت «هر که سحر ندارد از خود خبر ندارد»[38] با آن آه سحرخيز آدم مي ‌تواند جلوي هوي را بگيرد. فرمود کارش اين است. در جنگ درون که آهن اثر ندارد، يک آه و ناله و گريه اثر دارد اگر اين شد آدم نجات پيدا مي ‌کند. همه قوا سرجايش محفوظ است. جاهل يا تُند است يا کُند است، براي اين که «الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ»[39] در صراط مستقيم هم، هم صراط کتبي ما داريم که قرآن و روايات هستند، هم صراط عيني و خارجي داريم. در زيارت اين ذوات قدسي به ائمه (عليهم السلام) سلام مي ‌کنيم مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير! در زيارت «جامعه» به همه اين ها مي‌ گوييم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ‌»[40] . پس هم صراط مستقيم خارجي داريم، اصلاً امام يعني آن بزرگراه! اين که در اين بخش از آيات فرمود: ﴿إِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ﴾[41] ؛ يعني دو تا شهري است که ويران شده شما که از مکه به شام براي نقل و انتقال کالاي تجاري سفر مي‌ کنيد اين برِ راهتان است سرِ راهتان است. راه هم دو قسم است: يک راه فرعي است و يک راه اصلي؛ آن راه اصلي را مي ‌گويند امام. وقتي انسان وارد راه اصلي شد لازم نيست که از کسي سؤال بکند، مستقيماً انسان را به مقصد مي ‌رساند. فرمود شما که از مکه به شام مي‌ رويد يک بزرگراه رسمي دارد که از مکه شروع مي ‌شود و به شام ختم مي ‌شود. سرِ راهتان است، ﴿إِنَّهُمَا﴾؛ يعني اين دو تا شهري که ما ويران کرديم، ﴿لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ﴾؛ يعني اين بزرگراهي که سرِ راهتان است و اگر امام را امام گفتند براي اين که اين صراط مستقيم است. اگر در زيارت «جامعه» يا در زيارات ديگر به اين ذوات قدسي عرض مي‌ کنيم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ‌»[42] ، يعني همين!

 

بنابراين اگر کسي ـ معاذ الله ـ در محضر اين ها نبود، يا تُند است يا کُند. فرمود جاهل يا مُفرِط است يا مُفَرِّط.

 

آن گاه فرمود: «إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلاَمُ»[43] ؛ آدم هر چيزي را که نمي‌ خواند، هر حرفي را که نمي‌ زند. بزرگان ما در اهل حکمت حرفي زدند که خدا مرحوم آخوند صاحب کفايه را غريق رحمت کند که مشابه اين را در کفايه يک جا آورده؛ گفته بعضي از کارهاست که اصلاً جلوي فضيلت و واجبات را مي ‌گيرد. مثالي ذکر کرده بودند ايشان؛ مي ‌گويد يک درخت مگر چقدر آب مي‌ خواهد؟ اگر کسي يک مقدار آب شور پاي اين درخت بريزد، اين درخت با اين آب شور کم‌ کم بيمار مي‌ شود، راهي براي ترميم او نيست. مگر او چقدر آب مي ‌خواهد؟ قدري آب مي‌ خواهد که شما از آب شور به او دادي. مگر ذهن چقدر ظرفيت دارد؟ مدام اين قصه را بخوان، آن روايت را بخوان، آن حرف را گوش بده، آن حرف را گوش بده، پر از اين جنجال‌ ها مي ‌شود و جا براي علم نيست. گفتند اين صندوق درون را، اين راز درون را، اين محکمه درون را براي شرح صدر حفظ بکنيد هر حرفي را نزنيد هر حرفي را نخوانيد هر حرفي را گوش ندهيد اگر معارف بلند توحيد بود علم بود استدلال بود نفع جامعه بود آن ها را هم بگوييد و هم بشنويد؛ اما حرف ‌هايي که سودآور نيست بذله است خنده است سود نيست قصّه است کذب است فرمود اين ها را به حرمِ امن دلتان راه ندهيد. اگر عقل کامل شد سخن کم خواهد بود. «إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلاَمُ».

 

«الدَّهْرُ یُخْلِقُ الْأَبْدَانَ وَ یُجَدِّدُ الْآمَالَ وَ یُقَرِّبُ الْمَنِیَّهَ وَ یُبَاعِدُ الْأُمْنِیَّهَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ‌»[44] ؛ فرمود گذشت روزگار همين طور است؛ بدن را فرسوده مي ‌کند، خَلِق و فرسوده و کهنه مي ‌کند، چون در حال رفتن است و آرزوها را طولاني مي ‌کند. يک بيان نوراني در روايات ما هست که فرمود: «إِیّاکَ وَ الِاتّکَالَ عَلَی المُنَی»‌[45] زنده به عمل باشيد نه به آرزو. اميد يک مطلب ديگري است، رجا برکت است رحمت است. بين تمنّي و ترجّي، بين عمل و رجا، بين آرزو و بين اميد خيلي فرق است. آرزو يک چيز بدي است، اميد يک چيز خوبي است. اميد اين است که انسان مقدمات را فراهم بکند به انتظار نتيجه باشد. کشاورزي که همه کارها را کرده به انتظار باران است اين را مي‌ گويند رجا. اما کسي که کِشتي نکرده شياري نکرده زميني را آماده نکرده او آرزو دارد که زندگی ‌اش تأمين بشود! آرزو با مقدمات همراه نيست، اميد با مقدمات همراه است؛ لذا رجاء برکت است آرزو برکت نيست محمود نيست مذموم است.

 

فرمود: «إِیّاکَ وَ الِاتّکَالَ عَلَی المُنَی فَإِنّهَا بَضَائِعُ النّوکَی»‌؛ فرمود سالمندان به آرزو زنده ‌اند، ولي عاقلان به اميد زنده ‌اند. اميد يعني مقدمات را فراهم کرده‌ اند؛ مثل کشاورزي که همه کارها را کرده است، به اميد باران نشسته است. اينجا رجاء است و خدا اميد افراد را نا اميد نمي ‌کند، اما آرزو نقشي ندارد فرمود: «إِیّاکَ وَ الِاتّکَالَ عَلَی المُنَی»‌.

 

اينجا هم فرمود: «الدَّهْرُ یُخْلِقُ الْأَبْدَانَ وَ یُجَدِّدُ الْآمَالَ»[46] ؛ مرتّب آرزو را روزانه مي‌ کند، روزآمد مي ‌کند. منيّه و مرگ را نزديک مي ‌کند، امنيه را دور مي ‌کند، چون مرگ که نزديک شد انسان دسترسي به آن محدوده آرزو ندارد. آن امنيه و آرزو را دور مي ‌کند انسان به آن دسترسي ندارد، مرگ را که انتقال از اين عالم به عالم ديگر است او را نزديک مي ‌کند. «مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ‌»؛ اگر کسي به اين آرزو به حسب ظاهر رسيد که تازه اوّل دشواري اوست و سختي اوست و اگر هم از دست داد بايد در تلاش و کوشش باشد.

 

اين ايام هم چون ايام فاطميه است اين نکته در نظر شريف همه شما باشد که ذات اقدس الهي در سوره مبارکه «تحريم» وقتي نام زنان را مي ‌برد و زنان برجسته را که ذکر مي ‌کند؛ نمي ‌فرمايد زن‌ هاي برجسته نمونه زنان خوب ‌اند. ما سه تا واژه داريم که هر کدام معيار خاص خودش را دارد: زنان هست، مردان هست، مردم. وقتي گفتند زنان، يعني جامعه زنان. وقتي گفتند مردان يعني جامعه مردان. وقتي گفتند مردم، اعم از زن و مرد است. مردم انقلاب کردند، مردم رأي دادند، مردم در نماز جمعه شرکت کردند، يعني زن و مرد! قرآن در سوره «تحريم» وقتي مي‌ خواهد زن‌ هاي نمونه را ذکر کند نمي ‌فرمايد آسيه يا مريم (سلام الله عليهما) نمونه زن‌ هاي خوب هستند، نمونه زنان خوب هستند؛ مي ‌فرمايد نمونه مردم خوب، مريم است. نمونه مردم خوب، آسيه است: ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ آمَنُوا﴾[47] ، نه «للّاتي»! نمونه جامعه خوب، آسيه است. نمونه جامعه خوب، مريم است. اين براي اين که ذکورت و انوثت در روح راه ندارد. روح که مجرد است نه مذکر است نه مؤنث. لذا فرمود: ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ﴾، «ضرب الله مثلاً للّذين آمنوا مريم»، مريم نمونه جامعه خوب است. آسيه نمونه جامعه خوب است.

 

برتر از همه صديقه کبري (سلام الله عليها) نمونه جامعه خوب است، نه نمونه زن‌ هاي خوب و اين خطبه نوراني «فدکيه» را حتماً اوّلاً بايد درس خواند بعد بحث کرد بعد به جامعه منتقل کرد. براهين فراواني که چه در توحيد دارد، چه در وحي و نبوت دارد، چه در مسئله آيات قرآن دارد، علل اختلاف را ذکر مي ‌کند، علل اتحاد را ذکر مي ‌کند. حداقل وظيفه ما اين است همان طوري که مسيحي ‌ها مريم (سلام الله عليها) را جهاني کردند کار خوبي کردند ما هم تأييد مي ‌کنيم، بايد فاطمه (سلام الله عليها) جهاني بشود، هم در بخش محلّي و ملّي ما، هم در بخش منطقه ‌اي ما که بين موحّدان هستند، هم در بخش بين ‌الملل. اين خطبه اگر خوب تبيين بشود و خوب تصريح بشود؛ معلوم مي ‌شود که ما موظف هستيم در سه بخش وجود مبارک بي ‌بي را معرفي کنيم که خدا مي ‌فرمايد: زن خوب نمونه مردم خوب است، نمونه جامعه خوب است، نه زن خوب نمونه زن‌ هاي خوب است! اگر در اين دو بخش از قرآن مي ‌فرمود «ضرب الله مثلاً للّاتي آمنّ»، مي‌ گفتيم زن خوب نمونه زن‌ هاي خوب است؛ ولي فرمود: ﴿لِّلَّذِينَ﴾، اين «اللاتي» در قرآن حسابش مشخص است، «اللواتي» مشخص است، «الذين» هم مشخص است. «الذين» يعني جامعه. «الذين» يعني مردم، يعني توده مردم اعم از زن و مرد.

 

بنابراين درباره صديقه کبري (سلام الله عليها) حداقل کاري که ما مي ‌توانيم بکنيم اين است که او را به عنوان مريم اسلامي معرفي کنيم و معرفي او هم به وسيله سخنراني ‌هاي نوراني اوست، خطبه‌ هاي نوراني اوست. اين خطبه جاي درس است، جاي بحث است، جاي حفظ است، جاي نوشتن کتاب‌ هاي علمي است، جای توزيع جوايز علمي است، جايزه براي کسي که بهترين شرح را نسبت به اين خطبه بکند.

 

خطابه خيلي عميق نيست؛ نظير خطابه ‌هايي که در ساير روايات هست. عميق نيست، يعني نسبت به خطبه عميق نيست. آن خطبه خيلي مفصل هم نيست؛ اما خيلي عميق است که با بهترين و برجسته ‌ترين خطبه‌ هاي نوراني حضرت امير هم سطح خواهد بود. آن وقت اين ايام را انسان هم آن مراسم سوگواري را انجام بدهد، هم مراسم منطقه ‌اي را انجام بدهد، هم مراسم بين‌ المللي را که وظيفه خود را نسبت به آن حضرت انجام بدهد. گِله‌اي که آن حضرت مي ‌کند مي‌ گويد بعد از پيامبر چرا شما برگشتيد به جاهليت؟ و اگر کسي امام زمان خود را نشناسد همان وضع جاهليت است: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية»[48] ؛ حضرت فرمود چرا نفاق آمد؟ چرا جاهليت آمد؟ چرا برگشتيد به آن گذشته‌ هايتان؟ اين خطبه نوراني تعيين کننده است که اميدواريم همه علما، فضلا، عزيزان دانشگاهي و حوزوي اين خطبه را به عنوان يک متن درسي تلقّي کنند تا گوشه ‌اي از وظيفه خود را نسبت به پيشگاه اين بانوي جهاني انجام داده باشيم. من مجدّداً مقدم همه شما را گرامي مي ‌دارم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي ‌کنم امر فرج وليّ ‌اش را تسريع بفرمايد.


[6] ديوان حافظ، غزل شماره351.
[8] ديوان حافظ، غزل شماره351.
[11] ديوان حافظ، غزل شماره351.
logo